فصل پنجم
مسافرت حضرت بهاءاللّه بمازندران
اوّلين سفری که حضرت بهاءاللّه برای نشر تعاليم حضرت باب فرمودند به خطّهء نور مازندران بود. نور موطن اصلی حضرت بهاءاللّه است. در تاکر نور والد حضرت بهاءاللّه املاک داشتند و قصر بزرگی بنا کرده بودند فرشهای گرانبها و اثاث هنگفت در آن قصر موجود بود.
نبيل ميگويد روزی حضرت بهاءاللّه اين بيانات را فرمودند و من از لسان مبارک شنيدم فرمودند: وزير مرحوم منزلی عالی داشتند که همگنانش از اينجهت بر ايشان رشک ميبردند. جناب وزير بواسطهء ثروت زياد و نجابت نسب و شرافت حسب و بخشش و کرامت و رتبهء بلندی که داشتند در نظر اشخاصی که ايشانرا ميشناختند بسيار محترم بودند مدّت بيست سال افراد عائلهء نوری که در نور و طهران ميزيستند با نهايت شادکامی و صحّت و سلامتی و وسعت عيش روزگار گذراندند برکت الهی بر آن عائله در آن مدّت نازل بود و از هيچ جهت پريشانی نداشتند پس از بيست سال ناگهان آن خوشبختی و راحتی بسختی و بليّات تبديل يافت و وسعت عيش و ثروت بضيق معيشت و تنگ دستی مبدّل شد اوّلين خسارتی که وارد شد بواسطهء سيل عظيمی بود که در قريهء تاکر با شدّت تمام مهاجم گشت و نصف قصر جناب وزير را خراب کرد با آنکه اساس اين بناء در نهايت درجهء استحکام بود جريان سيل بدنهء زيباتر قصر را منهدم ساخت هر چه اثاث و امتعهء فاخر و ثمين بود محو و نابود گشت. از طرف ديگر دشمنان جناب وزير و نفوسی که بايشان حسد ميبردند سبب شدند که منصب حکومتی نيز از ايشان مسلوب شد ايشان در دربار ايران تا آنوقت دارای مناصب عاليه بودند ولی فساد اعدا و تفتين حسودان سبب برکناری
ايشان از وظايف حکومتی گرديد. اين پيش آمدهای متتابع و بليّات مکرّر اثری در رفتار جناب وزير نداد ايشان در دوران گرفتاری نيز همان متانت و وقار و بخشش و احسان دورهء ثروت و وسعت را داشتند حتّی با بيوفايان و دوستان لسانی خويش نيز با نهايت مهر و محبّت رفتار مينمودند. تا آخرين دقيقهء زندگانی با کمال ثبات و استقامت تحمّل هر گونه رنج و زحمت را فرمودند.
پيش از آنکه حضرت باب اظهار امر بفرمايند حضرت بهاءاللّه بخطّهء نور مسافرت فرموده بودند. در آن اوقات ميرزا محمّد تقی مجتهد مشهور نوری در آن صفحات شهرت عجيبی داشت علمائی که در مجلس درس او حاضر ميشدند و از محضرش استفاده ميکردند نهايت مباهات را داشتند و خود را از دانشمندان واقعی، عالم برموز و اسرار اسلام می پنداشتند. روزی در مجلس درس با حضور قريب دويست نفر از شاگردان، مجتهد نوری يکی از احاديث مشکلهء مرويّه از ائمّهء اطهار را مطرح ساخت که شاگردان دربارهء معنی آن حديث بحث کنند و نظر خويش را اظهار نمايند در بين درس حضرت بهاءاللّه با چند نفر از همراهان خود وارد شدند و به بحثی که مطرح شده بود گوش ميدادند هيچيک از شاگردان مجتهد نوری جواب مقرون بصوابی نداد. حضرت بهاءاللّه با بيانی ساده شرح آن حديث را ذکر فرمودند. مجتهد نوری از عجز شاگردان خويش دربارهء شرح معنای حديث خيلی خسته خاطر و مکدّر شد و با لحن آميخته بخشم بآنها گفت چند سال است من زحمت ميکشم که شما را با حقايق عاليه و اصول محکمهء دين مبين اسلام آشنا کنم تا بتوانيد رموز را کشف کنيد و مشکلات را آسان سازيد امروز میبينم يک جوان کلاهی از حيث دانش و علم بر همهء شما مقدّم است اين جوان در هيچ مدرسهای درس نخوانده و از معارف و علوم شما اطّلاعی ندارد معذلک حلّ مشکل را با بيانی سهل فرمود و شما پس از چندين سال زحمت از معنی يک حديث عاجز شديد.
وقتيکه حضرت بهاءاللّه از خطّهء نور مراجعت فرمودند مجتهد نوری برای شاگردان خويش دو فقره رؤيائی را که دربارهء حضرت بهاءاللّه ديده بود و خيلی بآنها اهمّيّت ميداد بيان کرد خواب اوّل اين بود که گفت در ميان جمعی از مردم ايستاده بودم ديدم همه بمنزلی اشاره ميکنند و ميگويند حضرت صاحب الزّمان در آنجا تشريف دارند من خيلی خوشحال شدم و با سرعت بطرف آن منزل رفتم که زودتر خود را بحضور حضرت برسانم. در منزل که رسيدم مرا نگذاشتند وارد شوم تعجّب کردم و سبب پرسيدم گفتند حضرت قائم با يک نفر مشغول مذاکره هستند هيچ کس حقّ ندارد بحضور مبارک برود ورود اکيداً ممنوع است. من خواستم بدانم چه کسی در حضور حضرت ميباشد از هيئت و خصوصيّات مأمورينی که درب منزل ايستاده بودند چنين استنباط کردم که آن شخص جليل حضرت بهاءاللّه است. مرتبهء ديگر در خواب ديدم که چند صندوق در محلّی دور من گذاشته شده يکی بمن گفت اين صندوقها متعلّق بحضرت بهاءاللّه است صندوقها را باز کردم ديدم همه پر از کتاب است کتابها را باز کردم ديدم تمام کلمات و حروفش با جواهر گرانبها نوشته شده و تابش آنها چشم را خيره ميکند. نورانيّت و تابش آن جواهرها بحدّی بود که از شدّت حيرت و تعجّب بغتةً از خواب بيدار شدم.
وقتيکه حضرت بهاءاللّه در سال ١٢٦٠ برای ابلاغ کلمة اللّه بجانب مازندران عزيمت فرمودند مجتهد نوری مذکور وفات يافته بود علمائيکه در محضر درسش بودند پراکنده شده بودند بجای مجتهد مزبور ملّا محمّد در آن حدود قرار گرفته بود و فقط چند نفری بدرس او حاضر ميشدند. آن هياهوی سابق و رفت و آمد فراوانيکه در دورهء ميرزا محمّد تقی نوری وجود داشت در اين موقع بکلّی از بين رفته بود چون حضرت بهاءاللّه ورود فرمودند عدّهء بسياری از اعيان و اشراف آن ناحيه بحضور مبارک شتافتند، ورودشان را تهنيت و تبريک گفتند هر کدام که بملاقات حضرت بهاءاللّه ميرفتند منتظر بودند که ايشان اخبار تازه ای راجع به دربار شاه و امور مملکتی و اقدام وزراء و غيرها بشنوند زيرا حضرت بهاءاللّه در طهران مورد توجّه و احترام درباريان و معاريف بودند و مرکزيّت مهمّی داشتند . ولی حضرت بهاءاللّه در ضمن بيانات و مذاکرات از اينگونه مطالب که مردم منتظر بودند بشنوند چيزی نميفرمودند بيانات مبارکه تماماً دربارهء ظهور امر جديد و ارتفاع ندای حضرت باب بود. در نهايت فصاحت و بلاغت استدلال ميفرمودند که اگر زمامداران امور اين ندای الهی را قبول کنند و بامر جديد اقبال نمايند منافع بيشماری برای مملکت و ملّت خواهد داشت.
از شنيدن اينگونه بيانات مردم همه تعجّب ميکردند که چرا اين شخص جليل با اين مرکزيّت و مقام و جوانی و کمالی که دارد بأموری توجّه فرموده و بنشر مطالبی پرداخته است که از وظايف علمای دين و پيشوايان روحانی است. وقتی بيانات مبارک را ميشنيدند و دلائل و براهين محکم و متقن را استماع ميکردند خود را مجبور بقبول و اقرار ميديدند و امر جديد در نظر آنها پس از استماع بيانات مبارکه در نهايت درجهء اهمّيّت جلوه ميکرد از وسعت اطّلاعات و کثرت علم و دانش و شجاعت و متانت افکار و شدّت انقطاع و توجّه کامل آن بزرگوار بمسائل روحانيّه همه در شگفت بودند و مشاهدهء اين امور اثر عجيبی در وجود آنها داشت. هيچکس را جرأت معارضه با آن حضرت نبود. کسيکه بمعارضه قيام کرد عموی آن حضرت بود که عزيز نام داشت، پيوسته راه جدل ميسپرد و با گوشه و کنايه بيانات مبارکه را بخيال خودش ردّ ميکرد. نفوسيکه در حضور مبارک مشرّف بودند چون جدل و لجاجت او را ميديدند ميخواستند به ممانعتش اقدام کنند و او را از اين رفتار زشت باز دارند ولی حضرت بهاءاللّه نميگذاشتند و ميفرمودند کاری باو نداشته باشيد او را بخدا واگذاريد. عزيز چون خود را در مقابل آن حضرت حقير و ناچيز ديد نزد ملّا محمّد رفت و از او مساعدت خواست و گفت ای جانشين پيغمبر خدا نگاه کن چه خطری متوجّه دين اسلام شده ببين کار بکجا کشيده که جوانی با لباس درباری بنور آمده حمله بحصن حصين ايمان مينمايد و دين اسلام را منهدم ميسازد. برخيز دين خدا را نصرت کن جلو او را بگير و هجومش را ممانعت نما، هر کس نزد او حاضر ميشود بدام سحرش گرفتار ميگردد و منجذب گفتار فصيح او گرديده. نميدانم چه کار ميکند که همه را بخود متوجّه ميسازد. از دو حال برون نيست يا ساحر و شعبده باز است يا دوائی بچای مخلوط ميکند که چون کسی او را بياشامد فريفتهء او ميگردد. ملّا محمّد با همهء نافهمی و نادانی خود ببطلان گفتههای عزيز پی برد و از روی مزاح باو گفت آيا تو هم از آن چايها خوردهای و گفتار او را استماع نمودهای؟ عزيز گفت بلی و لکن کثرت ارادت و محبّت شديدی که بشما دارم نگذاشت سحر آن جوان در من تأثير کند. ملّا محمّد مجتهد يقين داشت که هرگز نميتواند مردم را بمخالفت حضرت بهاءاللّه وادار کند و چنان شخص جليلی را که بدون خوف و بيم بنشر تعاليم جديده اقدام نموده از اينکار ممانعت نمايد بنابر اين در جواب سخنانيکه عزيز باو گفت چند سطر بعربی نوشت مضمون آنکه ای عزيز از هيچکس مترس. هيچکس نميتواند بتو ضرری برساند. اين عبارت را بقدری غلط نوشته بود که مقصودی از آن مفهوم نميشد. بعضی از اعيان تاکر که آن نوشته را ديدند کاتب و مکتوب هر دو را مورد استهزا و عيب جوئی قرار دادند.
باری هرکس بحضور حضرت بهاءاللّه مشرّف ميشد و اعلان امر جديد را استماع مينمود باندازهای متأثّر و منجذب ميشد که بیاختيار بتبليغ امر قيام ميکرد. شاگردان ملّا محمّد چند مرتبه خواستند او را وادار کنند که بحضور حضرت بهاءاللّه مشرّف شود و بحقيقت اين دعوت جديده آشنا گردد و مقصد و منظور اصلی بهاءاللّه را بمردم بفهماند ولی مجتهد باين کار تن در نميداد و از جواب طفره ميزد هر چه اصرار شاگردانش زيادتر ميشد مجتهد بر انکار ميافزود.
شاگردان در مقابل مجتهد سخت ايستادند و معاذير او را قبول نکرده باو گفتند مرتبه و مقام شما ايجاب ميکند که دين اسلام را محافظه نمائيد اين اوّلين فريضهء شماست شما بايد هميشه مترصّد باشيد از هر گوشه و کنار هر آوازی که در اطراف دين بلند شود مورد دقّت قرار دهيد و مقصود اصلی هر مدّعی را بفهميد مبادا ضرری بدين اسلام برسد . بلاخره ملّا محمّد تصميم گرفت که دو نفر از شاگردان مشهور مبرّز خود را بحضور مبارک بفرستد . برای اينکار ملّا عبّاس و ميرزا ابوالقاسم را که هر دو داماد ميرزا محمّد تقی مجتهد سابق نور بودند انتخاب کرد بآنها گفت ميرويد حضرت بهاءاللّه را ملاقات ميکنيد از حقيقت منظور و اصل دعوت ايشان با خبر ميشويد هر چه شما تشخيص بدهيد از حقانيّت و بطلان، من بدون گفتگو قبول خواهم کرد. تشخيص شما تشخيص من است. آن دو نفر بجانب تاکر روان شدند پس از وصول شنيدند که حضرت بهاءاللّه بقشلاق تشريف بردهاند آنها هم رفتند. وقتی بحضور مبارک رسيدند ايشان سورهء فاتحهء قرآن مجيد را تفسير ميفرمودند نشستند بيانات مبارک را گوش دادند ديدند آن عبارات فصيح و گفتار متين و دلائل محکم و براهين متقن را نميشود بهيچوجه انکار کرد. ملّا عبّاس بیاختيار از جا برخاست و رفت دم در اطاق با کمال خضوع و عبوديّت ايستاد و با لرزه و گريه بميرزا ابوالقاسم رفيقش گفت میبينی که من در چه حالی هستم هر سؤالی را که حاضر کرده بودم از محضر مبارک بپرسم بکلّی از نظرم محو شد تو خود ميدانی اگر ميتوانی سؤالی بکنی بکن تا جواب بشنوی آنوقت برو بملّا محمّد حال مرا خبر بده و باو بگو عبّاس گفت من از اين بزرگوار دست بر نميدارم و ديگر نزد تو نخواهم آمد.
ميرزا ابوالقاسم گفت منهم مثل تو هستم مرا با مجتهد کاری نيست با خدای خودم عهد کردم که تا آخر عمر از ملازمت آستان اين بزرگوار منصرف نشوم يگانه مولای من حضرت بهاءاللّه است. داستان ايمان اين دو نفر نمايندهء ملّا محمّد با سرعت عجيبی در قلمرو نور مشهور شد. مردم از هر صنف و رتبه دسته دسته از هر گوشه و کنار بمحلّ توقّف حضرت بهاءاللّه توجّه ميکردند عدّهء زيادی بامر مبارک مؤمن شدند. يکی از ارادتمندان حضرتش که در زمرهء بزرگان محسوب بود روزی بحضور مبارک عرض کرد مردم نور نسبت بشما ارادت پيدا کردهاند. آثار بهجت و سرور از ناصيهء جميع آشکار است اگر ملّا محمّد هم در جرگهء ارادتمندان در آيد و بامر جديد اقبال کند برای پيشرفت امر مبارک توجّه اقبال او اثر کامل خواهد داشت. حضرت بهاءاللّه فرمودند مقصود من از مسافرت بنور اعلان امر الهی و تبليغ نفوس و هدايت آنهاست، منظور ديگری نداشته و ندارم بنا بر اين اگر بشنوم که شخصی طالب حقيقت است و در صد فرسنگی منزل دارد و نميتواند بملاقات من بيايد من با نهايت سرور و نشاط بدون هيچگونه تأخير و سهل انگاری فوراً بملاقات او ميروم و امر الهی را باو ابلاغ مينمايم. ملّا محمّد در سعادت آباد منزل دارد و تا آنجا چندان مسافتی نيست من خود بديدن او ميروم و کلمة اللّه را باو ابلاغ مينمايم. حضرت بهاءاللّه با چند تن از اصحاب بسعادت آباد تشريف بردند. ملّا محمّد با کمال خوش روئی از ايشان پذيرائی کرد. حضرت بهاءاللّه فرمودند من برای اين ملاقات رسمی نيامدهام مقصودم ديد و بازديد نيست فقط برای اين آمدهام که ظهور امر جديد را بشما بشارت بدهم اين امر از طرف خداست، موعود اسلام ظاهر شده است، هر که پيروی اين امر مبارک کند تولّد جديد خواهد يافت. حال بفرمائيد ببينم دربارهء قبول اين امر مبارک چه مانعی داريد؟ ملّا محمّد عرض کرد من هيچ وقت بامری اقدام نميکنم و تصميمی نميگيرم مگر بعد از استخاره از قرآن مجيد. قرآن را باز ميکنم در اوّل صفحه هر آيهای باشد مضمونش را در نظر ميگيرم و مطابق آن عمل ميکنم. حضرت بهاءاللّه ممانعتی نفرمودند مجتهد نوری قرآنی خواست و باز کرد و فوراً آن را بست و بدون اينکه بگويد کدام آيه آمده بود و مضمون آن چه بود گفت استخاره راه نداد بنابر اين در بحث و مذاکره وارد نميشويم.
بعضی از حاضرين باور کردند و گفتند مجتهد راست ميگويد. بعضی بحقيقت مطلب پی بردند و فهميدند اين رفتار مجتهد ناشی از ترس بود باين بهانه متمسّک شد که خود را از آن ورطه خلاص کند. حضرت بهاءاللّه بيش از اين حيرت و خجلت او را نپسنديدند و با نهايت محبّت از او خدا حافظی کرده مراجعت فرمودند.
يک روز حضرت بهاءاللّه با چند نفر از همراهان بسير و گردش مشغول بودند در بين راه جوانی را ديدند که تنها در گوشهای خارج از راه نشسته لباس درويشی در بر داشت و موی سرش پريشان و در هم افتاده بود در کنار جوی آب آتش افروخته بود و بطبخ غذا مشغول بود حضرت بهاءاللّه نزديک او تشريف بردند و فرمودند درويش چه ميکنی؟ جوان با لحن درشتی جواب داد مشغول خوردن خدا و پختن خدا و سوزاندن خدا هستم. حضرت بهاءاللّه از سادگی آن جوان و خلوص نيّت و حالت او که از تصنّع و ظاهر سازی دور بود مسرور شدند و از جواب صريح او انبساطی بحضرتش دست داد با او مشغول گفتگو شدند پس از زمانی قليل از بيانات مبارک که تغيير کلّی در آن جوان حاصل شد از قيد اوهام خلاصی يافت و بعرفان حقّ منيع فائز گشت. از منبع نور مستنير شد و مجذوب تعاليم مبارکه گرديد آنچه همراه داشت ريخت و جزو پيروان حضرت بهاءاللّه در آمد از دنبال اسب آن حضرت ميرفت. قلبش بنار محبّت مشتعل بود و بداهتاً بانشاء و انشاد اشعار پرداخت ترجيع بند مفصّلی بنظم آورده که ترجيع آن از اين قرار است:
انت شمس الهدی و نور الحقّ اظهر الحقّ يا ظهور الحقّ
اشعار او شهرت و انتشار يافت. ميگفتند مصطفی بيک سنندجی معروف بمجذوب اشعار شيوائی بداهتاً در مدح محبوب خويش بنظم آورده در آن وقت نميدانستند که محبوب او که بوده حقيقت حال اينستکه آن درويش در آن ايّام مقام رفيع حضرت بهاءاللّه را که خلق جهان از عرفانش محجوب بودند شناخته بود.
خلاصه سفر حضرت بهاءاللّه در خطّهء نور نتائج عظيمهای در بر داشت قلوب مردم آن ديار بنور عرفان روشن شد ارواحشان باهتزاز آمد در ظلّ رايت دين جديد درآمدند و اين موهبت بواسطهء طهارات ذات و بيان جذّاب فصيح و متانت و وقار و براهين محکمهء منطقی و محبّت شديدی بود که از حضرت بهاءاللّه ديده وشنيده بودند. تأثير کلمات و رفتار و گفتار آن حضرت بقدری شديد بود که گوئی شجر و حجر اقليم نور از امواج قوّهء روحانيّهء حضرت بهاءاللّه روح حيات يافتند و جميع اشياء از فيض حضرتش جلب قوّت و کسب حيات تازه نموده و از ذرّات موجودات اين نداء بگوش جان ميرسيد " ای اهل عالم بجمال الهی ناظر باشيد که بیپرده و حجاب ظاهر و آشکار و در نهايت عظمت و مجد پديدار گشته ".
پس از مراجعت حضرت بهاءاللّه مردم نور بانتشار امر مشغول و بتحکيم اساس الهی موفّق بودند. عدّهای از آنها در راه نصرت امر اللّه مشقّات بسيار تحمّل کردند و بعضی با نهايت سرور جام شهادت کبری نوشيدند. خطّهء مازندران و مخصوصاً قلمرو نور اوّلين سرزمينی است که قبل از ساير بلاد ايران از نور کلمة اللّه روشن شد. قلمرو نور که کوههای مازندران اطراف آنرا احاطه کرده نخستين نقطهای بود که از انوار شمس حقيقت که از افق شيراز طالع شده بود مستنير گشت. در وقتيکه بلاد ايران در خواب غفلت بودند اقليم نور از ظهور الهی خبر يافت و ندای امر جديد از آن نقطه بساير نقاط منعکس گشته جهان را روشنائی بخشيد.
در اوقاتيکه حضرت بهاءاللّه در سنين صباوت بودند جناب وزير که پدر بزرگوارشان بود شبی در عالم رؤيا مشاهده نمود که حضرت بهاءاللّه در دريای بیکران به شنا مشغول هستند. نورانيّت جسم شريفش بقدری شديد بود که تمام دريا را روشن کرده بود. گيسوان سياهش در اطراف سر در روی آب پريشان و هر تاری از موی مبارکش را ماهئی بلب گرفته همهء آن ماهیها از نور رخسار حضرتش خيره گشته و بهر طرف که آن بزرگوار شنا ميفرمودند تمام آن ماهیها هم که هر يک تار موئی را گرفته بودند بهمان طرف ميرفتند معذلک ضرر و اذيّتی ببدن مبارکش نميرسيد و حتّی يک موی هم از سرش جدا نشده با کمال آسانی و راحتی بدون هيچ مانعی و رادعی شنا ميفرمودند و همهء ماهیها از دنبال حضرتش ميرفتند.
جناب وزير چون بيدار شدند معبّر شهيری را احضار فرمودند تا رؤيا را تعبير و آن خواب عجيب را تفسير نمايد. شخص معبّر مثل اينکه عظمت آيندهء حضرت بهاءاللّه باوالهام شده باشد بجناب وزير گفت دريای بیکرانی که مشاهده نموديد عالم وجود است پسر شما يک تنه و تنها بر عالم تسلّط خواهد يافت و هيچ چيز مانع او نخواهد شد تا بمنظوری که در نظر دارد نرسد هيچکس را توانائی آن نيست که او را ممانعت کند. ماهيانی که مشاهده نموديد امم و اقوامی هستند که از قيام فرزند شما مضطرب و پريشان ميشوند و دور او جمع شده و لکن حمايت و حفظ الهی فرزند شما را از اضطراب و پريشانی اقوام و امم محافظت خواهد فرمود و گزند و اذيّتی باو نخواهد رسيد پس از اين بيان شخص معبّر را برای مشاهدهء فرزند دلبند خويش بردند چون معبّر چشمش بصورت حضرت بهاءاللّه افتاد و آن جمال سحرآسا را مشاهده کرد و آثار عظمت و جلال را در سيمای حضرتش خواند بیاختيار زبان بمدح و ثناء گشود و بقدری تمجيد
و تعريف کرد که تعلّق جناب وزير بفرزند بزرگوارش از آن تاريخ ببعد بدرجات بيشتر شد و مانند يعقوب که شيفتهء يوسف بود در مهد محبّت و حمايت خويش فرزند ارجمندش را پرورش ميداد.
حاجی ميرزا آقاسی صدر اعظم محمّد شاه هر چند با جناب وزير ميانهء خوبی نداشت ولی نسبت بحضرت بهاءاللّه نهايت احترام را مينمود. ميرزا آقاجان نوری ملقّب به اعتماد الدّوله که بعد از حاجی ميرزا آقاسی صدر اعظم شد چون در آن ايّام احترام ميرزا آقاسی را نسبت بحضرت بهاءاللّه ميديد بايشان حسد ميورزيد از همان ايّام حسادت شديدی در قلبش متمکّن گشت با خود میگفت حالا که جناب وزير هنوز زنده است و پسرش کودکی بيش نيست صدر اعظم اينهمه احترام نسبت بفرزند وزير
ميکند نميدانم بعد از جناب وزير که پسرش جانشين او شود ميرزا آقاسی چه خواهد کرد. صدر اعظم بعد از وفات جناب وزير نيز نهايت احترام را دربارهء حضرت بهاءاللّه مجری ميداشت اغلب بديدن ايشان ميرفت و همچون پدری که به پسرش محبّت داشته باشد با ايشان رفتار ميکرد. يکوقت اتّفاق افتاد که صدر اعظم در ضمن سير و سياحت گذارش بقريهء قوچ حصار افتاد اين قريه ازحضرت بهاءاللّه بود، آب زيادی داشت، هوای خوبی داشت. صدر اعظم فريفتهء آن قريه شد از حضرت بهاءاللّه در خواست کرد که آن قريه را باو بفروشند. فرمودند اگر اين ده مال خودم بود هيچ اهمّيّت نداشت آنرا بشما ميدادم زيرا من بدنيای فانی دلبستگی ندارم، تمام دنيا در نظر من پست و بیمقدار است تا چه رسد باين قريه ولی جمعی از نفوس وضيع و شريف با من شريکند بعضی از آنها بالغند و بعضی صغير شما خوب است برويد با آنها مذاکره کنيد رضايت آنها راجلب کنيد اگر قبول کردند مطابق ميل شما رفتار ميشود. صدر اعظم از اين جواب خوشش نيامد در فکر حيله و نيرنگ افتاد که آن قريه را مالک شود. حضرت بهاءاللّه چون بمقصد او پی بردند با اجازه ساير شرکاء آن قريه را به خواهر محمّد شاه که مدّتها بود طالب آن قريه بود فروختند. صدر اعظم خيلی اوقاتش تلخ شد و ببهانهء اينکه سابقاً اين قريه را از مالک اوّلش خريده است خواست بزور قريه را متصرّف شود ولی گماشتگان خواهر شاه نمايندگان صدر اعظم را مورد توبيخ قرار دادند و ممانعت نمودند. صدر اعظم نزد شاه رفت و از خواهر شاه باو شکايت کرد لکن همان شب پيش از صدر اعظم خواهر شاه بخدمت شاه واقعه را عرض کرده بود و گفته بود که اعليحضرت شما هميشه بمن ميفرموديد که زر و زيور خود را بفروشم و ملک و آب بخرم من امر شما را اطاعت کردم و قوچ حصار را خريدم حالا صدر اعظم ميخواهد بزور آنرا تصاحب کند. شاه بخواهرش قول داد که صدر اعظم را از اين خيال منصرف کند. چون حاجی ميرزا آقاسی از نيل بمقصود نااميد شد بمخالفت حضرت بهاءاللّه قيام کرد دست آويزها درست کرد نيرنگها ساخت که شايد بشأن و مقام ايشان لطمهای وارد آورد و لکن حضرت بهاءاللّه با کمال شهامت هر تهمتی را از خود دور ميساختند. صدر اعظم بيچاره شد يک روز با خشم و غضب فرياد برآورد و بحضرت بهاءاللّه گفت چه خبر است اينهمه مهمانی ميکنی من که رئيس الوزرای شاهنشاه ايران هستم ميل ندارم هر شب اينهمه جمعيّت در سر سفرهء تو حاضر باشند چرا اينهمه اسراف ميکنی مگر ميخواهی بر ضد من قيام کنی و بر عليه من دسته بندی کنی. حضرت بهاءاللّه فرمودند استغفر اللّه، خدا نکند اگر کسی دوستان خودش را مهمانی کند دليل بر اينستکه ميخواهد دسته بندی و فساد کند؟ حاجی ميرزا آقاسی هيچ نگفت زبانش بسته شد با آنکه همه گونه قوّت و اقتدار داشت و زمام امور کشور در دستش بود و پيشوايان دينی با او همراه بودند آخر نتوانست بحضرت بهاءاللّه تهمتی بزند و خود را عاجز و قاصر مشاهده نمود. نفوسيکه با حضرت بهاءاللّه معاندت داشتند همه مثل حاجی ميرزا آقاسی خود را عاجز ميديدند. حضرت بهاءاللّه بر همه مقدّم بودند عظمت مقام و بزرگواری ايشان و صيت شهرتش بجميع جهات رسيده بود. مردم همه تعجّب ميکردند که چطور ايشان از اين ورطههای هولناک خود را خلاص کرده جان بسلامت ميبرند و معاندين خود را ملزم و مجاب ميسازند. ميگفتند خدا ايشان را حفظ ميکند تا حفظ خدا نباشد هيچکس نميتواند از اينهمه مخاطرات سلامت بماند. حضرت بهاءاللّه هيچوقت بميل اطرافيان خود رفتار نميفرمودند و مطابق طمع و غرور آنها اقدامی نميکردند هر چند با رجال دولت معاشر بودند و با رؤسای دين رفت و آمد داشتند ولی در هيچ موقع از اظهار امر حقّ و نصرت آن خود داری نمينمودند و بمشارب و آراء رجال دين و دولت در قبال اظهار حقيقت اعتنائی نداشتند همواره حقوق مظلومين را بدون خوف و بيم محافظه مينمودند و پيوسته از ضعفا و بیگناهان حمايت و دفاع ميفرمودند.
