هان صبح هـدی فـرمود آغـاز تنفس روشن همه عالم شد زآفاق و ز انفس
دیگرننشیند شیـخ بر مسند تـزویـر دیگـر نشـود مسجد دکـان تقدّس
ببریده شود رشته تحت الحنک از دم نه شیخ بجا ماند نـه زرق وتـدلّس
آزاد شود دهر ز اوهــام وخرافــات آسوده شود خلق ز تخییل وتوسوس
محکوم شود ظلم به بـازوی مساوات معدوم شود جهل ز نیـروی تفـرس
گسترده شود در همه جا فرش عدالت افشانـده شود در همه جا تخم تونس
مرفوع شود حکم خلاف از همه آفـاق تبدیـل شود اصل تبایـن به تجانس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرده بروی بسته ای زلف بهـم شکسته ای از همه خلق رسته ای از همگان جدا منم
نور تویی تتق تویی ماه تویـی افق تویـی خوان مرا قنق تویـی شاخۀ هندوا منـم
شیر تویی شکرتویی شاخه تویی ثمر تویی شمس تویی قمر تویی ذره منم هبا منم
نخل تویی رطب تویی لعبت نوش لب تویی خواجه با ادب تویی بندۀ بـی حیا منـم
کعبـه تویـی صنـم تـویـی دِیـر تـویـی دلبـر محترم تویـی عاشق بینـوا منـم
من زیـم تو نیـم هم نی زکم و ز پیش هم چون بتو متصل شدم بی حد وانتها شدم
شاهـد شوخ دلبــرا گفت بسوی من بیـا رسته ز کبـر و از ریا مظهر کبـریا منـم
طاهــره خاکپــای تـو مست می لقای تو منتظـر عطای تــو معترف خطا منــم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای عاشقــان ای عاشقــان شد آشکارا وجـه حــق رفع حجب گـردیـد هـان از قـدرت رب الخلق
خیزید کاینــدم با بهـــا ظاهـــر شــده وجه خدا بنگر بصد لطف وصفا آنروی روشن چون شفق
یعنــی ز خلاق زمان شد اینجهان خــــرم جنــان روز قیام است ای مهـان معدوم شد لیـل غسق
آمد زمان راستـــی کـــژی شد انـــدر کاستــــی آن شد که آن میخواستی ازعدل وقانـون نسق
شد از میــان جور وستم هنـگام لطف است وکــرم ایدون بجای هر سقم شد جانشین قوت ورمق
علم حقیقی شد عیان شد جهـــل معدوم از میــان برگو بشیخ اندر زمان برخیز وبــر هم زن ورق
بود هرچه عمری واژگون وضع جهان از چند وچون چون شیر آمد جای خون باید بـگردانی طبق
گــــرچه بـانــذار ملل ظاهــر شده شــــاه دول لکـن بلطف لم یــزل بـرهانــد از ایشان غلق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میرود از فـراق تـو خون دل از دو دیـــده ام دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جوبه جو
از پــی دیـدن رخت همچو صبــا فتــاده ام خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کـو به کـو
دور دهـان تنـگ تـو عارض و عنبرین خطت غنچه به غنچه گل به گل لالـه به لالـه بـو به بـو
ابردو چشم و خال تــو صید نمـوده مرغ دل طبع به طبع دل به دل مهـر به مهـر خـو بـه خـو
مهر تــو را دل حزین بافته بـر قمـاش جان پـرده به پـرده نـخ بـه نخ تـار به تـار پــو بـه پــو
در دل خویش طاهره گشت و نیافت جز تورا صفحه به صفحه لا به لا پـرده به پـرده تـو بـه تـو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جذبات شوقـک الجمت بسلاسـل الغـم و البــلا همه عــاشقان شکستـه دل کـه دهنــد جان بــره بلا
اگر آن صنم ز ره ستم پی کشتنم بنهد قدم لقــد استقـــام بسیـفه فــلقــــد رضیت بمـــا رضی
سحرآن نگار ستمگـرم قدمی نهـاد به بستـرم فــاذا رأیت جمـالـه طلـــع الصبــــــاح کــانّمـــــا
نه چو زلف غالیه باراونه چو چشم فتنه شعار او شده نــا فـه ای بهمه ختن شده کا فری به همه خطا
توکه غافل از می وشاهدی پی مرد عابدو زاهدی چکنـــم کــه کا فـــر جاحدی زخلوص نیت اصفیــا
تو ملک و جاه سکندری من و راه ورسم قلندری اگرآن نکوست تو در خوری وگراین بدست مراسزاست
بمراد زلف معلّقـی پــی اسب وزیــن مفرّقــی همه عمــرمنکــــر مطلقــی زفقیــر فــارغ بینـــوا
بگذر ز منزل ما و من بگزیـن بملک فنــا وطن فــاذا فعلت بمثـل ذافـلقــد بــلغت بـمـــا تشـــاء
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای خفته رسید یـار بــرخیـز از خود بنشان غبار برخیز
هین بـر سر لطف ومهـر آمـد ای عاشق زاریـار بـرخیز
آمد بـر تــو طبیب غم خـوار ای خسته دل نزار بـرخیز
ای آنکــه به هجـرمبتلایــی هان مژده وصل یار برخیز
ای آنکه خزان فسرده کــردت اینک آمد بهــار بـرخیز
هان سال نو و حیات تازهاست ای مردۀ لاش پار بــرخیز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چشم مستش کرد عالـم را خراب هر که دید افتــاد در پیچ وتـاب
گردش چشم وی اندر هر نظـــر میـربـایـد جملـه اهل لبــاب
گرچه آید زین دل مجنون محض کـو زده در خیمه لیــلی قبـاب
خیمـۀ آتش نشینان پــر شـرر آتش با شعله زد در هـر حجاب
گــر نباشد نـار موسی در ظهور از چه کل محوند و اندر اضطراب
خواهم از ساقـی به جامم طفحۀ تا بگــویم با تـو سـر ما اجاب
هــان نـگــر بر ما بعین بـاصره تا ببینی وجه حق را بـی نقاب
آمد از شطــر عمائـی در نـزول بـا تجلّــی رخـی چون آفتاب

