فصل بيست و سوّم
شهادت حضرت باب
داستان واقعهء نيريز در سراسر مملکت منتشر شد هر کس میشنيد با خوف و تعجّب همدم ميگشت زمامداران امور کشور متحيّر بودند چه بکنند يأس و نااميدی بر آنها مسلّط شده بود صدر اعظم ناصر الدّين شاه، امير نظام از مشاهدهء وقوع اين وقايع پی در پی و قوّت ايمان اصحاب باب به بيم و هراس دچار شده بود اگر چه در هر واقعه ای غلبه با قوای دولتی بود و ملّا حسين و وحيد در مازندران و نيريز بدست لشکريان دولت بقتل رسيده بودند لکن در نظر زمامداران امور که در طهران بمکر و خدعه اشتغال داشتند هنوز سبب اصلی اين وقايع معلوم نشده بود و کسی که اين شجاعت بیمانند را در قلوب پيروان خود ايجاد ميکرد از بين نرفته بود زيرا افراد مؤمنين که در هر گوشه و کنار بودند اوامر مولای محبوب خود را که در حبس آذربايجان بود اطاعت ميکردند هنوز امر مبارک از بين نرفته بود و شکستی بمرکز اصلی وارد نيامده بود بلکه ممانعت مخالفين سبب اشتعال نار محبّت و اخلاص پيروان امر جديد شده و پيشرفتش بيش از پيش گشته بود و تعلّق پيروان حضرت باب بآن بزرگوار زيادتر گرديده بود گذشته از اينها کسی که روح شجاعت و ايمان را در پيروانش تقويت ميکرد هنوز زنده بود و با آنکه يار و ياوری نداشت يک تنه نفوذ بینهايتی از خويش ابراز مينمود اقدامات مستمرّهء دولت نميتوانست از اين امواج شديد که بر بلاد مستولی شده بود جلو گيری کند رئيس الوزرای ناصر الدّين شاه چنين خيال ميکرد که تا حضرت باب در جهان باشد اين آتش خاموش شدنی نيست زيرا سيّد باب در حقيقت قوّهء محرکه ای بود اين قوّهء محرّکه اگر از بين ميرفت امير نظام خيال ميکرد که پس از آن آتش خاموش خواهد شد و آن نور منطفی خواهد گشت اين فکری بود که رئيس الوزرای ناصر الدّين شاه ميکرد از اينجهت وزير نادان چنين پنداشت که بهترين وسيله برای خلاصی مملکت از اين حوادث و وقايع همانا کشتن سيّد باب است لذا مشاورين خود را دعوت کرده فکر خويش را با آنها در ميان نهاد و تصميم خود را شرح داد و بآنها گفت ببينيد سيّد علی محمّد باب چه هنگامه ای بپا کرده چطور قلوب مردم را مسخّر ساخته من معتقدم که فتنه و آشوب مملکت بواسطهء قتل سيّد باب تسکين خواهد يافت ببينيد چقدر از سربازهای ما در واقعهء شيخ طبرسی کشته شد چقدر زحمت کشيديم تا فتنهء مازندران را خاموش کرديم ناگهان شعله ای که در مازندران خاموش شده بود از خطّهء فارس زبانه کشيد و فتنهء ديگری بر پا خاست مردم ببلا و عذاب سختی مبتلا شدند هنوز شعلهء جنوب را خاموش نساختهايم که اينک از شمال آتش فتنه زبانه کشيده و زنجان و اطرافش را فرا گرفته درست فکر کنيد هر علاجی بنظرتان ميرسد برای دفع اين مرض بمن بگوئيد يگانه مقصود من اينست که فتنه و فساد از مملکت ايران بر افتد و امنيّت و آرامش حصول پذيرد هيچيک از حاضرين جوابی بصدر اعظم ندادند فقط ميرزا آقاخان نوری وزير جنگ بصدر اعظم گفت اگر بعضی از شورش طلبان در گوشه و کنار مرتکب کارهائی شدهاند و فتنه و فسادی بر پا کردهاند بسيّد باب چه ربطی دارد؟ من خيال ميکنم کشتن سيّدی که گرفتار و محبوس است ظلمی ظاهر و ستمی آشکار است مرحوم محمّد شاه هيچوقت بسخنان دشمنان سيّد باب گوش نميداد و هر کس از سيّد باب بدگوئی ميکرد محمّد شاه اعتنائی نميکرد امير نظام از جواب وزير جنگ اوقاتش تلخ شد و گفت اين حرفها با حالت امروزی ما مناسبتی ندارد امروز مصالح حکومت در خطر است نبايد گذاشت اين انقلابات پی در پی حاصل شود مگر کشته شدن حضرت امام حسين بواسطهء چه بود غير از اين بود که برای حفظ مصالح مملکت بود آنهائی که حضرت امام حسين را شهيد کردند نفوسی بودند که بچشم خود ديده بودند آن بزرگوار در نظر جدّش رسول اللّه چه مقامی داشت و تا چه اندازه پيغمبر اکرم نسبت بآنحضرت اظهار محبّت ميفرمود معذلک وقتيکه مسئلهء حفظ مصالح ملک و دولت بميان آمد چشم از همهء مقامات و احترامات آن حضرت پوشيدند و بکشتنش اقدام کردند حالا هم همانطور است ما تا سيّد باب را از بين نبريم نميتوانيم اين فتنه و فساد را خاموش کنيم و بمقصود خويش که صلح و آرامش است نائل شويم.
آنگاه امير نظام بدون آنکه اعتنائی بنصيحت وزير جنگ بنمايد بحاکم آذربايجان نوّاب حمزه ميرزا فرمان داد که حضرت باب را به تبريز احضار نمايد ولی بشاهزاده اظهار نکرد که از آوردن حضرت باب به تبريز چه منظوری دارد حمزه ميرزا شخصی بود بینهايت خوش رفتار و رقيق القلب وقتيکه فرمان امير نظام باو رسيد خيال کرد که مقصود از آوردن حضرت باب به تبريز آنست که آن بزرگوار را از حبس خلاص کنند و بمحلّ و منزلشان برگردانند از اينجهت فرمان امير نظام را اجرا کرد و شخص طرف اعتمادی را با مأمورين چند فرستاد تا حضرت اعلی را از محبس
چهريق بتبريز بياورند و به مأمورين سفارش کرد که آن حضرت را از هر جهت مورد احترام قرار بدهند.
چهل روز پيش از آنکه مأمورين مزبور بچهريق وارد شوند حضرت باب جميع الواح و نوشتجات خود را جمع آوری فرمودند و همه را بضميمهء قلمدان و انگشتر های عقيق و مهرهای خود را در جعبه ای نهادند و بملّا باقر حرف حيّ دادند و بضميمهء نامه ای بعنوان ميرزا احمد کاتب که کليد جعبه را هم در آن نامه گذاشته بودند بملّا باقر سپردند و فرمودند اين امانتها را درست نگاهداری کن آنچه در اين جعبه قرار دادهام اشياء مقدّس و نفيسی هستند غير از ميرزا احمد نبايد کسی از محتويّات اين جعبه اطّلاع پيدا کند بايد بروی اين امانت را بميرزا احمد برسانی ملّا باقر فوراً براه افتاد و بعد از هيجده روز بقزوين رسيد در آنجا دانست که ميرزا احمد از قزوين بجانب قم مسافرت کرده ملّا باقر بطرف قم رهسپار گشت و در نيمهء ماه شعبان وارد شد من در آن ايّام با صادق تبريزی در شهر قم بودم منزل من با ميرزا احمد در محلّهء باغ پنبه قم بود هر دو با هم در يک منزل بوديم صادق تبريزی را ميرزا احمد بزرند فرستادند که مرا با خودش بقم برگرداند من از زرند بقم آمدم و چنانچه گفته شد با ميرزا احمد هم منزل شدم شيخ عظيم و سيّد اسمعيل و عدّهء بسياری از احباب در آن ايّام در شهر قم بسر ميبردند وقتيکه ملّا باقر وارد قم شد و امانت را بميرزا احمد تسليم کرد.
شيخ عظيم از ميرزا احمد درخواست نمود که جعبه را بگشايد ميرزا احمد هم بر حسب در خواست عظيم جعبه را باز کرد اشيائی که در ميان جعبه بود همه را زيارت کرديم محتويّات جعبه ورقه ای بود که ما را بخود جلب کرد اين ورقه لوله کاغذ آبی بود و جنس آن از بهترين انواع کاغذها و لطيفترين اقسام آن بود حضرت باب با خطّ شکسته بهيئت هيکل انسان قريب پانصد اشتقاق از کلمهء بهاء مرقوم فرموده بودند و آن را ملفوف ساخته بودند که در نهايت نظافت و ظرافت محفوظ مانده بود انسان که اوّل چشمش بآن ورقه ميافتاد خيال ميکرد چاپی است خطّی نيست با خطّ خيلی ريز نوشته شده بود و از دور چنان بنظر ميرسيد که مرکّب روی کاغذ ماليدهاند ما خيلی از مشاهدهء اين ورقه تعجّب کرديم زيرا هيچ کاتبی نمیتوانست مانند آن ورقه بنگارد ورقه را بميرزا احمد برگردانديم آنرا در جعبه نهاد و همانروز از قم بطهران عزيمت نمود وقتيکه ميخواست برود بما گفت از مطالب مراسلهء حضرت اعلی آنچه را ميتوانم بشما بگويم اينست که فرمودهاند اين امانت را در طهران بدست جناب بهاء بدهم آنگاه بمن گفت فوراً بزرند مراجعت کن زيرا پدرت با نهايت بیصبری منتظر ورود تو ميباشد.
باری آن مأمور در کمال ادب و احترام طلعت اعلی را از چهريق حرکت داده وارد تبريز بلاانگيز گردانيد و حمزه ميرزا در محلّ يکی از مقرّبان خود ايشانرا وارد گردانيد و امر نمود که بکمال احترام با ايشان حرکت نمايند. تا بعد از سه روز از ورودشان فرمان ديگر از امير باسم نوّاب حمزه ميرزا رسيد که محض ورود فرمان سيّد باب را با مريدانی که اصرار بارادتش دارند بدار زن و فوج ارامنهء اروميّه را که سرتيپشان سام خان است فرمان داده در سربازخانهء ميان شهر تير بارانش نمايند. چون نوّاب حمزه ميرزا بر ما فی الضّمير امير مطّلع گرديد بحامل فرمان که برادر امير، ميرزا حسن خان وزير نظام بود گفت امير بايد بمن خدمتهای بزرگ رجوع نمايد مانند محاربهء با روم و روس و اينگونه کارها را که شغل اوباش است باهلش رجوع کند من نه ابن زيادم و نه ابن سعد که فرزند رسول خدا را بدون جرم بقتل برسانم. ميرزا حسن خان مذکور هم آنچه از نوّاب حمزه ميرزا شنيده بود برای برادرش ميرزا تقيخان امير کبير نوشت او هم بتعجيل جواب فرستاد و فرمان ديگر داد که خودت مباشر اين کار شو، بهمان نوع که در فرمان سابق بود عمل کن و بماه رمضان داخل نشده ما را از اين خيال آسوده کن تا با دل درست، در ماه رمضان روزه بگيريم. ميرزا حسن خان فرمان تازه را برد که بنوّاب حمزه ميرزا نشان بدهد دربان نگذاشت و گفت سرکار شاهزاده ناخوش احوال اند و فرمودهاند احدی را بخدمتشان راه ندهيم لذا ميرزا حسن خان، فرّاشباشی خود را فرستاد که برو و سيّد باب را با هر کس که با اوست بسربازخانهء بزرگی که در ميان شهر است بياور در يکی از حجرههای آن منزل ده و بسربازهای فوج ارامنهء سامخان بگو که ده نفر بر در آن حجره چاتمه زنند و در سر ساعت عوض شوند تا فردا صبح. فرّاشباشی نيز بحکم او عمل نمود و طلعت اعلی را بدون عمّامه و شال کمر که علامت سيادت بود با جناب آقا سيّد حسين حرکت داد از اجتماع ناس رستخيز عظيم در آنروز بر پا شد تا بنزديک سربازخانه رسيدند بغتةً جناب ميرزا محمّد علی زنوزی سر و پا برهنه، دوان دوان خود را بايشان رسانيد و سر بقدوم مبارک نهاد و دامنشان را گرفت که مرا از خود جدا نفرمائيد فرمودند تو با ما هستی تا فردا چه مقدّر شود و دو نفر ديگر هم اظهار خضوع نمودند آنها را نيز گرفتند و هر چهار را با آن منبع عظمت و وقار در حجره ای از حجرات سربازخانه منزل دادند و فوج ارامنه را بکشيک و نگهبانی آن حجره مأمور گردانيدند و در آنشب از قراريکه جناب آقا سيّد حسين تقرير نموده بودند سروری در طلعت اعلی بوده که در هيچ وقتی از اوقات نبوده با حاضرين محضرشان فرمايشات ميفرمودند و در نهايت بهجت و بشاشت صحبت ميداشتند از جمله ميفرمودند شکّی نيست که فردا امر به قتل خواهند نمود اگر از دست شما ها باشد بهتر است و گواراتر يکی از شماها برخيزد و بحيات من خاتمه دهد همگی گريستيم و از اين عمل و تصوّر چنين امری که با دست خود بحيات نفس چنان ذات مقدّسی خاتمه دهيم تحاشی نموده سکوت اختيار کرديم ميرزا محمّد علی زنوزی برخاست و عرض کرد بهر نحو که بفرمائيد عمل مينمايم طلعت اعلی در اثنای اينکه ما دست ميرزا محمّد علی را گرفتيم و ممانعت نموديم فرمودند" همين جوان که قيام باجابت ارادهء من نموده با من شهيد خواهد شد و من او را اختيار نمودم تا در وصول باين تاج افتخار با من سهيم گردد. " و چون صبح شد ميرزا حسن خان، فرّاشباشی خود را فرستاد که ايشان را بخانههای مجتهدين برند و از آنها حکم قتل بگيرند و چون عازم شدند آقا سيّد حسين معروض داشت که تکليف من چيست فرمودند بهتر اينست تو اقرار نکنی و کشته نشوی تا بعضی امور را که جز تو احدی مطّلع نيست در وقت خود باهلش اظهار داری.
طلعت اعلی با جناب سيّد حسين بنجوی مشغول بيانات بودند که فرّاشباشی آمد دست آقا سيّد حسين را کشيده، بدست يک فرّاش داده گفت امروز روز نجوی نيست طلعت اعلی فرمودند که تا من اين صحبتها را که با او ميداشتم تمام نکنم اگر جميع عالم با تير و شمشير بر من حمله نمايند موئی از سر من کم نخواهد شد فرّاشباشی متحيّر شده جوابی نداد پس امر نمود آقا سيّد حسين بدنبال او برود.
همينکه جناب ميرزا محمّد علی را پيش مجتهدين بردند مردم بسيار اصرار داشتند که بزبان او بگذارند کلمه ئی را که سبب استخلاصش باشد بجهت مراعات آقا سيّد علی زنوزی که زوج والده شان بود و او فرياد ميزد و ميگفت دين من آن حضرت است و ايمان من اوست بهشت من اوست کوثر و جنّت من اوست ملّا محمّد ممقانی بايشان گفت اين حرفها دالّ بر جنون تست و بر مجنون حرجی نيست جواب داد که ای آخوند تو ديوانه ای که حکم بقتل قائم آل محمّد ميدهی من عاقلم که در راهش جان نثار مينمايم و دين را بدنيا نميفروشم بعد از اين کلام حکم قتل او را داد.
باری اوّل طلعت اعلی را نزد ملّا محمّد ممقانی بردند تا از دور ديد حکم قتلی را که ازپيش نوشته بود بدست آدمش داد و گفت بفرّاشباشی بده و بگو پيش من آوردن لازم نيست اين حکم قتل را من همان يوم که او را در مجلس وليعهد ديدم نوشتم و حال هم همان شخص است و حرف همان بعد از آن بدر خانهء ميرزا باقر پسر ميرزا احمد بردند که تازه بجای پدرش برياست نشسته بود ديدند آدمش پيش در ايستاده حکم قتل در دست اوست و بفرّاشباشی داد و گفت مجتهد ميگويد ديدن من لازم نيست پدرم در حقّ او حکم قتل نموده بود و بر من ثابت شد مجتهد سوّم ملّا مرتضی قلی بود او هم بآن دو مجتهد تأسّی نمود و حکم قتل را از پيش فرستاد و راضی بملاقات نشد فرّاشباشی با سه حکم قتل آن مظهر معبود را بسربازخانه برگردانيد و بدست سامخان ارمنی سپرد که اين سه حکم قتل از سه مجتهد اعلم تبريز است که در دين اسلام قتل اين شخص لازم و واجب است حال تو هم از دولت مأموری هم از ملّت و بر تو بأسی نيست.
پس فرّاشباشی جناب آقا سيّد حسين را در همان حجره که شب در خدمت بودند حبس نمود ميرزا محمّد علی را خواست که در آن حجره حبس نمايد او جزع و فزع نمود قسم داد که مرا ببر پيش محبوبم ناچار او را نيز برد و بدست سامخان سپرده گفت اگر تا آخر پشيمان نشد اين را هم با او مصلوب کن و چون سامخان وضع أمور را مشاهده نمود بر قلبش رعب الهی وارد و در کمال ادب خدمت حضرت اعلی معروض داشت که من مسيحی هستم و عداوتی با شما ندارم شما را بخدای لاشريک له قسم ميدهم که اگر حقّی در نزد شما هست کاری بکنيد که من داخل در خون شما نشوم فرمودند تو بآنچه مأموری مشغول باش اگر نيّت تو خالص است حقّ ترا از اين ورطه نجات خواهد داد سامخان حکم کرد که در پيش همان حجره که جناب آقا سيّد حسين محبوس بودند نردبام نهادند و بر پايه ای که ما بين دو حجره بود ميخ آهنی کوبيدند و دو ريسمان بآن ميخ بستند که با يکی طلعت اعلی را و با ديگری حضرت ميرزا محمّد علی را بياويزند.
ميرزا محمّد علی از آنها استدعا نمود که مرا رو بايشان ببنديد تا هدف بلايای ايشان شوم چنان او را بستند که راٌسش بر سينهء مبارک واقع شد و بعد از آن سه صف سرباز ايستادند هر صف دويست و پنجاه نفر بصف اوّل حکم شلّيک دادند شلّيک کرده نشستند و بلافاصله صف ثانی مأمور به شلّيک شدند آنها هم شلّيک نموده نشستند صف سوّم بدون فاصله شلّيک نمودند و از دود باروت روز روشن نيمهء روز مثل نيمهء شب تاريک شد و بقدر ده هزار نفر در پشت بام سربازخانه و بامهائيکه مشرف بسربازخانه بود ايستاده تماشا ميکردند چون دود فرو نشست حضرت ميرزا محمّد علی انيس را ديدند ايستاده و اصلاً اثری از جراحت در بدنشان نيست حتّی قبای سفيد تازهای که پوشيده بودند غباری بر آن ننشسته بود و لکن طلعت اعلی را غائب ديدند و همگی ندا نمودند که سيّد باب غائب شد و چون تفحّص نمودند ايشان را در حجره ای که آقا سيّد حسين محبوس بود يافتند و همان فرّاشباشی ديد که در کمال اطمينان و آرام نشستهاند و با آقا سيّد حسين صحبت ميدارند بفرّاشباشی فرمودند: " من صحبت خود را تمام نمودم حال هر چه ميخواهيد بکنيد که بمقصود خواهيد رسيد" فرّاشباشی از همانجا عازم خانهء خود شد و از آن شغل استعفا داد و بآقا ميرزا سيّد محسن مرحوم که از اعيان بود و همسايهء ايشان اين واقعه را ذکر نمود و همين سبب تصديق و ايمان آقا ميرزا سيّد محسن شده بود و اين عبد در تبريز ايشان را ديدم و با بنده بآن سرباز خانه آمده محلّی را که ميخ صليب نصب بوده و آن حجره را که طلعت اعلی را با آقا سيّد حسين در آن يافتند نشان دادند.
باری سامخان از ديدن اين امر عظيم فوج خود را برداشت و از سربازخانه بيرون رفت و گفت اگر مرا بند از بند جدا کنند که مرتکب چنين امری شوم هرگز نخواهم شد و فی الفور آقاجان خان سرتيپ فوج خمسه حاضر شد و فوج خود را که بفوج خاصّهء ناصری موسوم بود حرکت داد که اينکار را من ميکنم و اين ثواب را من ميبرم پس بهمان ترتيب و تفصيل اوّل بستند و حکم بشلّيک دادند بر عکس اوّل که فقط يک تير بطناب خورده هر دو بدون آسيب بزمين آمده بودند ايندفعه ديدند که آن دو هيکل از شدّت ضرب يک هيکل شده بيکديگر ملصق گرديدند و در همان وقت بادی حرکت نمود سياه و چنان باد و خاک سياه روز را تاريک نمود که مردم منزل خود را نميافتند و از ظهر تا شب آن طوفان و باد و خاک سياه باقی بود و بشدّت تاريک و اهل تبريز که بغيرت و غريب نوازی و حبّ سادات معروف آفاق بودند در چنان وقتی بآنحالت و آن قدرت که سامخان نصرانی متذکّر شد و فرّاشباشی از آن عمل استعفا نمود بيدار نشدند با آنکه در مرتبهء ثانی که خواستند آن حضرت را بدار بزنند در پای دار، بندای بلند ميفرمودند ای مردم اگر مرا ميشناختيد مثل اين جوان که اجلّ از شماست در اين سبيل قربان ميشديد من آن ظهور موعودی هستم که آسمان کمتر مثل او را ديده سيصد و سيزده تن از نقباء خود را فدای من کردند اين بيانات را اغلب مردم ميشنيدند معهذا ايستاده تماشا مينمودند و آن واقعهء عظيمه در ظهر يوم الاحد از بيست و هشتم شعبان سنهء ١٢٦٦ هجری واقع شد و در آنوقت از سنين قمری از سنّ مبارکشان سی و يکسال و هفت ماه و بيست و هفت روز گذشته بود و امّا از سنين شمسی سی سال و شش ماه بود و از ظهورشان از سنين قمری شش سال و سه ماه و بيست روز گذشته بود و از سنين شمسی شش سال و چهل و چهار يوم گذشته بود.
در عصر همانروز ( مقصود روز شهادت هيکل مبارکست ) جسم مطهّر باب و ميرزا محمّد علی زنوزی از ميان ميدان بکنار خندق در بيرون دروازهء شهر انتقال يافت و عدّهای برای محافظت و مراقبت آن جسد پاک معيّن شدند صبح روز بعد از شهادت قونسول روس در تبريز با نقّاشی ماهر بکنار خندق رفته و نقشهء آن دو جسد مطهّر را که در کنار خندق افتاده بود برداشت حاجی علی عسگر برای من حکايت کرد و گفت که يکی از اعضای قونسول خانهء روس که با من رابطه و نسبت داشت آن نقشه را در همان روزی که کشيده شده بود بمن نشان داد آن نقشه با نهايت مهارت کشيده شده بود و من چون در آن دقّت کردم ديدم هيچ گلوله به پيشانی مبارک اصابت ننموده رخسارهء زيبا و لبهای مبارک نيز از آسيب گلوله محفوظ مانده و آثار تبسّم لطيفی هنوز در بشرهء مبارک آشکار بود ولی بدن مبارک پاره پاره شده بود بازوها و سر ميرزا محمّد علی زنوزی نيز واضح و مشهود بود و مانند آن بود که محبوب خود را تنگ در آغوش گرفته و خود را سپر بلای حضرت مقصود ساخته من از مشاهدهء آن نقش از خود بيخود شدم بیاختيار صورتم را برگرداندم و دل در برم ميطپيد بمنزل مراجعت کردم و در بروی خود بستم و تا سه روز و سه شب نه چيزی خوردم و نه خواب بچشمم در آمد درباره دوره کوتاه زندگانی آن بزرگوار که مملوّ از بليّات و آفات و غم و اندوه و نفی و حبس بود و بالاخره بدينگونه خاتمه يافت فکر ميکردم اين منظرهها در خيال من موجود و مقابل چشمم مشهود بود همانطور که در رختخواب افتاده بودم از شدّت غم و اندوه گريه ميکردم و ناله مينمودم و بدورهء زندگانی سر بسر محنت آن حضرت فکر ميکردم.
يک روز بعد از شهادت حضرت باب هنگام عصر حاجی سليمان خان پسر يحيی خان به باغ ميشی تبريز وارد شد و بمنزل کلانتر که يکی از دوستان او بود و نهايت اطمينان را باو داشت ميهمان گشت کلانتر شخصی درويش و صوفی مسلک بود سليمان خان از طهران بقصد اينکه حضرت اعلی را از حبس خلاص کند بتبريز آمده بود و از واقعهء شهادت آن حضرت خبری نداشت وقتيکه کلانتر جريان حوادث و احوال و شهادت حضرت اعلی را برای سليمان خان نقل کرد مشارٌ اليه فوراً برخاست که برود و آن دو جسد شريف را بهر نحوی شده بردارد بياورد هر چند جانش هم در خطر باشد کلانتر باو گفت کمی صبر کن تا چاره بينديشم زيرا اگرآلان باين خيال بروی حتماً کشته خواهی شد آنگاه بسليمان خان گفت محلّ اقامت خويش را منزل ديگر قرار بده و در آنجا منتظر باش هنگام شب من حاجی اللّهيار را نزد تو ميفرستم مشارٌ اليه اين مشکل را انجام خواهد داد در ساعت معيّن حاجی اللّهيار بملاقات حاجی سليمان خان رفت و نيمهء شب آن دو جسد شريف را از کنار خندق بکارخانهء حرير يکی از احبّای ميلان انتقال داد روز بعد هر دو جسد را در صندوق چوبی نهاد اين صندوق را مخصوصاً برای همين منظور ساخته بود و بدرخواست حاجی سليمان خان از کارخانهء حرير بمحلّ امنی منتقل ساخت پاسبانان شهرت دادند که آندو جسد را درندگان خوردهاند و گفتند ما خوابيده بوديم چنين کار بوقوع پيوست و باين بهانه خود را از سهل انگاری در محافظت آن دو جسد تبرئه کردند رؤسای آنها هم برای حفظ شرف خويش حقيقت را پنهان داشتند و بزمامداران امور اصل مطلب را اظهار نکردند.
حاج سليمان خان جريان موضوع را بحضور حضرت بهاءاللّه که در طهران تشريف داشتند نگاشت حضرت بهاءاللّه بجناب کليم دستور دادند که يک نفر را بفرستد تا آن دو جسد مقدّس را از تبريز بطهران انتقال دهد وقوع اين مطلب بر حسب ميل و رغبت خود حضرت باب بود اوقاتيکه حضرت باب از نزديک طهران عبور فرمودند که بجانب تبريز بروند لوحی بعنوان زيارت نامهء شاه عبد العظيم از قلم مبارک نازل شد حضرت باب آن لوح را بميرزا سليمان خطيب دادند و باو فرمودند با چند نفر ديگر از احبّا بشاه عبد العظيم برو و در ميان حرم اين زيارتنامه را بخوان در ضمن فقرات اخيرهء اين لوح بيانی باين مضمون خطاب به عبد العظيم نازل شده ميفرمايند: " خوشا بحال تو که در ری مدفون شدهای و در زير سايهء محبوب من قرار گرفتهای کاش منهم در آن سرزمين مقدّس مدفون ميگشتم."
وقتيکه آن دو جسد مقدّس بطهران رسيد من در خدمت ميرزا احمد در طهران بسر ميبردم حضرت بهاءاللّه در آنوقت بر حسب اشارهء امير نظام بکربلا تشريف برده بودند جناب کليم و ميرزا احمد آن دو جسد مقدّس را از امامزاده حسن که تا آنوقت مدفن آن دو جسد مبارک بود بجای ديگری که جز خود آنها کسی نميدانست انتقال دادند آن دو رمس مبارک در همان نقطه که بر همه مستور بود باقی ماند تا وقتيکه حضرت بهاءاللّه بادرنه وارد شدند در ادرنه بجناب کليم امر فرمودند که منير را که يکی از احبّا بود بنقطهء اختفای آن دو جسد آگاه سازد منير خيلی جستجو کرد ولی موفّق به پيدا کردن محلّ نشد اخيراً جمال که يکی از قدماء احبّا بود بنقطهء اصلی پی برد و هنوز حضرت بهاءاللّه در ادرنه بودند که محلّ اختفا را پيدا کرد آن محلّ تا امروز همانطور مختفی و پنهان است و احبّا نميدانند کجاست و معلوم نيست که از آن نقطه آن دو رمس مبارک بکجا انتقال داده خواهد شد.
راجع به مقام اعلی اوّل کسيکه در طهران بعد از امير نظام داستان شهادت حضرت باب را شنيد ميرزا آقاخان نوری بود در اوقاتيکه حضرت باب از شهر کاشان عبور ميفرمودند ميرزا آقاخان نوری در آن شهر بود زيرا محمّد شاه مشارٌ اليه را بکاشان تبعيد کرده بود حاجی ميرزا جانی کاشانی با ميرزا آقاخان دربارهء امر مبارک مذاکره کرده بود ميرزا آقا خان گفت اگر ايمان من باين امر سبب شود که من دو مرتبه بطهران برگردم و بشغل سابق خود منصوب شوم پيوسته سعی خواهم کرد که باحبّا ظلمی وارد نشود هميشه مراقب حال آنها خواهم بود و در سلامتی و راحتی آنها خواهم کوشيد حاجی ميرزا جانی بحضور مبارک حضرت اعلی عرايض ميرزا آقاخان را عرض کرد فرمودند بميرزا آقاخان اطمينان بده که بزودی شاه او را بطهران خواهد خواست و دارای رتبه و مقام خواهد شد و شخص دوّم مملکت خواهد گرديد و بمقامی خواهد رسيد که جز شخص شاه کسی بالاتر از او نخواهد بود بعد فرمودند باو بگو مبادا وعدهء خود را فراموش کند و آنچه را که در عهده گرفته انجام ندهد ميرزا آقاجان خيلی خوشحال شد و عهد و پيمان خود را تجديد کرد.
وقتی خبر شهادت حضرت اعلی باو رسيد ميرزا آقاخان ترقّی کرده بود و ملقّب باعتماد الدّوله شده بود و آرزو داشت که رئيس الوزرا بشود و فوراً وقايع جاريه را بحضور حضرت بهاءاللّه که نسبت بايشان ارادتميورزيد اخبار نمود و عرض کرد که چنان بنظر ميرسد که آتش فتنه و نزول مصائب خاموش شده است حضرت بهاءاللّه باو فرمودند اينطور نيست آتش مصيبت و بلا خاموش نشده عنقريب بشدّتی شعله ور خواهد شد که تمام زمامداران مملکت از خاموش کردن آن عاجز خواهند شد طولی نکشيد که ميرزا آقاخان بصدق بيانات حضرت بهاءاللّه اقرار کرد زيرا وقتيکه آنسخنان را بحضور مبارک عرض کرد خيال نميکرد که بعد از شهادت حضرت باب دنبالهء مطلب کشيده شود و امر حضرت باب بعد از شهادت آن بزرگوار در جهان باقی ماند وقتيکه ديد پيشرفت امر بيشتر شد و نارش مشتعلتر گرديد بصدق گفتار حضرت بهاءاللّه اعتراف نمود ميرزا آقاخان يک مرتبه بشدّت مريض شد و همهء اطّبا از علاج او عاجز شدند و بصحّت او اميدی نداشتند حضرت بهاءاللّه او را از آن مرض شفا بخشيدند و از خطر رهانيدند.
يکروز نظام الملک پسر ميرزا آقاخان نوری از پدرش پرسيد بنظر شما بهاءاللّه که از اولاد وزير مرحوم ميباشد و اين همه کفايت و قدرت از خود بروز داده آيا قبول ميکند که مانند پدرش منصبی اتّخاذ کند يا آنکه باين امور اقبالی ندارد و در اين خصوص اميدی باو نميتوان داشت ميرزا آقا خان گفت: " ای پسر تو خيال ميکنی اين فرزند از پدرش کمتر است هرگز اينطور نيست بدان که تمام آمال و آرزوهای دنيوی هيچ است قدر و قيمتی ندارد و هر منصب و مقامی بفرا رسيدن مرگ محو و نابود ميشود و در دوران حيات تا انسان بخواهد بآرزوهای دنيوی خويش برسد هزاران مانع و حايل در کار است بر فرض که ما در دنيا بمقاصد خود رسيديم از کجا که نام ما بزشتی در عالم نماند و مورد لعنت و نفرين قرار نگيريم زحمات ما بهدر نرود و هيچ و پوچ نشود و از کجا همين اشخاصی که امروز دوستان لسانی ما هستند و از ما تعريف ميکنند باطناً از ما بيزار نباشند و نفرين نکنند ما اگر مطابق ميل اين دوستان ظاهری خود رفتار نکنيم همه با ما دشمن ميشوند و قلباً از ما متنفّر خواهند بود اين جريان زندگانی ماست
ولی حضرت بهاءاللّه طور ديگريست او را نميشود در رديف سايرين قرار داد جميع بزرگان و مشاهير جهان از هر طايفه و ملّتی با او برابر نيستند بهاءاللّه در نزد همه محبوب است محبّت او از قلوب هرگز زائل نخواهد شد هيچ دشمنی نميتواند نام نيک او را از بين ببرد پس از مرگ هم سلطنت و سطوت او باقی و برقرار خواهد بود زبان اشخاص حسود ارکان عظمتش را متزلزل نخواهد ساخت قوّت و نفوذ بهاءاللّه بدرجهايست که پيروان او بيک اشاره هر چه را بفرمايد از دل و جان اطاعت ميکنند و بقدری او را دوست ميدارند که هرگز مخالفت اوامرش را بخيال خود هم راه نميدهند حتّی در نيمهء شب هم هيچ کدام از پيروانش يک لحظه خيال مخالفت اوامر او بقلبش خطور نميکند دوستانش پيوسته رو بازديادند محبّت او در قلوب پيروانش هر ساعت بيشتر ميشود و هرگز کم نميگردد بلکه از نسلی بنسل ديگر منتقل ميشود تا صيت عظمتش در جميع جهان منتشر شود."
اقدام دشمن ستمکار حضرت باب باذيّت و آزار آن بزرگوار و قيام آن خونخوار بشهادت آن حضرت سبب شد که بفاصلهء کمی ايران و ايرانيان گرفتار شدائد و مصائب گشتند نفوسی که متصدّی وقوع آن همه ظلم و جور نسبت بآن بزرگوار بودند همه گرفتار مصائب شديده گشتند و آنهائيکه ميتوانستند جلو اين مظالم را بگيرند و نگرفتند بورطهء هولناکی گرفتار شدند که هيچ کس قادر نبود آنها را نجات بدهد عواصف مصائب و بلايا چنان بشدّت بر آنها وزيد که اساس سعادت ماديّهء آنها را متزلزل ساخت از روزيکه دست اعداء بمخالفت امر باب و اذيّت آن بزرگوار بلند شد آفات و بليّات از جميع جهات بر ستمکاران مسلّط گشت و روح شرير آنها را دچار هلاکت و انعدام نمود از طرفی امراض مختلفه مانند طاعون و غيره در نهايت سختی بر ستمکاران مسلّط گشت و آنها را پايمال نمود، هر جا رسيد
ويران ساخت شبيه و نظير آن امراض شديد را کسی بخاطر نداشت و در صفحات تواريخ هم بندرت قبل از آن ايّام حدوث چنان مصائب شديده را ميتوان يافت مرض طاعون جميع طبقات را مقهور ساخت و همهء مردم را در قبضهء قدرت خود اسير کرد خيلی دوران تسلّط آن مرض طول کشيد مردم ستمکار مدّتها مبتلای سيل امراض بودند از طرفی مرض تب بسر زمين گيلان مسلّط شد غضب الهی نه تنها اولاد آدم را فرا گرفت بلکه دامنهء آن بحيوانات و نباتات نيز شامل شد انسان و حيوان جميعاً گرفتار بلا بودند از طرف ديگر قحطی با نهايت شدّت بروز کرد مردم تدريجاً جام مرگ دردناکی را مينوشيدند ولی از علّت اصلی گرفتاری خودشان باين عذابها غافل بودند نميدانستند کدام دست تواناست که اينگونه آنها را مسخّر کرده و کدام شخص بزرگوارايست که بواسطهء هتک حرمت او باين
بدبختيها دچار شدند.
حسينخان حاکم شيراز که اوّلين شخصی بود که نسبت بحضرت باب اذيّت و آزار روا داشت و با کمال خشونت رفتار کرد سبب شد هزاران نفر از افراد رعيّت بهلاکت رسيدند اين شخص به مصيبتهای بسياری گرفتار شد مرض طاعون بقلمرو حکومت او تسلّط يافت آنسرزمين را خراب کرد و خطّهء فارس را بصحرای بی آب و علفی مبدّل ساخت انسان و حيوان را مقهور نمود حسينخان از شدّت گرفتاری و نزول بلا بفرياد و فغان آمد و دانست که جميع زحماتش هدر رفته ولی چارهای نداشت خطّهء فارس از شدّت بيچارگی دست مساعدت ببلاد مجاور خود دراز ميکرد حاکم خونخوار در اواخر ايّام خود مبغوض و مورد تنفّر دوست و دشمن گشت با نهايت حسرت مرد، دوستان و دشمنانش همه او را فراموش کردند اين بود عاقبت حال اوّل کسی که باذيّت حضرت باب قيام نمود.
دوّمين شخصی که با حضرت باب مخالفت کرد و بعداوت قيام نمود حاجی ميرزا آقاسی بود اين شخص پست فطرت برای حصول مقاصد بیاهمّيّت خويش و بجهت آنکه رضايت پيشوايان پست فطرت دوران خود را جلب کند، از تشرّف محمّد شاه بحضور حضرت باب ممانعت کرد و اقدام نمود که حضرت باب را بنقاط دور دست آذربايجان محبوس سازند و پس از حبس و گرفتاری مراقبت شديد از آن حضرت مينمود حضرت اعلی در زندان لوحی بعنوان او نازل فرمودند در ضمن آن لوح مبارک بعاقبت سوء مشارٌ اليه اشاره نمودند از وقتيکه حضرت اعلی نزديک طهران رسيدند يکسال و نيم بيشتر نگذشت که غضب الهی بر وزير نادان نازل شد از سرير عزّت بخاک ذلّت افتاد بالاخره بجوار شاه عبد العظيم پناهنده شد و باين وسيله خود را از چنگال خشم و غضب مردم بمکان امنی کشانيد از شاه عبد العظيم يد قدرت الهی و دست منتقم قهّار او را بخارج از حدود ايران تبعيد کرد و در دريای مصائب و آلام غوطه ورش ساخت تا آنکه در نهايت ذلّت و بينوائی جان تسليم کرد.
سربازانيکه بامر آقاجان بيک خمسه ای هيکل مطهّر حضرت باب را هدف گلوله ساختند، جميعاً بنحوی عجيب بسزای عمل خويش رسيدند دويست و پنجاه نفر آنها در همان سال با صاحب منصبان خود بر اثر زلزلهء سختی هلاک شدند اين جمع در بين اردبيل و تبريز در ايّام تابستان هنگام ظهر که در سايهء ديواری پناه برده و بر رغم حرارت هوا بلهو و لعب سرگرم بودند بغتةً بر اثر زلزلهء سختی زير آوار مانده کلّ هلاک شدند پانصد نفر ديگر از آنها سه سال بعد از شهادت حضرت باب بواسطهء طغيان و سرکشی که مرتکب شده بودند بفرمان و امر ميرزا صادق خان نوری همگی تيرباران شدند و مخصوصاً برای آنکه احدی از آنها باقی نماند فرمان داد دو مرتبه بآنها شليک نمودند و امر کرد ابدان آنان را با نيزه و شمشير پاره پاره نمودند اين واقعه در تبريز اتّفاق افتاد و برای عبرت مردم ابدان پاره پارهء آنها را در معرض تماشای مردم شهر قرار دادند. اين مطلب در بين مردم سبب شگفتی بود و همه ميگفتند عجبا که همان عدّه ای که باب را هدف گلوله ساختند اين گونه بسزای عمل خود رسيدند اين حرف بر سر زبانها بود و ولولهء غريبی در بين مردم افتاده بود تا بسمع علمای بیانصاف رسيد فتوی دادند تا هر کس که اينگونه سخنان بگويد مورد اذيّت و زجر واقع گردد بعضی مردم را بفتوای علما زدند و بعضی را جريمه نموده محبوس ساختند.
امير نظام رئيس الوزرا که سبب شهادت حضرت اعلی گشت و برادرش وزير نظام که با او در اين جريمه شرکت داشت پس از دو سال بجزای عمل خويش رسيدند و بعذاب اليم مبتلا گشتند ديوار حمّام فين کاشان از خون امير نظام صدر اعظم رنگين گشت هنوز هم آن خون باقی است و بر ظلم و ستمی که از دست امير نظام بوقوع پيوسته شاهدی صادق و گواهی راستگو و ناطق است.
