فصل بيست و پنجم
مسافرت حضرت بهآءاللّه بکربلا
از آغاز شروع نوشتن باين تاريخ مقصود من اين بود که باضافهء حوادث تاريخی آنچه را از حضرت بهاءاللّه استماع نمودم ضميمهء اين تاريخ سازم گاهی تنها و گاهی با ساير اصحاب مشرّف ميشدم و وقايع تاريخی را ميفرمودند که من در اين تاريخ نگاشتهام از جمله واقعهء بدشت بود که از قبل نگارش يافت و بيانات مبارکه در اين خصوص زينت تاريخ من شد. چون واقعهء زنجان را بپايان رساندم با بعضی از احبّا دو دفعه بر حسب اجازهء حضرت بهاءاللّه بحضور مبارک مشرّف شديم در اينوقت هيکل مبارک در منزل برادرشان حضرت کليم بودند در شب دوّم و چهارم توقّفشان در منزل جناب کليم که ورودشان بآنجا مطابق بود با هفتم جمادی الاوّل سال ١٣٠٦ هجری ( نوزدهم بناير(ژانويه) سال ١٨٨٩ ) بحضور مبارک مشرّف شديم جمعی از احبّای سروستان و فاران نيز مشرّف بودند بعضی از طائفين حول هم حضور داشتند بيانات مبارک در دلهای ما چنان نقش بست که زوالی برای آن ممکن نيست در اين مقام بهتر آن ديدم که قارئين محترم را نيز در لذّت بيانات مبارکه با خود شريک کنم اين است مضمون بيانات مبارکه:
حمد خدا را که برای مؤمنين در اين امر مبارک آنچه لازم بود نازل فرمود فرائض و واجبات را معيّن و اعمال لازمه را بکمال وضوح در کتاب ذکر کرد اينک تکليف کلّ آنست که قيام بخدمت کنند و اوامر الهی را عمل نمايند مؤمنين بايد مطابق آنچه بآنها نصيحت کنيم عمل کنند مبادا از حدّ اعتدال تجاوز نمايند و از نصايح و مواعظ اعراض کنند در لوح حاجی ميرزا موسی قمی چنين فرمودهايم بايد طوری رفتار کنی که اگر از چشمههای ايمان و ايقان و درياهای علم و عرفان سيراب شوی لبهای تو بهيچکس چه دوست و چه بيگانه اين راز را کشف ننمايد و از اسراری که پی بردهای چيزی اظهار نکند و اگر قلبت بآتش محبّت اللّه بر افروخت بر حذر باش که کسی از راز دلت آگاه نشود و اگر روح تو مانند دريای زخّار موج زند نبايد آشکار گردد خدا داناست که خودمان را هيچوقت مخفی و مستور نداشتيم و در خدمت امر تهاون ننموديم با آنکه در لباس اهل علم نبوديم کراراً با علما در نور و مازندران مذاکرات کرديم و حقانيّت امر را بآنها ثابت نموديم در عزم خود وهن و سستی روا نداشتيم هر جا طالبی يافته شد بسوی او شتافتيم و با هر کس مذاکره کرديم ندای الهی را پذيرفت و در جمع اهل ايمان داخل شد اگر اعمال ناقضين نبود نور و مازندران امروز از مراکز مهمّ امری شمرده ميشد و اهل آن عموماً مؤمن بودند در اوقاتيکه شاهزاده مهدی قلی ميرزا قلعهء طبرسی را محاصره کرده بود ما از نور برای نصرت اصحاب خارج شديم و عبد الوهّاب را که يکی از خدّام بود قبلاً فرستاديم تا اهل قلعه را از آمدن ما اخبار نمايد با آنکه دشمنان اطراف ما را گرفته بودند همّت گماشتيم که بنصرت اصحاب بپردازيم خطرهای گوناگون ما را از اين مقصود باز نداشت ليکن دست قدرت الهی در مقابل اين منظور موانعی ايجاد کرد و ما را از نصرت اصحاب باز داشت حکمت خدا چنين اقتضا کرد که بعضی از اهالی نور که از عزيمت ما بجانب قلعهء طبرسی باخبر شده بودند ميرزا تقی حاکم آمل را از اين منظور با خبر ساخته پيش از اينکه ما بقلعه برسيم عدّهای از مأمورين ميرزا تقی بما رسيدند در بين اينکه ما باستراحت مشغول بوديم و چای مينوشيديم جمعی از سواران ريخته اثاث و اسبهای ما را گرفتند و ما را اسير ساختند برای سواری من بعد از آنکه اسبم را بردند اسب ضعيف ناتوانی معيّن کردند زين و برگ اين اسب هم از کار افتاده بود باقی همراهان ما را بزنجير کشيدند و نزد حاکم آمل بردند ميرزا تقی ما را از چنگال اذيّت و آزار علما نجات داد و در منزل خويش از ما پذيرائی کرد علمای شهر برای اين عمل او را تهديد بسيار نمودند او يقين داشت نميتواند ما را از اذيّت علما نگاهداری کند ما در منزل ميرزا تقی بوديم که سردار که در لشکر مازندران بود به آمل مراجعت کرد چون از قضايای ما مطّلع شد ميرزا تقی را توبيخ بسيار نمود و باو گفت چرا بايد از تهديدهای اين علماء نادان بترسی و از هياهوی آنها بيم کنی خوب بود اين جمع را پراکنده ميساختی و حاضرين را بطهران مراجعت ميدادی باری دفعهء ديگر در شهر ساری گرفتار اذيّت و آزار مردم شديم با آنکه بيشتر از اعيان اين شهر از آشنايان ما بودند و اغلب در طهران با آنها ملاقات کرده بوديم با اين همه چون در کوچه و بازار با قدّوس عبور ميکرديم از هر طرف ما را مورد طعنه قرار داده و بصدای بلند فرياد ميزدند ( بابی - بابی ) و ما نميتوانستيم خود را از رفتار زشت آنان برکنار سازيم در طهران دو مرتبه حبس شديم زيرا بمعاونت مظلومين قيام کرده بوديم اوّل مرتبه که حبس شده بوديم بعد از قضيّهء قتل ملّا تقی قزوينی بود زيرا با متّهمين که بدون گناه گرفتار شکنجه شده بودند همراهی ميکرديم مرتبهء دوّم در قضيّهء تير زدن به ناصر الدّين شاه گرفتار حبس شديم همين واقعه سبب شد که ما را ببغداد نفی کردند بعد از مدّتی قليل بکوههای کردستان رفتيم و مدّتی را بعزلت گذرانديم محلّ ما در قلّهء کوهی بود که بمسافت سه روز راه از آبادی بود و وسائل راحتی بکلّی برای ما مفقود بود تا آنکه شيخ اسمعيل بحال ما اطّلاع يافت و غذا و طعام برای ما مهيّا ميکرد. چون به بغداد برگشتيم مشاهده شد که از امر باب اثری باقی نمانده و آن اساس بکلّی فراموش گشته همّت گماشتيم تا امر حضرتش را از نو حيات تازه بخشيم و از زاويهء فراموشی نجاتش دهيم و در منظر عمومی حقايق و معارف الهی را بگذاريم. در آنوقت جميع اصحاب و موُمنين را خوف و اضطراب فرا گرفته بود فريداً وحيداً بر اظهار حقايق امر باب قيام نموديم و با عزم و ثباتی محکم اهل نفاق و فتور را مخاطب ساختيم که ای بيخبران کمر همّت محکم بنديد و بر نصرت اهل حقّ قيام نمائيد و دين فراموش شده را ثانياً زنده کنيد جميع اهل عالم را دعوت نموده که بانوار مشرقه از افق امر ناظر باشند. پس از آنکه از ادرنه خارج شديم متصدّيان امور حکومتی اسلامبول دربارهء ما مطلبی چند در نظر گرفتند و آخر کار قرار بر اين شد که ما و ياران را غرقهء دريای فنا سازند و در بحر اندازند اين اخبار بطهران رسيد و در بين ياران شهرت يافت که حکومت اسلامبول ما و ياران را بدريا انداخته مؤمنين خراسان را از استماع اين خبر وحشت و اضطراب فرو گرفت ميرزا احمد ازغندی چون اين خبر شنيد اظهار داشت که من اين واقعه را نميتوانم تصديق کنم زيرا اگر اين قضيّه راست باشد ناچار ادّعای سيّد باب و امر او باطل خواهد بود. پس از مدّتی که خبر سلامتی ما در سجن عکّا باحبّای خراسان رسيد همه شاد و مسرور شدند و از متانت ايمان و ايقان ميرزا احمد ازغندی شگفتی نمودند. از سجن اعظم بملوک و سلاطين عالم خطابات مهمّه و الواح عديده ارسال شد و کلّ را بر نصرت امر الهی دعوت نموديم بواسطهء جناب بديع لوح سلطان را بشاه ايران فرستاديم بديع در مقابل جمعی از مردان لوح را بشاه تسليم نمود و توجّه او را بتفکّر در اطراف مندرجات آن جلب کرد ساير الواح نيز بساير ملوک رسيد جواب لوح ناپلئون سوّم بوسيلهء سفير فرانسه بما رسيد اصل آن جواب در نزد غصن اعظم محفوظ است ما در لوح امپراطور فرانسه اين آيات را نازل نموده بوديم " يا مَلِکَ پاريسَ نَبِّئ القِسّيسَ أن لا يدُقَّ النَّواقيسَ الخ " امّا لوح پادشاهی روس تا کنون بدست او نرسيده و عنقريب باو خواهد رسيد و لکن الواح ديگری باو رسيده آنها را خوانده است. شکر کن خدا را که ترا بمعرفت امرش موفّق نمود زيرا هر کس بمعرفت ايمان رسيد از نفوس مقدّسه محسوب است و مسلما قبل از ايمان و عرفان مصدر اعمال خيريّه بوده هر چند آنها را در نظر نداشته زيرا اعمال خيريّه تنها وسيله ای است که خداوند بواسطهء او ايمان و عرفان را ببندگان خود عطا ميفرمايد آنهائيکه از ايمان بمظهر امر بینصيبند سبب آنست که مصدر اعمال شنيعه هستند. اميدوارم انشاء اللّه تو حال که بنور الهی فائز شدی بخدمت امرش قيام نمائی و نهايت جدّيّت را ابراز کنی تا ظلمات تقليد و کفر را از بين مردم محو و زائل سازی اعمال تو بايد بر ايمانت شهادت دهد و گمراهان را براه راست هدايت کند امشب را هرگز فراموش مکن اميدوارم که ذکر امشب تا ابد در سر زبانها باقی مانده و داستانش هيچ وقت از صفحهء عالم محو نشود انشاء اللّه .
هفتمين نوروز بعد از اظهار امر حضرت اعلی مطابق با روز شانزدهم ماه جمادی الاولی سال ١٢٦٧ هجری بود که از واقعهء زنجان يکماه و نيم گذشته بود در همين سال در اواخر بهار که مطابق با اوائل ماه شعبان بود حضرت بهاءاللّه از طهران بکربلا عزيمت فرمودند ( نبيل ) در آنوقت در کرمانشاه ساکن بودم و با ميرزا احمد کاتب باب معاشر و مجالس، حضرت بهاءاللّه بميرزا احمد فرموده بودند که آثار حضرت اعلی را که در دسترس او بود جمع آوری و استنساخ نمايد و او باين کار مشغول بود. وقتيکه شهادت شهدای سبعهء طهران بوقوع پيوست من در منزل پدرم در قريهء زرند بودم پس از چندی از زرند بشهر قم رفتم ببهانهء زيارت مقامات متبرّکه، ولی مقصود اصلی ملاقات ميرزا احمد بود لکن بلقای او موفّق نشدم. حاجی ميرزا موسی قمی بمن گفت يگانه کسی که ميتواند ترا بمحلّ ميرزا احمد دلالت کند. جناب عظيم است نظر بگفتار او از کاشان بقم آمده در آنجا سيّد ابوالقاسم علاقبند اصفهانی را ديدم که سابقاً با ميرزا احمد بکرمانشاه رفته بود عظيم به ابوالقاسم گفت تا مرا بشهری که ميرزا احمد است دلالت کند سيّد ابو القاسم وسائل سفر مرا بهمدان فراهم نمود و بمن گفت ميرزا احمد علی طبيب زنجانی ممکن است ترا بمکان ميرزا احمد دلالت نمايد من بر حسب اشارهء او رفتار کردم و بدلالت ميرزا محمّد علی طبيب زنجانی بکرمانشاه رفتم و بوسيلهء غلام حسين شوشتری که از تجّار کرمانشاه بود و طبيب زنجانی او را بمن معرّفی کرده بود بملاقات ميرزا احمد کاتب نائل شدم. بعد از چند روز ميرزا احمد بمن گفت در ايّامی که در قم بودم ايلدرم ميرزا برادر خانلر ميرزا را تبليغ کردم و قصد دارم يک نسخه از کتاب دلائل سبعهء حضرت اعلی را برسم يادگار برای او بفرستم از تو خواهش دارم که اين خدمت را انجام دهی. ايلدرم ميرزا در آن ايّام حکومت خرّم آباد لرستان را داشت و مرکز سپاهش در کوههای خاوه ولشتر بود. من از اين مأموريّت بينهايت خوشحال شدم و فوراً سفر اختيار کردم بهمراهی يکنفر کرد از کوهها و جنگلها گذشتم و پس از شش شبانه روز باردوگاه ايلدرم ميرزا رسيدم و امانت ميرزا احمد را باو دادم حاکم جوابی بميرزا احمد نوشت و از اظهار لطف او ابراز ممنونيّت کرد من آن جواب را گرفته بکرمانشاه برگشتم. بمحض ورود ميرزا احمد بمن مژده داد که حضرت بهاءاللّه وارد شدند ماه رمضان بود که در کرمانشاه بحضور مبارک مشرّف شدم حضرت بهاءاللّه مشغول خواندن قرآن بودند از استماع نغمهء مبارک که در نهايت ملاحت تلاوت قرآن ميفرمود لذّت بسياری بردم من نامه ای را که ايلدرم ميرزا بميرزا احمد نوشته بود بحضور مبارک تقديم کردم فرمودند:
" ايمان اولاد قاجار قابل اعتماد نيست اين شخص در اظهار ايمان کاذب است زيرا بواسطهء آن اظهار ايمان ميکند که شايد روزی بابيها شاه را بقتل رسانند و او را بر تخت سلطنت بنشانند از اينجهت اظهار ايمان ميکند و بس."
چند ماه بعد صدق کلمات بهاءاللّه ظاهر شد و ايلدرم ميرزا امر کرد سيّد بصير هندی را که از بزرگترين ياوران امر اللّه بود بقتل رسانند در اين موقع چنين بنظر رسيد که بمناسبت، ذکر شهادت سيّد بصير را بنگارم و داستان ايمان و تصديق او را شرح دهم.
در اوائل ظهور سيّد باب هر يک از حروف حيّ مأمور شدند که بشهری مسافرت نمايند و مژدهء ظهور را بمردم بدهند شيخ سعيد هندی که از حروف حيّ بود بامر مبارک بهندوستان مسافرت نمود و چون بشهر مولتان رسيد سيّد بصير هندی که مردی دانشمند بود ندای ظهور جديد را از وی شنيد و بدلالت فطرت اصليّه بامر مبارک مؤمن شد علم و دانش بجای آنکه حجاب او شود رهبر او گرديد زينت رياست را از خود دور ساخت و خيل مريدان را از دور خود پريشان نمود و بخدمت امر قيام نمود اوّل قدمی که برداشت اين بود که بشيراز عزيمت کرد و با آن که نابينا بود تحمّل صدمات نمود چون بشيراز رسيد دانست که حضرت اعلی بامر شاه در کوه آذربايجان محبوس است فوراً از شيراز بطهران آمد و از آنجا به نور سفر کرد و بملاقات حضرت بهاءاللّه فائز گرديد اين ملاقات تلافی مافات کرد و قلب تشنهء او را از آب وصال سيراب ساخت بیاختيار بهدايت مردم از هر کيش و مذهب پرداخت.
شيخ شهيد مازگانی برای من چنين روايت کرد که من در اواخر تابستان سيّد بصير را در قمصر ملاقات کردم اعيان کاشان برای ييلاق همه ساله بقمصر ميآيند بصير شب و روز با اشخاصی که به ييلاق آمده بودند مذاکرات مينمود و هيچکس را يارای مقابله با او نبود اغلب گمان ميکردند که سيّد بصير بقوّهء سحر چنين تسلّطی در حقايق اسلام و اقامهء دلايل پيدا کرده از اينجهت بيمناک بودند که مبادا سحر وی در بر انداختن رياست و مقام آنها مؤثّر باشد.
ملّا ابراهيم ملقّب بملّا باشی که از شهدای سلطان آباد است دربارهء سيّد بصير برای من حکايت کرد که سيّد در اواخر حيات خود در سلطان آباد بود در آنشهر بملاقات او نائل شدم با بزرگان علما بمذاکره مشغول بود و کسی را يارای مقاومت او نبود برای اثبات مطالب خود بآيات قرآن و احاديث وارده در کتاب اصول کافی و بحار الانوار استدلال ميکرد و هر آيه و حديث را از روی قرآن و کتاب بآنها نشان ميداد بيانی فصيح داشت و گفتاری بليغ پس از چندی بصير از سلطان آباد بلرستان رفت و باردوگاه ايلدرم ميرزا ورود فرمود شاهزاده از او احترام بسيار نمود روزی در اثناء مذاکرات سيّد راجع بمحمّد شاه کلمه ای گفت که موجب خشم شاهزاده گرديد فرمان داد تا زبان سيّد را از پشت سر کشيدند سيّد با شجاعت تمام اين رفتار بيرحمانه را تحمّل نمود بعد از مدّتی قليل از اثر آن عذاب وفات فرمود. در همان هفته مخالفتی از ايلدرم ميرزا نسبت ببرادرش خانلر ميرزا سرزد خانلر بشاه شکايت کرد شاه باو اجازت داد تا ايلدرم را تنبيه نمايد خانلر امر کرد برادرش ايلدرم را برهنه کرده بزنجير کشيدند و باردبيل برده محبوسش ساختند ايلدرم در زندان بود تا وفات نمود.
حضرت بهاءاللّه بيشتر ماه رمضان را در کرمانشاه بسر بردند پس از چندی بهمراهی شکر اللّه نوری که يکی از خويشان آن حضرت بود و بمصاحبت ميرزا محمّد مازندرانی که از بقيّة السّيف قلعهء طبرسی بود بکربلا توجّه فرمودند حضرت بهاءاللّه علّت مسافرت خود را از طهران بکربلا برای من چنين حکايت فرمودند.
" امير نظام يکروز ما را بمنزل خود دعوت کرد و با نهايت احترام از ما پذيرائی نمود و گفت سبب ملاقات شما اين بود که اکنون ميگويم من بيقين مبين ميدانم که اگر مساعدت و تدبير و اقدامات مهمّهء شخص شما نبود هرگز ملّا حسين و يارانش که از جنگ جوئی بهيچ وجه اطّلاعی نداشتند نميتوانستند مدّت هفت ماه در مقابل اردوی شاهنشاهی پايداری نمايند من از مهارت و زبر دستی شخص شما که اينگونه دستورات عجيبه ميدهيد بسيار متعجّبم ولی تا کنون نتوانستهام نشانه ای که اشتراک شما را در اين شورشها ثابت کند بدست بياورم خيلی متأسّفم که امثال شما اشخاص مدبّر چرا بايد بشاه و وطن خود خدمت نکرده و از دربار بر کنار باشند اينک از شما تقاضا دارم در اين ايّام که شاه عازم اصفهان است موقّتاً بکربلا عزيمت کنيد و در نظر دارم که چون شاه مراجعت کند برای شما منصب امير ديوانی را از شاه تقاضا نمايم زيرا کسی ديگر مانند شما برای اين منصب لايق نيست ما ادّعاهای او را با نهايت قوّت رد کرديم و برای قبول منصب نيز حاضر نشديم و بعد از چند هفته از طهران بکربلا آمديم ."
حضرت بهاءاللّه در کرمانشاه بميرزا احمد و من امر فرمود که بطهران برويم و مرا مأمور نمودند که بمحض ورود بطهران بهمراهی ميرزا يحيی بقلعهء ذو الفقار خان که نزديک شاهرود است برويم و در آنجا بمانيم تا بهاءاللّه بطهران مراجعت نمايد و بميرزا احمد فرمود که در طهران بماند تا از کربلا مراجعت نمايد يک جعبه شيرينی بضميمهء مراسله ای باسم جناب کليم بميرزا احمد دادند و فرمودند شيرينی را برای غصن اعظم و مادرشان بمازندران بفرستند من چون بطهران رسيدم و امر مبارک را بميرزا يحيی ابلاغ نمودم برای اجرای امر و مسافرت از طهران بشاهرود حاضر نشد از اين گذشته مرا هم مجبور کرد بقزوين بروم و نامه ای چند برای يارانش ببرم پس از مراجعت از قزوين نظر باصرار چند نفر از خويشان مجبور شدم بزرند بروم ميرزا احمد بمن وعده داد که وسائل مراجعت مرا بطهران فراهم کند و باين وعده وفا کرد بعد از دو ماه بطهران آمدم و با ميرزا احمد در کاروانسرائی که بيرون دروازه نو است زمستان را بسر بردم ميرزا احمد اوقات خود را بنوشتن کتاب مبارک بيان فارسی و کتاب دلائل سبعه ميگذرانيد دو نسخه از کتاب دلائل سبعه بمن داد که از طرف او بمستوفی الممالک آشتيانی و ميرزا سيّد علی تفرشی مجد الاشراف بدهم.
مستوفی الممالک بعد از خواندن آن کتاب مؤمن شد امّا مجد الاشراف از ايمان بینصيب ماند. روزی در محضر آقای کليم مجد الاشراف چنين گفت که طايفهء بابيّه در انتشار آئين خود کوشش بسيار و جدّيّت بيشمار ابراز ميدارند حتّی جوانی چند روز قبل برای من کتابی آورد عبارت آن کتاب طوری است که مردم بيسواد را ميفريبد آقای کليم در ضمن بيانات او فهميد که کتاب را ميرزا احمد بوسيلهء من برای او فرستاده است در همان روز جناب کليم مرا نصيحت فرمود که هر چه زودتر بزرند بروم و بميرزا احمد هم بگويم که بقم عزيمت نمايد و فرمود شما هر دو در معرض خطری عظيم واقع شده ايد ميرزا احمد هم بمن فرمود که بهر نحو ممکن است کتاب را از مجد الاشراف پس بگيرم من بهر بهانه بود کتاب را از سيّد پس گرفتم و بعد از مدّتی قليل ميرزا احمد عازم قم شد من او را تا شاه عبد العظيم مشايعت کردم و خود بطرف زرند روانه شدم.
حضرت بهاءاللّه بکربلا عزيمت فرمودند آن ايّام مطابق با ماه شوّال ١٢٦٧ هجری بود چند روزی هم در بغداد توقّف فرمودند بغداد همان شهری است که در سفر ثانی بهاءاللّه را پذيرفت و دعوت حضرتش در اين شهر بگوش نزديک و دور رسيد چون بکربلا رسيدند مشاهده فرمودند که سيّد علاو عراقی دام فريب گسترده و مدّعی شده که روح القدس در هيکل او مجسّم است جمعی از مشاهير اصحاب هم مانند شيخ سلطان کربلائی و حاجی سيّد جواد فريب او را خوردهاند و بدامش گرفتار شدهاند شيخ سلطان را عقيده اين بود که از بزرگترين شاگردان سيّد علاو است و بعد از او رياست بوی منتقل خواهد شد حضرت بهاءاللّه او را نصيحت فرمودند که خود را بدام اينگونه نفوس گمراه نيندازد و از قيد بندگی آنان خويش را رها سازد و او را وادار کردند که بخدمت امر باب قيام نمايد اين نصيحت سبب شد که آتش محبّت اللّه در قلب شيخ سلطان مشتعل شده از دام اهريمن برست و بيزدان پيوست شاگردان سيّد علاو چون مشاهده نمودند که شيخ سلطان از ارادت علاو کاسته آنان نيز بمتابعت او قيام نمودند سيّد علاو که خود را تنها و بیمريد مشاهده نمود چارهای نديد جز آنکه بعظمت مقام و کثرت علم و طهارت ذات حضرت بهاءاللّه اقرار نمايد و در نزد کلّ اعتراف کرد که از ادّعای بيجای خود پشيمان است و سوگند ياد نمود که بعد از اين لب باين قسم ياوه گوئيها نگشايد.
حضرت بهاءاللّه روزی در کربلا با شيخ حسن زنوزی ملاقات فرمودند و حقيقت نورانيّهء خود را باو آشکار نمودند و اين مژدهای بود که حضرت اعلی به شيخ حسن داده بودند شرح حال شيخ حسن زنوزی را در سابق اشاره کرديم اگر حضرت بهاءاللّه شيخ حسن را منع نفرموده بودند از شدّت اشتعال و کثرت انجذاب ندای ظهور موعود را اعلان مينمود و بشارت رجعت حسينی را بمردم ميداد.
از جمله اشخاصی که بعظمت رتبهء بهاءاللّه آگاه بود ميرزا محمّد علی طبيب زنجانی بود حضرت بهاءاللّه در قلب او بذر ايمان را چنان کاشتند که بفاصلهء قليلی سر سبز و بارور گرديد جناب طبيب را آخر کار جام شهادت نصيب شد و از جمله اشخاصی که مجذوب طلعت مبارک بود عبد الوهّاب شيرازی پسر حاج عبد المجيد بود که در کربلا دکانی داشت و بکسب مشغول بود چون در کربلا بحضور مبارک مشرّف شد تصميم گرفت که ترک کسب و تجارت کند و بملازمت حضرت بهاءاللّه قيام نمايد هيکل مبارک او را امر بصبر فرمودند و نقدينه باو عطا کردند تا کمک کسب و کارش شود چون بطهران عزيمت فرمودند عبد الوهّاب را جام صبر لبريز گشت و بیاختيار در پی محبوب روان شد چون بطهران رسيد گرفتار چنگال معرضين گرديد و با ساير اصحاب در سياه چال محبوس شد تا بدرجهء شهادت رسيد شيخ علی ميرزای شيرازی نيز از جمله نفوسی بود که مجذوب طلعت عظمت شد و تا آخر زندگانی بخدمت امر قائم بود آثار عجيبه و تأثيرات غريبه که در ملاقات با بهاءاللّه مشاهده کرده بود پيوسته برای يار و اغيار حکايت ميکرد.

