تبليغاتX
راه نو - واقعهء زنجان

فصل بيست و چهارم

واقعهء زنجان

 

     در اواخر ايّام حضرت اعلی اضطراب زنجان رو بشدّت نهاد عواملی که باعث حصول اضطراب و هيجان در مازندران و نيريز بود زنجان را در تحت تسلّط خويش در آورد در آن اوقات پی در پی اخبار حزن‌انگيز بحضور مبارک عرض ميشد پس از وصول اخبار واقعه شهادت اصحاب در قلعهء شيخ طبرسی اخبار شهادت جناب وحيد و اصحاب آن بزرگوار بساحت اقدس رسيد و علّت حزن و اندوه شديد گشت قلب مبارکش دستخوش اضطراب سخت و احزان و غصّهء بی‌پايان گرديد گرفتاری و بليّات و فتنه و فساد دشمنان برای هيکل مبارک کم نبود که اين اخبار حزن‌انگيز هم بدان ضميمه ميشد از يک طرف مورد هجوم اعدا بودند در مجلس وليعهد در تبريز مخالفين با هيکل مبارک بطوريکه نوشته شد رفتار کردند از يکطرف مصائب زندان و حبس در جبال آذربايجان مشقّات بسياری برای  حضرت باب داشت علاوه بر اينها اخبار وقايع مازندران و نيريز و شرح مظلوميّت و جانفشانی شهدای سبعهء طهران و پس از همهء اينها خبر گرفتاری احبّا در زنجان غم بر غم حضرت باب افزود و هيکل مبارک را در اواخر ايّام دچار تشويش و اندوه فراوان ساخت واقعهء زنجان از وقايع سابقه شديدتر بود اينک شرح آن داستان حزن انگيز را در اين اوراق ثبت مينمايم.

     باصطلاح معروف قهرمان واقعهء زنجان جناب حجّت زنجانی بودند اسم آن بزرگوار ملّا محمّد علی بود در بين علما و دانشمندان معاصر مقامی عالی داشت و بقدرت و توانائی از ديگران ممتاز بود مشارٌ اليه از بزرگترين ياری کنندگان امر مبارک است پدر جناب حجّت موسوم بملّا رحيم زنجانی از علمای آن حدود و بتقوی و علم و متانت اخلاق موصوف و نزد همه محترم بود جناب حجّت در سال ١٢٢٧ هجری متولّد شدند از همان اوّل آثار کفايت در ناصيه‌اش پيدا بود از اين جهت پدرش نهايت درجه توجّه را بپرورش و تربيت فرزند خويش داشت جناب حجّت باشارهء پدر خود برای تحصيل علوم بجانب نجف روان شدند هوش و فراستی کامل داشتند و تفوّق و قدرتی کامل از خود بروز دادند ياران و دوستان او از هوش و ذکاوت و فصاحت بيان و متانت رفتار آن بزرگوار در عجب بودند همين صفات عاليهء او سبب شد که مخالفين او بهراس افتادند و دشمنانشان بوی حسادت ورزيدند پدر آن بزرگوار بايشان سفارش کرد که چون دشمنان در کمينند بزنجان سفر نکنند جناب حجّت نظر باين مطلب تصميم گرفتند که بزنجان نروند محلّ اقامت خويش را در شهر همدان قرار دادند و با يکی از خويشاوندان خود ازدواج کرده دو سال و نيم در همدان بسر بردند در آنوقت خبر وفات پدر خود را شنيدند و مصمّم شدند که از همدان بجانب زنجان سفر کنند وقتيکه بزنجان وارد شدند علمای شهر نسبت بايشان در ظاهر نهايت احترام و تجليل روا داشتند و در باطن نسبت باو دشمنی ميورزيدند و در صدد بودند که حجّت را از ميان بردارند جمعيّت بسياری در مسجد مخصوصاً برای استماع بيانات حجّت جمع شده بودند حجّت زنجانی بموعظه و نصيحت مردم پرداختند و بآنها سفارش فرمودند که از متابعت نفس و هوی خود داری کنيد و در هر کاری اعتدال را از دست ندهيد از مفاسد و اعمال مذمومه اجتناب کنيد و احکام اسلام و نصوص صريحهء قرآن را با کمال دقّت انجام دهيد جناب حجّت در زنجان مجلس درسی آراستند و شاگردان خود را طوری تربيت کردند که ازحيث علم و دانش بر ساير علمای زنجان فضيلت و ترجيح يافتند مدّت هفده سال بهيمن نحو گذشت مردم شهر بواسطهء جناب حجّت احکام و اوامر دين مبين را کاملاً مراعات ميکردند و عقول و قلوب آنها هيچگاه متوجّه مخالفت با احکام دين نميگشت.

     جناب حجّت وقتی آوازهء دعوت حضرت باب را که در شيراز مرتفع شده بود شنيدند يکی از شاگردان معتمد خويش را که ملّا اسکندر نام داشت برای رسيدگی بموضوع دعوت جديد بشيراز فرستادند اين رفتار سبب شد که دشمنان و مخالفين ايشان بسعی و کوشش خود افزودند و چون از هيچ راهی نميتوانستند جناب حجّت را در چشم شاه و رعيّت حقير و ذليل جلوه دهند تصميم گرفتند که ايشانرا مروّج دعوت جديد و مخالف و مخرّب دين مقدّس اسلام معرّفی کنند و چون چند نفر از مخالفين ايشان با هم می‌نشستند بيکديگر می‌گفتند ما ممکن نيست بتوانيم اين شخص را در نظر مردم خوار و حقير جلوه دهيم و اين رتبه و مقام را از او بگيريم زيرا شخصی عالم و پرهيزکار و عادل است وقتيکه محمّد شاه او را بطهران احضار کرد با فصاحت بيان و سحر گفتار خود توانست محمّد شاه را بخود جلب کند طوری شد که محمّد شاه خيلی از او خوشش آمد و باو اخلاص پيدا کرد امّا حالا که حجّت امر سيّد باب را قبول کرده و اينطور بی‌پردهء مردم را دعوت ميکند کار ما آسان است ميتوانيم دولت را وادار کنيم که او را دستگير کند و از زنجان بيرونش نمايد مخالفين حجّت اينطور با هم قرار دادند که عريضه ای بمحمّد شاه بنويسند عريضه را نوشتند و هر چه دلشان خواست راجع بحجّت در آن عريضه شرح دادند از جمله نوشتند " حجّت در آنوقت که خودش را از پيروان اسلام ميدانست شاگردانش را بتحقير و اهانت بمقام و رتبهء علما وادار ميکرد حالا که بامر سيّد باب گرويده و دو ثلث مردم زنجان را بابی کرده ديگر معلوم است که چه بلائی بسر ما خواهد آمد جمعيّتی که در خانهء او جمع ميشوند از عدّه‌ای که در مسجد حاضر ميشوند بمراتب زيادتر است مسجد پدرش را مخصوصاً برای اجتماع پيروان خود اختصاص داده که در آنجا جمع ميشوند و باو اقتدا ميکنند طولی نميکشد که نه تنها زنجان بلکه تمام دهات اطراف زنجان هم بابی خواهند شد و بنصرت او قيام خواهند کرد.

     محمّد شاه از مضمون مراسلهء علمای زنجان خيلی تعجّب کرد ميرزا نظر علی حکيمباشی هم که از آن عريضه خبر دار شد خيلی تعجّب کرد و گفت اشخاص زيادی هستند که حجّت را ديده‌اند و همه از قدرت و استقامت او سخنانی گفته و ميگويند محمّد شاه تصميم گرفت جناب حجّت و مخالفين ايشانرا به طهران احضار کند چون همه حاضر شدند حاجی ميرزا آقاسی و امرای دربار و علمای مشهور طهران بامر محمّد شاه در مجلسی که مخصوصاً منعقد کرده بود حاضر شدند علمای زنجان را هم در آن مجلس حاضر ساختند و قرار شد علمای زنجان با جناب حجّت در آن مجلس گفتگو نمايند زنجانی‌ها هر سؤالی که از حجّت ميکردند ايشان بطوری جواب ميدادند که همهء مستمعين و شخص محمّد شاه نيز از استماع جوابهای جناب حجّت بر پاکدامنی و بی‌گناهی ايشان يقين حاصل ميکردند در خاتمه شاه از جناب حجّت اظهار رضايت کرد و خيلی از او تعريف کرد و فرمود از خوب راهی وارد شدی و تهمت‌هائی را که دشمنان بتو نسبت ميدادند همه را رد کردی خلاصه خيلی از او تعريف کرد و باو فرمود شما بزنجان مراجعت کنيد و بانجام امور مفيده بملک و ملّت قيام نمائيد منهم پيوسته شما را مساعدت خواهم کرد هر وقت دشمنان و مخالفين شما اقدامی کردند فوراً بمن خبر بدهيد.

     جناب حجّت بزنجان برگشتند مخالفين و دشمنان حجّت که خود را شکست خورده و مغلوب مشاهده کردند بفتنه و فساد مشغول شدند و  آشوب سختی ايجاد کردند هر چه عداوت دشمنان زيادتر ميشد درجهء اخلاص و محبّت پيروان حجّت هم نسبت بمقتدای خودشان زيادتر ميشد حجّت بدون اينکه بکسی اعتنا کند و از دشمنان خود بينديشد بانجام وظائف خويش مشغول بود و طوری رفتار ميکرد که دشمنان خود را شکست ميداد و اقداماتشان را بيهوده ميگذاشت مخالفين خيلی خشمناک بودند زيرا ميديدند که اقداماتشان بی‌نتيجه ميشود و زمام امور از قبضهء قدرتشان خارج ميگردد.

     جناب حجّت مدّتی بود که يکی از خواصّ و معتمدين خود را که مشهدی احمد نام داشت برای تقديم عريضه و هدايای چندی بحضور حضرت باب بشيراز فرستاده بود يک روز جناب حجّت با شاگردان خود مشغول صحبت بودند در اين بين مشهدی احمد از شيراز مراجعت کرد و نامهء سر بمهری از حضرت اعلی بدست حجّت داد لوحی از حضرت اعلی بود که در ضمن آن ايشانرا ملقّب بحجّت فرموده بودند و تأکيد فرموده بودند که حجّت از بالای منبر خلق را مخاطب ساخته تعاليم اساسيّهء امر مبارک را برای مردم شرح بدهد جناب حجّت بمحض اينکه لوح مبارک را قرائت کرد تصميم گرفت مطابق دستوريکه باو رسيده رفتار کند فوراً درس را تعطيل کرد و شاگردان خود را مرخّص نمود و بآنها فرمود از اين ببعد درس نخواهم گفت و بآنها گفت طَلَبُ العِلمِ بَعدَ حُصُولِ المَعلُوم مَذمُومٌ.

     روز جمعه جناب حجّت بر حسب امر حضرت باب در مسجد نماز جمعه را خواندند و مردم بايشان اقتدا کردند،  امام جمعه بجناب حجّت اعتراض کرد که ادای نماز جمعه حقّ من است زيرا من امام جمعه هستم اجداد من هم پيش از اين همه امام جمعه بودند و در اين خصوص فرمان پادشاه صادر شده هيچکس نميتواند بجز من امام جمعه باشد پس شما چرا بادای نماز جمعه پرداختيد؟  جناب حجّت بامام جمعه فرمودند اگر تو فرمان سلطان  داری که امام جمعه هستی مرا حضرت قائم عليه السّلام بادای نماز جمعه امر کرده منهم فرمان حضرت قائم را دارم و هيچ کس نميتواند اين حقّ را از من بگيرد و اگر کسی با من معارضه کند و در اين خصوص مقاومت نمايد دفاع خواهم کرد چون جناب حجّت بدون خوف و بيم امر مبارک حضرت باب را اجرا ميفرمودند از اينجهت علمای زنجان با امام جمعه همدست و همراه شدند و بحاجی ميرزا آقاسی شکايت کردند که حجّت بهيچ امری اعتنا ندارد و بحقوق ما تعدّی ميکند يا ما همه هر چه داريم بر ميداريم و از زنجان ميرويم و شهر و مردم شهر را برای حجّت ميگذاريم يا آنکه محمّد شاه فوراً حجّت را از اين شهر اخراج فرمايد زيرا يقين داريم که اگر شاه حجّت را بحال خود بگذارد و در اين شهر بماند خطر شديدی بوقوع خواهد پيوست حاجی ميرزا آقاسی بالاخره مجبور شد شکايت علمای زنجان را بمحضر شاه عرض کند هر چند قلباً از نفوذ علما انديشه داشت و نميخواست بحرف آنها گوش بدهد محمّد شاه فرمان داد حجّت از زنجان بطهران سفر کند قليچ خان کرد از طرف محمّد شاه مأمور شد که بحجّت بگويد از زنجان بطهران توجّه نمايد در اين بين‌ها بود که حضرت باب از نزديک طهران عبور ميفرمودند که به تبريز بروند پيش از آنکه قليچ خان بزنجان برسد جناب حجّت يکی از پيروان خود را که بخان محمّد توپچی معروف بود با عريضه ای بحضور مبارک فرستاده بود و اجازه خواسته بود که آن حضرت را از دست دشمنان بگيرد و خلاصی بخشد حضرت باب در جواب حجّت فرمودند هيچکس جز خداوند توانا نميتواند مرا خلاص کند و برای انسان ممکن نيست که از قضای الهی فرار کند و از تقدير خداوندی خود را خلاصی بخشد و نيز فرمودند امّا دربارهء ملاقات من و تو با هم،  اين مطلب بزودی در جهان ديگر واقع خواهد شد و در عالم عزّت ابديّه با من ملاقات خواهی کرد.

     همانروز که پيغام مزبور از طرف حضرت اعلی بجناب حجّت رسيد قليچ خان  هم وارد زنجان شد و پيغام شاه را بحجّت گفت جناب حجّت با قليچ خان  بطهران سفر کردند وقتی بطهران رسيدند حضرت باب از قريه کلين که چند روز در آنجا توقّف فرموده بودند تشريف برده بودند زمامداران امور  محلّی در باطن طوری کار را ترتيب داده بودند که وقتی حضرت باب را از زنجان عبور ميدهند جناب حجّت در زنجان نباشد زيرا بيم داشتند که اگر حجّت بحضور سيّد باب مشرّف شود کار خيلی سخت خواهد شد  وقتيکه جناب حجّت بطهران روانه شدند جمعی از اصحاب حاضر شده بودند که در خدمت ايشان بطهران بروند حجّت بآنها فرمودند شما بزنجان برگرديد و بحضور حضرت باب مشرّف بشويد و عرض کنيد که همهء ما برای نجات دادن و ياری شما حاضر هستيم اين نفوس وقتيکه بزنجان برميگشتند بحضور حضرت باب مشرّف شدند و خدمت خويش را عرضه کردند هيکل مبارک فرمودند من ميل ندارم که هيچکس برای خلاصی من اقدامی بکند شما برويد و بمؤمنين زنجان بگوئيد که دور من جمع نشوند و دنبال منهم نيايند مؤمنين زنجان همه خود را آماده کرده بودند که وقتی هيکل مبارک بزنجان تشريف ميآورند بحضور مبارک مشرّف شوند وقتيکه پيغام حضرت اعلی را شنيدند از بدبختی خود اندوهگين شدند ولی نميتوانستند ببينند که حضرت باب بزنجان تشريف بياورند و آنها مشرّف نشوند از اينجهت بر خلاف ميل مبارک رفتار کردند و برای تشرّف رفتند بمحض اينکه نزديک موکب مبارک رسيدند مأمورين با کمال بير‌حمی همهء آنها را پراکنده کردند.

     چون موکب مبارک بسر دو راهی رسيد برای محلّ توقّف بين محمّد بيک چاپارچی و شخص ديگری که برای مساعدت او از طهران فرستاده شده بود تا حضرت باب را به تبريز برساند مشاجره و نزاع در گرفت محمّد بيک چاپارچی ميخواست حضرت اعلی را بزنجان وارد کند و شب را در کاروانسرای ميرزا معصوم طبيب ( پدر ميرزا محمّد علی طبيب که يکی از شهدای امر است ) بسر ببرند و روز بعد براه خود ادامه دهند ميگفت اگر ما شب را بيرون شهر بسر ببريم در معرض خطر خواهيم بود و دشمنان ممکن است بما آسيبی برسانند ولی رفيقش با اين رأی مخالف بود بالأخره محمّد بيک چاپارچی غالب شد و رفيقش را راضی کرد که حضرت باب را شب در کاروانسرا منزل بدهند از اينجهت موکب مبارک وارد شهر شد وقتيکه از ميان کوچه‌های شهر ميگذشتند ديدند جمعيّت بسياری برای زيارت وجه مبارک حضرت باب روی پشت بامها جمع شده‌اند کاروانسرای مزبور مال ميرزا معصوم بود که چندی بود وفات کرده بود پسر بزرگ ميرزا معصوم موسوم بميرزا محمّد علی که در همدان توقّف داشت و رئيس الاطبّای آن شهر بود برای اجرای مراسم سوگواری وفات پدرش از همدان بزنجان آمده بود ميرزا محمّد علی در آن ايّام مؤمن نبود ولی حضرت باب را دوست ميداشت و با کمال ميل و مهربانی کاروانسرای خود را برای منزل کردن حضرت باب مهيّا ساخت آنشب را در محضر مبارک مشرّف بود و در نتيجهء تشرّف بامر مبارک مؤمن شد خودش بعدها حکايت کرده و گفته است:

     (در همان شبی که بامر مبارک مؤمن شدم صبح زود از خواب برخاستم چراغ را روشن کردم و با نوکر خودم بطرف کاروانسرا روی نهادم مأمورينی که مراقب بودند چون مرا ميشناختند اجازهء ورود بکاروانسرا دادند وقتی من بحضور مبارک مشرّف شدم حضرت باب مشغول وضو گرفتن بودند اقدام آن بزرگوار بادای فرائض در من تأثير عجيبی کرد حضرت باب که بنماز ايستادند منهم بايشان اقتدا کردم در وقت ادای نماز سراپای مرا فرح و سرور احاطه کرده بود بعد از نماز خودم برخاستم و بتهيّهء چای مشغول شدم چون چای آماده شد بحضور مبارک بردم هيکل مبارک بمن فرمودند شما بايد بهمدان سفر کنيد زيرا در زنجان بزودی شورش و هنگامهء بزرگی برپا خواهد شد و در کوچه‌ها خون جاری خواهد گشت من از حضور مبارک درخواست کردم که موفّق شوم در راه نصرت امرش جان خود را فدا کنم فرمودند وقت شهادت تو هنوز نرسيده توکّل بر خدا کن و مطابق امر او عمل نما هنگام طلوع آفتاب که هيکل مبارک برای عزيمت به تبريز بر اسب سوار شدند از محضر مبارک رجا کردم که اجازه فرمايند تا در خدمت ايشان باشم ولی هيکل مبارک اجازه نفرمودند و دربارهء من دعا کردند. من همانطور ايستاده و نگاه ميکردم تا از چشمم پنهان شدند خيلی متأسّف بودم که از حضور مبارک جدا شدم .)

     چون جناب حجّت بطهران وارد شدند حاجی ميرزا آقاسی ايشانرا احضار کرد و از طرف خود و محمّد شاه بايشان گفت خيلی بد کاری کرديد که با علمای زنجان طوری رفتار نموديد که موجب حصول عداوت شد علمای زنجان از بس بما کاغذ نوشتند و شفاهی پيغام دادند ما را بترس و هراس انداختند هر کاغذ و پيغامی که ميرسيد شامل شکايت از شما بود من شخصاً آنچه را علما نوشته و گفته‌اند باور نميکنم من نميتوانم قبول کنم که شما دين آباء و اجداد خود را ترک گفته‌ايد حتّی شاه هم اين مطلب را باور نخواهد کرد مخصوصاً بمن دستور فرمودند که شما را بطهران بخواهم تا اينگونه افترئات که بشما نسبت داده شده زائل شود خيلی اسباب حزن من است که بشنوم شخصی مانند شما که از هر جهت بر سيّد باب ترجيح دارد جزو پيروان او در آمده. حجّت در جواب حاجی ميرزا آقاسی گفت اينطور نيست خدا ميداند اگر سيّد باب پست ترين  کارهای منزل خود را بمن واگذار کند خود را سرافراز ميدانم و آن مرحمت را بزرگترين شرافت برای خويش ميشمارم و اين شرافت و منزلت را از عواطف و انعام پادشاه بالاتر و بهتر ميدانم. ميرزا آقاسی با کمال خشم فرياد کشيد هرگز اينطور نيست حجّت باو فرمودند اين سيّد شيرازی همان نفس مقدّسی است که شما و همهء مردم دنيا با کمال شوق و اشتياق منتظر ظهور او هستيد مولای ما اوست نجات بخش موعود همين بزرگوار است.

     حاجی ميرزا آقاسی چون اين مطالب را از جناب حجّت شنيد يکسره نزد محمّد شاه رفت و جريان را برای او نقل کرد و بشاه گفت من خيلی ميترسم که اين شخص از عنايات شخص شاه سوء استفاده نمايد اگر پادشاه جلو اين شخص را نگيرد و او را مانند سابق بر ساير علمای مملکت تفضيل بنهد بيم آنست که حجّت بمخالفت دولت قيام کند مصالح و حفظ سياست دولت ايجاب ميکند که از حجّت جلوگيری شود. محمّد شاه رسمش اين بود که اين قبيل سخنان را دربارهء اشخاص نمی پذيرفت در اين مورد هم خيال  ميکرد  اين نسبت‌هائيکه  بحجّت داده ميشود از روی غرض است و دشمنان او از راه حسد و کينه ای که نسبت باو دارند اين حرفها را دربارهء او ميزنند بنابر اين تصميم گرفت که مجلسی بيارايد و علمای پايتخت را دعوت کند و حجّت را بخواهد تا در حضور علما با دليل و برهان کامل رأی خويش را اظهار و عقيده‌اش را ثابت نمايد چندين جلسه باين نحو منعقد شد و در هر مرتبه جناب حجّت با کمال فصاحت ايرادات مخالفين را جواب گفت و صحّت ادّعای خويش را ثابت کرد از جمله سخنانيکه در محضر علما فرمود اين بود ( آيا اين حديث شريف متّفقٌ عَلِيهِ سُنّی و شيعه نيست که پيغمير اکرم فرمودند اِنّی تَارِکٌ فيکُمُ الثِّقَلَينِ کِتَابُ اللّهِ وَ عِترَتِی ماداميکه مطابق عقيدهء شما عترت که يکی از دو ثقل است از بين رفته و در ميان نيست ناچار ثقل ديگر بايد موجود باشد و همينطور هم هست ثقل ديگر که موجود است کتاب است کتاب الهی يگانه وسيلهء هدايت مردم است من از شما تقاضا ميکنم که کتاب الهی را در مقابل بگذاريد و هادی و راهنمای خود قرار بدهيد و بدستور کتاب مراجعه کنيد و آنرا ميزان ردّ و قبول و صحّت يا بطلان هر مطلبی و ادّعائی قرار بدهيد .)

     علما وقتيکه از جواب حجّت عاجز ماندند و نتوانستند دفاع کنند با کمال جسارت خارق عادت طلبيدند و گفتند اگر ادّعای شما صحيح است بايد معجزه ای ظاهر شود جناب حجّت با صدای بلند فرمودند چه معجزه‌ای بزرگتر از اين ميخواهيد که من يک تنه بدون يار و ياور شما علمای طهران و مجتهدين معروف روبرو شده‌ام و بقوّهء برهان بر همهء شما غالب گشته‌ام آيا غلبهء شخص من که يک نفر بيش نيستم بر علما و مجتهدين طهران بزرگترين معجزه نيست؟  محمّد شاه چون مشاهده کرد که حجّت در مذاکرات بر علما غلبه نمود و با دليل و برهان ايرادات مخالفين خود را جواب گفت بينهايت بحجّت اعتماد کرد و پس از آن ديگر بحرفهای دشمنان حجّت گوش نداد با آنکه جمعی از علمای زنجان و عدّهء بسياری از مجتهدين طهران دربارهء حجّت حکم بکفر کردند و فتوی بقتلش دادند محمّد شاه با اين همه نسبت بحجّت مهربانی و محبّت ميکرد و او را مورد انعام و افضال خويش قرار ميداد و باو فرمود که نهايت اطمينان را بمساعدت و کمک شخص شاه داشته باشد حاجی ميرزا آقاسی وقتيکه ديد جناب حجّت مورد عنايات محمّد شاه واقع شده و نميتواند نسبت باو عداوتی در ظاهر ابراز کند ناچار شد از روی حيله و مکر بر حسب ظاهر نسبت بحجّت تملّق بگويد و حقد و حسد خود را پنهان کند از اينجهت هر چندی يکبار بمنزل حجّت ميرفت و بواسطهء هدايائی که تقديم ميداشت ميخواست محبّت خود را نسبت باو اظهار کند با آنکه قلباً دشمن حجّت بود.

     جناب حجّت در طهران باصطلاح حبس نظر بودند و نميتوانستند از طهران خارج شوند و با پيروان و اصحاب خويش نميتوانستند ملاقات و گفتگو نمايند افراد مؤمنين که در زنجان بودند از جناب حجّت درخواست کردند که تعاليم امر مبارک را برای آنها مشروحاً ارسال دارند تا بتوانند مطابق اوامر الهی عمل کنند حجّت بآنها دستور دادند که تعاليم و نصايح حضرت باب را از اشخاصی که من آنها را برای تحقيق بشيراز فرستادم سؤال کنيد و بعضی اوامر و دستورات هم بآنها دادند که با قواعد مرسومهء اسلاميّت مخالفت داشت و از جمله سفارشهائيکه بمردم زنجان کردند اين بود که بآنها پيغام دادند سيّد کاظم زنجانی در شيراز و اصفهان از ملازمين حضور مولای محبوب من بوده است ملّا اسکندر و مشهدی احمد را هم من شخصاً برای تحقيق و تفحّص بشيراز فرستادم اين هر سه نفر ميگويند که حضرت باب بنفس مقدّس خويش دستورات و فرائضی را که برای مؤمنين در ضمن آيات الهيّه و الواح مبارکه نازل شده مجری ميفرمايند و عمل ميکنند ما هم که از پيروان آن حضرت هستيم بايد رفتار آن وجود مقدّس را پيروی نمائيم چون اين بيانات جناب حجّت را که از طهران برای مؤمنين زنجان مرقوم شده بود اصحاب در زنجان قرائت نمودند فوراً باطاعت پرداختند و با کمال قوّت قلب احکام جديد را عمل مينمودند و تقاليد و عوائد قديمه را از بين بردند حتّی باطفال خويش تعليم ميدادند و آنها را وادار ميکردند که مطابق دستور مبارک رفتار کنند باطفال خود ياد داده بودند بگويند مولای محبوب ما اوّل کسی است که باين احکام و دستورات عمل ميفرمايد ما که بآن بزرگوار مؤمن هستيم چرا نبايد اين قواعد و تعاليم را چراغ راه خويش قرار دهيم در اوقاتيکه جناب حجّت در طهران محبوس بودند خبر گرفتاری اصحاب را در قلعهء طبرسی شنيدند خيلی ميل داشتند که بآنجا بروند و اصحاب را ياری نمايند نمی توانستند،  غمگساری که برای خود اختيار نموده بودند تشرّف بحضور حضرت بهاءاللّه بود بر اثر حصول فيوضات مکتسبه از محضر مبارک حضرت بهاءاللّه بود که جناب حجّت پس از چندی در راه خدمت امر بقيام و اقدامی موفّق شدند که از حيث عظمت و بزرگی کمتر از قيام و اقدام اصحاب قلعهء طبرسی نبود  وقتيکه محمّد شاه وفات يافت و پسرش ناصر الدّين شاه بتخت نشست جناب حجّت هنوز در طهران محبوس بودند ميرزا تقی خان امير نظام که صدر اعظم ناصر الدّين شاه بود تصميم گرفته بود که حبس جناب حجّت را شديدتر کند و بهانه ای بدست بياورد که ايشان را بقتل برساند جناب حجّت وقتيکه حيات خود را در خطر ديدند از طهران خارج شدند و بزنجان که اصحاب و پيروان اشتياق مراجعت ايشان را داشتند برگشتند پس از ورود کربلائی ولی عطّار باصحاب خبر داد که جناب حجّت وارد زنجان شده‌اند زن و مرد بزرگ و کوچک با کمال شوق و شعف بحضور حجّت شتافتند و از مراجعت ايشان اظهار مسرّت نمودند و با کمال سرور محبّت خلل ناپذير خود را بايشان تقديم داشتند مجد الدّوله عموی ناصر الدّين شاه که حاکم زنجان بود از خضوع و خشوع مردم نسبت بحجّت خوشش نيامد و خيلی اوقاتش تلخ شد که چرا زن و مرد نسبت بحجّت اظهار اطاعت و محبّت ميکنند از شدّت خشم و غضب دستور داد زبان کربلائی ولی عطّار را فوراً بريدند مجد الدّوله اگر چه در باطن نسبت بحجّت عداوت شديدی داشت و پيوسته مراقب بود که فرصتی پيدا کند و حجّت را از بين ببرد و لکن در ظاهر نسبت بجناب حجّت اظهار محبّت ميکرد و بديدنشان ميرفت و از ايشان احترام مينمود.

     در اين بين‌ها واقعهء کوچکی حادث شد که آتش عداوت پنهانی در قلوب مخالفين حجّت بدان سبب زبانه کشيد آن قضيّه بی‌اهميّت و کوچک از اينقرار بود که دو طفل با هم نزاعشان شد يکی از آن دو تا پسر يکی از پيروان جناب حجّت بود حاکم زنجان فوراً فرمان داد طفل مزبور را گرفته محبوس ساختند احبّا بحاکم مراجعه کردند و از او درخواست نمودند که طفل محبوس را رها کند و در مقابل مبلغی را که از بين خودشان جمع کرده بودند دريافت دارد حاکم زنجان حاضر نشد احبّا نزد جناب حجّت رفتند و شکايت کردند جناب حجّت بحاکم نوشتند طفل صغير که برشد نرسيده شخصاً مسئول نيست اگر شما ميخواهيد حتماً مجازات کنيد خوبست پدرش را بجای آن طفل محبوس نمائيد حاکم بنوشتهء جناب حجّت اعتنائی نکرد حجّت دو مرتبه نوشتند و نامه را بمير جليل که شخصی با نفوذ بود دادند و فرمودند اين نامه را بدست خودت بحاکم بده مير جليل پدر جناب سيّد اشرف زنجانی و يکتن از شهدای امر مبارک است وقتيکه بدار الحکومه رسيد دربانان نگذاشتند داخل شود مير جليل غضبناک شد و خواست بزور وارد شود شمشير خود را کشيد و دربانها را بيکطرف راند و نزد حاکم رفت و خلاصی طفل را خواستار شد حاکم زنجان بدون قيد و شرط مقصود مير جليل را انجام داد و طفل را رها کرد علمای شهر از اين رفتار حاکم خشمگين شدند و از مجد الدّوله باز خواست کردند که چرا اينطور کردی چرا در مقابل تهديدات دشمنان خويش استقامت ننمودی  آه و افسوس که چنين کاری از تو صادر شد دشمنان بواسطهء اين تهديدها ميخواستند ترا بترسانند تو هم که از آنها ترسيدی مرتبهء ديگر ميآيند تقاضاهای ديگر ميکنند و تو را مجبور مينمايند که بميل آنها رفتار کنی آن وقت طولی نميکشد که زمام امور را بدست ميگيرند و نميگذارند شخص تو در هيچ کاری دخالت کنی تا زود است بفرست حجّت را دستگير کن تا جلو مخالفين خود را باين وسيله بتوانی بگيری.

     حاکم زنجان ابتدا اين پيشنهاد را قبول نکرد لکن علما او را وادار کردند که اقدام بکند و باو اطمينان دادند که در اين کار خطری پيش نخواهد آمد شهر بهم نخواهد خورد آنگاه دو نفر از پهلوانان مشهور ستمکار وحشی را علما وادار کردند که بروند جناب حجّت را دستگير کنند و با غل و زنجير نزد حکومت بياورند اين دو نفر يکی پهلوان اسد اللّه و ديگری پهلوان صفر علی بود حکومت باينها وعده داد که در مقابل اقدام به دستگيری حجّت،  انعام خوبی بشما خواهم داد اين دو نفر کلاه خود بر سر گذاشتند و با سلاح آراسته روان شدند جمعی از طبقات پست و اراذل ناس نيز در پی آنها براه افتادند علما هم در هر گوشه و کنار مردم را تحريک ميکردند.

     چون آن دو نفر پهلوان بمحلّهء جناب حجّت رسيدند يکی از اصحاب شجاع موسوم بمير صلاح با هفت نفر ديگر از مؤمنين که مسلّح بودند جلو اين دو نفر را گرفتند مير صلاح از اسد اللّه پرسيد کجا ميخواهی بروی آن پهلوان بجناب حجّت جسارت کرد فوراً مير صلاح شمشير خود را کشيد و فرياد يا صاحب الزّمان بلند کرد و زخمی بپيشانی اسد اللّه زد شجاعت و جلادت و رشادت مير صلاح و غلبهء او بر پهلوان مسلّح سبب شد که جمعيّت هر کدام از گوشه‌ای فرار کردند اين اوّلين فرياد يا صاحب الزّمانی بود که در شهر زنجان از نای مير صلاح شجاع و قويدل بلند شد سر تا سر شهر مرعوب شدند حاکم زنجان از قوّت و شدّت آن فرياد ترسيد،  پرسيد اين صدا چيست و از کيست مقصودش چيست؟  وقتيکه قضيّه را باو گفتند  خوف شديدی او را فرا گرفت زيرا باو گفتند اصحاب در ساعت خطر هر وقت ميخواهند يکديگر را برای نصرت دين و مساعدت قائم اخبار کنند فرياد يا صاحب الزّمان ميکشند شيخ محمّد توپچی در اين وقت گرفتار چنگ دشمنان شد و چون سلاحی با خود نداشت مخالفين سر او را شکستند و بدار الحکومه‌اش بردند وقتی او را جلو حکومت انداختند يکی از مجتهدين زنجان موسوم بسيّد ابو القاسم که در نزد حکومت بود با قلم تراش خود سينهء شيخ محمّد را مجروح کرد مجد الدّوله حاکم هم شمشير خود را کشيد و ضربتی سخت بدهان شيخ زد ساير حضّار نيز با اسلحه ای که داشتند بجان آن مظلوم افتادند او که نميتوانست از خود دفاع کند ديگر معلوم است که دشمنان بير‌حم چه کردند در حينی که از هر طرف باو ضربتی وارد ميآمد بدون اينکه اهميّتی بدرد و رنج بدهد ميگفت خدايا ترا شکر که تاج شهادت را بر سر من گذاشتی.

     شيخ محمّد توپچی اوّل کسی است که در شهر زنجان در راه امر الهی بشهادت رسيد وفات آن شهيد سعيد در روز جمعه چهارم رجب ١٢٦٦ هجری يعنی چهل و پنج روز پيش از شهادت جناب وحيد در نيريز و پنجاه و پنج روز قبل از شهادت حضرت باب در تبريز بوقوع پيوست.

     در آن روز که خون آن بی‌گناه ريخته شد آتش انتقام در قلوب دشمنان شعله کشيد و در صدد برآمدند که ساير اصحاب را نيز بشهادت برسانند و چون ميدانستند که حاکم با آنها همراه است تصميم گرفتند که بدون اجازهء حکومت بهر کس دست يافتند مقتولش سازند و پيش خود اين طور قرار دادند که تا آتش اصحاب حجّت را خاموش نکنند باستراحت نپردازند زيرا رويّهء حجّت را کفر ميپنداشتند از طرفی حاکم شهر را مجبور کردند که بجارچی فرمان بدهد تا در شهر اعلان کند که هر کس پيروی حجّت نمايد و به اصحاب او بپيوندد جانش در خطر است اموالش تاراج خواهد شد زن و اولادش بی‌پرستار و ذليل و خوار خواهند گشت هر که براحتی و آبروی خود علاقه دارد و عائله خود را دوست ميدارد بايد از حجّت و اصحابش جدا شود و در سايهء حمايت پادشاه در آيد.

     جارچی که اين مطلب را اعلان کرد اهالی زنجان بدو دسته شدند يعنی دو اردوی جنگجو در مقابل هم قرار گرفتند برای بعضی از اشخاص که در قبول امر مردّد بودند اين پيش آمد امتحان سختی بود و بزرگترين حوادث مؤثّره محسوب گشت زيرا باين وسيله پسر از پدر و برادر از برادر جدا شد رشتهء خويشاوندی و محبّت دنيا در آن روز بين افراد مؤمنين و غير مؤمن گسيخته گشت نسبتهای ظاهری فراموش شد شهر زنجان دچار آشوب و پريشانی گشت فرياد و فغان عائله‌ها که افرادشان از هم جدا شده بودند بآسمان رسيد آنهائيکه بجناب حجّت پيوسته بودند و از طايفه و خويشاوندان خود گسسته بودند خيلی شادمان و مسرور بودند فريادهای فرح و شادی ميکشيدند که با فريادهای يأس آميز ساير مردم و با ندای سبّ و لعن دشمنان ممزوج و مخلوط گشته بگوش ميرسيد اردوگاه دشمن خود را برای هجوم و حمله به بيگناهان مهيّا ميساخت حاکم زنجان و مجتهدين و اعيان شهر اشخاصی را بدهات اطراف فرستاده بودند و جمعی را بکمک خواسته بودند.

     جناب حجّت از اين هياهو و قيل و قال،  از قيام و اقدام خود نکاستند بمنبر تشريف بردند و با صدای بلند مردم را مخاطب ساخته گفتند " دست قدرت الهی امروز حقّ را از باطل جدا کرد و نور و ظلمت را از هم ممتاز گردانيد ای مردم من نميخواهم شما برای خاطر من بسختی و بليّات دچار شويد يگانه مقصود حاکم و علمای زنجان آنست که مرا بگيرند و بقتل برسانند هيچ مقصودی جز اين ندارند فقط بخون من تشنه هستند بهيچ کدام از شماها کاری ندراند هر کس ميخواهد خودش را از خطر حفظ کند هر کس جان خود را دوست ميدارد و نيمخواهد در راه امر فدا کند خوبست پيش از آنکه فرصت از دست برود از اينجا خارج شود". حاکم زنجان متجاوز از سه هزار نفر اهالی دهات زنجان را برای جنگ آماده کرده بود مير صلاح و بعضی از همگنان او که اضطراب شديد اعدا را مشاهده کردند

از جناب حجّت درخواست نمودند که بقلعهء علی مردان خان که در جوار محلّه خودشان بود انتقال کنند زيرا اين مطلب باحتياط نزديکتر بود جناب حجّت موافقت فرمودند و دستور دادند زنان و اطفال و آذوقه و مصارف لازمه را بقلعه ببرند جمعی در قلعه منزل داشتند اصحاب ساکنين قلعه را راضی کردند که از قلعه خارج شوند و در عوض منازل خويش را بآنها واگذار نمايند بنابراين اصحاب خانه‌های خود را خالی کردند و بساکنين قلعه دادند و خود بجای آنها بقلعه رفتند.

     دشمنان در صدد بودند که بشدّت هجوم نمايند وقتيکه تير اندازی شروع شد مير رضا که از سادات شجاع پر همّت بود بحضور جناب حجّت مشرّف شد و عرض کرد اجازه بفرمائيد من بروم و حاکم را دستگير کنم و او را بياورم در قلعه حبس نمايم جناب حجّت موافقت نفرمودند و باو گفتند نبايد جان خود را در اين راه از دست بدهيد تصميم مير رضا بگوش حاکم رسيد و سرا پا گرفتار ترس و بيم گشت بطوريکه ميخواست فوراً از زنجان خارج شود ولی يکی از سادات شهر او را از اين خيال منصرف کرد و گفت اگر شما برويد انقلاب عظيمی ايجاد خواهد شد آنوقت در نظر شاه و صدر اعظم از مقام شما خواهد کاست و گفت من خودم الآن ميروم و بساکنين قلعه هجوم ميکنم شخص مزبور با سی نفر از همگنان خود بقصد هجوم بقلعه روان شد در بين راه دو نفر از دشمنان را ديد که با شمشير برهنه بطرف او ميآيند خيال کرد ميخواهند باو و همراهانش هجوم کنند و بقدری ترسيد که فوراً فرار کرده بمنزل خود رفت و از قولی که بحاکم زنجان داده بود بکلّی صرفنظر کرد حتّی فراموش کرد،  در منزل را بست و تمام روز را در منزل پنهان بود سی نفر همراهان او نيز از هجوم بقلعهمنصرف شدند و بعدها فهميدند که آن دو نفر اصلاً خيال نداشته بودند که باين جمعيّت هجوم کنند بلکه برای انجام مأموريّتی ميرفتند و تصادفاً بين راه باينها برخوردند. اين پيش آمد شرم‌آور و خجلت افزا و چند اقدام ديگری که بعد از اين واقعه از طرف حاکم و لشکريانش بوقوع پيوست جميعاً بی‌نتيجه ماند هر وقت اينها بقلعه هجوم می بردند جناب حجّت چند نفر را ميفرمودند تا از قلعه بيرون رفته آنها را متفرّق سازند ولی باصحاب در حين عزيمت سفارش ميکردند که تا مجبور نشويد بخونريزی دست نزنيد فقط سعی کنيد هجوم دشمن را دفع نمائيد و مواظب باشيد که باطفال و زنها اذيّتی وارد نيايد عدّهء اصحاب حجّت سه هزار نفر بودند جناب حجّت باصحاب ميفرمودند ما مأمور نيستيم که با کفّار جهاد کنيم آنها نيّتشان هر چه ميخواهد باشد ما فقط بايد بدفاع مشغول شويم ولی جهاد جايز نيست امور بر همين منوال ميگذشت.

     صدر الدّوله اصفهانی که با دو فوج سرباز عازم آذربايجان بود از طرف امير نظام مأمور شد که عزيمت بآذربايجان را بتأخير بيندازد و بزنجان برود و  با حکومت زنجان مساعدت نمايد فرمان امير کبير در خمسه بصدر الدّوله رسيد امير نظام در ضمن آن فرمان چنين نوشته بود.

     " شما از طرف پادشاه مأمور شده‌ايد که طايفهء فتنه انگيزی را که در زنجان و اطراف آن مجتمع شده‌اند مغلوب نمائيد قوای آنها را از بين ببريد از مقاصدشان جلوگيری کنيد اگر اين خدمت را بخوبی انجام داديد در نظر شاه خيلی عزيز خواهيد شد و مورد تجليل و احترام سايرين خواهيد گشت."

     از مشاهدهء اين فرمان آتش حرص و طمع صدر الدّوله شعله ور شد با سربازهای خود فوراً بزنجان عزيمت نمود حاکم زنجان نيز افراد و لوازم جنگی در اختيار او گذاشت صدر الدّوله فوراً باصحاب هجوم کرد و قلعه را مورد حملهء خود قرار داد سه شبانه روز جنگ ادامه داشت اصحاب با کمال شجاعت بر حسب دستور جناب حجّت فقط دفاع ميکردند و از هجوم اعدا ممانعت مينمودند قوای دشمن با آنکه از هر جهت کامل بود هم اسلحه داشتند و هم افراد جنگ آزموده بودند بالاخره از عهده بر نيامد که اصحاب شجاع قلعه را مغلوب سازد و آنها را وادار کند که بدون قيد و شرط تسليم شوند اصحاب از هيچ چيز نمی انديشيدند گرسنگی و بيخوابی و توپ و تفنگ دشمنان آنها را از دفاع باز نميداشت فرياد يا صاحب الزّمان ميکشيدند اين فرياد اثر سحر آسائی داشت دشمنان ميترسيدند و متفرّق ميشدند کار بجائی رسيد که لشکر دشمن از غلبهء بر اصحاب مأيوس شدند و بعجز خويش اعتراف نمودند صدر الدّوله اقرار کرد که پس از نه ماه جنگ کردن‌های  پی در پی از دو فوج سربازش بجز سی نفر اشخاص بيکاره کسی باقی نمانده و اعتراف کرد که من نميتوانم آنهائی را که در قلعه پناهنده شده و با چنين روح قوی و توانا مدافعه ميکنند از پای در آورم در نتيجه صدر الدّوله درجه و مقامش از دست رفت و مغضوب شاه گرديد جميع آمال و آرزوهائی را که با نهايت بی‌صبری  متتظر بود بواسطهء غلبه يافتن باصحاب قلعه تحصيل کند بنااميدی مبدّل گشت، شکست سختی خورد و رو بفرار نهاد.

     مردم زنجان از فرار صدرالدّوله بهراس افتادند هيچکدام ديگر حاضر نبودند که جان خود را در خطر بيندازند زيرا از حصول فتح و فيروزی نااميد بودند هيچکس بميل خود بجنگ نميرفت بعضی را مجبور ميکردند که بقلعه هجوم کنند فقط افواجی که از طهران بکمک ميآمدند بجنگ و جدال ميپرداختند سايرين از ورود در جنگ خود داری ميکردند ورود افواج از طهران بزنجان سبب شد که مردم شهر مخصوصاً تاجرها منفعت بسياری بردند از طرف ديگر اصحاب جناب حجّت که در قلعه محصور بودند از جهت خوراک و لوازم ديگر بمضيقه افتادند تهيّهء خوارکی برای اصحاب ممکن نبود گاهی بعضی از زنها ببهانه‌های مختلف خود را به قلعه ميرساندند و بعضی چيزها که داشتند بقيمت خيلی گران باصحاب ميفروختند فقط از اين راه بود که گاهی اصحاب قوت غذائی پيدا ميکردند ولی اينهم هميشه ممکن نبود اصحاب قلعه با آنکه گرفتار گرسنگی و دائماً مورد هجوم دشمن بودند با نهايت استقامت دفاع ميکردند و چون يقين داشتند که قوای دشمن نميتواند آنها را مغلوب کند بيست و هشت سنگر در قلعه ساختند در هر سنگری نوزده نفر از اصحاب بدفاع مشغول بودند و نوزده نفر ديگر بمراقبت دشمن پرداخته و اقدامات آنها را بمدافعين خبر ميدادند.

     دشمنان گاهی شخصی را ميفرستادند نزديک قلعه ميآمد و جار ميکشيد،  ميگفت حاکم زنجان و رئيس لشکر از تقصير کسيکه قلعه را رها کند و بدين اسلام برگردد ميگذرند چنين شخصی ميتواند سالم بهر جا که ميخواهد برود هر کس اينطور کاری بکند پادشاه باو رتبه و مقام ميدهد و مورد انعام خويش ميسازد شاه و نمايندهء او قسم خورده‌اند که بعهد خود وفا کنند بيائيد ای مردم دست از حجّت برداريد و از قلعه خارج شويد فرياد جارچی که بلند ميشد اصحاب قلعه او را مورد استهزاء و تحقير قرار ميدادند و هيچکس گوش باين حرفها نميداد.

     در ضمن زنهائی که در قلعه بودند زنی دهاتی موسوم بزينب بود مشارٌ اليها مسکنش در ده کوچکی نزديک زنجان بود ايمانش باعلی درجهء قوّت و در شجاعت بی‌نظير و دارای صباحت وجه بود وقتيکه ديد برادران دينی او دچار مشقّات و صدمات هستند با کمال شجاعت تصميم گرفت که بنصرت آنها قيام کند از اينجهت خود را بلباس مردان بياراست و در هنگام هجوم اعدا با اصحاب شرکت ميکرد و دشمنان را متفرّق ميساخت جبّه‌ای در بر و کلاهی بر سر گذاشته بود موهای سر خود را چيده بود شمشيری حمايل داشت زرهی بر تن کرده بود و تفنگی بر دوش انداخته با اين هيئت همراه اصحاب دفاع ميکرد جزو جنگجويان سنگر بود همه او را مرد ميپنداشتند بمحض اينکه دشمنان گلوله ميانداختند زينب با کمال شجاعت شمشير خود را ميکشيد و بقلب لشکر دشمن هجوم کرده بانگ يا صاحب الزّمان برميآورد و اعتنائی بصفوف لشکر نداشت دوست و دشمن از مشاهدهء شجاعت و جرأت و سرعت مشارٌ اليها که بی‌مثل و نظير بود متحيّر بودند هر وقت بدشمنان حمله ميکرد همه با نهايت خوف و بيم از جلو شمشيرش فرار ميکردند و ميگفتند اين غضب الهی است که بر ما نازل شده با کمال نااميدی از شمشير زينب فرار کرده سنگرها و استحکامات خود را خالی ميگذاشتند جناب حجّت از ميان يکی از برجها مراقب حرکات دشمن بودند در آن بين زينب را مشاهده فرمودند که بدشمنان حمله کرده و بدفاع مشغول است سربازان دشمن را ديدند که رو بفرار نهاده‌اند و زينب آنها را تعقيب مينمايد جناب حجّت او را نشناختند و از شجاعتش در عجب شده باصحاب فرمودند بگوئيد برگردد و دشمنان را تعقيب نکند وقتيکه ديدند مشارٌ اليها بگلوله‌هائيکه اطرافش ميبارد اهمّيّت نميدهد فرمودند اينگونه اقدام و شجاعت از هيچکس و هيچ مردی تا کنون ظاهر نشده از او پرسيدند که مقصود تو از اين رويّه چيست؟ زينب بگريه افتاد و گفت وقتی ديدم برادران من گرفتار سختی و مشقّت  هستند از شدّت اندوه و غصّه قلبم مجروح شد قوّهء باطنيّه ای مرا وادار کرد که بنصرت آنان قيام کنم نتوانستم تصميم خود را تغيير بدهم از طرفی هم ميترسيدم که شما بمن اجازه ندهيد که به برادارن دينی خود کمک کنم جناب حجّت فرمودند تو بايد زينب باشی حتماً خود او هستی عرض کرد بلی من زينب هستم و هيچکس جز شما تا کنون بحقيقت حال من اطّلاع پيدا نکرده شما را بحضرت باب قسم ميدهم که مرا از اين موهبتی که بالاترين مواهب محسوب است بی‌نصيب نفرمائيد يگانه آرزوی من در زندگانی اينست که بشهادت نائل شوم جناب حجّت از طرز در خواست و لهجهء گفتار مشارٌاليها متأثّر شدند فرمودند مطمئنّ باش من پيوسته دربارهء تو دعا ميکنم و بواسطهء شجاعت و قوّت قلبی که داشت زينب را رستم علی نام نهادند و باو فرمودند امروز روز قيامت است، روز کشف اسرار است، روز آشکار شدن رموز است خداوند باعمال نظر دارد و به قلوب متوجّه است بصورت ظاهر نظر نميفرمايد خواه زن باشد خواه مرد إنَّ اللّهَ يَنظُرُ إلی قُلُوبِکُم و لا يَنظُر إلی صُوَرِکم اگر چه تو دختر جوان کم تجربه‌ای هستی ولی در شجاعت و قوّت قلب در ميان مردان هم نظائر تو قليلند اينک برو مشغول دفاع باش و اصحاب را نصرت بکن و بر خلاف فرائض دين مبين رفتار منما ما مأمور بجهاد نيستم فقط بايد از خودمان دفاع کنيم و جلو هجوم معاندين خائن را بگيريم مدّت پنج ماه رستم علی با کمال شجاعت و قوّت قلب بی‌نظير خود بخدمتی که باو رجوع شده بود ادامه داد نه در بند خواب بود و نه در فکر راحت و خوراک بعضی از اشخاص متردّد که چنان شجاعت بی‌مثل و مانندی را از او مشاهده کردند متذکّر شدند و بتدارک مافات قيام نمودند رستم علی هميشه شمشيرش حمايل بود گاهی که ميخوابيد زره بر تن داشت و شمشيرش در پهلويش  بود هر يک از اصحاب موظّف بودند که در جای معيّنی که برای آنها تعيين  شده بود قرار بگيرند و بحراست و دفاع بپردازند ولی رستم علی جای معيّن نداشت هر جا ميخواست ميرفت مراقب بود که دشمن بکدام نقطه هجوم ميکند فوراً خود را بکمک اصحاب در همان نقطه ميرسانيد دائماً در مقدّمهء مدافعين قرار ميگرفت و باصحاب نصرت ميکرد در اواخر حال که چندان از عمر رستمعلی باقی نمانده بود دشمنان براز او پی برده بودند و با آنکه فهميده بودند کسيکه بآنها حمله ميکند و هجوم آنان را دفع مينمايد مرد نيست زنست معذلک از او خيلی ميترسيدند بمحض اينکه فرياد رستمعلی بلند ميشد قلب دشمنان مملوّ از خوف ميگشت و همه دست و پای خود را گم ميکردند.

     يک روز رستمعلی مشاهده کرد که جمعی از دشمنان عدّه‌ای از اصحاب را احاطه کرده‌اند با نهايت سرعت بحضور جناب حجّت رفت و خود را بپای آن بزرگوار انداخت و با تضرّع و  گريه عرض کرد اجازه بدهيد بکمک آنها بروم من ميدانم که چيزی از عمرم باقی نمانده شايد بروم بشهادت برسم از شما رجا دارم تقصيرهای مرا ببخشيد و در نزد مولای محبوبيکه جان خود را برای او فدا ميکنم از من شفاعت کنيد جناب حجّت از شدّت تأثّر جوابی نفرمودند و سکوت کردند زينب سکوت جناب حجّت را علامت رضايت دانست فوراً از در بيرون رفت و هفت مرتبه فرياد يا صاحب الزّمان کشيد يکی از دشمنان را که بعضی از اصحاب را بقتل رسانده بود مورد هجوم خود قرار داد و دست او را با شمشير قطع کرد و با نهايت خشم و غضب ميگفت چرا اسلام را بدنام کرده‌ايد اگر راست ميگوئيد چرا با کمال ذلّت و حقارت از دم شمشير من فرار ميکنيد آنگاه بی‌محابا بسنگرهای دشمن توجّه نمود سه سنگر را خراب کرد و نگاهبانان آنها را کشت بسنگر چهارمی که وارد شد او را گلوله باران نمودند بر اثر گلوله بر زمين افتاد و جان داد هيچيک از دشمنان دربارهء طهارت ذات  و پاکی و شجاعت و ديانت و ايمان او شکّ و شبهه‌ای نداشتند زينب در نظر دشمنان زنی دهاتی نبود عنوان جميع فضائل انسانيّت بود مجسّمهء رفتار نيک و مظهر تجلّی روح شجاعتی بود که جز در ظلّ ديانت حضرت باب چنين ارواح مقدّسه يافت نميشد رفتارش طوری بود که پس از وفاتش قريب بيست نفر از زنهائيکه او را ميشناختند بامر مبارک حضرت باب مؤمن شدند.

     جناب حجّت بوسيلهء اشخاص معيّنی که حامل پيامهای او باصحاب ميشدند پيروان را خبر داد و بمؤمنينی که در سنگرها بودند پيغام فرستاد که بر حسب فرمودهء حضرت اعلی هر شب نوزده مرتبه اللّهُ اکبر و اللّهُ أعظم و اللّه اجمَل و اللّه ابهی و اللّه اطهَر بگويند همان شبی که امر جناب حجّت باصحاب رسيد همه اطاعت کردند و يک آواز جملات فوق را تکرار مينمودند صدای اصحاب بقدری بلند و شديد بود که دشمنان از خواب پريدند و با کمال ترس و بيم از اردو فرار کردند،  با نهايت سرعت خود را نزديک مسکن حاکم رسانده از منازل مجاورهء آن نقطه پناه می‌طلبيدند بعضی از شدّت ترس افتادند و مردند،  مردم زنجان را يکسره ترس و بيم بقدری فرا گرفت که بدهات مجاور پناهنده شدند بيشتر مردم خيال ميکردند که اين فرياد بلند علامت ظهور روز قيامت است بعضی خيال ميکردند که اين فرياد علامت آنست که جناب حجّت باصحاب خود فرمان هجوم جديدی شديدتر از سابق داده است.

     چون جناب حجّت اضطراب و پريشانی دشمنان را مشاهده فرمودند، فرمودند اينها چه ميکردند اگر مولای محبوب بما امر ميفرمودند که جهاد کنيد ما مأمور بدفاع هستيم نه بجهاد بما امر شده است که اصول محبّت و احسان را در قلوب مردمان ثابت و پا برجای نمائيم و از هر گونه شدّت و سختی برکنار باشيم مقصود من و اصحاب من اينست که رئيس و شاه خود را اطاعت کنيم و با همهء مردم بمودّت و دوستی رفتار نمائيم من اگر ميخواستم مثل ساير علمای زنجان رفتار کنم طوری بودم که اين مردم مرا می‌پرستيدند و از دل و جان اطاعت ميکردند ولی من هرگز قبول نميکنم که بر خلاف امر مولای خود رفتار کنم اگر جميع گنج و ثروت دنيا را بمن بدهند و تمام جاه و جلال جهان مال من بشود برخلاف ارادهء مولای خود هرگز اقدامی نخواهم کرد هنوز مردم زنجان ترس و اضطراب آن شب را فراموش نکرده‌اند آن حوادث دائماً در جلو چشمشان مجسّم است من از شخصی شنيدم که ميگفت در آنشب اردوی دشمن جولانگاه ترس و وحشت و اضطراب بود ولی اصحاب در قلعه بمناجات و دعا مشغول بودند در حينی که پيروان جناب حجّت بذکر پرداخته و هدايت و رحمت او را طالب بودند دشمنان آنها يعنی رؤسای لشکر و رجال قوم بکار های زشت و اعمال پست سرگرم بودند اصحاب قلعه با آنکه گرسنه بودند و راه بروی آنها بسته، پيوسته مشغول مناجات و مطابق امر حضرت باب بتلاوت آيات ميپرداختند امّا از اردوی دشمن پی در پی صدای خنده و شتم و کلمات زشت و پست بگوش ميرسيد در آن شب که فرياد اصحاب بلند شد بعضی از رؤسای لشکر که بباده گساری مشغول بودند چون صدای اصحاب را شنيدند همانطور که جام شراب در دست داشتند پا برهنه رو بفرار نهادند جامها از دستشان افتاد بعضی سر برهنه و نيمه عريان به بيابان فرار کردند در حين فرار سفره‌های قمار و جامهای شراب منطوی و سرنگون گشت بقدری ترسيدند که نتوانستند لباس خود را بپوشند بعضی از آنها بمنزل علما رفتند و آنها را از خواب بيدار کردند و در حاليکه از بادهء  ناب مست بودند علما را بباد لعنت و نفرين گرفتند و بآنها ميگفتند خدا شما را لعنت کند که اين فتنه و فساد را برپا کرده‌ايد.

     پس از مدّتی دشمنان بسرّ فرياد اصحاب آگاه شدند آنوقت خوفشان  زائل شد و با نهايت شرمساری هر يک بمرکز خويش برگشتند صاحب منصب‌ها بسربازان خود دستور دادند که مراقب باشند از هر طرف که صدای اصحاب بگوش برسد آنجا را نشانه کنند هر شب جمعی از اصحاب باين نحو شهيد ميشدند معذلک ترس و فتوری در آنها راه نمييافت تمام مصائب وارده را حقير ميشمردند پيوسته صدای تکبير و تهليل آنان بلند بود تلاوت آيات و مناجات هر مشکلی را در نظر آنها آسان ميساخت هر چه از عدّهء اصحاب کم ميشد فرياد و صدای سايرين شديدتر و بلندتر ميگرديد از مرگ باکی نداشتند و از ياد محبوب غفلت نمينمودند در همان بين ها که نائرهء جنگ و جدال زبانه ميکشيد جناب حجّت نامه ای بناصر الدّين شاه نگاشتند مضمون نامه اين بود:

     (رعايای اعليحضرت پادشاهی،  شاه خود را فرمانفرمای جهان و بزرگترين پشتيبان دين و ايمان ميشمارند بعدالت شاه پناهنده ميشوند و برای حفظ حقوق خويش شخص شاه را بزرگترين حامی خود ميدانند قضيّهء ما مستقيماً راجع بعلمای زنجان است بهيچوجه ارتباطی بشاه و مردم زنجان ندارد مرحوم محمّد شاه مرا به طهران خواستند و فرمودند حقّانيّت آئين خود را اثبات نمايم منهم با حضور شاه مرحوم اين امر را مجری کردم شاهنشاه مرحوم نسبت بمن عنايت فرمودند من از زنجان بطهران مسکن گرفتم و جز خاموش شدن آتش فتنه و فسادی که علما بر افروخته بودند و دربارهء من سخنانی ميگفتند مقصود و منظوری نداشتم هر چند اجازه داشتم که بزنجان مراجعت کنم ولی بهتر آن ديدم که در طهران در سايهء عدل پادشاهی بمانم بعد از شاه مرحوم در آغاز سلطنت شما

امير نظام مرا بشرکت در واقعهء مازندران متّهم ساخت و تصميم گرفت مرا بقتل برساند چون هيچکس در طهران نبود که مرا محافظت کند بزنجان فرار کردم و بارتفاع شأن و اعلای رتبهء حقيقت اسلام مشغول شدم در اين  بين مجد الدّوله بمخالفت من قيام کرد چند مرتبه او را متذکّر ساختم که بعدل و انصاف در بارهء من رفتار کند قبول نکرد علمای زنجان که از او تملّق ميگفتند مشارٌ اليه را بدستگير کردن من تشويق مينمودند ياران و ياوران من خواستند از اين عمل جلوگيری کنند و اقدام نمودند ليکن حاکم مردم را پيوسته بمخالفت من بر ميانگيخت تا اکنون که کار باينجا رسيده اعليحضرت شما تا کنون دربارهء ما اشخاص بی‌گناهی که اسير چنگال ستمکاران شده‌ايم سکوت فرموده‌اند و مساعدتی ننموده‌اند از طرف ديگر دشمنان ما سعی ميکنند که مطلب را طور ديگر در نظر اعليحضرت جلوه دهند و ما را دشمن سلطنت و مخالف شاه معرّفی نمايند با آنکه هر منصف خبير اقرار دارد که ما بهيچوجه در فکر خيانت نبوده و نيستيم مقصود ما آنست که مصالح حکومت و مصالح رعيّت را تقويت نمائيم اينک من و پيروان من حاضريم که بطهران بيائيم و بمحضر شاه مشرّف شويم و با دشمنان خود رو برو گرديده صحّت امر و آئين خود را اثبات نمائيم .)

     آنگاه جناب حجّت برؤسای اصحاب خود هم فرمودند که هر يک نامهء جداگانه بحضور شاه نوشته بفرستند و داد خواهی کنند شخصی مأمور شد که اين نامه ها را بطهران برساند مأمور مزبور در بين راه دستگير شد و او را نزد حاکم زنجان بردند حاکم از شدّت غضب و خشمی که از رفتار اصحاب در وجودش حاصل شده بود امر کرد نامه‌ها را دريدند و پاره کردند و حامل نامه‌ها را بقتل رساندند و بجای آن نامه‌ها بامضای جناب حجّت و اصحاب نامه‌های ديگر مملوّ از شتم و لعنت و نفرين نگاشتند و برای شاه بطهران فرستادند ناصر الدّين شاه از مشاهدهء اين نامه‌ها خيلی غضبناک شد و امر کرد فوراً دو فوج سرباز با توپ و تجهيزات کامل به زنجان بروند و فرمان داد که هيچيک از اصحاب حجّت را زنده نگذارند.

     خبر شهادت حضرت باب بوسيلهء سيّد حسن برادر سيّد حسين کاتب که از آذربايجان بقزوين ميرفت در قلعه باصحاب جناب حجّت رسيد و باعث اندوه فراوان گرديد اين خبر در بين دشمنان هم منتشر شد از شنيدن آن صدا بخنده و قهقهه بلند کردند و باصحاب بنای استهزا و سخريّه گذاشتند و با لحن تکبّر آميزی باصحاب ميگفتند چرا بيخود خودتان را بکشتن ميدهيد آن کسيکه در راه او جان ميداديد هدف گلولهء دشمنان و مخالفين خويش گشت جسدش مفقود گرديد از اين ببعد ديگر اينهمه عناد از خود بخرج ندهيد فقط ميتوانيد با يک کلمه خويش را خلاص کنيد و از جميع آلام و مصائب بر کنار شويد دشمنان هر چه از اين مقوله گفتند نتيجه‌ای نداد هيچيک از اصحاب را نتوانستند از امر مبارک برگردانند. حتّی ناتوانترين افراد هم با آنهمه تأکيد دشمنان از قلعه بيرون نيامد امير نظام پيوسته شاه را وادار ميکرد که سرباز بزنجان بفرستد ناصر الدّين شاه محمّد خان امير تومانرا با پنج فوج سرباز مسلّح و مجهّز برای تسخير قلعه و کشتن محصورين بزنجان فرستاد مدّت بيست روز عمليّات جنگی از ناحيهء دشمنان موقوف شد.

     در اين بين عزيزخان مکری موسوم بسردار کلّ که بجانب ايروان توجّه داشت و مأمور جنگ در آن حدود بود وارد زنجان گرديد و ميهمان سيّد علی خان شد ميزبان بميهمان خود شرح ملاقات خويش را با جناب حجّت بيان کرد و چون از مقصود جناب حجّت جويا شد جناب حجّت باو خبر دادند که حکومت زنجان بتقاضای من گوش نداد از تو تقاضا دارم که وسيله‌ای فراهم کنی تا من باعائلهء خود از اين اقليم بيرون برويم و اگر اين درخواست من مورد قبول واقع نشود مجبوريم در قلعه بمانيم و از خود دفاع کنيم عزيز خان بسيّد عليخان که واسطهء گفتگو بود اطمينان داد و گفت نهايت جدّ و جهد را خواهم نمود تا زمامداران را وادار کنم که اين مسئله را بزودی حلّ نمايند چون سيّد عليخان بمنزل خود برگشت ناگهان يکی از فرّاشان  امير نظام وارد شد و بعزيزخان گفت که امير نظام فرموده‌اند فوراً عليخان را دستگير کن و بطهران برسان مشارٌ اليه از شدّت ترس و برای آنکه هر گونه تهمتی را از خود دور کند در جلو فرّاش امير نظام بلعن و طعن حجّت زبان گشود و بسبّ و شتم آن بزرگوار پرداخت و باين وسيله خود را از خطر مرگ رهانيد.

     باری وقتيکه امير تومان وارد زنجان شد آتش جنگ و جدال چنان بشدّت زبانه کشيد که شهر زنجان وقوع چنان حادثه‌ای را هرگز بخاطر نداشت امير تومان بسر کردگی هفده فوج سواره و پياده بقلعه هجوم برد و چهارده توپ بطرف قلعه برقرار کرده پنج فوج ديگر هم از جهات مجاوره آماده کرد همان شبی که وارد شد فرمان داد شيپور حمله را بنوازند و بتوپچيها امر کرد قلعه را بتوپ ببندند صدای توپها تا چهارده فرسخ ميرفت اصحاب در قلعه خودشان دو توپ ساخته بودند يکی از آنها را در جای مرتفعی که باردوی امير تومان مشرف بود نصب کردند جناب حجّت فرمودند اصحاب آندو توپ را بکار بيندازند گلولهء توپ بخيمهء امير تومان خورد و اسب او را بشدّت مجروح کرد سربازان با کمال بغض و کينه قلعه را هدف گلوله کرده بودند و يقين داشتند که با اين قوّت و قدرت اسلحه و تجهيزات قلعه را تسخير خواهند کرد بعد از چند روز يقين کردند که اميدشان بنا اميدی مبدّل شده و تسخير قلعه برای آنها ميسّر نيست  فرّخ خان پسر يحيی خان و برادر حاجی سليمان خان که يکی از سرکردگان لشکر دولت بود بهلاکت رسيد امير نظام وقتيکه اين مطلب را شنيد پريشان خاطر شد و به سپهسالار لشکر دولت سرزنش کرد که چرا قلعه را تسخير نکردی و محصورين را بدون قيد و شرط بتسليم شدن وادار ننمودی با اين عجز و ناتوانی که از خود آشکار ساختی اسم و آوازهء مملکت ما را ننگين و بدنام کردی بزرگترين صاحب منصبان و تواناترين رؤسای   لشکر ما را بکشتن دادی و کاری کردی که سربازان قوّت معنويّهء خود را از دست داده‌اند اينک سعی کن که پريشانی را بنظم تبديل کنی و آثار هر گونه فجور و اعمال زشت را از اردو محو و نابود سازی با رؤسای شهر زنجان در اين خصوص مشورت کن و يقين بدان اگر از عهدهء اين مأموريّت بخوبی برنيائی فوراً تو را معزول مينمايم و اگر آن همه لشکر که در ظلّ امر و فرمان تو هستند از عهدهء تسخير قلعه بر نيايند يقين بدان که خودم بزنجان خواهم آمد و امر ميکنم همهء اهل آن شهر را هر چه باشد و هر دينی که داشته باشد از دم تيغ بگذرانند زيرا شهری که برای شاه و رعيّت اسباب ننگ و اذيّت باشد مورد رحمت و عنايت شاهنشاه واقع نخواهد شد و لايق مهر و محبّت نيست.

     امير تومان چون اين فرمان امير نظام را قرائت نمود از طرفی گرفتار يأس و از جهت ديگر دچار خشم و غضب گرديد جميع کدخداها و رؤسای شهر را جمع کرد و فرمان امير نظام را برای آنها خواند و بتحريک و تحريض آنان پرداخت مردم همه بجنب و جوش آمدند روز بعد هر مرديکه توانائی داشت بلشکر امير تومان پيوست و لشکر بسيار عظيمی در ظلّ رياست کدخداها براه افتاد و بقلعه توجّه نمود چهار فوج از قشون دولتی هم با طبل و شيپور پيشاپيش آن لشکر عظيم بقلعه هجوم بردند اصحاب جناب حجّت بدون اينکه اعتنائی بهياهوی آن لشکر داشته باشند همه با هم يکمرتبه فرياد يا صاحب الزّمان کشيدند و از قلعه بيرون رفته بر آن لشکر جرّار هجوم نمودند اين واقعه شديدترين وقايعی بود که بين اصحاب و لشکر دولت بوقوع پيوست ياران جناب حجّت در اين واقعه سختی خيلی ديدند و مشقّت بسيار کشيدند چه بسيار فرزندان که مقابل چشم مادران بقتل رسيدند و سرهای آنها را دشمنان در مقابل چشم خواهران آنها بر نيزه نصب نمودند زنها دوش بدوش مردها با دشمنان روبرو شده و با فرياد و فغان مردان خود را بپايداری و استقامت تشجيع مينمودند.

     قيام و اقدام زنها در آن روز اثرات عجيبی داشت و آنها را در مقابل دشمن خونخوار پايدار ميساخت فرياد زنها در مردها ايجاد شجاعت ميکرد بعضی از زنها لباس مردها را ميپوشيدند و بجای آنهائيکه بشهادت رسيده بودند قرار گرفته بدفاع ميپرداختند عدّه‌ای از زنها مشکهای پر از آب بدوش ميکشيدند و مردان جنگجوی را سيراب ميساختند و بزخمی‌ها کمک ميکردند اين مطلب سبب شد که اصحاب غلبه يافتند و در لشکر دشمن شکست افتاد صفوف آنها بهم خورد همه تشنه بودند آب خيلی کم داشتند از طرفی هم خود را باصطلاح باخته بودند مانند اشخاص مغلوب می‌جنگيدند نميتوانستند غلبه کنند و نميتوانستند برگردند در آن معرکهء قريب سيصد نفر از اصحاب جناب حجّت شربت شهادت نوشيدند يکی از اصحاب جناب حجّت موسوم بمحسن صدای بسيار خوب و جالبی داشت که مانند آن نبود محسن مؤذن بود وقتيکه اذان ميگفت مردميکه در دهات مجاور بودند صدای او را ميشنيدند و منجذب آن آواز ميشدند بعضی از مسلمين در حين نماز که صدای محسن را ميشنيدند مجذوب گشته و با خود ميگفتند چطور ممکن است حجّت و پيروانش کافر باشند اين حرف کم کم شهرت يافت تا بگوش مجتهد بزرگ زنجان رسيد چون نميتوانست جلو مردم را بگيرد شکايت بامير تومان برد و از او در خواست کرد و گفت شما سعی کنيد بهر وسيله که ممکن است نگذاريد مردم دربارهء حجّت و اصحابش نظر خوبی پيدا کنند من شب و روز کوشش کردم و زحمت کشيدم تا مردم زنجان باور کردند که حجّت و پيروانش دشمن پيغمبر هستند و مخالف دين اسلام ميباشند ولی صدای محسن مؤذّن تمام زحمات مرا بباد ميدهد و سبب ميشود که مردم شهر دربارهء حجّت و پيروانش نظر خوب پيدا کنند اوّل چيزی که لازم است شما اقدام کنيد اين است که وادار کنيد اين مؤذّن  بدجنس را بقتل برسانند امير تومان که در ابتدا نميخواست با افکار مجتهد همراه باشد در جواب گفت شما و امثال شما هستيد که اين جنگ را بپا کرده‌ايد و خودتان مسئول اين عمل ميباشيد ما مأمور حکومت هستيم و فقط اوامر حکومت را اطاعت ميکنيم اينکار بما مربوط نيست اگر ميل داريد محسن را بکشيد مهيّای فداکاری بشويد مجتهد مزبور چون اين حرف را ا