تبليغاتX
راه نو - اجتماع اصحاب در بدشت

فصل شانزدهم

اجتماع اصحاب در بدشت

 

     پس از آنکه حضرت طاهره بشرحی که سابق گفتيم از طهران خارج شده و بجانب خراسان عزيمت فرمود حضرت بهاءاللّه به آقای کليم دستور دادند تا وسائل سفر هيکل مبارک را بخراسان فراهم نمايد و در حين عزيمت دربارهء سرپرستی و تفقّد عائلهء مبارکه بجناب کليم سفارش زياد نمودند و فرمودند وسائل راحتی آنها را از هر جهت فراهم نمايد چون بشاهرود رسيدند جناب قدّوس بحضور مبارک مشرّف شدند جناب قدّوس مخصوصاً از مشهد وقتيکه خبر عزيمت حضرت بهاءاللّه را بجانب خراسان شنيده بودند برای پيش باز هيکل مبارک حرکت کردند و چنانکه گفتيم در شاهرود مشرّف شدند سرزمين خراسان درآن ايّام دچار اضطرابی شديد بود قيام و اقدام حضرت قدّوس و جناب باب الباب بتبليغ امر مبارک مردم آن حدود را از خواب غفلت بيدار کرده بود پس از ارتفاع ندای امر اثر مخالفت در قلوب اهالی ايجاد شد جمعی با کمال خلوص و اطمينان در حلقهء اهل ايمان وارد شده بخدمت مشغول بودند جمعی ديگر از پيشرفت امر مبارک و مشاهدهء ارتفاع رايت الهی آتش عناد و عداوت نسبت بامر مبارک در قلوبشان مشتعل و از هيچگونه اذيّت و آزاری فروگذار نميکردند مردم از هر گوشه و کنار دسته دسته برای تحرّی حقيقت و تحقيق حال بمنزل ملّا حسين ميرفتند ايشان هم طالبين را بمحضر جناب قدّوس رهبری ميفرمودند رفت و آمد جمعيّت بمنزل ملّا حسين بقدری زياد شد که زمامداران امور کشوری را پريشان ساخت حکومت شهر که از اين رفت و آمد هراس شديدی برايش حاصل شده بود عدّه‌ای را مأمور کرد که خادم مخصوص جناب باب الباب را که حسن نام داشت دستگير نمايند مقصود  حاکم اين بود که بواسطهء اين عمل از طرفی مردم را از قوّه و قدرت خود بترساند و از طرف ديگر باب الباب را دچار خوف و هراس سازد تا در نتيجه پيشرفت اقداماتش در جذب قلوب و جلب نفوس کمتر شود مأمورين حسن را دستگير نمودند و انواع زجر و عذاب و سخريّه و استهزاء را نسبت باو انجام دادند بينی حسن را سوراخ کرده مهارش نمودند و در کوچه و بازار شهر او را گردش دادند جناب باب الباب در محضر حضرت قدّوس بود که خبر دستگيری خادمش باو رسيد برای آنکه مبادا از استماع اين خبر قلب حضرت قدّوس محزون گردد فوراً از جا برخاست و پس از تحصيل اجازه از محضر قدّوس بيرون رفت اصحاب دور جناب باب الباب را گرفتند و عرض کردند برای اخذ انتقام بايد اقدام نمود و ستمکارانی را که اين مظلوم بيگناه را گرفتار و مورد آزار خود قرار داده‌اند بايد بسختی مجازات کرد اين تقاضا را با کمال الحاح  از جناب ملّا حسين نمودند حضرت باب الباب اصحابرا امر بصبر و سکون کرده و بآنها فرمودند:

     " پريشان خاطر مباشيد و از گرفتاری حسن مضطرب مشويد زيرا حسين اينک با شماست و بشما قول ميدهد که حسن را صحيح و سالم بزودی بشما تسليم نمايد " اصحاب پس از استماع اين بيان ديگر بعرض مطلب جسارت نکردند ولی قلباً با نهايت ميل اخذ انتقام از اشرار را طالب بودند جمعی از آنها در کوچه و بازار شهر مشهد براه افتاده و فرياد " يا صاحب الزّمان " از آنها بلند بود اين اوّلين مرتبه‌ای بود که مردم خراسان فرياد " يا صاحب الزّمان " اهل ايمان را ميشنيدند فرياد اصحاب بقدری بلند بود که بتمام اطراف شهر ميرسيد خبر اين هياهو بنقاط مجاور نيز رسيد و اثر شديدی در قلوب و افکار مردم ظاهر کرد و در حقيقت اين واقعه مقدّمهء ظهور وقايع عظيمه‌ای بود که مردم احتمال ميدادند بعدها بوقوع ميانجامد اصحاب فرياد کنان خود را بمأمورين حکومتی که حسن را  مهار کرده در کوچه و بازار ميگردانيدند رسانده تمام آنها را کشتند و حسن را از دست آنها نجات داده بنزد جناب ملّا حسين آوردند و وقايع جاريه را بعرض رسانيدند جناب باب الباب باصحاب فرمودند شما طاقت نداشتيد حسن را در زجر و عذاب ببينيد نميدانم در شهادت حسين چه خواهيد کرد.

     شهر مشهد در آن ايّام بر اثر طغيان سالار و فتنهء سرکشی او دچار پريشانی و اضطراب عجيبی بود شاهزاده حمزه ميرزا با لشکريان و تجهيزات خود در چهار فرسنگی شهر برای جلو گيری از شورش طاغيان اردوگاه ساخته بود چون خبر قيام اصحاب و فرياد آنها بسمع شاهزاده رسيد عدّه‌ای را مأمور ساخت که بشهر بروند و بدستياری حاکم مشهد جناب باب الباب را دستگير کنند و باردوگاه نزد شاهزاده بياورند عبد العلی خان مراغه‌ای که سرهنگ توپخانهء شاهزاده بود پس از استماع اين خبر نزد شاهزاده رفت و گفت حضرت والا من خودم يکی از چاکران جناب ملّا حسين و از پيروان آن بزرگوار هستم بشما  ميگويم تا من زنده هستم نخواهم گذاشت هيچ کس نسبت بملّا حسين جسارتی کند و توهين و اذيّتی روا دارد مگر اوّل مرا بکشيد آنوقت آنچه را در نظر داريد انجام دهيد حمزه ميرزا از استماع اينگونه بيان صريح و مشاهدهء اين صراحت لهجه از رئيس توپخانهء خويش که در اين موقع بخصوص نهايت احتياج را بمساعدت او داشت بی‌اندازه حيران و متعجّب گشت و برای تسکين هيجان عبد العلی خان چنين گفت:  منهم جناب ملّا حسين را ملاقات کرده‌ام و نسبت باو نهايت محبّت و اخلاص را دارم برای تسکين اضطرابيکه در شهر حاصل شده است اين مأمورها را ميفرستم که ايشان را باردوگاه بياورند و گر نه هيچ نيّت سوئی و قصد اذيّت و آزاری دربارهء جناب ملّا حسين نداشته و ندارم سپس شاهزاده بخطّ خويش نامه‌ای بجناب ملّا حسين نوشت و از ايشان درخواست کرد که برای تسکين غوغای شهر چند روزی در اردوگاه بگذرانند تا او بتواند حضرت ايشان را از هجوم اعداء حفظ کند و خود نيز از محضرشان استفاده نمايد  چادر زربافی را که اختصاص بخود شاهزاده

داشت فرمان داد برای ميهمان عزيزش در نزديکی اردوگاه بزنند چون نامهء شاهزاده بباب الباب رسيد عين نامه را بحضرت قدّوس تقديم نمود و مصلحت آنجناب را درخواست کرد قدّوس فرمود دعوت شاهزاده را اجابت کنيد بهيچوجه از قبول اين دعوت ضرری متوجّه شما نخواهد شد منهم امشب با ميرزا محمّد علی قزوينی حرف حيّ بجانب مازندران سفر خواهم کرد شما هم پس از چندی با اصحاب از خراسان با علمهای سياه بيرون خواهيد آمد و بمن ملحق خواهيد شد و در نقطه‌ايکه خداوند مقدّر فرموده بملاقات يکديگر خواهيم رسيد ملّا حسين خود را بپای جناب قدّوس انداخت و با کمال فرح و سرور عرض کرد اوامر شما را از دل و جان اطاعت ميکنم جناب قدّوس باب الباب را در آغوش کشيده پيشانی و چشمان آن حضرت را بوسيدند و او را بخداوند سپردند هنگام عصر همان روز جناب ملّا حسين با نهايت سکون و اطمينان باردوگاه حمزه ميرزا رفتند عبد العلی خان با جمعی از صاحب منصبان باشارهء حمزه ميرزا آن حضرت را پيش باز نمودند باب الباب بخيمه‌ايکه برای او نصب شده بود ورود فرمود  جناب قدّوس  شبانگاه ميرزا محمّد باقر قاينی و جمعی از وجوه اصحاب را احضار فرمودند و بآنها سفارش و تأکيد نمودند که در جميع احوال مطيع حضرت باب الباب باشند و اوامر او را اطاعت نمايند از جمله باصحاب فرمودند عنقريب امتحانات شديده  برای شما خواهد رسيد و مصائب و بليّات بسيار وقوع خواهد يافت محفوظ ماندن شما در ضمن جريان اين امتحان و بلا فقط منوط باطاعت اوامر باب الباب است و نجات شما مربوط بپيروی خالصانه از آن بزرگوار پس از اين بيانات حضرت قدّوس  با ميرزا محمّد علی قزوينی از مشهد بجانب مازندران روانه شدند و از اصحاب وداع نمودند.

     پس از چند روز در بين راه جناب قدّوس با ميرزا سليمان نوری ملاقات فرمودند مشارٌ اليه داستان نجات يافتن حضرت طاهره را از زندان قزوين و توجّهشانرا بخراسان بحضور قدّوس عرض کرد و نيز خبر مسافرت حضرت بهاءاللّه را از طهران بخراسان برای جناب قدّوس بيان نمود. ميرزا سليمان و ميرزا محمّد علی در خدمت جناب قدّوس روان شدند تا ببدشت رسيدند رسيدن ببدشت مقارن با هنگام فجر بود در آنجا جمعی از احبّا را ملاقات کردند و قصد داشتند که بشاهرود سفر کنند چون بشاهرود نزديک شدند آقا محمّد حناساب با ميرزا سليمان که از دنبال آنها  روان بود ملاقات کرد قدّوس بوسيلهء مشارٌ اليه خبر دار شد که حضرت بهاءاللّه و حضرت طاهره از شاهرود ببدشت رفتند و جمع بسياری از احبّای اصفهان و قزوين و ساير بلاد ايران بانتظار آن هستند که با حضرت بهاءاللّه بخراسان بروند ميرزا سليمان بآقا محمّد حناساب گفت بملّا احمد ابدال بگو که امروز صبح نوری بر تو تابيد و ليکن متوجّه نگشتی و مقصودش از اين کلمه جناب قدّوس بود آقا محمّد حناساب که ببدشت رسيد داستان توجّه قدّوس را بشاهرود بحضور حضرت بهاءاللّه عرض کرد حضرت بهاءاللّه با ملّا محمّد معلّم نوری هنگام غروب آفتاب از بدشت بطرف شاهرود روان شدند و روز بعد در وقت طلوع آفتاب با جناب قدّوس از شاهرود ببدشت مراجعت فرمودند.

     اوّل تابستان بود حضرت بهاءاللّه سه باغ اجاره کردند يکی مخصوص قدّوس ديگری مختصّ حضرت طاهره و همراهانش و باغ سوّم را برای خودشان اختصاص دادند عدّهء مؤمنين که در بدشت حاضر بودند بهشتاد

و يک نفر بالغ بود تمام اين جمعيّت در دورهء توقّفشان در بدشت ميهمان حضرت بهاءاللّه بودند حضرت بهاءاللّه هر روز لوحی بميرزا سليمان نوری ميدادند که در جمع احبّا بخواند هر يک از اصحاب در بدشت باسم تازه‌ای موسوم شدند از جمله خود هيکل مبارک باسم بهاء و آخرين حروف حيّ بنام قدّوس و جناب قرّة العين بطاهره مشتهر گشتند برای هر يک از ياران بدشت از قلم مبارک حضرت اعلی توقيعی صادر شد و اسم تازهء هر يک در صدر توقيع مرقوم شده بود بعضی از نفوس که پابست تقاليد قديمه بودند از حضرت طاهره بحضور مبارک حضرت اعلی شکايت کردند که مراعات تقاليد قديمه را نميفرمايد حضرت اعلی در ضمن توقيعی در جواب آنها فرمودند دربارهء کسيکه لسان عظمت او را طاهره ناميده من چه ميتوانم بگويم.

      باری در ايّام اجتماع ياران در بدشت هر روز يکی از تقاليد قديمه الغاء ميشد ياران نميدانستند که اين تغييرات از طرف کيست و اين اسامی باشخاص از طرف چه شخصی داده ميشود هر يک را گمان بکسی ميرفت معدودی هم در آن ايّام بمقام حضرت بهاءاللّه عارف بودند و ميدانستند که آن حضرت است که مصدر جميع اين تغييراتست و آن بزرگوار است که بدون خوف و بيم اين اوامر را صادر ميفرمايد شيخ ابوتراب از جمله اشخاصی بود که از جريانات احوال در بدشت مطّلع بود روزی چنين حکايت کرد و گفت " در ايّام اجتماع بدشت حضرت بهاءاللّه را يک روز نقاهتی دست داد و ملازم بستر شدند  جناب قدّوس  بعيادت آمدند و در طرف راست حضرت بهاءاللّه نشستند بقيّهء ياران نيز تدريجاً در محضر مبارک مجتمع شدند در اين بين محمّد حسن قزوينی که اسم تازهء او فتی القزوينی بود وارد شد و بجناب قدّوس عرض کرد حضرت طاهره ميخواهند با شما ملاقات کنند برخيزيد بباغ ايشان تشريف ببريد حضرت قدّوس فرمود من تصميم گرفته‌ام که ديگر با طاهره ملاقات نکنم از اين جهت بديدن او نخواهم رفت محمّد حسن بر گشت و ثانياً بمحضر قدّوس مراجعت نمود و خواهش کرد که ايشان بديدن طاهره بروند و عرض کرد حضرت طاهره حتماً بايد با شما ملاقات کنند اگر شما تشريف نياوريد حضرت طاهره خودشان باينجا خواهند آمد وقتی که ديد جناب قدّوس مسئولش را اجابت نکردند محمّد حسن شمشير خود را کشيد و در مقابل قدّوس نهاد و گفت من ممکن نيست بدون شما نزد طاهره برگردم و اگر تشريف نميآوريد با اين شمشير مرا بقتل برسانيد قدّوس با چهرهء غضبناک فرمود هيچ وقت با طاهره ملاقات نخواهم کرد و آنچه را که ميگوئی انجام خواهم داد محمّد حسن در نزد قدّوس بزانو در آمد و گردن خود را حاضر و آماده نگهداشت تا قدّوس با شمشير سرش را از تن جدا سازند ناگهان حضرت طاهره بدون حجاب با  آرايش و زينت بمجلس ورود فرمود حاضرين که چنين ديدند گرفتار دهشت شديد گشتند همه حيران و سرگردان ايستاده بودند زيرا آنچه را منتظر نبودند ميد‌يدند اينها خيال ميکردند که ديدن حضرت طاهره بدون حجاب محال و ملاحظهء اندام و مشاهدهء سايه آن حضرت هم جايز نيست زيرا معتقد بودند که حضرت طاهره مظهر حضرت فاطمه زهرا عليها السّلام است و آن بزرگوار را رمز عصمت و طهارت ميشمردند حضرت طاهره با نهايت سکون و وقار در طرف راست جناب قدّوس نشستند حضّار را آثار خوف و دهشت در چهره پديدار بود همه مضطرب بودند پريشان بودند خشم و غضب از طرفی و ترس و وحشت از طرف ديگر بر آنها احاطه داشت زيرا حضرت طاهره را بی‌حجاب در مقابل خود ميديدند بعضی از حاضرين بقدری مضطرب شدند که وصف ندارد عبد الخالق اصفهانی که از جملهء حاضرين بود از مشاهدهء آن حال با دست خود گلوی خويش را بريد و از مقابل حضرت طاهره فرار کرد و  فرياد زنان دور شد چند نفر ديگر نيز از اين امتحان بيرون نيآمدند و از امر تبرّی کرده بعقيدهء سابق خود برگشتند عدّهء زيادی رو بروی حضرت طاهره ايستاده بودند مبهوت و حيران شده بودند و نميدانستند چه بکنند جناب قدّوس در جای خود نشسته بود شمشير برهنه در دست داشتند و آثار خشم و غضب در رخسارشان آشکار و چنان مينمود که فرصتی می‌طلبند تا حضرت طاهره را بيک ضربت شمشير مقتول سازند امّا جناب طاهره ابداً اعتنائی نداشت آثار متانت و اطمينان در چهره‌اش پيدا بود ياران را مخاطب ساخت و در نهايت فصاحت و بلاغت بر نهج قرآن مجيد خطابهء غرّائی اداء فرمود و در خاتمهء بيان خود از قرآن مجيد اين آيه را تلاوت کرد " اِنَّ المُتَّقِينَ فی جَنَّاتٍ وَ نَهرٍ فی مَقعَد صِدقٍ عِندَ مَليکٍ مُقتَدِرٍ " ( قرآن :٥٤-٥٥) در حين قرائت اين آيه اشاره بجمال مبارک و حضرت قدّوس نمود و طوری اشاره فرمود که حاضرين نفهميدند مقصود حضرت طاهره از مليک مقتدر کدام يک از آن دو وجود مبارک است بعد فرمود من هستم آن کلمه‌ايکه حضرت قائم به آن تکلّم خواهد فرمود و نقباء از استماع آن کلمه فرار خواهند نمود آنگاه متوجّه حضرت قدّوس شده و بايشان فرمودند : " چرا در خراسان امور اساسيّه‌ای را که نافع و بمصلحت امر بود انجام نداديد؟"  قدّوس جواب دادند من آزاد هستم و آنچه را که صلاح و صواب بدانم مجری  ميسازم و مقيّد باجرای آراء ياران خود و ديگران نيستم آنگاه جناب طاهره حاضرين را مخاطب ساخته فرمودند خوب فرصتی داريد غنيمت بدانيد جشن بگيريد امروز روز عيد و جشن عمومی است روزی است که قيود تقاليد سابقه شکسته شده همه برخيزيد با هم مصافحه کنيد.

     باری آنروز  تاريخی تغيير عجيبی در رويّه و عقايد حاضرين داد روز پر هيجانی بود در عبادات طريقهء خاصّی ايجاد شد و رويّه و عقايد قديمه متروک گشت بعضی همراه بودند بعضی اين تغيير را کفر و زندقه ميپنداشتند و ميگفتند احکام اسلامی هيچوقت نسخ نميشود عدّه‌ای ميگفتند اطاعت حضرت طاهره واجب است هر چه بفرمايد لازم الاجرا است جمعی معتقد بودند که جناب قدّوس نايب حضرت اعلی و حاکم مطلق است عدّه‌ای هم اين پيشامد را امتحان الهی ميپنداشتند تا صادق از کاذب ممتاز گردد و مؤمن از کافر جدا شود گاهی حضرت طاهره از اطاعت جناب قدّوس سرپيچی ميفرمودند و ميگفتند من قدّوس را بمنزلهء شاگرد خودم ميدانم حضرت باب ايشانرا فرستادند تا من بتعليم و تهذيبشان بپردازم و نسبت باو نظر ديگری ندارم قدّوس هم از طرف ديگر ميفرمودند طاهره در اين امور راه خطا ميپيمايد و پيروان او نيز از جادّهء صواب برکنار و دورند اين محاجّه و گفتگو چند روز در بين جناب قدّوس و طاهره ادامه داشت بالاخره حضرت بهاءاللّه باصلاح فيما بين قيام فرمودند  مناقشات زايل شد  و انظار جميع متوجّه قيام بخدمت امر الهی گرديد از اجتماع ياران در بدشت مقصود اصلی که اعلان استقلال امر مبارک و آغاز نظام جديد بود حاصل شد آنروز بمنزلهء نفخ صور بود احکام و قواعد جديده اعلان گشت.

     پس از خاتمهء دورهء بدشت ياران بصوب مازندران توجّه نمودند حضرت بهاءاللّه کجاوه‌ای امر فرمودند تهيّه شود جناب قدّوس و طاهره با هم سوار کجاوه شدند و بطرف مازندران رفتند طاهره در بين راه اشعار بنظم ميآورد و ميفرمودند ياران که در دنبال کجاوه پياده راه ميپمودند بصدای بلند آن  اشعار را بخوانند صدای آنها منعکس ميشد و در کوه و دشت می‌پيچيد و محو تقاليد قديم و آغاز روز جديد را بگوش مردم ميرساند حضرت بهاءاللّه مدّت بيست و دو روز در بدشت توقّف فرمودند و چنانچه قبلاً گفته شد اصحاب از بدشت بجانب مازندران توجّه نمودند بعضی از پيروان چون ديدند که حضرت طاهره حجاب صورت را بيکسو نهاده اين طور نتيجه گرفتند که ممکن است بر حسب هوای نفس بمناهی و سيّئات مشغول شوند و از مسئلهء نسخ شريعت بخيال باطل خود اين طور  تصوّر کردند که حريّت مضرّه را پيشهء خويش سازند از حدود آداب تجاوز کنند و باجرای هوای نفس خويش مشغول شوند اين خيال باطل و سودای خام که برای کوتاه نظران حاصل شده بود سبب شد که خشم خدا بر آنها نازل گرديد و مورد غضب پروردگار واقع شدند باين معنی که در حين توجّه بمازندران چون بقريهء نيالا رسيدند جمعيّتی بآنها حمله ور شدند و بلای شديدی از دست اعداء بر آن عدّهء بی‌پروا که از روی هوای نفس بکسر حدود پرداخته بودند وارد شد تا صاحب نظران بحفظ حدود الهی بپردازند و شريعت اللّه بشرف و بزرگواری ذاتی خود محفوظ ماند من ( نبيل ) از لسان مبارک حضرت بهاءاللّه شنيدم که راجع بآن پيش آمد چنين فرمودند:

     " وقتيکه ما به نيالا رسيديم برای استراحت در دامنهء کوه فرود آمديم هنگام فجر از صدای سنگهائيکه جمعيّت مهاجمين از بالای کوه بطرف ما می‌افکندند بيدار شديم هجوم آنها بقدری شديد بود که همراهان ما گرفتار ترس و خوف گرديده فرار کردند من لباسهای خودم را بجناب قدّوس پوشانيدم و او را بمحلّ امنی فرستادم و خود ميخواستم بعداً باو ملحق شوم وقتيکه بآن محلّ رسيدم قدّوس از آنجا رفته بود در نيالا بجز جناب طاهره و جوانی موسوم بميرزا عبد اللّه شيرازی کس ديگری باقی نمانده بود هجوم جمعيّت شديد بود خيمه‌ها را کندند برای حفاظت طاهره جز همان جوان شيرازی ديگری را نيافتيم مشارٌ اليه دارای شهامت و عزمی شديد بود شمشيری بدست گرفته بود و با کمال شجاعت جمعيّتی را که برای غارت کردن اثاث ما هجوم ميکردند جلوگيری ميکرد با آنکه چندين زخم برداشته بود برای حفظ اموال ما حاضر بود جان فدا نمايد من در مقابل آن جمعيّت قرار گرفتم و بنصيحت آنها پرداختم و بآنها فهماندم که قساوت و بدرفتاری خوب نيست نصيحت من مؤثّر واقع شد و بعضی از اموالی را  که بغارت برده بودند مسترد داشتند."

     باری حضرت بهاءاللّه با جناب طاهره و خادمهء وی بنور عزيمت فرمودند و شيخ ابوتراب را بحفظ و حراست طاهره گماشتند در اين بينها مخالفين و اعداء با تمام قوی ميکوشيدند که خشم و غضب محمّد شاه را نسبت بحضرت بهاءاللّه مشتعل سازند.  بشاه ميگفتند سبب اصلی و باعث واقعی وقايعيکه در شاهرود و مازندران اتّفاق افتاد همين شخص بهاءاللّه است اين قدر گفتند تا شاه را وادار کردند حکم صادر نمود که حضرت بهاءاللّه را دستگير کنند ميگويند محمّد شاه بعد از استماع اقوال مخالفين دربارهء حضرت  بهاءاللّه يک روز با خشم و غضب فراوان گفت " چون پدر ايشان بمملکت من خدمات بسيار کرده تا کنون آنچه را که دربارهء ايشان شنيده بودم اهمّيّت نميدادم ولی اين دفعه تصميم گرفته‌ام که ايشانرا اعدام نمايم " يکی از صاحب منصبان شاه در طهران پسرش در مازندران بود محمّد شاه باو حکم کرد که بپسرش بنويسد بهاءاللّه را دستگير کرده بطهران بفرستد پسر اين شخص يکی از ارادتمندان واقعی و طرفداران حقيقی حضرت بهاءاللّه بود از قضا روزيکه حضرت بهاءاللّه را بمنزل خود دعوت کرده بود شب قبلش اين حکم باو رسيد از ديدن اين حکم برآشفت و بهيچ کس در اين خصوص اظهاری نکرد حضرت بهاءاللّه که ميهمان او بودند در چهرهء مشارٌ اليه آثار حزن و کدورت مشاهده فرمودند و از راه نصيحت باو فرمودند در هر کار بخدا اعتماد کن روز ديگر سواری از طهران رسيد و بمحض اينکه بمهماندار حضرت بهاءاللّه نزديک شد بصدای بلند بلهجهء مازندرانی گفت " مردی بمر " يعنی محمّد شاه مرد  جوان مهماندار از شنيدن اين خبر آثار حزنش بر طرف شد و داستان را برای حضرت بهاءاللّه نقل کرد و در محضر ميهمان بزرگوار خود با کمال فرح و سرور شبی بروز آورد امّا جناب قدّوس در بين راه گرفتار دشمنان گرديد و در نتيجه در شهر ساری در منزل ميرزا محمّد تقی بزرگترين مجتهدين آن شهر محبوس گشت بقيّهء اصحاب بعد از واقعهء نيالا باطراف پراکنده شدند و داستان بدشت و وقايع عجيبهء آن ايّام را برای ساير مؤمنين حکايت کردند .

 

+ نوشته شده توسط یک بهایی در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 21:22 |