تبليغاتX
راه نو - بقيّهء فصل قبل- دو

فصل بيستم

بقيّهء فصل قبل- دو

 

رسيدگی کردم تحرّی حقيقت نمودم تا بصحّت اين امر مبارک يقين کردم اوقاتی که در نجف بودم از مجتهد معروف و مشهور نجف شيخ محمّد حسن نجفی بعضی از مسائل مشکلهء فرعيّه را راجع بتعاليم اسلامی پرسيدم ايشان جوابی بمن ندادند دو مرتبه پرسيدم در عوض جواب با نهايت خشم و غضب مرا سرزنش کردند و جوابی ندادند با اين وضع چطور ممکن است  از چنين شخصی که جواب يک مسئلهء سادهء فرعی را نتوانست بدهد مسائل مشکلهء اصليّه را سؤال کنم وقتی من از او آن طور يک مسئله را پرسيدم خيلی تعجّب کرد که من اين طور مسئله از او سؤال کردم. شاهزاده گفت دربارهء حاجی محمّد علی چه اعتقادی داری؟ سيّد احمد جواب داد ما معتقديم که ملّا حسين ناشر رايتی بودند که حضرت رسول عليه السّلام مژدهء آن را داده و فرمودند اِذا رَأيتُم الرّايَاتِ السُّودِ أَقبَلَتْ مِن خُراسَانَ فَأَسْرِعُوا إلَيهَا وَ لو حَبواً اعلَيَ الثّلجِ از اين جهت چشم از دنيا پوشيديم و ترک لذّات گفتيم و در ظلّ آن رايت مقدّسه در آمديم اين رايت رمزی برای دين ما ميباشد ای شاهزاده اگر ميخواهی نسبت بمن احسان و نيکی روا داری بدژخيم خود بفرما تا مرا بقتل برساند که زودتر برفقای خود در عالم جاودانی ملحق شوم لذّات دنيوی بهيچوجه در نزد من قدر و قيمتی ندارد و ميخواهم زود از اين دنيا بروم و بحضور پروردگار خود مشرّف شوم شاهزاده در قتل سيّد احمد که از اولاد رسول بود متردّد شد و ايشان را بقتل نرسانيد و لکن دو رفيق او را که پسران کربلائی ابو محمّد بودند فوراً مقتول ساخت و جناب سيّد احمد و برادرش سيّد ابو طالب را بملّا زين العابدين شهميرزادی سپرد که آنها را بسنگسر برساند.

     در خلال اين احوال ميرزا محمّد تقی مجتهد ساری با هفت نفر ديگر از علمای آن شهر باردوگاه آمدند تا در اذيّت و آزار و قتل اصحاب قدّوس شرکت کنند و باجر و ثوابی برسند وقتيکه وارد اردو شدند ديدند کار تمام شده است و اصحاب همه کشته شده‌اند از اين جهت بشاهزاده اصرار کرد که سيّد احمد را بقتل برساند و ميگفت اين شخص اگر بساری برگردد بيش از پيش موجب اضطراب خواهد بود شاهزاده بميرزا محمّد تقی گفت من سيّد احمد را بشما ميسپارم ميهمان شما باشد وقتيکه بساری وارد شدم نخواهم گذاشت اضطرابی ايجاد شود ميرزا محمّد تقی بجانب ساری روان  شد سيّد احمد نيز اسير او بود مجتهد در بين راه بسبّ و لعن سيّد احمد و پدر آن بزرگوار پرداخت سيّد احمد بمجتهد فرمود مگر فراموش کردی که شاهزاده مرا بعنوان ميهمان بتو سپرده چرا بيان حضرت رسول عليه السّلام را فراموش کرده ای که فرمودند اَکرِمُوا الضَّيفَ وَ لَو کَانَ کَافِراً از اين سخن ميرزا محمّد تقی و هفت نفر علمای ديگر که همراه او بودند بسيار برآشفتند و شمشيرهای خود را کشيده آن بزرگوار را پاره پاره کردند آخرين کلمه ای که سيّد احمد بر زبان راند يا صاحب الزّمان بود برادرش سيّد ابو طالب را ملّا زين العابدين شهميرزادی بسنگسر رسانيد جناب سيّد ابو طالب الآن در قيد حيات هستند و با برادرش سيّد محمّد رضا در مازندران سکونت دارند و هر دو با کمال اشتعال بخدمت امر الهی مشغولند.

     شاهزاده چون کارهای خود را تمام کرد ببارفروش مراجعت نمود جناب قدّوس را هم با خود همراه برد بعد از ظهر روز جمعه هيجدهم جمادی الثّانی وارد بارفروش شدند سعيد العلمأ با ساير علمای بارفروش شاهزاده را پيش باز کردند و او را بفتح و ظفری که نصيبش شده تهنيت گفتند مردم شهر برای فتح و ظفر شاهزاده جشن گرفتند چندين مشعل روشن کردند که شب جلو شاهزاده بکشند پس از سه روز جشن و شادی شاهزاده دربارهء قدّوس هنوز تصميمی نگرفته بود و نميگذاشت کسی بايشان اذيّتی برساند جلو مردم را گرفته بود که مبادا تعدّی کنند در نظر داشت که قدّوس را با خود بطهران ببرد و بدست شاه بسپارد و خود را از مسئوليّت آزاد کند امّا آتش عداوت و دشمنی سعيد العلمأ نسبت بجناب قدّوس پيوسته در اشتعال بود وقتيکه ديد شاهزاده ميخواهد قدّوس را بطهران ببرد آتش عداوتش بيشتر زبانه کشيد زيرا ديد قدّوسی را که اين همه نسبت باو عداوت دارد نزديک است از دستش برود از اين جهت شب و روز کوشش ميکرد بانواع و اقسام مکر و حيله تشبّث مينمود شايد بتواند شاهزاده را از تصميمی که دربارهء قدّوس گرفته منصرف سازد و از طرف ديگر احساس مردم را بهيجان ميآورد و آنها را برای اخذ انتقام تحريک ميکرد آتش تعصّب مردم را دامن ميزد، طوری شد که همهء مردم بارفروش از گفتار سعيد العلمأ هيجان کردند و با او هم رأی و موافق شدند.

     سعيد العلمأ با کمال وقاحت ميگفت من قسم خورده‌ام که چيزی نخورم و استراحت نکنم تا آنکه بزندگانی حاج محمّد علی خاتمه بدهم هياهوی مردم و همراهی آنها با سعيد العلمأ سبب شد که شاهزاده را در تصميم تغيير حاصل گشت و از خوف جان و از بيم خطر جميع علمای بار فروش را احضار نمود تا در خصوص جلوگيری از هيجان و آشوب عمومی با آنها مشورت کند همهء علما حاضر شدند بجز ملّا محمّد حمزه که عذر خواست و در مجلس حاضر نشد.

     مشارٌ اليه پيوسته مردم را نصيحت ميکرد که از ظلم و ستم اجتناب کنند و در اوقاتيکه اصحاب در قلعه محصور بودند بمردم بارفروش سفارش ميکرد که اذيّتی نسبت بآنها روا ندارند جناب قدّوس قبل از اينکه از قلعه خارج شوند بتوسّط يکی از اصحاب معتمد که باو اطمينان داشتند اوراقی را که محتوی تفسير صاد الصّمد بود بضميمهء ساير اوراق در ميان کيسه‌ای گذاشتند و سرش را بسته مهر و موم کردند و نزد ملّا محمّد حمزهء مشارٌ اليه فرستادند که نزد او محفوظ بماند تا کنون معلوم نشده که بر سر آن اوراق و نوشتجات چه آمده.

     باری علماء مجتمع شدند شاهزاده باحضار قدّوس فرمان داد جناب قدّوس وارد محضر شاهزاده شدند از روز تسليم شدن اصحاب قلعه تا آنروز جناب قدّوس با شاهزاده رو برو نشده بودند زيرا شاهزاده ايشان را بفرّاش باشی سپرده بود بمحض اينکه جناب قدّوس وارد شدند شاهزاده از جا برخاست و قدّوس را پهلوی خود نشاند آنگاه بسعيد العلمأ گفت تا با رعايت جنبهء متانت و درايت با قدّوس بسؤال و جواب مشغول شود از جمله سفارش کرد که مباحثات شما با جناب قدّوس بايد مستند بآيات قرآن و احاديث حضرت رسول عليه السّلام باشد بايد صدق و کذب احتجاج خود را مقابل قدّوس باين دو مستند ظاهر و آشکار نمائی و بجز اين بمطالب ديگر متمسّک نشوی سعيد العلمأ با کمال وقاحت بجناب قدّوس گفت آيا ميخواهی با اين عمّامهء سبزيکه بر سرت گذاشته‌ای خود را از اولاد رسول معرّفی کنی مگر نميدانی هر کسی که بر خلاف واقع مدّعی اين مقام شود مورد خشم و غضب الهی قرار ميگيرد قدّوس با کمال متانت فرمود آيا سيّد مرتضی که همهء علما او را محترم ميشمارند و از اولاد حضرت رسول عليه السّلام ميدانند نسبش از طرف پدرش بحضرت رسول ميرسيد يا از طرف مادرش يکی از حضّار گفت سيّد مرتضی از سادات شريف بود يعنی از طرف مادر نسبش بحضرت رسول عليه السّلام ميرسيد جناب قدّوس فرمودند پس چرا بمن اعتراض ميکنيد نسب من هم از طرف مادرم بحضرت رسول عليه السّلام ميرسد مردم اين شهر همه ميدانند که مادر من از اولاد رسول بود و نسبش بحضرت امام حسن عليه السّلام ميرسيد چون اين بيان را فرمودند هيج کس نتوانست بايشان اعتراض بنمايد از مشاهده اين حال غضب سعيد العلمأ باعلی درجه رسيد سر تا پا آتش گرفت با خشم و غضب از جا برخاست عمّامهء  خود را بزمين زد و در حاليکه از مجلس خارج ميشد فرياد ميکشيد اين مرد بهمهء شما ثابت کرد که از اولاد پيغمبر است و نسبش بحضرت امام حسن ميرسد طولی نخواهد کشيد که برای شما ثابت ميکند که مظهر ارادة اللّه است و لسانش لسان اللّه  شاهزاده هم از جا برخاست و گفت من از اذيّت و آزار اين شخص بکلّی دست خود را ميشويم و مسئوليّتی برای خود ايجاد نميکنم شما علما هر کار دلتان ميخواهد بکنيد و بدانيد که در روز قيامت شما پيش خدا مسئول هستيد پس از اين گفتار شاهزاده فرمان داد اسبش را حاضر کردند و با نوکرهای خود بجانب ساری عزيمت نمود از بس از علما ترسيده بود قسمی را که ياد کرده بود فراموش کرد و قدّوس را در زير چنگال دشمن خونخوار واگذاشت.  همهء آن گرگهای درنده با کمال بی‌صبری و خونخوارگی انتظار ميکشيدند فرصتی بيابند و بشکار خود حمله کنند و باين وسيله حسّ کينه جوئی و عداوت خود را تسکين دهند.

     بمحض اينکه شاهزاده رفت علما و مردم بارفروش بفرمان سعيد العلمأ بجناب قدّوس هجوم کردند و چندان اذيّت بر آن بزرگوار روا داشتند که قلم از وصفش عاجز است.

     حضرت بهاءاللّه بيانی باين مضمون ميفرمايند که آنجوان ( قدّوس ) در ريعان جوانی چندان اذيّت و رنج تحمّل فرمود که نميشود وصف کرد و بطوری جان داد که هيچ کس مثل او در حين جان دادن آنهمه رنج و ستم نکشيده حتّی حضرت مسيح هم در حين خروج روح از بدن باندازهء قدّوس درد و محنت مشاهده نفرمود مردم بارفروش از يک طرف بتحريک و اشارهء علما و از طرف ديگر بواسطهء شدّت تعصّب نهايت رنج و زحمت را نسبت بحضرت قدّوس متوجّه ساختند شهادت قدّوس بقدری حزن‌انگيز و اندوه آور بود که حضرت باب در زندان قلعهء چهريق تا شش ماه پس از استماع بلايای وارده بر حضرت قدّوس چيزی مرقوم نفرمودند آن قلم توانا از شدّت حزن برای مدّت شش ماه صريرش مقطوع گشت و نزول وحی در طول آن مدّت موقوف شد هيکل مبارک پيوسته گريه ميکردند وقتی که داستان قلعهء شيخ طبرسی و جانفشانی اصحاب و شرارت اعدا و مخصوصاً آلام و مصائبی را که از طرف اشرار و علما بحضرت قدّوس وارد شده بود در محضر مبارک تلاوت مينمودند فرياد و زاری حضرت باب  بلند ميشد وقتی می شنيدند که اشرار بار فروش لباسهای جناب قدّوس را  در حين شهادتش بيرون آوردند و عمّامه را از سر آن حضرت برداشتند و سر و پای برهنه با غل و زنجير آن بزرگوار را در کوچه و بازار ميگرداندند و همهء مردم شهر بلعن و سبّ  حضرت مشغول بودند و آب دهن بصورت آن بزرگوار ميافکندند و زنها با کارد و تبر بر آن حضرت هجوم کرده بدن مبارکش را پاره پاره کردند و آخر کار آن جسد مطهّر را طعمهء آتش ساختند بی‌اختيار اشک از چشم حضرت اعلی از استماع اين وقايع جاری ميگشت و فرياد و زاری آن بزرگوار بلند ميشد. جناب قدّوس در حينی که رنج و آسيب و محنت و زحمت از هر طرف بواسطهء دشمنان بوجود مبارکش ميرسيد مشغول مناجات بودند و ميگفتند خدايا اين ستمکاران را بيامرز خدايا با اين مردم برحمت خود رفتار فرما زيرا اينها از حقيقت مبارکی که ما بآن مؤمن شده‌ايم بی خبر هستند خدايا من کوشش کردم که راه نجات را بآنها نشان بدهم ببين چطور با من رفتار ميکنند بقتل من قيام کرده‌اند، ميخواهند مرا از بين ببرند خدايا اينها را براه حقّ دلالت فرما،  نادانند دانا فرما،  از حقيقت امر بيخبرند بخلعت ايمان و تصديق بامر مبارک مشرّف نما.

     در بين اينکه مردم جناب قدّوس را از هر طرف مورد اذيّت و هجوم قرار داده بودند سيّد قمی، ميرزا حسين که بخيانت اقدام کرد و نسبت بقدّوس بيوفائی نمود و از قلعه خارج شد در آن حين از پهلوی جناب قدّوس عبور کرد و چون ايشانرا گرفتار و تنها و بی‌پناه ديد سيلی سختی بصورت قدّوس زد و با کمال وقاحت از روی استهزاء گفت تو ميگفتی که آوازت آواز خداست اگر راست ميگوئی اين غل و زنجير را بهم بشکن و خود را از دست دشمنانت نجات ده،  جناب قدّوس نگاهی بصورت او افکنده آه سوزناکی کشيدند و فرمودند بقدری که بمصائب و آلام من افزودی خدا جزای عملت را بهمان قدر بدهد. وقتی که جناب قدّوس وارد سبزه ميدان شدند فرياد برآوردند کاش مادرم اينجا بود و جشن عروسی مرا ميديد در اين بين مردم بآن حضرت هجوم کردند و بدن مقدّسش را پاره پاره ساختند پاره‌های بدنرا در ميان آتشی که برای همين کار برافروخته بودند افکندند نصف شب بعضی از اصحاب حضرت بقايای بدن مقدّسش را جمع کردند و نزديک بقربانگاه آن بزگوار بقايای آن جسد شريف را مدفون ساختند. در اين مقام بهتر آن ديدم که اسامی آن شهدای بزرگواريرا که در قلعهء شيخ طبرسی جان باخته اند ذکر کنم تا آيندگان چنانکه سزاروا است بذکر اين نفوس مقدّسه در آينده اقدام نمايند اين شهدا نفوسی هستند که هم در دوران حيات و هم پس از وفات تاريخ امر مبارک را زينت بخشيده اند امر الهی بواسطهء جانفشانی آنها باطراف منتشر شد و نشو و نما نمود اسامی آن نفوس مقدّسه را من از مصادر مختلفه جمع کردم و بدست آوردم.  اسم اللّه الميم و اسم اللّه الجود و اسم اللّه الاسد در اين خصوص با من کمک کردند و من از آنها متشکرم اينک شروع بنگارش اسامی شهدای قلعه مينمايم تا همانطوريکه ارواح آنها در جهان جاودانی باقی و برقرار است اسامی آنها هم در اين عالم ورد زبانها باشد و نفوس آينده در دورهء خود چون سرگذشت پر از اخلاص و شجاعت مؤمنين اوّليّه را ببينند بآنها اقتدا کنند و با کمال شجاعت و اخلاص بنصرت امر اللّه قيام نمايند.

     تنها اسامی شهدای قلعه را نمی نويسم بلکه عدّه‌ای از شهدائيکه از ابتدای سنهء ستّين تا اکنون که آخر ماه ربيع الاوّل سال هزار و سيصد و شصت و شش هجريست در راه امر مبارک بشهادت رسيده‌اند خواهيم نگاشت منتهی اسم هر يک را در ضمن شرح و بسط حادثه و واقعه‌ايکه در ضمن آن بشهادت رسيده ذکر خواهم کرد.  امّا اشخاصی که در قلعهء شيخ طبرسی شهيد شده‌اند از اين قرارند.      مقدّم بر همه و اوّل کسيکه بايد نگاشته شود جناب قدّوس است حضرت باب ايشانرا باسم اللّه الآخر ملقّب ساختند.  قدّوس آخرين حروف حيّ است وقتی که حضرت باب عازم حجّ بيت شدند جناب قدّوس با حضرت همراه بود ايشان اوّل شخصی هستند که در ايران با ملّا صادق مقدّس و ملّا علی اکبر اردستانی در راه نصرت امر الهی تحمّل رنج و زحمت فراوان فرمودند وقتی که جناب قدّوس از بارفروش عازم کربلا شدند هيجده سال  داشتند مدّت چهار سال از محضر جناب سيّد کاظم رشتی استفاده ميکردند در بيست و دو سالگی وارد شيراز گشته و بامر مبارک مؤمن شدند پس از پنج سال در روز بيست و سوّم جمادی الثّانی سال هزار و دويست و شصت و پنج در سبزه ميدان بارفروش بر اثر هجوم اعدای خونخوار بشهادت رسيدند از قلم حضرت باب و بعدها از قلم حضرت بهاءاللّه الواح بيشمار در ذکر صعود جناب قدّوس و رثای آن حضرت و اظهار لطف و عنايت نسبت بايشان و ساير اصحابشان نازل گرديد حضرت بهاءاللّه در تفسير آيهء کلّ الطّعام ( قرآن ٨٨:٣) جناب قدّوس را بنقطهء اخری ملقّب ساختند و بجز مقام حضرت باب مقامات ساير نفوس نسبت بمقام جناب قدّوس در مرتبهء مادون واقع است.

     دوّم- ملّا حسين ملقّب بباب الباب ايشان اوّل کسی هستند که بامر مبارک حضرت باب مؤمن شدند در هيجده سالگی از وطن خويش بشرويه بکربلا توجّه کردند نه سال از محضر جناب سيّد کاظم رشتی استفاده نمودند چهار سال قبل از ظهور حضرت باب بامر جناب سيّد بجانب اصفهان سفر کردند و پس از ملاقات و محاوره با مجتهد معروف،  سيّد محمّد باقر رشتی بمشهد تشريف بردند و با ميرزا عسکری ملاقات کردند و نامه‌های جناب سيّد کاظم رشتی را بآن دو عالم معروف رساندند و با کمال فصاحت و شجاعت با آنها مذاکره فرمودند خبر شهادت باب الباب سبب حزن و اندوه بی‌پايان حضرت باب گرديد الواح متعددّ باندازهء سه برابر قرآن در مدح و تمجيد و اظهار عنايت نسبت بجناب باب الباب از قلم مبارک حضرت باب نازل شد در يکی از اين الواح بيانی باين مضمون مندرج است ميفرمايند:" خاک زمينی که ملّا حسين در آن مدفون است اندوه و غصّهء هر محزونی را بفرح و شادی تبديل ميکند و هر مريضی را شفاء می‌بخشد " حضرت بهاءاللّه در کتاب ايقان راجع بجناب باب الباب اظهار عنايت بسيار فرموده‌اند از جمله ميفرمايند " لَولاهُ ما اسْتَوی اللّهُ علی عَرشِ رَحْمانيّتِه و ما اسْتقَرّ علی کُرسِيّ صَمَدانيّتِه ."

     سوّم - ميرزا محمّد حسن برادر ملّا حسين.  چهارم - ميرزا محمّد باقر خالوزادهء ملّا حسين.  ايشان هم مثل ميرزا محمّد حسن با جناب ملّا حسين از بشرويه بکربلا رفتند و از آنجا بشيراز وارد شدند و بامر حضرت باب مؤمن گشتند و جزو حروف حيّ محسوب شدند و در همه حال با ملّا حسين همراه بودند و در قلعه با او بشهادت رسيدند فقط در دوران تشرّف ملّا حسين در قلعهء ماه‌کو بحضور حضرت باب اين دو نفر با او همراه نبودند.

     پنجم - داماد ملّا حسين و پدر ميرزا ابو الحسن و ميرزا محمّد حسين.  اين دو نفر الآن در بشرويه ساکنند و بمراقبت و پرستاری خواهر ملّا حسين ملقّبه بورقة الفردوس سر افرازند و هر دوی آنها از احبّای ثابت مخلص‌اند.

     ششم - پسر ملّا احمد برادر ملّا ميرزا محمّد فروغی که بر خلاف عموی خود ملّا ميرزا محمّد که بشهادت نرسيد او در قلعه بشهادت رسيد ملّا ميرزا محمّد ميگفت که مشارٌ اليه جوانی با دانش و تقوی و خوش رفتار بود که در قلعه جام شهادت نوشيد.

     هفتم - ميرزا محمّد باقر معروف بهراتی است اگر چه مشارٌ اليه از اهل قاين بود و از خويشان نزديک پدر جناب نبيل اکبر محسوب ميشد اوّل کسيکه در مشهد بامر مبارک مؤمن شد همين ميرزا محمّد باقر است مشارٌ اليه بود که بيت بابيّه را بنا کرد و در مشهد با نهايت خلوص نسبت بجناب قدّوس خدمت ميکرد وقتی که ملّا حسين علم سياه را برافراشت در ظلّ لوای مزبور در آمد پسر کوچکش ميرزا محمّد کاظم هم با او بود هر دو بمازندران رفتند خودش بشهادت رسيد ولی پسرش نجات يافت و در مشهد بخدمت امر مشغول شد ميرزا محمّد باقر علمدار اصحاب بود ديوارهای قلعه  و برجها و خندق دور قلعه را که اصحاب باکمال رساندند در ظلّ لوای او بود رياست لشکر بعد از ملّا حسين از طرف جناب قدّوس بايشان واگذار شد تا آخرين دقيقهء حيات که بشهادت رسيد نسبت بجناب قدّوس فداکار و امين و مورد اعتمادشان بود.

     هشتم - ميرزا محمّد تقی جوينی ساکن سبزوار که تأليفات علمی بسيار داشته است جناب ملّا حسين اغلب اوقات رياست اصحابی را که برای دفاع ميفرستادند باو محوّل ميداشتند اعداء و دشمنان سر همين ميرزا محمّد تقی را با سر ميرزا محمّد باقر بنيزه زدند و در ميان کوچه و بازار بارفروش گرداندند مردم شهر هم با شور و غوغا تماشا ميکردند.

     نهم - قنبر علی نوکر ملّا حسين مشارٌ اليه شخص شجاعی بود و در سفر ماه ‌کو با جناب باب الباب  همراه بود در همان شبی که ملّا حسين بشهادت رسيدند قنبر علی هم بگلولهء دشمنان در همان شب از پا در آمد و شهيد شد.

     دهم و يازدهم - حسن و قلی اين دو نفر بودند که با کمک اسکندر زنجانی بدن جناب ملّا حسين را پس از گلوله خوردن بقلعه بردند و در مقابل جناب قدّوس گذاشتند حسن همان شخصی است که در شهر مشهد بامر داروغه او را مهار کردند و در خيابانها گرداندند.

     دوازدهم - محمّد حسن برادر ملّا صادق است که در هنگام توجّه اصحاب از بارفروش بطرف قلعه بدست سربازان خسرو قاديکلائی بشهادت رسيد محمّد حسن مزبور از خدّام ضريح حضرت امام رضا عليه السّلام بود شخصی بود دارای استقامت و ثبات که ممکن نبود کسی او را بلغزاند.

     سيزدهم   سيّد رضا است مشارٌ اليه همانست که جناب قدّوس او را با ملّا يوسف اردبيلی برای ملاقات شاهزاده مهديقلی ميرزا از ميان اصحاب انتخاب کردند قرآنی را که شاهزاده در حاشيهء ورقهء اوّل آن بخط خودش قسم نامه نوشته بود و مهر کرده بود همين سيّد رضا آن را با خود بقلعه برد و بجناب قدّوس داد اين شخص از سادات معروف خراسانی بوده که به نيک رفتاری و دانش در بين مردم شهرت داشته است.

     چهاردهم - ملّا مردان علی که اهل قريهء ميامی بود.  ميامی قلعهء محکمی بوده بين سبزوار و شاهرود وقتيکه جناب ملّا حسين وارد ميامی شدند ملّا مردان علی با سی و سه نفر ديگر در ظلّ رايت باب الباب در آمدند باب الباب در مسجد ميامی نماز جمعه را بپا داشتند و خطبه‌ای که باعث هيجان ارواح و قلوب بود در آن مسجد ادا فرمودند در ضمن خطبه اشاره کردند بفرمايش حضرت رسول الله عليه السّلام راجع بنشر عَلَم سياه در خراسان و خود را حامل و ناشر آن عَلَم معرّفی فرمودند خطابهء فصيح و بليغ ملّا حسين در حاضرين اثر عجيبی داشت و با آنکه اغلب حاضرين از بزرگان قوم محسوب بودند در ظلّ رايت باب الباب در آمدند از آن سی و سه نفر بجز ملّا عيسی سايرين همه بشهادت رسيدند تنها ملّا عيسی زنده ماند و اولاد مشارٌ اليه در اين ايّام در قريهء ميامی بخدمت امر مشغول‌اند. رفقای ملّا عيسی که در قلعه بشهادت رسيدند اسامی آنها از اين قرار است:

پانزدهم                       ملّا محمّد مهدی

شانزدهم                      ملّا محمّد جعفر

هفدهم                         ملّا محمّد بن ملّا محمّد

هيجدهم                     ملّا رحيم

نوزدهم                       ملّا محمّد رضا

بيستم                        ملّا محمّد حسين

بيست و يکم              ملّا محمّد

بيست و دوّم               ملّا يوسف

بيست و سوّم              ملّا يعقوب

بيست و چهارم            ملّا علی

بيست و پنجم              ملّا زين العابدين

بيست و ششم              ملّا محمّد بن ملّا زين العابدين

بيست و هفتم              ملّا باقر

بيست و هشتم              ملّا عبد المحمّد

بيست و نهم                ملّا عبد الحسن

سی‌ام                         ملّا اسمعيل

سی و يکم                  ملّا عبد العلی

سی و دوّم                   ملّا آقا بابا

سی و سوّم                  ملّا عبد الجواد

سی و چهارم               ملّا محمّد حسين

سی و پنجم                  ملّا محمّد باقر

سی و ششم                  ملّا محمّد

سی و هفتم                  حاجی حسن

سی و هشتم                 کربلائی علی

سی و نهم                   ملّا کربلائی علی

چهلم                          کربلائی نور محمّد

چهل و يکم                محمّد ابراهيم

چهل و دوّم                  محمّد صائم

چهل و سوّم                 محمّد هادی

چهل و چهارم              سيّد مهدی

چهل و پنجم                ابو محمّد

     از بين اصحابی که اهل سنگسر بودند هيجده نفر بشهادت رسيدند از اينقرار:

چهل و ششم               سيّد احمد که ميرزا محمّد تقی و هفت نفر از علماء  ساری او را قطعه قطعه کردند.  سيّد احمد مزبور                                 بفصاحت گفتار و پرهيزکاری و علم مشهور بود.

چهل و هفتم                 ميرزا ابوالقاسم برادر سيّد احمد که در شب شهادت  ملّا حسين بشهادت رسيد.

چهل و هشتم                مير مهدی عموی سيّد احمد

چهل و نهم                   مير ابراهيم داماد سيّد احمد

پنجاهم                        صفرعلی پسر کربلائی علی که شجاعانه قيام نمود  و بهمراهی کربلائی محمّد مردم سنگسر را از خواب غفلت بيدار کرد.  کربلائی علی و کربلائی ابو محمّد نتوانستند خود را بقلعه برسانند زيرا مريض بودند.

پنجاه و يکم                محمّد علی پسر کربلائی ابو محمّد

پنجاه و دوّم                 ابوالقاسم برادر محمّد علی

پنحاه و سوّم                 کربلائی ابراهيم

پنجاه و چهارم              علی محمّد

پنجاه و پنجم                 ملّا علی اکبر

پنجاه و ششم                 ملّا حسين علی

پنجاه و هفتم                 عبّاسعلی

پنجاه و هشتم                 حسين علی

پنجاه و نهم                   ملّا علی اصغر

شصتم                          کربلائی اسمعيل

شصت و يکم                 علی خان

شصت و دوّم                 محمّد ابراهيم

شصت و سوّم                 عبد العظيم

      از شهميرزاد دو نفر جزو حاميان قلعه محسوبند از اين قرار:

شصت و چهارم        ملّا ابورحيم

شصت و پنجم           کربلائی کاظم

      از اصحاب اهل مازندران اسم بيست و هفت نفر که بشهادت رسيده اند ياد داشت شده از اينقرار:

شصت و ششم             ملّا رضا شاه

شصت و هفتم             عظيم

شصت و هشتم             کربلائی محمّد جعفر

شصت و نهم                سيّد حسين

هفتادم                        محمّد باقر

هفتاد و يکم                سيّد رزاق

هفتاد و دوّم                 استاد ابراهيم

هفتاد و سوّم                ملّا سعيد زرکناری

هفتاد و چهارم             رضای عرب

هفتاد و پنجم                رسول بهنميری

هفتاد و ششم               محمّد حسين برادر رسول بهنميری

هفتاد و هفتم                طاهر

هفتاد و هشتم               شفيع

هفتاد و نهم                  قاسم

هشتادم                      ملّا محمّد جان

هشتاد و يکم               مسيح "برادر ملّا محمّد جان"

هشتاد و دوم                عطا بابا

هشتاد و سوّم               يوسف

هشتاد و چهارم             فضل اللّه

هشتاد و پنجم               بابا

هشتاد و ششم               صفی قلی

هشتاد و هفتم               نظام

هشتاد و هشتم              روح اللّه

هشتاد و نهم                  علی قلی

نود                               سلطان

نود و يک                       جعفر

نود و دو                          خليل

      و از اهل سواد کوه اسم پنج نفر از شهداء بدست آمده از اين قرار:

نود و سه                   کربلائی قنبر کالش

نود و چهار                 ملّا ناد علی متولّی

نود و پنج                  عبد الحقّ

نود و شش                (ايطابکی ) اتابکی چوپان

نود و هفت