طاهره (قرةالعين)
اسم: فاطمه . ام سلمه . زرین تاج
القاب: قرةالعین طاهره . نقطۀ جذبیه . قبسۀ نار محبت الله . ورقۀ منجذبه
تولد: قزوین سال 1233 هجری قمری
شهادت: طهران سال 1268 هجری قمری
پدر: ملا صالح قزوینی
شوهر: پسر عمویش ملا محمد پسر ملاتقی که یکی پس از دیگری امام جمعۀ قزوین بودند.
اولاد طاهره: دوپسر بنامهای اسماعیل وابراهیم ویک دختر
او در اوان شباب وبهار جوانی با سرعت غیر عادی رشد ونمو نمود وچون شمعی فروزان در محیط ظلمانی خود بر افروخت وبتدریج پرتوش در شهرهای داخل وخارج کشور ساطع ولامع گردید وقلوب تیره وتاریک جمعی را روشن نمود مقاومتش در برابر علمای سرسخت شیعه . سنی . وشیخی برقدرت ومحبوبیتش بیفزود و صیتش در شرق وغرب بلند شد شهرت علمیش بالا گرفت بحدّی که نظر متفکرین ومستشرقین را بخود جلب کرد.
این زن عفیف نجیب شجیع وجیه فقیه عالم فاضل ناطق شاعر نویسنده شهید وفداکار در تاریخ عالم بشریت بی مثیل ونظیر بود وبدون مبالغه در حقش توان گفت (آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ) کنت دو گبینو اورا اعجوبه زمانش خوانده وسارا برنارد(از ستارگان فرانسه ) ویرا ژاندارک ایرانی نامیده است.
پیدایش او در مهد تعصب وحیط خفقان آوری چون قزوین که در یک قرن و نیم قبل بوجود یکصد تن از علمای اسلام مفخر ومباهی بود موجب حیرت محققین گشته . مستر براون مستشرق انگلیسی ظهور اورا در هرکشور وقرن از نوادر وجود ودر ایران از عجایب خلقت وخوارق عادت دانسته است . جریده اسیاتیک باکمال تعجّب می نویسد ( چطور ممکنست یک زن یک مخلوق ضعیف در ایران آنهم در قزوین جائیکه علمای متنفذ آن توجه دولت را بخود جلب نموده اند قیام کند وجمعیتی راتشکیل دهد)
الحق این زن نابغه باداشتن هوش واستعداد، فصاحت کلام ورسائی بیان صباحت منظر وپاکی فطرت و روشنائی ضمیر فضل ودانش وکمال وبینش در بین اقران وامثال خود فرد شایسته ونمونه کاملی بود وبفرموده حضرت عبدالبهاء (گوی سبقت را از فحول رجال ربود ) چهره جذاب وقوه نافذه اش دل قسی القلب ترین افراد را نرم کرد زندانبانش را خاضع وخاشع نمود وبا یک نظر مامور بقتلش را از عمل ننگین خود پشیمان کرده بطوریکه از انجام آن امتناع نمود واز عواقب تمرّد از فرمان فرماندۀ خود نهراسید. قدرت بیان وسحر بیانش مستمعین را بگریه وامیداشت ومقام علمی ونحوه استدلالش چنان بود که علمای اعلام مجبور بتأیید وتصدیق عقاید او ویا لا اقل ساکت میشدند بطوریکه مسیونیکلا در کتابش میگوید (مغرور ترین علمای عصر بقبول بعضی از نظریاتش تن در دادند.)
عشق ووفاداری محبت واقعی شهامت وشجاعت حقیقی وی فی الحقیقه باید سرمشق عموم قرار گیرد چه که این زن سرمست بادۀ الهی ومفتون عشق وشیدائی بود زنیکه دوست ودشمن بعظمت فکروعلوّ مقام وشأن وشرافت ورأفت او واقف ومعترفند زنیکه برای اعتلا وآزادی نسوان وخرق حجبات اوهام و بیداری همنوعان خود قیامی عاشقانه نمود از خانوادۀ متعصب ومتحجّر خود گذشت وبحضرت دوست پیوست در جوانی شهید وفدای تعصبات ملّت خود گردید وجان در راه جانان بباخت وافسانه قرن واعصار گشت .
ترقی ، تمدن ، فرهنگ واخلاق هر جامعه بستگی بوجود افراد معدودی دارد که نوک پیکان تمدّنند وبقیۀ مردم مقلدّند. طاهره از جمله نفوس نادر ، زودرس ونمونه ایی از تکامل ونماینده شکلهای نوظهور جامعه بود که زودتر از حدّ معین پا بعرصۀ وجود نهاد وچون جامعه قدرش را نشناخت بمحویت او مبادرت نمود او با آنهمه عظمت وجلال وقدرت وکمال در برابر حضرت نقطه اولی ساجد وخاضع بود واظهار عبودیت وفنا می نمود وبالاخره در راهش جان نثار نمود . ژروراژن تارو گوید:)قرةالعین همچنانکه در دوران حیات پیرو باب بود درروز مرگ نیز همراه اوبود.)
حضرت عبدالبهاء در کتاب تذکرةالوفا دربارۀ طاهره چنین می فرمایند:
هواللّه
و از جمله نساء طاهرات و آيات باهرات قبسه نار محبّت اللّه و سراج موهبت اللّه جناب طاهره است* اسم مبارکش امّ سلمه بود صبيّهء حاجی ملّا صالح مجتهد قزوينی برادر زاده ملّا تقی امام جمعه قزوين و اقتران بملّا محمّد پسر حاجی ملّا تقی نمودند و سه اولاد از ايشان تولّد يافت دو اولاد ذکور و يک دختر ولی هر سه محروم از موهبت مادر * خلاصه در سنّ طفوليت پدر معلّمی تعيين نمود و بتحصيل علوم و فنون پرداختند و در علوم ادبی نهايت مهارت يافتند بدرجه ئی که والدشان افسوس ميخورد که اگر اين دختر پسر بود خاندان مرا روشن مينمود و جانشين من ميگشت * روزی جناب طاهره بخانهء پسر خاله ملّا جواد مهمان گشتند در کتابخانه ملّا جواد جزوه ئی از تأليفات حضرت شيخ احمد احسائی يافت جناب طاهره بيانات را بسيار پسنديد و خواست که با خود بخانه برد ولی ملّا جواد استيحاش مينمايد که پدر شما حاجی ملّا صالح دشمن نورين نيّرين شيخ احمد و آقا سيّد کاظم است اگر استشمام نمايد که نفحه ئی از گلشن معانی و رسائل آن دو بزرگوار بمشام شما رسيده قصد جان من نمايد و شما را نيز مغضوب نمايد * در جواب جناب طاهره ميگويد که من مدّتی بود تشنه اين جام بودم و طالب اين معانی و بيانات شما از اينگونه تأليف هر چه داريد بدهيد و لو پدر متغيّر گردد لهذا ملّا جواد تأليف حضرت شيخ و حضرت سيّد را از برای او ميفرستد*
شبی جناب طاهره در کتابخانه نزد پدر رفته و از مطالب و مسائل شيخ مرحوم صحبت ميدارد * بمجرّد احساس که دختر از مطالب شيخ با خبر است زبان شتم ميگشايد که ميرزا جواد ترا گمراه نموده* در جواب ميگويد که من از تأليف شيخ مرحوم اين عالم ربّانی معانی نامتناهی استنباط نمودم و جميع مضامين مستند بروايات از ائمّه اطهار است شما خود را عالم ربّانی ميناميد و همچنين عموی محترم خود را فاضل و مظهر تقوای الهی ميدانيد و حال آنکه اثری از آن صفات مشهود نه* باری، مدّتی با پدر در مسائل قيامت و حشر و نشر و بعث و معراج و وعيد و وعود و ظهور حضرت موعود مباحثه مينمود ولی پدر از عدم برهان بسبّ و لعن ميپرداخت * تا آنکه شبی جناب طاهره در اثبات مدّعای خويش حديثی از حضرت جعفر صادق عليه السّلام روايت نمود چون حديث برهان مدّعای او بود پدر بسخريّه و استهزا پرداخت* گفت ای پدر اين بيان جعفر صادق عليه السّلام است، چگونه شما استيحاش نموديد و سخريّه مينمائيد؟ من بعد ديگر با پدر مذاکره و مجادله ننمود خفيّاً بحضرت سيّد مرحوم مکاتبه ميکرد و در حلّ مسائل معضلهء الهيّه مخابره مينمود * اين بود که سيّد مرحوم لقب قرّة العين باو دادند و فرمودند بحقيقت مسائل شيخ مرحوم قرّة العين پی برده * و امّا لقب طاهره اوّل در بدشت واقع گشت و حضرت اعلی اين لقب را تصويب و تصديق نمودند و در الواح مرقوم گشت * باری، جناب طاهره بجوش و خروش آمد و بجهت تشرّف بحضور حاجی سيّد کاظم رشتی توجّه بکربلا نمود ولی قبل از وصول بده روز پيش حضرت سيّد صعود بملأ اعلی نمود لهذا ملاقات تحقّق نيافت * امّا حضرت سيّد مرحوم پيش از عروج تلامذهء خويش را بشارت بظهور موعود ميدادند و ميفرمودند برويد و آقای خويش را تحرّی نمائيد. از اجلّه تلامذهء ايشان رفتند و در مسجد کوفه معتکف گشتند و برياضت مشغول شدند و بعضی در کربلا مترصّد بودند *
از جمله جناب طاهره روز بصيام و رياضات و شب بتهجّد و مناجات مشغول بود * تا آنکه شبی در وقت سحر سر ببالين نهاده از اينجهان بيخبر شد و رؤيای صادقه ديد* در رؤيا ملاحظه نمود که سيّد جوانی عمامه سبز بر سر و عبای سياه در بر دارد پای مبارکش از زمين مرتفع است در اوج هوا ايستاده و نماز ميگذارد در قنوت آياتی تلاوت مينمايد * جناب طاهره يک آيه از آن آيات را حفظ مينمايد و در کتابچه خويش مينگارد * چون حضرت اعلی ظهور فرمودند و نخستين کتاب احسن القصص منتشر شد روزی در جزوه احسن القصص جناب طاهره ملاحظه مينمود آن آيه محفوظه را آنجا يافت فوراً بشکرانه پرداخت و بسجود افتاد و يقين نمود که اين ظهور حقّ است * باری، اين بشارت در کربلا بايشان رسيد مشغول تبليغ شدند و احسن القصص را ترجمه و تفسير مينمودند و بتأليف فارسی و عربی ميپرداختند و اشعار و غزليّاتی انشا مينمودند و در نهايت خضوع و خشوع بعبادات ميپرداختند حتّی از مستحبّات چيزی فرو نميگذاشتند * چون اين خبر بعلماء سوء در کربلا وصول يافت که اين زن ناس را بامر جديد دعوت مينمايد و در جمعی سرايت نموده علماء بحکومت شکايت نمودند * مختصر اينست که اين شکايت منتهی بآن شد که تعرّضات شديده مجری گشت و بشکرانه آن مصائب و بلايا پرداختند* حکومت چون بجستجو پرداخت اوّل گمان نمودند که جناب شمس الضّحی جناب طاهره است تعرّض باو نمودند * ولی چون عوانان مطّلع شدند که جناب طاهره را گرفتهاند لذا شمس الضّحی را رها نمودند زيرا جناب طاهره بجهت حکومت پيام فرستاد که من حاضرم شما ديگری را تعرّض ننمائيد *حکومت خانه ايشانرا در تحت ترصّد گرفت و ببغداد نوشت تا دستور العمل دهند که چه نوع معامله گردد مستحفظين سه ماه اطراف خانه را احاطه نمودند و بکلّی مراوده را قطع کردند * چون از برای حکومت جواب از بغداد تأخير افتاد جناب طاهره بحکومت مراجعت نمودند که چون خبری از بغداد و اسلامبول نرسيده ما خود ببغداد ميرويم و منتظر جواب اسلامبول ميگرديم * حکومت اجازه داد جناب طاهره با شمس الضّحی و ورقة الفردوس همشيرهء جناب باب الباب و والده ورقة الفردوس عازم بغداد شدند در بغداد در خانه جناب آقا شيخ محمّد والد جليل آقا محمّد مصطفی شرف نزول فرمودند * چون مراودهء ناس تکثّر يافت منزل را تغيير دادند و شب و روز بتبليغ پرداختند و مراوده و معاشرت با اهالی بغداد مينمودند * لهذا در بغداد شهرت يافتند و ولوله در شهر افتاد و جناب طاهره با علمای کاظمين مخابره مينمودند و اتمام حجّت ميکردند هر يک حاضر ميشد براهين قاطعه اقامه مينمودند * عاقبت بعلمای شيعه خبر فرستادند که اگر قانع باين براهين قاطعه نيستيد با شما مباهله مينمايم فزع و جزع از علماء برخاست حکومت مجبور بر آن گرديد که ايشانرا با نساء ديگر بخانه مفتی بغداد ابن آلوسی فرستاد سه ماه در خانهء مفتی بودند و منتظر امر و خبر از اسلامبول ابن آلوسی بمباحثات علميّه ميپرداخت و سؤال و جواب ميکرد و اظهار استيحاش نمينمود * روزی ابن آلوسی حکايت رؤيائی از خويش نمود و خواهش تعبير کرد گفت در عالم رؤيا ديدم که علمای شيعه در ضريح مطهّر سيّد الشّهداء وارد گشتند و ضريح را برداشتند و قبر منوّر را نبش نمودند جسد مطهّر نمودار شد خواستند هيکل مبارک را بردارند من خود را بر جسد منوّر انداختم ممانعت نمودم * جناب طاهره گفتند تعبير خواب اينست که شما مرا از دست علمای شيعه رهائی ميدهيد * ابن آلوسی گفت من نيز چنين تعبير نمودم * و ابن آلوسی چون جناب طاهره را مطّلع بر مسائل علميّه و شواهد تفسيريّه ديد اغلب اوقات به سؤال و جواب ميپرداخت و از حشر و نشر و ميزان و صراط و مسائل ديگر مذاکره مينمود و استيحاش نميکرد * ولی شبی پدر ابن آلوسی بخانه پسر آمد با جناب طاهره ملاقات نمود بدون تأمّل و سؤال بسبّ و لعن پرداخت و بشتم و طعن زبان بگشاد و شرم و خجلت نداشت* ابن آلوسی بخجلت افتاد و زبان بمعذرت گشاد و گفت که جواب از اسلامبول آمد پادشاه شما را امر به رهائی کردند ولی بشرط آنکه در ممالک عثمانی نمانيد لهذا فردا برويد و تهيّهء اسباب سفر بنمائيد و بخارج مملکت بشتابيد* لهذا جناب طاهره با نساء ديگر از خانه مفتی برون آمدند و تهيّهء اسباب سفر کردند و از بغداد برون آمدند* وقت برون آمدن از بغداد جمعی از احبّای عرب مسلّح پياده همراه گشتند از جمله جناب شيخ سلطان و جناب شيخ محمّد و سليل جليلشان آقا محمّد مصطفی و شيخ صالح اين چند نفر سوار بودند و جميع مصارفات را جناب شيخ متحمّل بودند تا وارد کرمانشاه شدند نساء در خانه ئی و رجال در خانه ديگر منزل نمودند و اهل شهر متمادياً حاضر ميشدند و از مطالب جديده اطّلاع می يافتند * در کرمانشاه نيز علماء بهيجان آمدند و حکم باخراج نمودند * لهذا کدخدای محلّه با جمعی هجوم بخانه نمودند و آنچه را که موجود بود تالان و تاراج نمودند و در کجاوه بدون روپوش نشاندند و از شهر براندند تا آنکه بصحرائی رسيدند اسيرانرا پياده نمودند و مکاريها حيوانات خود را برداشته بشهر عودت کردند * اين اسرا بدون زاد و راحله در آن بيابان بیسر و سامان شدند* جناب طاهره نامه ئی بامير کشور نوشت که ای حاکم عادل ما ميهمان شما بوديم، آيا بميهمان چنين رفتار سزاوار است؟ چون نامه را بحاکم کرمانشاه رسانيدند حاکم گفت من از اين ستم و جفا خبری ندارم اين فتنه را علماء بر پا نمودهاند و حکم قطعی داد که کدخدا اسبابی را که يغما شده اعاده نمايد کدخدا اسباب منهوبه را برده تسليم داد و مکاريها از شهر آمده سوار شدند و روانه گشتند و بهمدان رسيدند و در آن شهر بايشان بسيار خوش گذشت و اجلّهء نساء شهر حتّی شاهزادگان نزد جناب طاهره می آمدند و استقاضه از بيانات ايشان مينمودند * در همدان جمعی از همراهان را مرخّص ببغداد نمودند و بعضی را بقزوين همراه آوردند از آن جمله شمس الضّحی و شيخ صالح را* سوارانی در بين راه از منسوبان جناب طاهره از قزوين رسيدند و خواستند او را تنها بخانه ببرند جناب طاهره قبول ننمودند که اينها با منند* باری، باين ترتيب بقزوين وارد شدند جناب طاهره بخانه پدر رفتند و اعراب که همراه بودند در کاروانسرا محلّی گزيدند * و جناب طاهره از خانه پدر بخانه برادر شتافتند و با نساء اعيان ملاقات مينمودند * تا آنکه قتل ملّا تقی وقوع يافت جميع بابيان قزوين را گرفته چند نفر را بطهران فرستادند و از طهران رجوع بقزوين دادند و شهيد کردند * و سبب قتل حاجی ملّا تقی اين شد که آن ظالم جهول روزی بر فراز منبر زبان بطعن و لعن بشيخ جليل اکبر گشود يعنی حضرت شيخ احمد احسائی ولی با نهايت بيحيائی که او آتش اين فتنه بر افروخت و جهانی را بزحمت و آزمايش انداخت بصوت جَهوَريّ شتائم بسيار رکيکه بر زبان راند * شخصی از اهل شيراز از مبتدئين حاضر مجلس بود تحمّل طعن و لعن شيخ ننمود شبانه بمسجد رفت و نيزکی در دهن ملّا تقی مذکور زد و خود فرار کرد * صبحی احبّا را گرفتند و نهايت شکنجه و زجر مجری داشتند ولی کلّ مظلوم و بيخبر تحقيقی نيز در ميان نبود * آنچه گفتند ما از اين واقعه بيخبريم پذيرفته نشد * بعد از چند روز شخص قاتل بپای خود نزد حکومت حاضر شد و گفت من قاتلم و سبب قتل شتم و لعن بر شيخ احمد احسائی مرحوم حال خود را تسليم ميکنم تا اين بيگناهان رهائی يابند او را نيز گرفتند و اسير کند و زنجير شد و با ديگران در زير سلاسل و اغلال روانه طهران نمودند * در طهران ملاحظه کرد که با وجود اقرار و اعتراف ديگران رهائی نيافتند شبانه از زندان فرار نمود و بخانهء دردانه صدف محبّت اللّه و گوهر يگانهء درج وفا و کوکب درخشندهء برج فدا حضرت رضا خان پسر مير آخور محمّد شاه محمّد خان وارد گشت و در آنجا بعد از چند روز اقامت خفيّاً فراراً با رضا خان همعنان بقلعه مازندران شتافتند* از طرف محمّد خان سوارانی چند بهر طرف بتاختند و آنچه جستجو نمودند نيافتند * آن دو سوار بقلعه طبرسی وارد و جام شهادت کبری نوشيدند * امّا احبّای ديگر که در طهران در زندان بودند چند نفر آنان را بقزوين فرستادند و شهيد نمودند* روزی صاحب ديوان ميرزا شفيع شخص قاتل را احضار نمود گفت ای جناب شما يا اهل طريقتيد يا اهل شريعت اگر متمسّک بشريعتيد، چرا چنين مجتهد پر فضيلت را چنين زخمی بدهان زديد؟ و اگر اهل طريقتيد از شروط طريقت عدم اذيّت است، پس چگونه بقتل عالم پر حميّت پرداختيد؟ در جواب گفت: جناب صاحب ديوان يک حقيقتی نيز داريم بنده بحقيقت جزای عمل او را دادم * باری، اين وقايع پيش از ظهور و وضوح حقيقت امر رخ داد زيرا کسی نميدانست که ظهور حضرت اعلی روحی له الفدا منتهی بظهور جمال مبارک گردد و اساس انتقام از بنيان برافتد و إِن تُقتلوا خير من أَن تَقتلوا اساس شريعت اللّه گردد بنياد نزاع و جدال بر افتد و بنيان حرب و قتال ويران گردد در آن اوقات چنين وقايع رخ ميداد * ولی الحمد للّه بظهور جمال مبارک چنان نور صلح و سلام درخشيد و مظلوميّت کبری بميان آمد که در يزد رجال و نساء و اطفال هدف تير و عرضه شمشير گشتند سروران و علماء سوء و پيروان بالاتّفاق هجوم بر مظلومان نمودند و بسفک دماء ستمديدگان پرداختند حتّی مخدّرات را شرحه شرحه نمودند و يتيمان ستمديده را بخنجر جفا حنجر بريدند تنهای پاره پاره را آتش زدند * با وجود اين نفسی از احبّای الهی دست نگشاد بلکه بعضی از شهيدان دشت بلا و همعنان شهدای کربلا چون قاتل را بسيف شاهر مهاجم ديد نبات در دهن او گذاشت و گفت با مذاق شيرين بقتل اين مسکين پرداز زيرا اين مقام فداست و اين شهادت کبری و مرا آرزوی بی منتهی * باری، بر سر مطلب رويم، جناب طاهره در قزوين بعد از قتل عموی بيدين در نهايت سختی افتاد محزون و مسجون و از وقايع مؤلمه دلخون بود و از هر طرف نگهبان و عوانان و فرّاشان و چاووشان مواظب بودند * او در اين حالت بود که جمال مبارک از طهران آقا هادی قزوينی زوج خاتون جان مشهور را فرستادند جناب طاهره را بحسن تدبير از آن دار و گير رهانيده شبانه بطهران رسانيدند وارد بسرای مبارک گشتند و در بالا خانه منزل نمودند* خبر بطهران رسيد حکومت در نهايت جستجو بود و در هر کوی گفتگو با وجود اين در خانه متّصلا ياران می آمدند جناب طاهره در پس پرده بودند با آنان صحبت ميکردند * روزی جناب آقا سيّد يحيای وحيد شخص فريد روح المقرّبين له الفدا حاضر شدند و در بيرون نشسته جناب طاهره ورای پرده نشسته و من طفل بودم و در دامن او نشسته بودم* جناب وحيد آيات و احاديثی نظير درّ فريد از دهان می افشاند آيات و احاديث بسيار در اثبات اين امر روايت فرمود* بغتة طاهره بهيجان آمد گفت يا يحيی فأت بعمل إِن کنت ذا علم رشيد، حالا وقت نقل روايات نيست وقت آيات بيّناتست وقت استقامت است وقت هتک استار اوهام است وقت اعلاء کلمة اللّه است وقت جانفشانی در سبيل اللّه است عمل لازم است عمل * باری، جمال مبارک طاهره را با تهيّه و تدارک مفصّل از خدم و حشم ببدشت فرستادند بعد از چند روز رکاب مبارک نيز به آن سمت حرکت نمود* در بدشت ميدانی در وسط آب روان از يمين و يسار و خلف سه باغ غبطه روضه جنان * در باغی جناب قدّوس روح المقرّبين له الفداء مخفيّاً منزل داشتند و در باغی ديگر جناب طاهره مأوی داشتند و در باغی ديگر جمال مبارک در خيمه و خرگاه تشريف داشتند و در بين ميدان واقع در وسط احبّا خيمه زده بودند * در شبها جمال مبارک و جناب قدّوس و طاهره ملاقات مينمودند * هنوز قائميّت حضرت اعلی اعلان نشده بود جمال مبارک با جناب قدّوس قرار بر اعلان ظهور کلّی و فسخ و نسخ شرايع دادند * بعد روزی جمال مبارک را حکمةً نقاهتی عارض يعنی نقاهت عين حکمت بود * جناب قدّوس بغتةً واضح و آشکار از باغ بيرون آمدند و بخيمهء مبارک شتافتند* طاهره خبر فرستاد که چون جمال مبارک نقاهت دارند رجا دارم باين باغ تشريف بياورند * در جواب فرمودند اين باغ بهتر است شما حاضر شويد * طاهره بیپرده از باغ برون آمد بخيمه مبارک شتافت ولی فرياد کنان اين نقره ناقور است اين نفخه صور است، اعلان ظهور کلّی شد جميع حاضرين پريشان شدند که چگونه نسخ شرايع شد و اين زن چگونه بیپرده برون آمد * بعد جمال مبارک فرمودند سوره واقعه را بخوانيد * قاری سوره اذا وقعت الواقعه را تلاوت نمود اعلان دوره جديد شد و ظهور قيامت کبری گرديد * ولی جميع اصحاب اوّل همه فرار کردند بعضی بکلّی منصرف شدند و بعضی در شکّ و شبهه افتادند بعضی بعد از تردّد دو باره بحضور آمدند* باری، بدشت بهم خورد ولی اعلان ظهور کلّی گشت بعد جناب قدّوس بقلعه طبرسی شتافتند و جمال مبارک با تهيّه و تدارک مکمّل سفر نيالا فرمودند تا از آنجا شبانه باردو بزنند و داخل قلعه طبرسی شوند* اين بود که ميرزا تقی حاکم آمل باخبر شد و با هفتصد تفنگچی به نيالا رسيد شبانه محاصره کرد و جمال مبارک را با يازده سوار بآمل رجوع داد و آن بلايا و مصائب که از پيش ذکر شد رخ داد * امّا طاهره بعد از پريشانی بدشت گير کرد او را در تحت نگهبانی عوانان بطهران فرستادند و در طهران در خانهء محمود خان کلانتر مسجون شد ولی مشتعل بود منجذب بود ابداً سکون و قرار نداشت * زنان شهر ببهانه ميرفتند و استماع کلام و بيان او مينمودند* از قضای اتّفاق در خانهء کلانتر جشنی واقع گشت و بزمی آراسته شد سور پسر کلانتر بر پا گشت زنهای محترمهء شهر از شاهزادگان و نساء وزراء و بزرگان بدعوت حاضر ميشدند * بزم مزيّن جشن مکمّل بود ساز و آواز چنگ و چغانه و ترانه روز و شبانه مستمع بود ولی طاهره بصحبت پرداخت چنان زنانرا جذب نمود که تار و طنبور را گذاشتند و عيش و طرب را فراموش نمودند در پيرامون او جمع شده گوش بکلام شيرين او ميدادند* بر اينحالت مظلوم و مسجون ماند تا آنکه حکايت شاه واقع شد فرمان بقتل او صادر بعنوان خانهء صدر اعظم او را از خانهء کلانتر برون آوردند دست و روی بشست و لباس در نهايت تزيين بپوشيد عطر و گلاب استعمال نمود و از خانه برون آمد* او را بباغی بردند مير غضبان در قتلش ترديد و ابا نمودند غلامی سياه يافتند در حال مستی آن سياه رو سياه دل سياه خو دستمالی در فم مبارکش فرو برد و مخنوق نمود بعد جسد مطهّرش را در آن باغ بچاهی انداختند و خاک و سنگ روی آن ريختند * ولی او بنهايت بشاشت و غايت مسرّت مستبشر ببشارات کبری متوجّه بملکوت اعلی جان فدا فرمود* عليها التّحيّة و الثّناء و طابت تربتها بطبقات نور نزلت من السّماء *
طاهره زنی بود که اکثرنویسندگان ودانشمندان چه بهایی وچه غیر بهایی راجع به شخصیت او نوشتجاتی دارند از جمله می توان به اشخاص ومؤسسات و آثار ذیل اشاره نمود:
1-تاریخ نبیل 2- تاریخ ظهورالحق 3- جناب محمّد کاظم سمندر 4- مجلۀ نجم باختر 5- رسالۀ طاهره 6- تاریخ کواکب ادریه 7- کنت دو گبینو 8- مسیونیکلا 9- پروفسور ادوارد براون 10- جریده آسیاتیک چاپ انگلستان 11- دکتر جاکب بلاک 12- اولمر استاد فیزیک وشیمی فرانسوی 13- ژول بوآ 14- دکتر چاین 15- پانوریاناهای نیش 16- لرد کورزن 17- خانم گرینوسکا 18- جریده انعکاسات 19- سروالنتین چیرل 20- سرفرانسیس یانک 21- سلیمان ناظم بیک 22- لغت نامه دهخدا 23- ناسخ التواریخ 24- روضة الصفا 25- منتخب التواریخ 26- خیرالحسان ......
که بعضی ازاین نوشتجات را در زیر می آوریم:
تاریخ نبیل
طاهره جزء مؤمنين اوليۀ حضرت اعلی که به حروف حي موسومند بود وتنها از آن هجده نفر او به حضور حضرت باب مشرف نشد مشارٌ اليها چون دانست که شوهر خواهرش ميرزا محمّد علی قزوينی عازم سفر است مکتوبی سر بمهر باو داد و از او درخواست کرد که چون حضرت موعود را بيابد و بحضورش مشرّف شود آن مکتوب را تقديم کند و اين بيت را از قِبَل او بحضور مبارکش عرض نمايد .
لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی
ز چه رو الست بربّکم نزنی بزن که بلی بلی
پدر جناب طاهره که حاجی ملّا صالح قزوينی بود و حاجی ملّا تقی عموی طاهره از بزرگترين علمای ايران بودند. از احاديث اسلاميه اطّلاع کامل داشتند پيش همه محترم بودند. شوهر جناب طاهره ملّا محمّد پسر عموی ايشان بود ملّا تقی عموی طاهره در نزد شيعيان بشهيد ثالث معروف است. طايفهء حضرت طاهره جميعاً بالا سری بودند فقط حضرت طاهره نهايت ميل را بتعاليم جناب سيّد کاظم داشتند و نسبت بآن بزرگوار محبّت و اخلاص ميورزيدند از شدّت علاقه بايشان رسالهای در اثبات تعاليم شيخ و ردّ بر منکرين آن تعاليم نگاشتند و بحضور سيّد کاظم رشتی فرستادند. جناب سيّد پس از مشاهدهء آن تأليف مراسله ئی با کمال رقّت و لطف بطاهره نگاشتند عنوان رساله را چنين نوشته بودند " يا قرّة العين و روح الفواد " از آن وقت مشارٌ اليها بقرّة العين معروف شدند .
وقتيکه اصحاب در بدشت مجتمع بودند همه از مشاهدهء جرأت و شجاعت مشارٌ اليها متحيّر بودند جمعی از اصحاب رفتار بینظير و بیسابقهء قرّة العين را بحضور باب عرض کردند مقصودشان اين بود که از مشارٌ اليها بحضور مبارک بدگوئی کنند.
حضرت باب در جواب آنها فرمودند چه ميتوانم بگويم دربارهء کسيکه لسان عظمت او را طاهره ناميده است اين بيان مبارک که باصحاب رسيد همه ساکت شدند ديگر کسی جرأت نکرد حرفی بزند و دربارهء حضرت طاهره چيزی بگويد از آن وقت جناب قرّة العين در ميان اصحاب بطاهره معروف شدند .
حضرت طاهره در اوائل حال از وطن خود قزوين بجانب کربلا روان شدند وقتی بکربلا رسيدند که سيّد کاظم رشتی وفات کرده بود در همآنجا ماندند و منتظر بودند به ببينند ندای حضرت موعود که سيّد کاظم بقرب ظهورش بشارت داده بود از کجا بلند ميشود. سابقاً گفتيم که چگونه بامر مبارک مؤمن شدند مراسلهای بوسيلهء شوهر همشيرهء خود تقديم کردند و هيکل مبارک ايشان را در جرگهء حروف حيّ منسلک فرمودند عنايتی که از طرف حضرت باب بطاهره متوجّه شده بود که بدون تشرّف بحضور مبارک او را جزو مؤمنين اوّليّه محسوب داشتند بر محبّت و اخلاص و شجاعتش بيفزود و با نهايت انقطاع بر نشر تعاليم الهی قيام نمود اعمال ناهنجار شوهر و خويشاوندان خود را مورد انتقاد قرار داد قيام حضرت طاهره سبب شد که در عادات و اخلاق نفوس تغيير شديدی حاصل گشت و انقلابی در افکار پديدار شد هر دم بر اشتعال و محبّتش ميافزود و از مصدر فيض فيوضات لانهايه کسب مينمود سر تا پا شجاعت و غيرت بود دم بدم بر جهد و کوشش ميافزود و از عظمت امر اللّه آگاه بود و بيقين مبين ميدانست که اين ندا جهان گير خواهد گشت و جميع اهل عالم در ظلّ خيمهء آن وارد خواهند شد هر کس در کربلا بحضور طاهره ميرسيد از فصاحت گفتار و بلاغت بيانش منجذب و مسحور ميگشت چارهای جز تصديق نداشت و نميتوانست اثر آن لطف بيان را انکار نمايد همهء مردم شهادت ميدادند که طاهره دارای اخلاق کامله و صفات ساميه و شجاعتی عجيب و بيانی سحر آساست از طايفهء نسوان اوّل کسيکه در کربلا بواسطهء حضرت طاهره بامر مبارک مؤمن شد زوجهء حاجی سيّد کاظم رشتی بود مشارٌ اليها مولدش شيراز بود و مطابق بيان شيخ سلطان نسبت بحضرت طاهره نهايت اخلاص و صميميّت داشت طاهره را مادر روحانی خود ميپنداشت و نسبت باو نهايت ارادت و صداقت را دارا بود. شيخ سلطان ميفرمود زوجهء سيّد کاظم دارای اخلاق نيک و صفات فاضلهء ممدوحه بود علاقهاش نسبت بطاهره بدرجهای بود که يکساعت نميتوانست از او جدا شود ساير زنها اعمّ از عرب يا ايرانی چون شدّت تعلّق زوجهء سيّد کاظم را بحضرت طاهره ميديدند سبب شگفتی و حيرتشان ميشد و بر ايقان و يقينشان ميافزود اين زن بزرگوار که يادگار مرحوم سيّد بود يکسال پس از تصديق بامر مبارک مريض شد سه روز مرضش طول کشيد و دوران عمرش خاتمه يافت از قضا سيّد کاظم هم چنانچه قبلاً گفتيم پس از سه روز ناخوشی صعود کرده بود.
از جمله نفوسی که در کربلا بواسطهء جناب طاهره بامر مبارک مؤمن شد جناب شيخ صالح بود مشارٌ اليه از اعرابی بود که در کربلا سکونت داشت اوّل کسيکه در طهران در راه امر مبارک بشهادت رسيد همين شيخ صالح عرب بود حضرت طاهره هميشه از او تعريف ميکردند و بقدری در تمجيد او بيانات ميفرمودند که برخی خيال کردند رتبهء شيخ صالح با رتبه و مقام حضرت قدّوس يکی است.
و از جمله نفوسيکه حضرت طاهره در کربلا تبليغ فرمودند شيخ سلطان کربلائی بود قبلاً گفتيم که شيخ سلطان بشيراز سفر کرد و بحضور مبارک مشرّف شد پس از مراجعت از شيراز با نهايت شجاعت و انقطاع بتبليغ امر اللّه پرداخت و در پرتو اقدام حضرت طاهره بخدمت جليله موفّق شد پيوسته سعی ميکرد که اوامر طاهره را اجرا کند و آنچه را بفرمايد انجام دهد.
و از جمله نفوسيکه بحضرت طاهره ارادت شديده داشتند شيخ محمّد شبل پدر جناب محمّد مصطفی بغدادی بود مشارٌ اليه اصلاً عرب بود و در بغداد شهرت و اشتهار زيادی داشت.
بواسطهء اين نفوس بزرگوار بود که حضرت طاهره رايت امر اللّه را در عراق مرتفع ساخت و جمع کثيری از عرب و عجم را هدايت کرد و آنان را چنان تربيت نمود که با برادران ايمانی خود در ايران شرکت نمودند و در نصرت امر اللّه پايداری کردند و ببذل مال و جان موفّق شدند.
پس از آن از کربلا ببغداد مسافرت کرد جمعی از رؤسا و مشاهير بغداد و رؤسای دين اسلام و غيره بملاقات طاهره رفتند مردم ديگر اعم از سنّی و شيعه و نصاری و يهود که رتبه و اهمّيّتی داشتند بديدن طاهره رفتند و سعی کردند که شايد او را از اين سفر ممانعت کنند هر يک گفتار خود را بدليلی مستند ميساختند و عدم نتيجه سفر او را مبرهن ميداشتند ولی حضرت طاهره دلائل جميع را ردّ کرد چون در مقابل او از جواب عاجز بودند مشارٌ اليها را بحال خود گذاشتند و برای آنها جز حيرت و شگفتی چيزی باقی نماند .
حضرت طاهره وارد کرمانشاه شد علمای اين شهر نهايت احترام را از او نمودند و مقام او را محترم داشتند از کرمانشاه بهمدان سفر فرمود . پيشوايان روحانی در همدان جمعی با او همراه و معدودی قليل هم مردم را بمخالفت طاهره تحريض مينمودند در مقابل دستهء ديگری لسان بذکر فضائل و توسعهء معارف و کثرت شجاعت طاهره گشودند حتّی بر منابر علنی بمردم ميگفتند طاهره را ببينيد چه مقام بلندی دارد ما همه بايد باو تأسّی کنيم اسرار قرآن را که بر ما مجهول است از او بپرسيم بايد از او در خواست کنيم که مشکلات کتب الهی را حلّ نمايد زيرا علم و دانش او مانند درياست و نصيب ما از معارف و علوم قطره ای بيش نيست حضرت طاهره در همدان بود که جمعی از قزوين از طرف حاجی ملّا صالح برای پيشبازی او آمدند و مقدم او را تهنيت گفتند و از او در خواست نمودند که هر چه زودتر بقزوين برود و مدّتی را در آنجا اقامت فرمايد حضرت طاهره پس از تأمّل گفتار آنانرا قبول کرد و جمعی از همراهان خود را از قبيل شيخ سلطان ، شيخ محمّد شبل ، پسر کوچکش محمّد مصطفی ، عابد و پسرش ناصر که بعداً بحاجی عبّاس معروف شد همه را فرمود بعراق عرب مراجعت کنند و جمعی را اجازه داد که با او باشند مانند شيخ صالح عرب و ملّا ابراهيم گلپايگانی ( اين دو نفر در ايران بشهادت رسيدند شيخ صالح در طهران و ملّا ابراهيم در قزوين ) و ميرزا محمّد علی حرف حيّ که شوهر خواهر طاهره بود و داماد طاهره سيّد عبد الهادی اين دو نفر از کربلا تا قزوين با حضرت طاهره بودند که بر حسب اجازه حضرت طاهره با مشارٌ اليها همراه شدند و به قزوين رهسپار گشتند چند نفر ديگر را هم از اصحاب که ايرانی بودند از قبيل سيّد محمّد گلپايگانی متخلّص بطائر که حضرت طاهره او را فتی المليح لقب داده بودند و غيره را امر فرمود که باوطان خود مراجعت نمايند .
پس از ورود بقزوين طاهره بمنزل پدرشان وارد شدند ملّا محمّد شوهر حضرت طاهره که پسر ملّا تقی بود و خود را بعد از پدر و عمويش تواناترين علمای ايران ميشمرد چون از ورود حضرت طاهره که دختر عمّ و زوجهاش بود بقزوين خبر يافت بمشارٌ اليها پيغام فرستاد که از منزل پدر بمنزل شوهر انتقال کنيد واسطهء اين پيغام چند نفر از نسوان بودند حضرت طاهره در جواب پيغام ملّا محمّد چنين فرمود . " از قول من به آن نادان بيشعور بگوئيد که اگر در ادّعای قرابت و خويشاوندی با من راه صداقت ميپيمودی و علاقهء قلبی واقعی داشتی در اين مدّت که من در کربلا بودم لا اقل بديدن من ميآمدی و در حين مسافرت از کربلا بايران با من همراه ميشدی پياده راه ميپيمودی و با کمال صميميّت کجاوهء مرا محافظت ميکردی و تمام راه را بخدمت من ميپرداختی آنوقت چون صميّمت ترا مشاهده مينمودم از خواب غفلت بيدارت ميساختم و حقيقت امر الهی را برای تو شرح ميدادم حال که چنين نکردی و مدّت سه سال ميگذرد که از هم جدا هستيم بهتر آنستکه اين مفارقت ابدی باشد يعنی نه در اين دنيا و نه در جهان ديگری برای ما ملاقات و اجتماع ميسّر نشود آری جدائی ما ابدی و مفارقت ما دائمی است من از تو چشم پوشيدم و ديگر مورد اعتنا نخواهی بود " اين جواب که با نهايت شدّت و سختی اداء شده بود چنان ملّا محمّد را بهيجان آورد و بحدّی ملّا تقی را برآشفته ساخت که بی محابا طاهره را کافر خواندند .
اين پدر و پسر پيوسته ميکوشيدند که از جاه و مقام طاهره بکاهند و در شهرت و بزرگواری او رخنهای ايجاد کنند طاهره نيز با کمال شجاعت از خود دفاع ميکرد و نقايص آن پدر و پسر را يکايک معلوم و مبرهن ميساخت پدر طاهره ، ملّا صالح که برادر ملّا تقی و عموی ملّا محمّد بود مردی عاقل و دانا و بيسر و صدا بود خيلی کوشش کرد که شايد بتواند اين نقار را بر طرف کند ولی بمقصود نرسيد و مکابره همچنان بين حضرت طاهره و عمو و عمو زادهاش جريان داشت .
در اين بين يکی از پيروان شيخ و سيّد موسوم به ملّا عبد اللّه شيرازی در اوّل ماه رمضان سال ١٢٦٣ هجری بقزوين وارد شد و مطابق اظهاريکه خود اوبعد ها در طهران در نزد صاحب ديوان هنگام محاکمه نموده بود مقصودش از ورود بقزوين اين بوده است که بماه کو برود و بحضور حضرت اعلی مشرّف شود و امر مبارک را تحقيق و تحرّی کند در محضر صاحب ديوان چنين گفته بود:
" من آنوقتها بابی نبودم برای تحقيق امر حضرت باب عازم شدم که بماه کو سفر کنم چون بقزوين رسيدم ديدم شهر در نهايت اضطراب است از هر طرف هياهو بلند است همان طوريکه توی کوچه ميرفتم ديدم مردم شخصی را گرفتهاند عمّامهاش را بگردنش انداخته اند کفش هم بپايش نبود در وسط کوچه و بازار او را ميکشيدند اذيّتش ميکردند کتکش ميزدند لعنتش ميکردند تهديدش مينمودند پرسيدم چه خبر است اين شخص چه کرده است که اينطور او را مجازات ميکنيد گفتند گناه اين شخص از کبائر است قابل عفو و غفران نيست گفتم گناه او چيست جواب دادند که اين شخص علنی پيش مردم از شيخ احمد احسائی و سيّد کاظم رشتی تعريف و تمجيد کرده است و بشرح فضائل آندو لب گشوده از اين جهت ملّا تقی حجة الاسلام قزوين حکم بکفر او فرموده و امر کرده است او را از شهر بيرون کنيم من اين قضيّه را شنيدم خيلی تعجّب کردم با خود گفتم چه طور ميشود کسی که پيرو شيخ و سيّد باشد جزو کفّار شود و مستحقّ اين همه اذيّت و آزار باشد برای اينکه درست تحقيق کنم به بينم آنچه شنيدهام راست است يا دروغ و آيا ملّا تقی حقيقةً اين فتوی را داده يا نه بمجلس درس ملّا تقی رفتم و از او پرسيدم آيا شما دربارهء اين شخص فتوای کفر و ضرب و نفی دادهايد؟ ملّا تقی گفت آری خدائی را که شيخ احمد بحرينی میپرستد خدائی است که من ابداً معتقد نيستم خود او و اتباعش همه در نظر من گمراه و خدا نشناسند وقتيکه اين سخن را از ملّا تقی شنيدم خواستم همان جا در حضور شاگردان سيلی سختی به صورت او بزنم ليکن هر طور بود خود داری کردم و با خدای خود عهد نمودم که با خنجر لبهای او را قطع نمايم تا پس از اين نتواند بچنين گفتاری لب باز کند از محضر درسش بيرون آمدم فوراً ببازار رفتم و خنجر و نيزه کوچکی که از بهترين فولاد ساخته شده بود و نهايت درجهء حدّت و شدّت را داشت خريداری کردم و آنها را در بغل خود پنهان ساختم و مترصّد فرصتی بودم تا مقصود خود را انجام دهم و آتش درونی خويش را بواسطهء اخذ انتقام از ملّا تقی خاموشی بخشم ملّا تقی معمولاً در مسجدش مرتب باقامهء صلوة يوميّه ميپرداخت و امام جماعت بود يکشب رفتم در ميان مسجد، ملّا تقی بيتوته کرده، نزديک فجر ديدم پير زنی بمسجد وارد شد و سجّادهء که همراه داشت در ميان محراب بگسترد پس از آن ملّا تقی تنها وارد مسجد شد و در محراب بادای نماز مشغول گشت هيچ کس هنوز در آنجا نبود من آهسته از پشت سرش رفتم تا نزديک او رسيدم و ايستادم وقتيکه سر بسجده گذاشت نيزهء کوچکی را که همراه داشتم بيرون کشيدم و با نهايت قوّت بپشت سرش فرو کردم ملّا تقی فريادی هولناک کشيد منهم او را بپشت انداختم خنجرم را بيرون آوردم و با قوّت هر چه تمامتر باعماق حلق او فرو بردم و بپشت و پهلويش نيز چند زخم زدم و همانطور او را در ميان محراب انداختم و با سرعت تمام بپشت بام مسجد رفتم بصدای داد و فرياد مردم گوش ميدادم جمعی بسيار آمدند و او را روی تختهای گذاشتند و بمنزلش بردند قاتل معلوم نبود کيست هنگامهای در شهر بپا شد، هر کس با هر کسی دشمنی داشت او را بعنوان قاتل ملّا تقی در نزد حکومت معرّفی ميکرد، عدّهء بسياری را گرفتند و بزندان افکندند قلب من مضطرب بود. فکرم راحت نبود زيرا ميديدم جمعی بيگناه بتهمت قتل گرفتار حبس شدند با خود گفتم بهتر آنستکه نزد حاکم بروم و خود را معرّفی کنم و بکردهء خويش اقرار نمايم و علّت اقدام خود را باين عمل برای حکومت بيان کنم بنزد حاکم شتافتم و باو گفتم اگر قاتل حقيقی را معرّفی کنم قول ميدهی که اشخاص بيگناهی را که محبوس ساختهای رها کنی؟ حاکم با تأکيد بمن قول داد منهم خود را قاتل معرّفی کردم تصديق قول من برای آنها خيلی مشکل بود هر چه ميگفتم باور نميکردند گفتم پير زنيکه سجّادهء ملّا تقی را آورد و پهن کرد بگوئيد بيايد و از او بپرسيد پيرزن را آوردند اقرار کرد که درست است من سجّادهء آقا را هنگام فجر بردم و ميان محراب افکندم ولی حاکم بشهادت پير زن قانع نشد، مرا بمنزل ملّا تقی بردند وقتی رسيديم که ميخواست بميرد چون نزديک رفتم تا چشمش بمن افتاد مرا شناخت و با طرز مضطربی با انگشت بمن اشاره کرد که يعنی قاتل من اين شخص است و بعد با دست خود اشاره کرد که اين شخص را از اينجا ببريد نميخواهم صورت او را ببينم و بلافاصله وفات يافت. مرا هم بزندان بردند ولی حاکم بوعدهء خود وفا نکرد و ديگران را که متّهم بقتل بودند رها ننمود.
ملّا عبداللّه اين بياناترا که در طهران در وقت محاکمه برای صاحب ديوان شرح داد، صاحب ديوان از خوش نيّتی و نيک قلبی ملّا عبد اللّه خيلی خوشش آمد و بنوکرهای خود پنهانی سفارش کرد که طوری رفتار کنيد ملّا عبداللّه بتواند فرار کند و وسائل فرار او را فراهم نمائيد ملّا عبد اللّه از زندان فرار کرد و بمنزل رضاخان سردار که تازگی خواهر سپهسالار را گرفته بود پناهنده شد و در آنجا مخفی بود و هيچ کس هم نميدانست تا حادثهء عظيمهء قلعهء شيخ طبرسی اتّفاق افتاد ملّا عبد اللّه تصميم گرفت که خود را باصحاب قلعه برساند پس از نيل بمقصود با نهايت شجاعت در قلعه بياری اصحاب مشغول بود رضاخان سردار نيز از پی او بقلعه روان شد و جزو اصحاب قلعه گرديد و اين هر دو نفر در آن واقعه بشهادت رسيدند.
حادثهء قتل ملّا تقی خشم و غضبی عجيب در وجود ملّا محمّد و ساير بستگان ملّا تقی ايجاد کرد ملّا محمّد مصمّم شد که طاهره را در اين داستان متّهم کند و انتقام خود را از اين راه از مشارٌ اليها بگيرد پس از اقدامات بسيار موفّق شدند که طاهره را در منزل پدرش ملّا صالح محبوس سازند چند نفر زن را بمراقبت او گماشته و بآنها سفارش کردند که جز برای وضو گرفتن طاهره را نبايد بگذارند از اطاق بيرون بيايد ميگفتند قاتل حقيقی ملّا تقی طاهره است زيرا بامر او اين عمل اتّفاق افتاده اشخاص ديگريرا هم که حبس کرده بودند بطهران فرستادند و آنها را در منزل يکی از کدخداهای طهران محبوس داشتند ورثهء ملّا تقی بهر طرف ميشتافتند و بوسائل مختلفه متشبّث ميشدند که محبوسين را بواسطهء خروجشان از قوانين اسلام و اقدامشان به قتل ملّا تقی اعدام کنند.
حضرت بهاءاللّه در آن اوقات در طهران تشريف داشتند وقتی از جريان احوال زندانيهای بيچاره با خبر شدند برای مساعدت آنان اقدام فرمودند با سابقهء آشنائی که با کدخدای مزبور داشتند بمنزل او تشريف بردند تا وسائل راحتی و بالاخره آزادی آنها را فراهم کنند اين کدخدا خيلی طمّاع و مکّار و حريص بود از طرفی هم ميدانست که حضرت بهاءاللّه در جود و سخاوت بيمثيل است و در کرم و بخشش بينظير و عديل برای آنکه از فرصت استفاده کند شرح بسياری از مصائب بيشمار محبوسين و گرسنگی و برهنگی آنها بحضور مبارک عرض کرد گفت اينها هيچ چيز ندارند همه گرسنهاند لباسهايشان پاره است حضرت بهاءاللّه مقداری وجه نقد فوراً فرستادند و باو امر کردند که آنها را آزاد کند و وسائل لازمه را برای آنها فراهم نمايد کدخدا هم چند نفر از آنها را که طاقت حبس و زندان نداشتند رها کرد و از شدّت حبس سايرين کاست و در عين حال طمع او را وادار نمود که داستان مساعدت و کمک حضرت بهاءاللّه را بمحبوسين برؤسای متبوع خويش خبر دهد تا در نتيجه مال بيشتری بدست آرد رؤسا چون اين خبر را شنيدند با سابقهايکه بسخاوت و بخشش حضرت بهاءاللّه داشتند بطمع افتادند که از موقع استفاده کنند از اين جهت حضرت بهاءاللّه را احضار نمودند و اعتراض کردند که چرا به محبوسين کمک فرموديد و مساعدت نموديد علّت ديگری در اين مسئله بنظر نميرسد جز اينکه در جرم آنان شرکت داشتهايد و با مقاصد آنها همراه بودهايد.
حضرت بهاءاللّه فرمودند اين کدخدا شرح مفصّلی از شدّت احتياج و کثرت مصائب و گرفتاری محبوسين برای من بيان کرد و به بيگناهی آنها شهادت داد و از من درخواست نمود که با اين بيچارگان مساعدت نمايم منهم بمساعدت آنان پس از استماع بيانات کدخدا اقدام نمودم حالا میبينم که مرا شريک گناه آنان ميدانيد و در مقابل مساعدتی که نمودهام اين طور جزا بمن ميدهيد متصدّيان امور که ميخواستند بهر قسمی هست از حضرت بهاءاللّه چيزی بگيرند و از اين راه بنوائی برسند اجازهء انصراف بمنزل بحضرتش ندادند و بوعيدهای شديد تهديد کردند حضرت بهاءاللّه محبوس شدند و اين اوّلين حبس بود که آن حضرت برای نصرت امر اللّه و مساعدت احبّا بدان گرفتار شدند چند روز بهمين منوال گذشت تا آنکه جعفر قليخان برادر ميرزا آقاخان نوری و ديگران اقدام کردند و حضرت بهاءاللّه مستخلص شدند.
آنهائيکه هيکل مبارک را حبس کرده بودند برای آزادی جمال مبارک هزار تومان ميخواستند و لکن از جعفر قليخان ترسيدند که اين مطلب را اظهار کنند ناچار شدند پس از آنکه از رفتار خود معذرت خواهی نمودند با نهايت حسرت و تأسّف از عدم حصول مأمول خويش حضرت بهاءاللّه را آزاد ساختند.
ورّاث ملّا تقی از پای ننشستند و نهايت کوشش را داشتند که قاتل مشارٌ اليه را قصاص کنند بطهران آمدند و بملاقات محمّد شاه رفتند و از او در مسئلهء قصاص قاتل ملّا تقی داد خواهی نمودند محمّد شاه بآنها گفت مقام پدر شما که از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بالاتر و برتر نيست ميدانيد وقتيکه حضرت امير بشمشير ابن ملجم بشهادت رسيدند بازماندگان آن حضرت فقط ابن ملجم را که قاتل بود مقتول ساختند بچه مناسبت شما برای قصاص قاتل ملّا تقی ميخواهيد عدّهای را بکشيد شما حقّ داريد فقط يکنفر را که قاتل است مقتول سازيد برويد قاتل حقيقی را جستجو کنيد منهم حکم ميدهم که او را قصاص کنند گفتار شاه چون مطابق ميل ورّاث ملّا تقی نبود البتّه از وصول بمقاصد مذمومهء خود تا اندازهای نااميد شدند و بشاه گفتند قاتل پدر ما شيخ صالح است شاه هم حکم قتل شيخ صالح را داد ورّاث جابر با نهايت ستمکاری شيخ صالح مظلوم بيگناه را بقتل رسانيدند اين بزرگوار اوّل کسی است که خون مقدّسش در خاک ايران ريخته شد و اوّلين نفسی است که در اين مملکت در راه نصرت امر الهی از جان خويش گذشت وقتيکه او را بميدان شهادت ميبردند آثار شجاعت و دليری و سرور و انبساط عجيبی از سيمايش جلوه گر بود ملاقاتش با جلّاد طوری بود که باعث تعجّب شد مثل اينکه با يکی از دوستان صميمی خود ملاقات ميکند با جلّاد ملاقات و برخورد کرد در ميدان فدا جملات شامل حصول نصرت و بيانات اميد بخش پيوسته از زبانش جاری بود و ميگفت: " ای مولای محبوب رجای من بتو است بتو ايمان آوردهام و از غير تو چشم پوشيدهام از روزيکه ترا شناختم دل و ديده از آمال و معتقدات جهانيان برداشتم و پوشيدم ..." پس از شهادت جسد مقدّسش را در صحن حرم امامزاده زيد در طهران مدفون ساختند.
ورّاث ملّا تقی بقصاص شيخ صالح بتنهائی راضی نشدند در صدد برآمدند که وسيلهای برانگيزند و جمعی ديگر را بقتل برسانند صاحب ديوان که از نوايای سيّئهء آنان کاملا باخبر بود حاج ميرزا آقاسی را از مقاصد مذمومهء آن ستمکاران خبر داد از اين جهت حاجی با مقصد آنها همراهی نکرد و بسخنانشان گوش نداد.
در طهران شخصی بود معروف به صدر اردبيلی اين شخص از ميان پيشوايان دينی در ايران بغرور شديد و تکبّر بیحدّ و حساب ممتاز بود ورثهء ملّا تقی پس از آنکه از شاه و حاجی ميرزا آقاسی نا اميد شدند بصدر اردبيلی پناهنده گشتند و نامهای باو نگاشتند از جمله مضمامين آن نامه اين بود:
" ملاحظه فرمائيد متصدّيان امور در اجرای احکام شرع و نصرت دين اسلام چقدر کوتاهی ميکنند با آنکه خداوند حراست دين و حفظ شريعت سيّد المرسلين را از وظايف حتميّهء ارباب رياست دينيّه قرار داده شما چرا آسوده نشستهايد و چيزی نميگوئيد آخر شما رئيس شريعت اسلام و حافظ مبيّن احکام الهيّه هستيد چطور راضی ميشويد که قاتلين عالمی جليل و نايب حضرت رسول صلی اللّه عليه و آله بمجازات نرسند و حکم قصاص در بارهء آنها مجری نگردد اگر نميتوانيد باخذ انتقام يکی از نوّاب حضرت خيّر الانام اقدام کنيد، صريحاً بفرمائيد بيقين مبين بدانيد که سهل انگاری شما در قصاص قاتل آنعالم جليل سبب خواهد شد که مردم جسور و جری گشته نسبت بسايرين هم که زمامدار امور روحانی هستند همين معامله را مجری خواهند داشت اگر سکوت کنيد دشمنان اسلام غلبه خواهند يافت و اساس متينی را که شما حافظ و نگاهبان آن هستيد متزلزل خواهند کرد حتّی حيات خود شما هم در خطر خواهد بود ".
صدر اردبيلی از مطالعهء اين نامه خائف و هراسان شد بطوريکه از اجرای مقصود ورثهء ملّا تقی برای حفظ حيات خود چارهای نديد و از طرفی هم ميدانست که شاه با ميل و نيّت ورثهء ملّا تقی همراه نيست لذا حيلهای انديشيد و عريضهای بمحمّد شاه باين مضمون نگاشت:
" چون ملّا تقی عالم جليلی بود ورّاث او نيز نفوس محترمه هستند برای اينکه احترام آنها محفوظ بماند رجا دارد اعليحضرت پادشاهی اجازه فرمايند که ورثهء ملّا تقی محبوسين را با خود بقزوين ببرند وقتيکه مردم ديدند قاتلين عالم مزبور محبوس و گرفتارند آنوقت ورثهء ملّا تقی در ملاء عام اظهار خواهند کرد که ما از قاتلين پدر خود گذشتيم و آنها را بخشيديم اگر اعليحضرت اين درخواست آنها را قبول فرمايند نهايت عنايت را نسبت بآنها مجرا خواهند فرمود."
اين نامه بشاه رسيد محمّد شاه نامه را خواند و لکن از حيله و مکريکه صدر بيقدر انديشيده بود غفلت کرد و متوجّه نشد مطابق مضمون عريضهء او بورثه ملّا تقی اجازه داد که محبوسين را با خود بقزوين ببرند و در آنجا آزاد کنند بشرط اينکه بمحض وصول بقزوين سلامتی محبوسين را کتباً بشاه خبر دهند و اذيّت و آزاری بهيچيک از آنها وارد نياورند ورّاث اشرار بمحض اينکه بمحبوسين بيگناه دست يافتند در اخذ انتقام نهايت ستمکاری را نسبت بآنها متوجّه ساختند.
شب اوّليکه محبوسين را تحويل گرفتند حاجی اسد اللّه برادر حاجی اللّه وردی عموی آقا محمّد هادی و آقا محمّد جواد فرهادی را بقتل رساندند اين مظلوم از تجّار قزوين بود و مانند برادرش در آن شهر بصلاح و تقوی مشهور و معروف ورثه ملّا تقی چون ميدانستند که حاجی اسد اللّه را بواسطهء شهرت زهد و حسن صيتی که دارد نخواهند توانست در قزوين بقتل برسانند برای اخماد آتش کينهجوئی خود مخفيانه او را کشتند اين عمل طوری انجام گرفت که ظنّ هيچکس بآنها متوجّه نشد در نصف شب اين عمل شرم آور را مرتکب شدند و روز بعد شهرت دادند که حاجی بواسطهء مرض وفات يافته بازماندگان حاجی اسد اللّه که از اصل قضيّه بيخبر بودند بسوگواری او نشستند و با نهايت عزّت و احترام آنمظلوم را مدفون ساختند.
ساير محبوسين را ورّاث اشرار بقزوين بردند بمحض ورود به شهر با سختترين حالتی همه آنها را بقتل رسانيدند ورثه ملّا تقی قبل از ورود بقزوين بوسائل مختلفه مردم شهر را آمادهء حمله و هجوم ساخته بودند از اين جهت بمحض ورود چون مردم قزوين آن مظلومان بيگناه را ديدند با نهايت سبعيّت مانند حيوانات وحشی بر آنها هجوم نمودند از جمله نفوس مقدّسه ايکه در آن واقعه بشهادت رسيدند ملّا طاهر شيرازی و ملّا ابراهيم محلّاتی بودند اين دو نفر از علما و دارای زهد و صلاح و اخلاق نيک و تقوای خالص بودند مردم نادان مانند درندگان گرسنه با اسلحهء مختلفه از قبيل کارد، سرنيزه و تبر به آنها حمله کردند و بدنشان را قطعه قطعه نمودند اعضای آنها بقدری خرد و ريز ريز شده بود و بطوری پراکنده گشته و پايمال اشرار گرديد که چيزی باقی نماند تا دفن شود. خدايا کريما چه شد که در شهری مثل قزوين اينگونه کارهای وحشتآور که باور کردن آنها مشکل است بوقوع پيوست قزوين شهری بود که بالغ بر صد نفر از علما و رؤسای دين اسلام در آن سکونت داشتند و باعث افتخار قزوين و قزوينيان بودند از ميان اين همه عالم يک نفر پيدا نشد که جلو آنمردم شرير را بگيرد و از آن اشرار خونخوار ممانعت کند يک نفر پيدا نشد بپرسد آخر از کجا و بچه جهت اجرای اين گونه اعمال ظالمانه را برای خود جايز ميدانيد هيچ کس نبود که دقّت کند و بفهمد در ميان آن قاتلها چه فرق عظيمی است آنهائيکه خود را مخزن اسرار اسلام میپنداشتند و مدّعی علم و ايمان بودند، اعمالشان اين بود که ديديد چقدر فرق است ميانهء اين علما و نفوس مقدّسيکه قبل از اينها در عالم اسلام می بودهاند و از اعمال و انوار علم و دانش خويش جهان را روشن ساختهاند آنها هم عالم بودند اينها هم عالم بودند امّا در نظر مردم شرير خونخوار فرقی بين اين دو طبقه نبود يکنفر در تمام قزوين پيدا نشد که فرياد برآرد و بگويد ای گروه زشت رفتار شرير چرا اينقدر نادان هستيد چرا خود را در پرتگاه اين اعمال ننگ آور افکندهايد اين رفتاريکه از شما سر زد پست ترين رفتار و زشت ترين کرداريست که از نفوس پست صادر ميشود آيا نميدانيد که درندگان بيابان هيچ وقت مانند شما مرتکب اينگونه اعمال ظالمانه نگشته و هيچ فردی از مخلوقات خدا باين گونه خونخواری و ستمکاری اقدام نکرده است تا کی در خواب غفلت هستيد چرا بيدار نميشويد عجب است از نفوسيکه خود را مخزن و مهبط اسرار الهی ميدانند و نايب رسول ميشمرند مرتکب اين گونه اعمال رذيله شوند ای امّت اسلام آيا در شريعت اللّه که به آن معتقد هستيد وارد نشده که يکی از شرائط نماز جماعت صداقت و عدالت امام جماعت است مگر نميدانيد که نماز جماعت وقتی قبول ميشود که قلب امام جماعت از هر آلايشی پاک باشد و از نقوش شرور و سيّئات طاهر و پاکيزه گردد. بديهی است شما همهء اين مسائل را ميدانيد و پيشوايان روحانی خود را از حيث اعمال و رفتار میشناسيد ظلم و ستم آنها را بچشم خود میبينيد با اينهمه بآنها اقتداء میکنيد و به امامت جماعت آنها تن در ميدهيد زمام امور دين را بدست آنها دادهايد و امور حال و آيندهء خود را بآنها سپردهايد اين چه جهل و نادانی است و اين چه غفلت و جهالت که بدان گرفتار شدهايد. باری داستان اين ظلم و ستم که پيشوايان روحانی در قزوين نسبت بجمعی بيگناه مجرا داشتند بسرعت برق در طهران منتشر شد حاجی ميرزا آقاسی متحيّر ماند و از اين واقعه خشمگين گشت و با لحنی شديد گفت نميدانم در کدام آيهء قرآن و در کدام حديث رسول و امام نازل و مذکور است که برای خونخواری يکنفر جمعی را بقتل برسانند محّمد شاه نيز از حيله و خيانت صدر اردبيلی و همدستان او بیاندازه خشمگين شد و او را از طهران بشهر قم تبعيد کرد. اين مسئله سبب سرور حاجی ميرزا آقاسی گرديد زيرا مدّتها بود که خيال داشت بهانهای پيدا کند و صدر اردبيلی را از طهران دور سازد بجهت آنکه وزير اعظم در باطن از صدر اردبيلی انديشه داشت و از مکر او ايمن نبود وقتيکه ديد محمّد شاه او را بقم فرستاد خيلی خوشحال شد.
در چند خط پيش گفتيم که حاجی ميرزا آقاسی از شنيدن واقعهء قزوين غضبناک شد اين را هم بايد گفت که خشم و غضب حاجی ميرزا آقاسی از راه دل سوزی نسبت بمظلومين قزوين نبود بلکه از راه کج رفتاری صدر اردبيلی بود که نسبت باو عداوت داشت و باصطلاح وزير اعظم " لا لحبّ عليّ بل لبغضِ معاويه " از استماع واقعهء قزوين بخشم و غضب فرو رفت و در نتيجه بسيار مسرور شد که صدر اردبيلی مورد سخط شاه گرديد و بحقارت و ذلّت دچار گشت شاه و وزير برای سرکوبی متجاسرين ورّاث ملّا تقی اقدامی نکردند و از آنها مؤاخذهای بعمل نيامد از اينجهت جرأت آنان زيادتر شد و بر جسارتشان افزوده گشت همّت گماشتند که بهر وسيله هست حضرت طاهره را نيز بشهادت رسانند و از جام سابقين باو هم نصيبی بخشند حضرت طاهره چون از مقصد آنان مطّلع گشت از محبس خويش که پيش از اين نگاشتيم مراسلهای بملّا محمّد که بجای پدرش ملّا تقی امام جمعهء قزوين شده بود باين مضمون بنگاشت:
" هر چه سعی و کوشش کنيد بيفايده است نور الهی خاموش شدنی نيست قال اللّه تعالی " يُريدون أن يُطفِئوا نورَ اللّهِ بافواههِم و يأبيَ اللّهُ إلّا أن يُتِمَّ نورَه و لو کَرِهَ الکافرون " ( قرآن :٣٣:٩) اگر اين امر مبارک که ندای آن مرتفع گشته از طرف خداست و خدائی که من ميپرستم همان آفريدگار جهان است بين من و تو اين شرط برقرار باشد که تا نه روز ديگر وسائل خلاصی مرا از زندان ظلم شما فراهم فرمايد و اگر نه روز گذشت و رهائی برای من حاصل نشد هر گونه مجازاتيکه ميدانيد نسبت بمن مجری سازيد زيرا در آن صورت بطلان اعتقاد و ادّعای من برای شما ثابت و مبرهن است ".
