فصل هفدهم
حبس شدن حضرت اعلیدر قلعهء چهريق
حادثهء نيالا که شرح آن از پيش نگاشته شد در نيمهء شهر شعبان سال هزار دويست و شصت و چهار قمری بوقوع پيوست در اواخر همين ماه حضرت باب را به تبريز انتقال دادند و ستمکاران نسبت به آن حضرت از هيچگونه اهانت و استهزائی خودداری ننمودند در همان اوقات که حضرت بهاءاللّه و پيروان در نيالا گرفتار هجوم اعداء بودند حضرت باب نيز بوسيلهء مخالفين به تبريز منتقل شدند در همان وقتيکه حضرت بهاءاللّه و اصحابشان مورد هجوم جهّال قرار گرفتند حضرت باب نيز در همان وقت مورد ضرب شديد از ناحيهء دشمن زشت رفتار سنگين دل بودند حضرت باب بنا بامر حاجی ميرزا آقاسی بجانب چهريق منتقل شده و بدست يحيی خان کرد سپرده شدند خواهر اين يحيی خان زوجهء محمّد شاه و مادر وليعهد بود ميرزا آقاسی اوامر موکّده بيحيی خان کرده بود که نسبت بحضرت باب مانند عليخان ماکوئی رفتار نکند و بهيچ يک از پيروان باب اجازه ندهد که بحضور مبارکش مشرّف شوند هر چند اين اوامر بطور شدّت بيحيی خان رسيده بود و لکن مشارٌ اليه بتنفيذ آن اوامر قادر نشد زيرا بواسطهء مشاهدهء آثار جلالت و بزرگواری از ناصيهء محبوس خود محبّت شديدی در قلبش نسبت بحضرت باب ايجاد شد اوامر ميرزا آقاسی را بکلّی فراموش کرد کردهائيکه در چهريق ساکن بودند هر چند عداوتشان نسبت بشيعيان از کردهای ماکو زيادتر بود ولی محبّت حضرت باب در قلوبشان مشتعل شد ارادت کاملی بآن بزرگوار پيدا کردند هر يک صبح که از خانه بيرون ميآمد پيش از اشتغال بکار رسمی خود بمقام هيکل مبارک توجّه ميکرد و تمنّای فيض و برکت مينمود سر بخاک ذلّت ميگذاشت و در حالت سجده فيض روحانی را از آن مقام مقدّس طلب ميکرد هر يک برای ديگری عجايبی را که از آن حضرت ديده بود نقل ميکرد يحيی خان هيچکس را از تشرّف بحضور مبارک ممانعت نميکرد جمعيّت زائرين بقدری زياد بودند که چهريق گنجايش و وسعت برای آنها نداشت از اين جهت احبّاء بچهريق قديم که اسکی شهر ناميده ميشد و تا قلعه يکساعت راه فاصله داشت توقّف مينمودند حضرت باب هر چه ميخواستند از چهريق کهنه خريداری ميشد و در زندان بحضور مبارک ميآوردند يکروز فرمودند قدری عسل بخرند و از قيمتش سؤال نمودند مبلغيکه برای قيمت عسل بايد پرداخته شود گران بود فرمودند: " عسل خوب ممکن است از اين ارزانتر بدست بيايد من پيش از اين تاجر بودم شما بايد در جميع امور و در جميع معاملات از من پيروی کنيد همسايگان خود را گول نزنيد و مواظب باشيد کسی شما را نفريبد اين است رويّهء مقتدای شما " هيچکس نميتوانست در هيچ قسمتی نسبت بحضرت باب بر خلاف واقع رفتار کند آن حضرت هرگز راضی نميشدند که نسبت بهيچکس اگر چه ناتوانترين افراد بشر باشد بر خلاف انصاف رفتار شود فرمودند اين عسل را بصاحبش بر گردانيد و عسل بهتری که قيمتش ارزانتر باشد بخريد اخبار توجّه نفوس و ايمان اشخاص معروف بحضرت باب که در قلعهء چهريق محبوس بودند بسمع حکومت رسيد وبر پريشانی افکار زمامداران افزود جمعی از مشاهير علما و اشراف و ارباب مناصب دولتی در شهر خوی بامر مبارک مؤمن شده بودند و از پيروان مخصوص آن بزرگوار بشمار ميرفتند.
از آن جمله ميرزا محمّد علی و برادرش بيوک آقا بود اين دو نفس از اشراف مشهور و معروف آن حدود بودند که بنصرت امر قيام کردند و بتبليغ همشهريهای خود از هر طبقه و صنفی مشغول شدند در نتيجه بين خوی و چهريق جمعيّت زيادی از مؤمنين و طالبين حقيقت آمد و شد ميکردند.
در آن اوقات ميرزا اسداللّه از دانشمندان شهير و ادبای عاليمقام بود نسبت بامر مبارک بیاندازه معاندت و مخالفت داشت مخالفت او بدرجه (ای) بود که هيچ يک از احبّا جرأت نداشتند بتبليغ او قيام کنند مشارٌاليه خوابی ديد و بدون آنکه بکسی اظهار کند و خواب خود را برای کسی حکايت نمايد مطلبی چند در نظر گرفت و عريضهای بحضور مبارک بوسيلهء ميرزا محمّد علی تقديم نمود مضمون آنکه من سه مطلب را در نظر گرفتهام خواهشمندم بفرمائيد آن مطالب چيست بعد از چند روز توقيعی بخط مبارک حضرت اعلی بميرزا اسداللّه رسيد در آن توقيع شرح رؤيای مشارٌاليه و مطالبيکه در نظر گرفته بود تصريح شده بود. ميرزا اسداللّه پس از مشاهدهء اين مطلب بامر مبارک مؤمن شد و از کثرت شوق با آنکه به پياده رفتن معتاد نبود بقصد تشرّف بحضور مبارک قدم در راه نهاد و از خوی بجانب قلعه روانه شد و آن راه سخت پر سنگ را پياده پيمود يارانش هر چه درخواست نمودند که راه را سواره بپيمايد قبول نکرد و گفت پياده رفتن بهتر است چون بحضور مبارک رسيد بر يقينش افزوده گشت و شجاعتی شديد در وجودش حاصل شد که تا خاتمهء حياتش با او همراه بود حضرت اعلی مشارٌ اليه را بديّان ملقّب فرمودند.
در همان سال حضرت اعلی بچهل نفر از ياران و پيروان خويش امر فرمودند که هر يک رسالهای در اثبات حقانيّت امر مبارک که بآيات قرآنيّه و احاديث مستند باشد بنگارند همه اطاعت کردند و هر کدام رسالهای نوشتند و بمحضر مبارک تقديم نمودند رسالهء ميرزا اسداللّه مورد عنايت مبارک واقع شد بیاندازه از رساله او تمجيد فرمودند و لقب ديّان را در همين وقت باو دادند و لوح حروفات نيز باعزاز او از قلم مبارک نازل شد. ديّان پس از زيارت اين لوح گفت اگر حضرت نقطهء اولی جز همين لوح مبارک برای اثبات صحّت دعوت خويش آثار ديگری نداشتند کافی بود اين لوح که منتشر شد. اهل بيان مقصود مبارک را که در اين لوح مندمج بود نفهميدند بعضی خيال کردند که اين لوح در خصوص تفسير علم جفر است باری مقصود اصلی مستور بود تا وقتيکه جناب مبلغ شيرازی دربارهء اين لوح مبارک از محضر حضرت بهاءاللّه که در آنوقت در زندان عکّا مسجون بودند در خواست نمود که اسرار لوح مبارک مزبور را اظهار فرمايند لوحی از قلم جمال مبارک در شرح اسرار لوح حروفات نازل شد در آن لوح تصريح فرمودند که مقصود از لوح حروفات بشارت بظهور من يظهره اللّه است که نوزده سال بعد از اعلان دعوت حضرت باب ظاهر خواهد شد در لوح حروفات سرّ مستغاث از قلم حضرت اعلی نازل شده بود و کسی معنی آنرا نميدانست تا آنکه جمال مبارک سرّ مزبور را مکشوف ساختند. کلمهء مستغاث در بيانات حضرت اعلی از جمله موانع و حجابهائی بود که اهل بيان را از عرفان من يظهره اللّه باز ميداشت و چون معنی اصلی آنرا نميدانستند بحضرت من يظهره اللّه يعنی جمال مبارک و صدق ادّعای آن بزرگوار برخی از آنها ايمان نداشتند لکن پس از نزول لوح مبارک در تفسير مستغاث از قلم حضرت بهاءاللّه اين حجاب و مانع از راه طالبين بر طرف شد. باری ميرزا اسد اللّه ديّان در نهايت شجاعت بتبليغ امر مبارک پرداخت از هيچکس ملاحظه نميکرد اين مطلب بر پدر جناب ديّان که از دوستان صميمی صدر اعظم زمان بود بينهايت گران آمد ناچار شکايت پسر خود را بحاجی ميرزا آقاسی نمود.
در همين اوقات مسئلهء ديگری بوقوع پيوست که خاطر حکومت را پريشان ساخت آن قضيّه اين بود که درويشی از هند بچهريق آمد و بحضور مبارک مشرّف شد بمحض اينکه بشرف لقا فائز گشت بحقانيّت امر مبارک اقرار کرد و ايمان خود را علنی نمود و در اسکی شهر بتبليغ امر پرداخت و با نهايت حرارت مردم را هدايت ميکرد حضرت اعلی او را قهر اللّه ناميدند همهء نفوسيکه با او ملاقات ميکردند بکمال شخصيّت و قوّت ايمان او اقرار داشتند بعضی را گمان چنين بود که اين درويش مبيّن دين الهی است ولی خود او ابداً مدّعی چنين مقامی نبود درويش قهر اللّه میگفت زمانيکه در هند اقامت داشتم و جزو کارکنان يکی از نوّابهای معروف بودم حضرت باب در عالم روُيا بمن ظاهر شده فرمودند:
" اين زر و زيور را از خود دور کن و بقلعهء چهريق که در آذربايجان است بيا مرا ملاقات کن و بمحضر محبوب خود بشتاب " من هم امر او را اطاعت کردم و آمدم و بمقصود قلبی خود رسيدم داستان اين هياهو که بواسطهء درويش قهر اللّه در بين رؤسای اکراد چهريق واقع شده بود ابتدا به تبريز و از آنجا بطهران رسيد از طهران فرمان صادر شد که حضرت باب را به تبريز انتقال دهند شايد اين هيجان و هياهو تسکين يابد قبل از وصول اين فرمان تازه، حضرت باب بواسطهء جناب عظيم بدرويش قهر اللّه اطّلاع دادند که بهندوستان مراجعت کند و از همان راهيکه آمده پياده و با کمال انقطاع باز گردد و بخدمت امر مشغول شود و نيز بجناب عظيم فرمودند که بميرزا عبد الوهّاب ترشيزی که در خوی سکونت داشت اطّلاع دهد که فوراً باروميّه برود و در آنجا بمحضر مبارک مشرّف شود و نيز بعظيم فرمودند بسيّد ابراهيم خليل در تبريز اطّلاع بده و از طرف من باو بگو که آتش نمرودی در شهر تبريز بزودی مشتعل خواهد شد ولی بمؤمنين اذيّتی نخواهد رسانيد من عنقريب به تبريز خواهم آمد امر مبارک که بدرويش قهر اللّه رسيد بدون درنگ اطاعت کرد و براه افتاد بعضی ميخواستند با او در آن سفر همراهی کنند بآنها ميگفت شما طاقت مشقّات سفر را نداريد و اگر بيائيد در بين راه حتماً هلاک خواهيد شد از اين گذشته حضرت باب امر فرمودند که من تنها بوطن خود مراجعت کنم بعضی برای مصارف سفر او وجوهی ميدادند برخی لباس باو ميدادند ولی از هيچکس او چيزی قبول نميکرد تنها و پياده عصائی بدست گرفت و رفت و هيچکس ندانست که بر سر او چه آمد و خاتمهء احوالش معلوم نيست.
جناب ميرزا محمّد علی زنوزی ملقّب به انيس که در تبريز بود چون شنيد که حضرت باب در چهريق تشريف دارند خواست بمحضر مبارک مشرّف شود سيّد علی زنوزی که ناپدری او بود و از اعيان و بزرگان تبريز محسوب ميشد نهايت جدّ و جهد را مبذول داشت که جناب انيس را از اين خيال باز دارد برای اين منظور بهتر آن ديد که انيس را در منزل حبس کند و نگذارد خارج شود جناب انيس در حبس بيمار گشت و همانطور بود تا وقتيکه حضرت اعلی را از چهريق بتبريز آوردند و دو مرتبه بچهريق برگردانيدند.
شيخ حسن زنوزی برای من اينطور حکايت کرد که در همان اوقات که حضرت باب جناب عظيم را بمسافرت امر فرمودند بمن نيز دستور دادند که جميع الواح نازله در ماکو و چهريق را جمع آوری کنم و بسيّد ابراهيم خليل که آنوقت در تبريز بود بسپارم و باو تأکيد کنم که در حفظ آن امانات الهيّه کوشش بسيار نمايد هنگاميکه در تبريز اقامت داشتم چون با سيّد علی زنوزی قرابتی داشتم اغلب بديدن او ميرفتم مشارٌ اليه پيوسته از جناب انيس نگران بود و دربارهء کار او پريشان ميگفت من خيال ميکنم که اين پسر ديوانه شده مرا بدنام کرده است اين ننگی که از رفتار او برای من حاصل شده چگونه مرتفع نمايم يکروز بمن گفت " شيخ حسن شما برويد او را ملاقات کنيد قدری او را نصيحت کنيد که اقلّاً ايمان خودش را پنهان دارد و اين قدر جزع و فزع نکند ". من بر حسب سفارش سيّد علی زنوزی هر روز نزد جناب انيس ميرفتم ميديدم اشک از چشمانش جاريست جريان اشک دائمی بود. وقتيکه حضرت باب را از تبريز ثانياً بچهريق بردند روزی بديدن انيس رفتم ديدم حالش تغيير کرده غم و اندوهی ندارد آثار سرور و فرح از بشرهاش آشکار است بمحض اينکه مرا ديد با سرور بیمنتهی با من معانقه کرد و گفت چشمهای مولای محبوب من صورت ترا ديده است و چشمهای تو بزيارت آن وجه نورانی فائز شده است حال بيا تا برای تو حکايت کنم چه شد که اندوه من بسرور مبدّل گشت پس از آنکه حضرت باب را بچهريق برگرداندند و منهم در اين جا محبوس و گرفتار بودم با نهايت تأثّر قلباً بهيکل مبارک توجّه کردم و براز و نياز مشغول شدم که ای محبوب قلب من مشاهده ميفرمائی که چه اندازه ناتوان و گرفتار حبس و زندانم تو بينائی و دانا که شوق و اشتياق من برای تشرّف بحضورت حدّ و حصری ندارد مولای مهربان رجا دارم اين ظلمت نااميدی که بر قلب من مسلّط گشته بانوار وجه منير تو مرتفع شود از اين قبيل راز و نيازها ميکردم و از خود بيخود شدم ناگهان صدای هيکل مبارک را شنيدم فرمودند: " محمّد علی بر خيز" متوجّه شدم، ديدم جمال نورانی مولای مهربان در مقابل چشمم ظاهر و عيانست با تبسّمی لطيف بمن نظر ميفرمود من خود را باقدام مبارک افکندم بمن فرمودند " خوشحال باش ساعت موعود نزديک است در همين شهر تبريز عنقريب در مقابل مردم شهر مرا مصلوب خواهند ساخت و هدف گلولههای اعداء خواهم شد. جز تو کسی را در اين موهبت با خودم شرکت نخواهم داد مژده باد که تو آنروز با من جام شهادت خواهی نوشيد و انّ هذا وعدٌ غير مکذوبٍ " چون بخود آمدم خويش را در دريای سرور و نشاط غرقه يافتم غم و اندوه دنيا در مقابل اين سرور من قيمتی ندارد هنوز آواز مبارک در گوش من است و شب و روز چهرهء مبارک در مقابل چشمم مجسّم بياد آن تبسّم لطيف مألوفم و هيچ متوجّه نيستم که گرفتار حبس و زندانم يقين دارم آنچه را که مولای مهربانم وعده فرمود واقع خواهد شد و ساعت موعود فرا خواهد رسيد من او را نصيحت کردم که صابر باشد و اين قضيّه را از همه کس پنهان دارد. جناب انيس بمن قول داد که اين راز را با کسی در ميان ننهد و رفتار خود را با سيّد علی زنوزی برفق و مدارا تبديل کند من فوراً از نزد جناب انيس بيرون آمده بملاقات سيّد علی شتافتم و باو گفتم که پسر شما رفتارش تغيير کرده و اين سبب شد که انيس از حبس و بند رهائی يافت با خويشان
و اقربای خود رفتاری نيک داشت تا روز شهادتش فرا رسيد يعنی آن روزيکه خود را فدای محبوب خويش ساخت مردم تبريز همه جان فشانی او را در راه محبوبش ديدند و بر حالش گريه کردند.

