فصل هفتم
سفر حضرت باب بمکّهء معظّمه و مدينهء منوّره
پس از وصول عريضهء ملّا حسين از خراسان بحضور مبارک هيکل اطهر عازم حجّ بيت اللّه گرديدند. حرم محترمهء خود را بوالدهء خويش سپردند و بجناب خال اعظم سفارش فرمودند که نسبت بمشارٌ اليها سرپرستی و مساعدت نمايد. آنگاه با قافلهء حجّاج شيراز روانهء حجّ بيت گرديدند. از اصحاب تنها جناب قدّوس ملازم هيکل مبارک بود و غلام حبشی آن حضرت نيز همراه بود. حضرت اعلی مستقيماً بجانب بوشهر روان شدند که محلّ تجارت جناب خال اعظم بود و هيکل مبارک هم با جناب خال در تجارت شرکت داشتند و مدّتی در بوشهر متوقّف و بتجارت مشغول بودند. پس از ورود ببوشهر کارهای خود را مرتّب فرموده و برای آن سفر دور و دراز آماده شدند. از بوشهر بکشتی نشسته و مدّت دو ماه سفر دريا طول کشيد. کشتی با کمال بطوء و کندی سير ميکرد و گاهگاه دستخوش امواج شديد و طوفان سخت ميشد تا در ساحل ارض مقدّس لنگر انداخت. مشکلات سفر و شدّت طوفان و امواج و عدم وسائل استراحت، هيچيک نتوانست هيکل مبارک را از نماز و دعا و مناجات و تضرّع ممانعت نمايد. بدون آنکه توجّهی بطوفان شديد و امواج سهمگين و بيماری حجّاج داشته باشند الواح مبارکه از لسان مقدّس نازل ميشد و جناب قدّوس مينوشتند.
حاجی ابوالحسن شيرازی که با همان کشتی عازم بيت اللّه بوده برای من چنين نقل کرد و گفت " کشتی از بوشهر که براه افتاد پس از دو ماه بساحل جدّه رسيد. من مشاهده ميکردم که حضرت باب پيوسته مشغولند. حضرت قدّوس در محضر مبارک بود هيکل مبارک ميفرمودند و قدّوس مينوشت حتّی در وقتی که کشتی دچار اضطراب شديد و طوفان سخت بود و همهء مسافرين آن را ترس و پريشانی احاطه کرده بود هيکل مبارک با کمال اطمينان و متانت بکار خود مشغول بودند و قدّوس در محضر مبارک بنگارش آيات نازله از فم مطهّر ميپرداخت. آثار متانت و سرور وجه مبارک بواسطهء وقوع طوفان هائل و هياهوی حجّاج ابداً تغيير نميکرد. نه اعتنائی بطوفان داشتند و نه ترس و بيمی از انقلاب دريا و امواج مهيب بوجود مبارک عارض ميگشت."
خود هيکل مبارک در کتاب مبارک بيان فارسی بشدائد و مشقّات اشاره کرده ميفرمايند قوله تعالی " خود من از بوشهر تا مسقط که دوازده روز طول کشيد چون ميسّر نشد که آب بردارند به مَدَنی ( ليموی شيرين ) گذرانيده " انتهی، نظر باين مشکلات بود که حضرت اعلی دعا فرمودند که خداوند قدير وسائل سفر را آسان فرمايد تا برای طی اقيانوس وسائل سهلی فراهم شود طولی نکشيد که دعای هيکل مبارک مستجاب شد و وسائل سفر دريا فراهم گشت در خليج فارس که در سوابق ايّام جز يک کشتی بخار در ساحل آن ديده نميشد کشتیهای بزرگ متعدد لنگر انداختند. حجّاج شيراز بواسطهء اين کشتیها ميتوانند خود را بفاصلهء چند روز با کمال راحتی بسرزمين حجاز برسانند.
مردم مغرب زمين از سرچشمهء ظهور اين صنايع بديعه و مصدر اين اختراعات عجيبه که غفلةً ظاهر و آشکار گرديد غافل و بیاطّلاعند و نميدانند آن قوّهء عظيمه که علّت حصول و بروز اينهمه صنايع و اختراعات گرديد از کيست مصدرش کجاست. تاريخ ملل غرب شاهد و ناطق است که حدوث انقلاب عظيم در صنايع و ظهور بدايع اعمال و اختراعات بطور ناگهانی در همان سالی بود که ظهور اعظم الهی در آن واقع گشت. صنايع و اقتصاديات بطوری پيشرفت نمود و ترقّی کرد که بشهادت جميع ملل غرب در ادوار سابقه بیمثل و نظير است و لکن امم مذکوره بقدری سرگرم و متوجّه آثار عجيبهء بديعه گشتند که از عرفان مؤثّر اصلی و مصدر حقيقی آن غافل شدند و از وصول بنتيجهء مهمّه ای که جميع اين انقلابات صنعتی و اقتصادی برای تحقّق آن آشکار شده و ظاهر گشته محروم ماندند. از صنايع و بدايع مدهشه در عوض استفاده و دريافت نتايج مهمّه نتائج مذمومه بدست آوردند و آنچه را که برای حصول صلح و تحقّق اتّحاد و محبّت بظهور پيوسته بود برای هلاکت نوع بشر و خرابی بلاد و امصار
بکار بردند.
چون حضرت باب بجدّه رسيدند احرام پوشيدند و بر شتر سوار شده بجانب مکّه توجّه فرمودند جناب قدّوس پياده راه ميپيمود و ملازم هيکل مبارک بود. از جدّه تا مکّه همانطور پياده ميرفت و هر چه هيکل مبارک فرمودند سوار شود پياده رفتن را در محضر مبارک ترجيح داد مهار شتری را که هيکل اطهر بر آن سوار بودند بدست داشت و با نهايت خشوع و عبوديت راه میپيمود و اوامر مبارکه را اطاعت ميکرد. از خستگی و کوفتگی سفر و مشقّت راه ملول نميشد و شبها تا صبح خواب و راحت خود را فدای مولای محبوب خود ميکرد و مواظب بود که پيوسته وسائل استراحت مولای عزيز خود را مهيّا سازد. يکروز در کنار چاه آبی هيکل مبارک بنماز ايستادند ناگهان عربی بيابانی پيش آمد و خرجينی را که روی زمين قرار داشت و محتوی آيات و الواح مبارکه بود بربود و مانند برق راه بيابان پيش گرفت. غلام حبشی برخاست تا او را دنبال کند ولکن حضرت اعلی باشارهء دست او را ممانعت کرده فرمودند " اگر او را تعقيب ميکردی البتّه باو ميرسيدی و جزای او را ميدادی ولی آن آيات و الواح بواسطهء اين عرب بنقاطی خواهد رسيد که وسيلهء ديگری برای ايصال آن بآن نقاط موجود نيست. از اين واقعه محزون مباش زيرا اين کار بخواست خدا بود". حضرت باب پيوسته در هنگام ظهور حوادث اصحاب خويش را بامثال اينگونه بيانات تسلّی ميدادند و از خشم و تأسّف دور ميساختند و باينوسيله آنان را بارادة اللّه و قضای الهی راضی و مسرور ميداشتند. حضرت اعلی در روز عرفه در مکان خلوتی بنماز و دعا مشغول شدند. نه روز بعد که عيد قربان بود پس از نماز عيد به مِنی تشريف بردند و نوزده گوسفند از بهترين نوع خريداری کرده ٩ گوسفند را باسم خود و ٧ رأس را باسم جناب قدّوس و سه رأس بنام غلام حبشی قربانی کردند و گوشت آنها را بين فقرا و مستمندان آن نواحی تقسيم فرمودند. ماه ذی الحجّه که موقع ادای مراسم حجّ است در آن سال مطابق با اوّل زمستان بود معذلک گرما خيلی شديد بود و حجّاج نميتوانستند با لباس معمولی خود بگذرانند و طواف کنند ناچار با لباس احرام مراسم حجّ را بجا آوردند ولکن حضرت باب در آن شدّت گرما با عمّامه و عبا باجرای مراسم حجّ پرداختند زيرا باحترام و تعظيم شعائر اللّه نزديکتر بود و با لباس معمولی خود طواف کعبه را بپايان رسانيدند.
در آخرين روز ايّام حجّ حضرت باب پهلوی حجر الاسود با ميرزا محيط کرمانی روبرو شدند و دست او را گرفته فرمودند " ای محيط تو خود را از رجال معروف شيخيّه و عالم بحقايق تعاليم شيخ مرحوم میپنداری و باطناً مدّعی هستی که وارث آن دو کوکب تابان و جانشين نورين نيّرين هستی اينک نگاه کن من و تو در محترمترين نقاط حاضر و در خانهء خدا هستيم و در چنين مکان مقدّسی انسان ميتواند بين حقّ و باطل را تميز دهد و هدايت را از ظلالت ممتاز سازد اکنون من بتو ميگويم هيچکس بجز من در شرق و غرب عالم نيست که خود را باب معرفت اللّه معرّفی کند برهان من همان دليل و برهان جدّم حضرت رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله است هر چه ميخواهی از من بپرس تا من الآن در همين جا جواب تو را در ضمن آيات مبارکه که مثبت صحّت ادّعای من است بدهم. اينک تو را مخيّر قرار ميدهم که يا امر مرا از دل و جان بپذيری و يا آنکه علناً اعراض کنی و ردّ ادّعای من نمائی. شقّ ثالثی ندارد اگر شقّ ثانی را اختيار مينمائی و اعراض را بر اقبال ترجيح ميدهی دست تو را رها نميکنم تا علناً اعراض خود را از حقّ اعلان نمائی تا حصول سعادت و شقاوت متّکی ببرهان باشد و راه راست و حقّ برای همه آشکار شود."
ميرزا محيط چون اين بيانات مبارکه را شنيد و اتمام حجّت را کامل و شديد ديد دست و پای خود را گم کرد و خود را در مقابل آن جوان مانند گنجشکی ضعيف در چنگال شاهبازی قوی اسير و زبون يافت و با آنکه شخصی پير و دانشمند و توانا بود خود را در نهايت درجهء ضعف مشاهده کرد و با خوف و بيم تمام عرض کرد " آقای من اوّلين روزی که در کربلا شما را زيارت کردم احساس نمودم که مطلوب اصلی و محبوب واقعی من شما هستيد از دشمنان شما بيزارم و از کسيکه بقدر ذرّه در طهارت ذات و قدس و بزرگواری شما شکّ و ترديدی داشته باشد برکنار. خواهش دارم مرا عفو کنيد و بناتوانی من مرحمت فرمائيد الآن در اين مقام مقدّس قسم ياد ميکنم که انشاء اللّه بنصرت امر شما قيام نمايم و بطاعت شما بپردازم و اگر آنچه را ميگويم مخالف نيّت قلبی من باشد از رحمت حضرت رسول اللّه عليه السّلام بینصيب بمانم و از ولايت حضرت امير عليه السّلام محروم باشم ."
حضرت باب بسخنان او گوش ميدادند و در عين حال بضعف روح و ذلّت نفس او اطّلاع داشتند و باو فرمودند " حقيقةً حقّ از باطل کاملاً ممتاز شد ای قدّوس ای کسيکه بمن مؤمن هستی شاهد باش تو را و تربت مقدّس حضرت رسول اللّه (ص) را در اين ساعت شاهد و گواه ميگيرم بر آنچه اکنون بين ما دو نفر گفتگو شد شما شاهد باشيد و خداوند هم شاهد و آگاه است بزرگترين شاهد من اوست. ای محيط هر چه ميخواهی بپرس، هر ايرادی داری بگو، من بفضل الهی جواب تو را ميدهم، لسان من بعنايت خداوند حلّال مشکلات است، بپرس تا بعظمت مقام من واقف شوی و بدانی که هيچکس را نميسزد مانند من مشکلات را حلّ کند و لب بحکمت گشايد..
ميرزا محيط ناچار چند سؤالی بمحضر مبارک عرض کرد و گفت من مجبورم بمدينهء منوّره بروم و اميدوارم که جواب سؤالات من انشاء اللّه قبل از آنکه بمدينه بروم بمن برسد حضرت باب باو اطمينان دادند و فرمودند در بين راه که بمدينه ميروم جواب سؤالات تو را ميدهم و اگر در مدينه تو را نديدم پيش از آنکه بکربلا برسی جواب من بتو خواهد رسيد انتظار دارم که بعدالت و انصاف حکم کنی ( مَن اَحسَنَ فَلِنَفسِه وَ مَن اَسَاءَ فَعَلَيهَا وَ أنّ اللّهَ لَغَنِيَّ عَنِ العَالَمِينَ ).
ميرزا محيط عرض کرد " سعی ميکنم که قبل از خروج از مدينه بعهد خود وفا کنم ". آنگاه از حضور مبارک مرخّص شد و با نهايت ترس و وحشت دور شد و مانند غباری خود را در مقابل هبوب ارياح عظمت حضرت باب خوار و ذليل مشاهده کرد. از مکّه بمدينه رفت و پس از توقّف مختصری بجانب کربلا روان شد بعهد خود وفا نکرد و بندای ضمير و وجدانش که او را سرزنش و توبيخ مينمود اعتنائی نکرد. حضرت باب بعهد خود وفا فرمودند و جواب سؤالات ميرزا محيط را نازل فرمودند و آن توقيع برساله بين الحرمين معروفست ميرزا محيط چون بکربلا وارد شد بزيارت توقيع مبارک مزبور سر فراز گشت ولی بانصاف رفتار نکرد و از کلمات الهی متأثّر نشد. باطناً بمخالفت امر مشغول بود گاهی خود را از پيروان حاجی ميرزا کريم خان کرمانی محسوب ميداشت که از دشمنان خونخوار امر مبارک بود گاهی خودش مدّعی مقام ميشد و خويش را مرشد و مرکز هدايت میپنداشت. در اواخر حال که مقيم عراق بود نسبت بحضرت بهاءاللّه اظهار ارادت ميکرد و بواسطهء يکی از شاهزادگان ايران که در بغداد توقّف داشت از محضر مبارک رجاء نمود که سرّاً مشرّف شود و کسی بر تشرّف او آگاه نگردد. حضرت بهاءاللّه بشخص واسطه فرمودند بميرزا محيط بگو من در ايّام توقّف در کوههای سليمانيه رسالهای در شرايط سير و سلوک و فرائض سالکين نگاشتم و قصيدهای بنظم آورده که از جملهء آن اين دو بيت است.
گر خيال جان همی هستت بدل اينجا ميا ور نثار جان و سر داری بيــا و هم بيـــار
رسم ره اينست گر وصل بهـــا داری طلب ور نباشی مرد اين ره دور شو زحمت ميار
برو بميرزا محيط بگو اگر مايل است بدون هيچ قيد و شرطی بمحضر ما بيايد و گرنه من ميل ندارم او را ببينم. اين جواب که بميرزا محيط رسيد فکرش را پريشان کرد زيرا از طرفی خود را قادر بمقاومت نميديد و از طرف ديگر سر باطاعت فرود نمی آورد ناچار بکربلا سفر کرد همان روزيکه جواب حضرت بهاءاللّه باو رسيد از بغداد بکربلا رفت و پس از سه روز وفات يافت.
حضرت باب وقتيکه مناسک حجّ را تمام کردند توقيعی برای شريف مکّه بضميمهء بعضی از آيات و آثار ديگر بواسطهء جناب قدّوس ارسال داشتند توقيع مزبور شامل معرّفی مقام عظيم خودشان و دعوت شريف بايمان و قيام بخدمت بود. بقدّوس فرمودند ميروی و بدست خود اين توقيع را بشريف ميدهی شريف مکّه در آن ايّام بامور دنيوی سرگرم بود و بمقاصد مادّی توجّه داشت از اينجهت گوش بندای الهی نداد.
حاجی نياز بغدادی گفت که من در سال هزار و دويست شصت و هفت هجری بمکّهء معظّمه رفتم و با شريف ملاقات کردم در اثنای مذاکرات بمن گفت يادم ميآيد در سال شصت جوانی در اثنای حجّ نزد من آمد و (** نامهای سر بمهر **) کتابی مختوم بمن داد من کتاب را گرفتم و از شدّت گرفتاری و کثرت کار فرصت نکردم بخوانم بعد از چند روز همان جوان آمد و جواب خواست. من چون زياد کار داشتم و در آنوقت فرصت نداشتم که آن کتاب را بخوانم جوابی ننوشتم تا وقتيکه ايّام حجّ گذشت يکروز اوراق خود را جستجو ميکردم غفلةً چشمم بآن کتاب افتاد چون خواندم ديدم در مقدّمهء آن کتاب بنهج آيات قرآن پند و اندرز مؤثّر و جالبی نوشته شده من از قرائت آن کتاب آنطور فهميدم که جوانی از اولاد حضرت فاطمه و از بنی هاشم بدعوت تازهای از ايران قيام کرده است و جميع اقوام جهان را بظهور موعود بشارت داده . ديگر نفهميدم که نگارندهء آن کتاب کيست و کار آن دعوت بکجا رسيده. من بشريف گفتم چند سال است که در ايران انقلاب عظيمی ايجاد شده جوانی از اولاد پيغمبر که مشغول بتجارت بود قيام فرمود و مدّعی وحی شد و خود را من عند اللّه معرّفی کرد و ميفرمود در مدّت چند روز زيادتر از قرآن مجيد بوحی الهی آيات از قلم مبارکش نازل ميشود قرآن در بيست و سه سال نازل شد و از قلم آن حضرت در ضمن چند روز بيشتر از قرآن نازل ميگردد. جمع بسياری ازهر طبقه باو مؤمن شدند علماء و اعيان ايران جان خود را در راه او فداء کردند. خود آن جوان در سال قبل در اواخر ماه شعبان در شهر تبريز مرکز اقليم آذربايجان بشهادت رسيد دشمنان او ميخواستند که باين وسيله امر او را خاموش کنند ولی بمقصود نرسيدند زيرا بعد از شهادت آتش امرش زبانه کشيد و در بين جميع امم و افراد منتشر شد. شريف مکّه بکلمات من گوش ميداد و از سنگين دلی اشخاصی که حضرت باب را بقتل رسانيدهاند بقدری متأثّر شد که بیاختيار فرياد برآورد خدا لعنت کند اشخاص ظالم ستمکاری که پيش از اين با اجداد طاهرين من همين طور رفتار کردند سخن که باينجا رسيد گفتگوی من و شريف تمام شد.
حضرت باب از مکّه بمدينه توجّه فرمودند و در اوّل محرّم هزار و دويست و شصت و يک هجری روبراه نهادند. همانطور که بمدينه نزديک ميشدند دربارهء مصائب حضرت رسول و سرگذشت آن بزرگوار تفکّر ميفرمودند. آثار قوّه الهيّه که در سابق از اين سرزمين آشکار و بخلق عالم حيات بخشيد با جلال و عظمت در مقابل چشم حضرت باب مجسّم ميشد. هر چه بمدينه که مدفن حضرت رسول اللّه است نزديکتر ميشدند بيشتر بدعا و مناجات مشغول ميگشتند. در بين راه بياد شيخ احمد احسائی افتادند که آن بزرگوار چگونه قيام فرمود و بشارت اين ظهور جديد بمردم داد و آخر کار در قبرستان بقيع نزديک مرقد منوّر حضرت رسول مدفون گشت تفکّر ميفرمودند که مدينهء منوّره همان شهری بوده که حضرت رسول اللّه پس از گذراندن دورهء پر مشقّتی از عمر خويش را در مکّه باين شهر انتقال فرمودند و تا آخر عمر در اين شهر ماندند آنگاه شهدای راه اسلام و نفوسی که جان خود را در راه حضرت رسول فدا کرده بودند و دين اسلام را ياری نموده بودند در مقابل چشم حضرت باب مجسّم شدند. تربت مقدّس شهداء از اثر اقدام مبارک حضرت باب حيات جديدی يافت و بواسطهء انفاس قدسيّهء مسيح آسای آن بزرگوار که حيات بخش نفوس است مثل اين بود که شهداء از قبور خويش برخاستهاند و چشم بزيارت حضرت باب روشن کرده بطرف آن بزرگوار ميدويدند و با صدای بلند بحضرتش خوش آمد ميگفتند. مثل اينکه حضرت باب بآنها جواب ميدادند و آنها با کمال تضرّع عرض ميکردند ای محبوب بيهمتای ما بوطن خويش مراجعت مفرما همين جا پيش ما بمان زيرا در اين جا اذيّت دشمنانی که بمخالفت تو قيام خواهند کرد بتو نخواهد رسيد. در آنجا همه منتظرند که مراجعت بفرمائی و ترا اذيّت کنند امّا اين جا دست کسی بتو نميرسد ما ميترسيم اگر مراجعت بفرمائی دچار ظلم و ستم دشمنان گردی. هر وقت درباره اقدامات آنها که منجر بشقاوت و هلاکت ابدی آنهاست فکر ميکنيم لرزه بر اندام ما ميافتد. حضرت باب در جواب آن شهداء بلسان روح غالب خويش ميفرمودند من در اين عالم آمدم تا عظمت و جلال شهادت را مشاهده کنم شما ميدانيد من چقدر شهادت را دوست دارم و باو مشتاقم دعا کنيد که خدا ساعت شهادت مرا نزديک کند و جانفشانی مرا قبول نمايد خوشحال باشيد مسرور باشيد زيرا من و قدّوس بزودی با نهايت خلوص در قربانگاه وارد شده و در راه مولای خود بهاء جان خويش را فدا خواهيم کرد. خونی که در راه او ريخته شود باعث سرسبزی و شادابی باغ سعادت جاودانی ما خواهد بود قطرات خون ما بمنزلهء بذرهائی هستند که پس از
کاشته شدن درخت خداوند از آن بعمل خواهد آمد آن شجرهء الهيّه بسيار تنومند و پر قوّت است جميع امم و ملل دنيا در سايهء آن درخت مجتمع خواهند شد. شما ای شهدای راه خدا محزون مباشيد و اگر من از اين زمين مقدّس برای انجام مأموريّت خود بموطن خويش ميروم اندوهگين مشويد.

