فصل دوّم
سيّد کاظم رشتی
خبر وفات شيخ احمد احسائی باعث اندوه شديد سيّد کاظم گرديد. از طرفی دشمنان با نهايت شدّت متهاجم شده بمخالفت سيّد قيام نمودند و باستهزاء و توهين وی پرداختند. سيّد ابراهيم قزوينی که از علمای شيعه بود مردم را بمخالفت سيّد تحريک ميکرد و نفوسی را واداشت تا بقتل سيّد کاظم اقدام نمايند. با وجود اين سيّد کاظم از انجام وصايای استاد خويش باز نماند و چنين انديشيد که اگر يکی دو نفر از علمای بزرگ ايران را با خود مساعد سازد از معاندت اعداء محفوظ خواهد ماند. از جمله در نظر گرفت که حاجی سيّد محمّد باقر رشتی را که در اصفهان اقامت داشت و نافذ القول بود چون با تعاليم شيخ آشنا بود با خويش همراه کند . برای اين منظور در صدد بر آمد که از ميان شاگردان خود شخصی را انتخاب کند و باصفهان نزد سيّد بفرستد. روزی بشاگردان خود فرمود آيا در ميان شما کسی هست که با نهايت انقطاع باصفهان سفرکند و پيام مرا بسيّد محمّد باقر رشتی برساند و باو از طرف من بگويد با آنکه در دورهء شيخ احمد با او همراه بودی و پيروانش را از شرّ دشمنان محافظه مينمودی چه شد که پس از وفات شيخ دست از مساعدت برداشتی و شاگردان شيخ را اسير چنگال دشمنان گذاشتی. هر يک از شما که قبول اين سفر مينمايد بايد بخداوند متعال توکّل کند و اگر عالم مزبور مشکلی داشته باشد يا برخی مبهمات سبب عدم مساعدت او گرديده مشکلاتش را حلّ نمايد و او را وادار کند که بصحّت تعاليم شيخ اقرار کتبی کند و ابراز مساعدت نمايد پس از حصول مقصود از اصفهان بمشهد سفر کند و با ميرزا عسکری که بزرگترين دانشمندان آنسامان است بهمين رويّه رفتار نمايد و بجلب مساعدت او هم بپردازد و پس از حصول مراد مراجعت کند.
از ميان شاگردان سيّد کاظم جز ميرزا محيط کرمانی کسی حاضرنشد که اين مأموريّت مهمّه را بعهده بگيرد. سيّد کاظم باو فرمود " اين دم شير است ببازی مگير " و چون ساير شاگردان برای اين منظور حاضر نشدند سيّد کاظم بملّا حسين بشروئی روی آورده فرمودند انجام اين مهم منوط بقيام و اقدام تو است عازم سفر باش و يقين بدان که خداوند منّان تو را ياری خواهد کرد و با توفيق همراه و رفيق خواهی بود.
ملّا حسين چون اين بشنيد با نهايت سرور دامن سيّد ببوسيد و قبول مأموريّت کرده با انقطاع کامل بجانب اصفهان سفر نمود بمحض ورود در شهر بدون اينکه اندک آسايشی کند و گرد سفر از خويش دور نمايد يکسر بمجلس درس عالم اصفهان شتافت.
شاگردان سيّد محمّد باقر که بالباسهای آراسته در محضر سيّد نشسته بودند چون ملّا حسين را با لباسی ژنده و فرسوده مشاهده کردند باو اعتنائی ننمودند. ملّا حسين بدون اينکه بآنها اعتنائی بکند از ميان صفوف شاگردان ردّ شده روبروی سيّد نشست و با کمال شجاعت با سيّد بمکالمه پرداخت و باو فرمود ای عالم جليل بسخنان من گوش فرا دار اگر آنچه را ميگويم بشنوی و مطابق آن عمل نمائی دين مقدّس رسول اللّه را نصرت کردهای و اگر آنچه را ميگويم اهمّيّت ندهی و مجری نسازی ضرر بديانت مقدّس اسلام وارد خواهی ساخت ملّا حسين با کمال شجاعت بدون اينکه از کسی ترس داشته باشد بهمين منوال کلام خويش را ادامه ميداد. سيّد متعجّب و حيران گرديد فوراً درس خود را تعطيل کرد و بدون اينکه بشاگردان توجّهی کند به بيانات ملّا حسين گوش فرا داشت. کلمات آن مسافر غريب را يکا يک دقّت ميکرد. شاگردان سيّد که از جسارت اين مسافر تازه وارد دچار حيرت شده بودند به زجر و اذيّت وی شروع کردند و سخنان او را حمل بر سفاهت نمودند. ملّا حسين با نهايت ادب خطای آنها را اثبات نمود و بر رفتار جاهلانه و غرور آميز آنان خرده گرفت سيّد رشتی از شجاعت اين مسافر مسرور گشت شاگردان را بسکوت امر فرمود و بجوان مسافر گفت تا مأموريّت خويش را انجام دهد.
ملّا حسين بيانات سيّد کاظم رشتی را برای او نقل کرد. سيّد گفت من در اوّل تعاليم شيخ احمد و سيّد کاظم را مطابق تعاليم ديانت اسلام ميپنداشتم دراين اواخر در گفتار شيخ و سيّد بمطالبی برخوردم که عقيدهء سابقهء مرا متزلزل ساخت. بهتر آن ديدم که سکوت اختيار کنم و از مدح و ذمّ و مساعدت و مخالفت برکنار باشم. ملّا حسين گفت که از سکوت شما متأسّفم زيرا اين سکوت شما را از اعلاء کلمة اللّه باز خواهد داشت رجاء دارم مطالبی را که در کلام شيخ و سيّد موجب کناره گيری شما شده است بيان کنيد تا من تفسير آنرا برای شما بگويم و مبهمات را شرح و تفصيل دهم. سيّد که از وقار و اطمينان اين جوان بحيرت افتاده بود باو گفت ممکن است اين موضوع را بوقت ديگر موکول نمائی تامن و تو باهم بدون وجود ثالث بمکالمه پردازيم و شکوک خويش را اظهار کنم. ملّا حسين تأخير را جايز ندانست و از سيّد در خواست کرد که وقت را از دست ندهد و بمذاکره مشغول شوند.
شجاعت ملّا حسين و آثار صداقت و نجابتی که از سيمايش آشکار بود سيّد را بحدّی متأثّر ساخت که اشکش جاری شد. فرستاد تا کتب شيخ و سيّد کاظم را آوردند و موارد اشکالات خود را تعيين کرد. ملّا حسين يکا يک را جوابهای محکم و متين داد اين محاوره امتداد داشت تا وقتيکه صدای مؤذّن بلند شد و باقامه صلوة دعوت ميکرد. روز دوّم باز مجلس محاوره گرم شد سيّد و شاگردانش جميعاً ساکت و بيانات ملّا حسين را که در نهايت فصاحت ادا ميشد گوش ميدادند متانت دلائل و حلاوت عبارات ملّا حسين در حاضرين اثری عجيب کرد. سيّد قانع شد و وعده داد که روز ديگر دربارهء علوّ مقام شيخ و سيّد کاظم مطالبی بنويسد. مطابق وعده سيّد رسالهء مفصّله در فضائل شيخ احمد و سيّد کاظم بنگاشت و مخالفت با آنرا مخالفت با ديانت اسلام معرّفی کرد در ضمن از علم و اخلاق ملّا حسين تمجيد بسيار نمود و بجلالت و بزرگواری سيّد کاظم اقرار کرد. از رفتار سابق خويش معذرت خواست و صريحاً نگاشت که در آينده بتدارک مافات خواهد پرداخت. چون نامه بپايان رسيد در محضر شاگردان آنچه را نوشته بود قرائت نمود سپس نامهء گشاده را بملّا حسين داد و باو گفت اين فتوای من است بهر شخصی از خاصّ و عامّ که ميخواهی اين نامهء مرا نشان بده تا همه بدانند که مراتب اخلاص من نسبت بسيّد کاظم رشتی تا چه درجه است . ملّا حسين اجازه انصراف خواست و از محضر سيّد بيرون رفت. سيّد يکی از خاصّان خود را گفت که در پی ملّا حسين روان شود و از منزل و مأوای او اطلّاع حاصل کند . شخص مزبور ملّا حسين را از دور تعقيب مينمود تا آنکه ديد بمدرسه داخل شد و بيکی از حجرههای آن وارد گرديد. فرش آن حجره عبارت از حصير پاره بود. ملّا حسين پس از نماز و دعا بدرگاه خدا خود را بعبای خويش پيچيده و خوابيد. شخص مأمور مراتب را بسيّد معروض داشت روز ديگر سيّد مبلغ صد تومان برای ملّا حسين فرستاد و از او بسيار عذر خواهی نمود که در خور مقام و لايق احترامش خدمتی باو نتوانست انجام بدهد. ملّا حسين از قبول پول خود داری کرد و بگماشتهء سيّد گفت بدانشمند بزرگوار از طرف من بگو مهربانی و محبّت شما که با آن مقام بلند و رتبهء ارجمند بينوای غريبی مثل مرا مورد اکرام قرار
داديد برای من کفايت ميکند مرا احتياجی بپول نيست زيرا برای اجر و مزدی اقدام باين سفرننمودم " اِنّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنکُم جَزاءً وَ لا شُکوراً " ( قرآن ٧٦ : ١٠ ) اميدوارم رياست دنيويّه هيچوقت آن عالم جليل را از اعتراف بحقّ و حقيقت ممانعت ننمايد.
حاجی سيّد محمّد باقر رشتی قبل از سال ستّين که سنهء ظهور و دعوت باب است وفات نمود و تا آخرين مرحلهء حيات از مساعدت و نصرت سيّد کاظم لحظهای کوتاهی نکرد و پيوسته بتعريف و تمجيد مشغول بود .
ملّا حسين بعد از انجام مأموريّت در اصفهان نامهء سيّد را برای استاد بزرگوار خويش فرستاد و در صدد بر آمد که بمشهد سفر کند و ميرزا عسکری را هم ملاقات نمايد. چون نامهء سيّد، بسيّد کاظم رسيد فوراً بملّا حسين جواب نگاشت و زحمات او را تقديری شايان کرد و صورت فتوای سيّد محمّد باقر را در بين درس برای شاگردان خواند و نامهء را هم که در جواب ملّا حسين نگاشته بود نيز برای شاگردان قرائت نمود. مدح بسيار و تمجيد بيشمار از اخلاق مرضيّه و استعداد شديد او نمود و باندازه ای در تمجيد ملّا حسين زبان گشود که برخی از شاگردان پنداشتند که موعود منتظری که دائما استادشان بقرب ظهور او اشارت ميکند همان ملّا حسين است. مکتوب سيّد رشتی برای ملّا حسين اثر عظيمی داشت و او را بر مقاومت در مقابل هجوم اعداء ثابتتر ميساخت. از خلال آن مکتوب چنان بنظر ميآمد که ديگر ملّا حسين در اين جهان بملاقات استاد خود نائل نخواهد شد زيرا سيّد رشتی درضمن مراسله از ملّا حسين که شاگرد منتخب و محبوب او بود خدا حافظی کرده بود.
سيّد کاظم رشتی ميدانست که ظهور موعود نزديک است و از طرفی يقين داشت که حجبات بسيار و موانع متعدّده موجود است که سبب عدم عرفان مردم خواهد گرديد بنا بر اين همّت گماشت که با نهايت حکمت حجبات را مرتفع سازد و نفوس را برای ساعت ظهور آماده و مستعدّ نمايد. پيوسته بشاگردان خود ميگفت موعود منتظر از جابلقا و جابلصا نخواهد آمد بلکه آن بزرگوار الان در ميان شما است با چشم خود او را میبينيد ولی او را نمی شناسيد. از اولاد رسول (ص) و از بنی هاشم است. جوان است دارای علم لدنّی است دانش او از تعاليم شيخ احمد نيست بلکه دارای علم الهی است علم من نسبت باو مانند قطره نسبت بدرياست من مانند ذرّهء خاکم و او خداوند پاک قامت حضرتش متوسّط است از استعمال دخان بر کنار است.
بعضی از شاگردان خيال ميکردند که موعود خود سيّد کاظم است و علامات را يک يک با او منطبق ميساختند. يکی از شاگردان سيّد اين مطلب را اظهار کرد سيّد کاظم بحدّی خشمناک گشت که نزديک بود او را از جرگهء شاگردان خويش بيرون کند. اين شاگرد که نامش ملّا مهدی خوئی بود از سيّد رجاء کرد که او را عفو فرمايد و از گناه خويش استغفار نمود.
شيخ حسن زنوزی برای من حکايت کرد و گفت من نيز از آن اشخاصی بودم که سيّد کاظم را شخص موعود ميپنداشتم و پيوسته از خدا درخواست ميکردم که اگر براه باطل رفتهام مرا آگاه کند. بدرجه ای مضطرب بودم که چند روز از خورد و خواب محروم شدم.
پيوسته بخدمت سيّد مشغول بودم و نهايت تعلّق را باو داشتم. يکروز صبح زود ملّا نوروز که از گماشتگان سيّد بود مرا از خواب بيدار کرد و گفت دنبال من بيا. من برخاستم و با هم بمنزل سيّد کاظم رفتيم. سيّد را ديدم لباسهای خود را پوشيده و عبا بدوش افکنده مثل اينکه ميخواهد بمحلّی برود بمن فرمود شخص بزرگواری وارد شده ميخواهم با تو بديدن او برويم. هوا متدرّجاً روشن ميشد. براه افتاديم از کوچههای کربلا گذر کرديم تا بمنزلی رسيديم جوانی دم در ايستاده بود عمّامهء سبزی برسر داشت و چندان آثار لطف و تواضع در سيمای او آشکار بود که بوصف نيايد مثل اينکه انتظار ورود ما را ميکشيد چون نزديک شديم با کمال و قار بطرف ما آمد سيّد را در آغوش کشيد و نهايت محبّت و لطف را نسبت باو ابراز فرمود. سيّد کاظم هم نهايت احترام را نسبت بآن جوان مراعات کرد در مقابل او ساکت ايستاده بود و سر بزير افکنده وارد منزل شديم از پلّهها بالا رفته باطاقی ورود نموديم که مقداری گلهای خوش بو در آن موجود و هوا را معطّر نموده بود. جوان ما را بنشستن دعوت کرد سراپای ما را سرور و نشاط گرفته بود. در وسط اطاق ظرفی مملوّ از شربت بود و ليوان نقره ای پهلوی آن ظرف گذاشته بودند جوان ميزبان ليوان را پر از شربت کرد بسيّد کاظم عنايت کرد و فرمود " وَ سَقاهُم رَبُّهُم شَراباً طَهُوراً " ( قرآن ٧٦ : ٢٢ ) سيّد ظرف شربت را از دست جوان گرفت و تا آخرين جرعه سرکشيد و چنان سروری در چهرهاش ظاهر شد که وصف آن ممکن نيست. ميزبان جوان ظرفی از شربت بمن عطا فرمود ولی بيانی نفرمود. مذاکرات بين سيّد و جوان مزبور مدّتی جريان داشت و جوان پيوسته با آيات قرآن جواب سيّد را ميفرمود و پس از زمانی برخاستيم. ميزبان ما تا دم در ما را مشايعت کرد و نهايت احترام را نسبت بما مراعات نمود. جلال و جمال آن جوان بیاندازه مرا متعجّب ساخت. مطلب ديگر نيز بر تعجّب من افزود و آن اين بود که ديدم سيّد کاظم از ظرف نقره شربت آشاميد با آنکه در شريعت اسلام استعمال ظروف نقره و طلا حرام است. هر چه خواستم علّت احترام زائد از حدّ سيّد را نسبت بآن جوان سؤال کنم ممکن نشد. احترام سيّد نسبت بآن جوان بيش از احترامی بود که نسبت بمقام سيّد الشّهداء مراعات مينمود. پس از سه روز همان جوان وارد محضر سيّد شد و نزديک در جلوس نمود با نهايت ادب و وقار درس سيّد را گوش ميداد بمحض اينکه چشم سيّد کاظم بر آن جوان افتاد سکوت اختيار کرد. يکی از شاگردان خواهش نمود که بيان خود را ادامه دهد. سيّد باو فرمود چه بگويم. سپس بطرف آن جوان متوجّه شده و گفت حقّ از آن نور آفتابی که بر آن دامن افتاده است آشکارتر است. من چون نظر کردم ديدم نور آفتاب بر دامن آن جوان بزرگوار افتاده. دو مرتبه همان شخص از سيّد پرسيد چرا اسم موعود را بما نميگوئيد و شخص او را بما نشان نميدهيد. سيّد با انگشت خويش بگلوی خود اشارت کرد و مقصودش اين بود که اگر نام موعود را بگويم و شخص او را معرّفی کنم فوراً من و او هر دو بقتل خواهيم رسيد. چيزيکه بيشتر بر حيرت من افزود اين بود که مکرّر سيّد کاظم ميفرمود مردم بقدری گمراهند که اگر من موعود را بآنها معرّفی کنم و او را بآنها نشان بدهم و بگويم محبوب من و شما اينست همه در مقام انکار بر ميآيند و او را قبول نميکنند. با آنکه سيّد کاظم رشتی بانگشت خويش بدامن آن جوان اشاره کرد معذلک هيچکس مقصود او را از اين اشاره نفهميد. من کم کم دانستم که سيّد کاظم شخص موعود نيست. پيوسته دربارهء آن جوان تفکّر ميکردم که کيست و اين همه جذابيّت او از کجا است بارها خواستم از سيّد کاظم دربارهء آن جوان چيزی بپرسم لکن وقار و جلالت سيّد مرا از سؤال باز داشت. سيّد کاظم چندين مرتبه بمن فرمود " ای شيخ حسن خوشا بحال تو که اسمت حسن است آغاز حالت حسن است عاقبتت هم حسن است. بحضور شيخ احمد احسائی رسيدی و با من مدّتی را گذراندی در آينده نيز بشادمانی بزرگی خواهی رسيد و چيزی خواهی ديد که هيچ چشمی نديده و هيچ گوشی نشنيده و بقلب کسی خطور نکرده ".
بارها در صدد برآمدم که با آن سيّد جوان ملاقات کنم و از نام و نسبش جويا شوم. چند مرتبه او را ديدم که در حرم سيّد الشّهداء غرق مناجات و دعا بود بهيچ کس نظری نداشت اشک از چشمانش ميريخت و کلماتی در نهايت فصاحت از لسانش جاری ميشد که بآيات شباهت داشت. ميشنيدم که مکرّر ميگفت يا الهی و محبوب قلبی حالت او بطوری بود که اغلب نماز گزاران صلات خويش را ناتمام گذاشته و بکلمات و بيانات آن جوان توجّه مينمودند و از خشوع و خضوع او حيرت ميکردند. گريهء او سبب ميشد که همه را گريان ميساخت. طرز زيارت و عبادت را از او ميآموختند. سيّد جوان پس از انجام اعمال يکسره بمنزل خود ميرفت و با هيچکس تکلّم نميفرمود. چند مرتبه خواستم با آن حضرت مذاکره کنم بمحض اينکه نزديک او ميرفتم قوّه ای نهانی مرا باز ميداشت که وصف آنرا نميتوانم گفت. بعد از جستجوی و تفحّص همينقدر دانستم که اين جوان از تجّار شيراز است در جرگهء علما داخل نيست خودش و اقوامش نسبت بشيخ احمد و سيّد کاظم نظری خاصّ دارند. بعدها شنيدم که بنجف مسافرت کرده و از آنجا بشيراز خواهد رفت.
آن جوان هميشه درنظرمن بود علاقهء شديدی باو پيدا کرده بودم. بعد از چندی که شنيدم جوانی در شيراز ادّعای بابيّت کرده بقلبم گذشت که اين همان جوان بزرگوار است که قبلاً او را در کربلا ديدهام. بعد از استماع نداء از کربلا به شيراز رفتم ولی آن حضرت بمکّه سفر کرده بودند. پس از اينکه مراجعت فرمود بحضور او مشرّف شدم و پيوسته سعی ميکردم که از ملازمين حضرتش باشم. وقتيکه در قلعهء ماکو حبس شدند در مدّت نه ماه که در آن زندان بودند هر ماه يکدوره قرآن را تفسير ميفرمودند و باين ترتيب نه دوره تفسير قرآن از لسان مبارکش جاری شد. اين تفسيرها را در نزد سيّد ابراهيم خليل بامانت سپردند که پنهان دارد تا زمان نشرش برسد ( هنوز معلوم نيست اين تفسيرها کجا است ). يکروز حضرت باب از من سؤال فرمودند که آيا در نظر تو اين تفسيرها جالب و جاذب است يا تفسير احسن القصص من عرض کردم تفسير احسن القصص قوّت و بهجتش بيشتر است حضرت تبسّمی کرده فرمودند تو هنوز بلهجهء اين تفسيرها آگاه نيستی حقايقی در ضمن اين تفاسير موجود است که شخص مجاهد را بمقصود و مطلوب خويش ميرساند. مدّتی در حضور مبارک بودم تا واقعهء قلعهء طبرسی اتّفاق افتاد. چون حضرت باب آن واقعه را استماع نمودند جميع اصحابرا مأمور کردند که بقلعهء طبرسی بشتابند و بنصرت حضرت قدّوس قيام کنند. يکروز بمن فرمودند اگر حبس جبل شديد ( قلعهء چهريق ) نبود من خود بنصرت جناب قدّوس ميشتافتم امّا تو بايد بکربلا بروی و در آنجا بمانی تا وقتيکه جمال حسين موعود را بچشم خود ببينی اين عنايت بصرف فضل برای تو مقدّر شده. تو بقلعه طبرسی نبايد بروی بکربلا برو و چون چشمت بجمال موعود روشن شد مراتب خضوع و محبّت مرا بحضور مبارکش ابلاغ کن. سپس بمن فرمودند يقين بدان که مأموريّت بزرگی بتو دادهام اين موهبت را حقير مشمار و اين فخر و شرف را که نصيب تو شده هرگز فراموش مکن.
من بکربلا مسافرت کردم و مطابق امر مبارک در آن شهر متوقّف شدم و پيوسته مراقب بودم که آنچه را فرمودهاند ظاهر شود. چون اقامت من در کربلا طولانی بود برای آنکه سوء ظنّی نسبت بمن برای کسی پيدا نشود متأهّل شدم و از کتابت معيشت خويش را اداره ميکردم. پيروان شيخ احمد که مؤمن بحضرت باب نشده بودند مرا خيلی اذيّت ميکردند منهم صبر ميکردم. پس از چندی شهادت حضرت باب پيش آمد. شانزده ماه و بيست و دو روز کم که از شهادت حضرت باب گذشت يعنی روز عرفه ( روز نهم ذی الحجّه ) سال ١٢٦٧ هجری برای زيارت سيّد الشّهداء رفتم در ميان حرم جوانی را ديدم که صورتی جميل داشت و دارای وقار و جلال بود. اندامی متناسب مویهای سياهش بر شانههايش ريخته و تبسّمی زيبا در لبهايش پيدا بود مشاهدهء آن جوان تأثير شديدی در من نمود. من در آنوقت خيلی پير و ناتوان بودم جوان مزبور بطرف من آمد دست مرا گرفت و با
صوتی دلربا فرمود " تصميم گرفتم که در تمام کربلا بابی بودن ترا اعلام کنم " همانطور که دست مرا گرفته بود با هم براه افتاديم تا ببازار رسيديم بالاخره بمن فرمود " سپاس خداونديرا که ترا در کربلا نگاهداشت تا با چشم خود حسين موعود را مشاهده نمودی" چون اين را شنيدم وعدهء حضرت باب را بياد آوردم اهتزازی عجيب در من پيدا شد و بيم آن بود که اين راز را بجميع خلق آشکار کنم لکن آن بزرگوار بآهستگی فرمود " بايد صبر کنی هنوز موقع نرسيده مطمئنّ باش " از آن ساعت ببعد تمام غم و غصّهء من از بين رفت و سرور بیپايانی قلب مرا فرا گرفت. هر چند بر حسب ظاهر فقير بودم لکن جميع ثروت دنيا را با ثروت معنوی که داشتم برابر نميديدم اين نعمت را خداوند بفضل خويش به من عنايت فرمود. ( گفتار زنوزی بپايان رسيد حال بشرح مطلب سابق ميپردازيم ).
سيّد کاظم رشتی در کتاب شرح قصيده و کتاب شرح خطبه بکنايه و اشاره اسم حضرت بهاءاللّه را ذکر فرموده و در آخرين رساله(ای) که نگاشت حضرت باب را بلقب ذکر اللّه الأعظم ياد کرده و در آن کتاب اين دو شعر را خطاب بحضرت ذکر معروض داشته .
اخاف عليک من قومی و منّی و منک و من مکانک و الزّمان
و لی انّی وضعتک فی عيونی الی يــوم القيامة ما کفانـــی
سيّد رشتی با نهايت شجاعت در مقابل اهل فتور استقامت ميفرمود و هر گونه اذيّت و آزاری را تحمّل ميکرد. آخر کار خداوند جميع معاندين او را هلاک کرد و دشمنانش را ذليل و خوار ساخت. پيروان سيّد ابراهيم قزوينی در آن ايّام برای آنکه اذيّتی بسيّد رشتی برسانند بهر وسيله متشبّث ميشدند و بجهة اينکه او را بدنام کنند بانواع دسائس ميپرداختند. از جمله جمعی بسيار از اهل فساد و اشرار بهم پيوسته حکومت کربلا را که از طرف سلطان عثمانی تعيين شده بود از شهر بيرون کردند و فتنه و فسادی برپا داشتند. حکومت مرکزی جمعی از سپاهيان را فرستاد تا آشوب را تسکين دهند و آتش فتنه را خاموش سازند. سپاهيان، کربلا را محاصره کردند و بسيّد رشتی پيغام دادند که اقدامی فرمايد و آن فتنه را تسکين بخشد و اشرار را اطمينان دهد که اگر از شرارت دست بردارند در امان خواهند بود و گرنه بهلاکت خواهند رسيد. اين پيغام چون بسيّد رشتی رسيد رؤسای اهل فساد را احضار فرمود و با نهايت صدق و اخلاص بنصيحت آنان پرداخت و طوری گفتگو کرد که اشرار دست از شرارت برداشتند و قول دادند که تسليم حکومت شوند و مشمول عفو و امان گردند. لکن چون از محضر سيّد رشتی بيرون رفتند دشمنان سيّد آنانرا تحريک نمودند و بشرارت وادار کردند اهل شهر را بمقاومت با قوای دولتی شبانه تحريص نمودند و برای اطمينان آنها سخنانی چند بهم بافتند از جمله آنکه يکی گفت من حضرت عبّاس (ع) را در خواب ديدم که فرمود باهل کربلا بگو با قوای دولتی جهاد کنند و مطمئنّ باشند که منصور و مظفّرند مردم نادان باين سخنان فريفته شدند و نصايح سيّد رشتی را فراموش کردند و بفساد اقدام نمودند. سيّد رشتی چون چنين ديد نامه ای بسردار سپاه نجيب پاشا فرستاد و او را از حقيقت امر آگاه ساخت نجيب پاشا از سيّد رشتی درخواست نمود که ثانياً مردم را نصيحت کند و بآنها بگويد که در فلان ساعت من وارد شهر خواهم شد و اشرار را معدوم خواهم ساخت فقط اشخاصی که بمنزل شما پناهنده شوند در امان خواهند بود. سيّد کاظم گفتار نجيب پاشا را در شهر منتشر ساخت. دشمنان سيّد باستهزاء و تمسخر پرداختند. سيّد چون اين بشنيد فرمود " إنّ مَوعِدَهُم الصّبح أَلَيْسَ الصّبح بِقَريبٍ " ( قرآن ١١ : ٨٤ ) صبح روز بعد قوای دولتی بشهر حمله کردند و ديوارها را خراب نمودند دست بکشتن مردم بگشادند و بغارت و يغما پرداختند جمعی از مردم بحرم سيّد الشّهداء (ع) و برخی بحرم حضرت عبّاس (ع) پناهنده شدند بعضی از دوستان و آشنايان سيّد هم بمنزل او پناه بردند. جا تنگ شد سيّد کاظم منازل مجاور منزل خود را نيز ملجاء پناهندگان ساخت با اينهمه جمعيّت خيلی زياد بود و پس از حصول آرامش معلوم شد که بيست نفر بواسطهء تنگی جا و شدّت فشار جمعيّت وفات يافتهاند سپاهيان بقتل و غارت پرداختند و حتّی اشخاصی را که بحرم حضرت سيّد الشّهداء (ع) و حضرت عبّاس پناهنده شده بودند مقتول ساختند هزاران نفر را کشتند بدرجه ای که خون مقتولين در صحن دو حرم جاری شد در تمام کربلا پناهگاهی جز منزل سيّد رشتی نبود. اين واقعه که غضب الهی بود برای آن وقوع يافت تا مخالفين سيّد رشتی باهميّت مقام او پی ببرند. حصول اين حادثه در روز هشتم ذی الحجّهء سال ١٢٥٨ قمری بود.
سيّد رشتی شاگرد بسيار داشت از جمله چند نفر بودند در نهايت غرور و مکر که ظاهر خود را ميآراستند و چنان می پنداشتند که مخزن اسرار شيخ و سيّد هستند. در مجلس درس هميشه اين چند نفر در صف اوّل می نشستند سيّد در ظاهر از آنان احترام مينمود ولی در باطن بحقيقت حال آنها آگاه بود و گاهی بکنايه بحالت باطنی و غرور و عجز آنها از فهم اسرار الهيّه اشاره ميکرد. از جمله ميفرمود تا کسی از من متولّد نشود گفتار مرا نمی فهمد. و نيز ميفرمود دنيا گوش شنوا ندارد من نميتوانم سرّ واقعی را مکشوف سازم زيرا مردم طاقت آنرا ندارند و گاهی اين شعر را ميخواند.
و کلّ يدّعی وصلاً بليلـــی و ليلــی لا تقرّ لهــم بذاکا
اذا انبجست دموع من ماق تبيّن من بکی ممّن تباکی
گاهی ميفرمود حضرت موعودی که پس از من ظاهر ميشود از خاندان نبوّت است، اولاد فاطمه است، قامتش متوسّط است، از عيوب و امراض جسمانيّه دور و برکنار است.
از شيخ ابو تراب شنيدم ميگفت که من و چند نفر ديگر از شاگردان سيّد از بيانات آن بزرگوار دانستيم که حضرت موعود دارای عيوب جسمانيّه نيست و فهميديم که اگر از اينگونه نفوس کسی مدّعی مقامی شود ادّعايش باطل است زيرا چند نفر در بين شاگردان سيّد بودند که با وجود دارا بودن عيوب جسمانی چنان می پنداشتند که بعد از سيّد رشتی قائم مقام و جانشين او خواهند شد. يکی از آنها ميرزا کريم خان پسر ابراهيم خان قاجار کرمانی بود اين شخص اعور و کوسه بود. ديگری ميرزا حسن گوهر بود که بیاندازه فربه و سمين بود. سوّمی ميرزا محيط شاعر کرمانی که خيلی دراز و بیاندازه باريک بود. اين سه نفر از همه بيشتر آرزوی خلافت سيّد را داشتند با آنکه هر سه دارای عيب جسمانی بودند. سيّد هم غالباً بکنايه مطالبی بآنها ميفرمود و اشاره ميکرد باينکه اينها ايمانی ندارند مغرورند ادّعاها خواهند کرد نادانی و حماقت خود را بزودی آشکار خواهند ساخت. امّا حاجی کريمخان چند سال در محضر سيّد استفاده کرد بالاخره از او اجازه خواست که در کرمان اقامت کند و بياری اسلام و ارتقای مرتبهء آن و انتشار احاديث ائمّهء هدی مشغول شود. من يکروز در کتابخانهء سيّد رشتی بودم شخصی وارد شد و کتابی را که حاجی کريم خان تأليف کرده بود بسيّد رشتی داد که آنرا بخواند و تقريظی باو بنويسد سيّد رشتی بعضی از فصول آن کتابرا مطالعه فرمود و بآن شخص ردّ کرد و گفت به کريمخان بگو که خود او از ديگران برای تقدير و تقريظ کتابش تواناتر و سزاوارتر است. چون آن شخص از حضور سيّد مرخّص شد و رفت سيّد با صدای غم انگيزی فرمود خدا کريم خان را لعنت کند. چند سال با من بسربرد حالا که از من جدا شده يگانه غرضش اينست که بعد از چند سال درس و بحث کتابی را که شامل قواعد بيدينی و کفر است منتشر سازد و از منهم ميخواهد که او را تقريظ بنگارم و تمجيد نمايم. با بعضی از اشخاص بيدين همدست شده که در کرمان مرکز رياست خود را استوار کند تا چون من از اين عالم بروم زمام رياست را بدست بگيرد. چه کار خطائی ميکند چه خيال باطلی دارد. نسيم وحی الهی در فصل بهار هدايت خواهد وزيد و آتش او را خاموش خواهد کرد. نتيجهای جز خسران نخواهد ديد. من بتو ای شيخ ابو تراب حالا ميگويم که تمام اين مطالبی را که گفتم از کريم خان خواهی ديد از خدا ميخواهم که ترا از شرّ اين دجّالی که با حضرت موعود در آينده مخالفت خواهد کرد محافظت فرمايد. بعد فرمود آنچه را گفتم در خاطر نگهدار و بکسی اظهار مکن تا روز قيامت فرا رسد يعنی همان روزی که دست غيب اسرار قلوب و نوايای پنهانی اشخاص را مکشوف خواهد داشت. تو در آنروز با نهايت قوّت امر اللّه را نصرت نما و آنچه را ديدی و شنيدی در آنروز برای سايرين نقل کن. شيخ ابو تراب در ابتدای ظهور حضرت باب مؤمن شد و تا مدّتی ايمان خود را مستور ميداشت تا آخر کار شعلهء ايمانش زبانه کشيد و در زندان طهران در همان سياه چاليکه حضرت بهاءاللّه محبوس بودند گرفتار شد و بدرجهء منيعهء شهادت فائز گرديد.
باری سيّد رشتی در اواخر ايّام گاهی بصراحت و گاهی بکنايه پيروان خويش را موعظه ميفرمود و بآنها ميگفت ای دوستان من زنهار زنهار فريب دنيا را مخوريد، خدا را فراموش نکنيد، چشم از دنيا و لذّات آن بپوشيد و بجستجوی موعود الهی پردازيد، باطراف منتشر شويد، از خدا بخواهيد که شما را هدايت کند. از پای ننشينيد تا بلقای وجود مقدّسی که در پس پردهء عظمت و جلال مستور است مشرّف شويد. در محبّتش ثابت باشيد تا شما را در زمرهء ياران خويش در آورد خوشا بحال شما اگر در راه او جام شهادت بنوشيد ... براستی ميگويم بعد از قائم، قيّوم ظاهر خواهد شد و پس از باب جمال حسينی آشکار خواهد گشت ... در اينوقت سرّ کلمات شيخ آشکار خواهد شد الخ.
رويّهء سيّد کاظم رشتی چنين بود که هر سال ماه ذی القعده از کربلا بکاظمين مسافرت ميفرمود و برای روز عرفه بکربلا مراجعت ميکرد. از اين جهت در اوائل ماه ذی القعده سال ١٢٥٩ قمری که آخرين سال حيات او بود بکاظمين سفر کرد روز چهارم ماه بمسجد براثه رسيد اين مسجد در بين بغداد و کاظمين واقع است اوّل ظهر بود مؤذّن را فرمان داد که برای نماز ظهر اذان بگويد. روبروی در مسجد درخت خرمائی بود سيّد زير درختايستاده بود ناگهان مردی عرب از مسجد بيرون آمد و بحضور سيّد شتافت و گفت سه روز است من اينجا هستم گوسفندانم را در چراگاه نزديک اينجا ميچرانم خوابی ديدم و مأمورم آنرا برای شما بگويم. در خواب حضرت رسول اللّه را ديدم که بمن فرمود ای چوپان گفتار مرا درست گوش بده و در خاطر نگهدار زيرا اين گفتار بمنزلهء امانت خداست که بتو ميسپارم اگر بقول من رفتار کنی اجر عظيم خواهی داشت و اگر اهمال نمائی بعذاب شديد مبتلا خواهی شد. در همينجا بمان روز سوّم يکی از اولاد من که نامش سيّد کاظم است بهمراهی پيروان خود اينجا خواهد آمد و اوّل ظهر در زير درخت خرما نزديک اين مسجد خواهد ايستاد. بحضور او برو، سلام مرا باو برسان و بگو مژده باد که ساعت مرگ تو نزديک است. پس از زيارت کاظمين فوراً بکربلا برگرد زيرا پس از سه روز از ورود بکربلا يعنی در روز عرفه وفات خواهی کرد و طولی نميکشد که پس از وفات تو موعود الهی ظاهر ميشود و جهانرا بنور جمال خويش منوّر ميسازد.
سيّد رشتی چون اين شنيد تبسّمی بر لبانش آشکار گرديد و فرمود ای چوپان رؤيای تو درست است همراهان سيّد از اين گفتار غمگين شدند سيّد بآنها فرمود شما مرا برای خاطرموعود بزرگوار دوست ميداريد با اينهمه آيا راضی نميشويد که من بروم تا او بيايد. اين عبارت خيلی معروف است
من از ده نفر بيشتر که در آن روز حاضر بودند شنيدم که گفتند سيّد رشتی در آن روز اين بيانرا فرمود. با اينهمه همان اشخاص که بچشم خود ديده و بگوش خود شنيدند بعد از ظهور حضرت باب بانکار و عناد قيام کردند.
باری سيّد رشتی بکربلا برگشت و بمحض ورود مريض و بستری شد. دشمنانش گفتهاند که حاکم بغداد آن بزرگوار را مسموم ساخت لکن اين قضيّه دروغ است زيرا حاکم بغداد نهايت ارادت را بسيّد رشتی داشت و او را بزرگترين رؤسای دين ميدانست.
بهر حال در روز عرفه سال ١٢٥٩ قمری سيّد کاظم در٦٠ سالگی مطابق خوابی که چوپان ديده بود وفات يافت. قبر مقدّسش در حرم سيّد الشّهدا (ع)است روز وفاتش در کربلا قيامی برپا شد همان منزل که سال گذشته پناه اهل کربلا در وقت حمله قوای دولتی بود در روز وفاتش محلّ اندوه و غصّه بیپايان گرديد. پيروانش از وفات او محزون بودند و از فراقش اندوهگين و دلخون.
