تبليغاتX
راه نو - طاهره (قرةالعين)قسمت دوم

کنت دوگبینو از نویسندگان معروف فرانسه

مسلمان وبابی بالاتفاق اززیبایی وصباحت منظر قرةالعین فوق العاده تعریف میکنند امّا چیزیکه مهمتر وبلا حرف وقابل ملاحظه است استعداد بی نظیر وهوش فوق العاده ومعلومات زیاد  وصفات بارزی است که در این زن جوان وجود داشته واز این حیث بیشتر قابل تعریف وتمجید می باشد در هنگام صباوت غالباً همه روزه درمباحثات علمای متبحر خانواده خود حضور پیدا می کرد وطولی نکشید که بواسطۀ استعداد کامل وهوش سرشار توانست در مسائل دقیق ومباحثات مهم انها وارد گردد وبا انها با استدلال ومباحثه بپردازد واز حدت ذهن ونیروی هوش خود آنها رامتحیر سازد . اگرچه در این اشتغال زنان بمباحث علمی ازامور معمولی وعادی نیست ولی ممکنست گاهی زنان باین نوع مسائل متمایل گردند اما چیزیکه حقیقتاً بیشتر در همه جا ومخصوصاً در آسیا حائز اهمیت واز امور خارق العاده بشمار می آید اینست که در ایران بزنی مانند قرةالعین بر می خوریم که از هر حیث بی نظیر است . این زن ه فقط در شناسایی زبان عرب خود را بدرجۀ کمال رسانید بلکه در علم اخبار واحادیث نیز حائز مقام بسیار بلندی شد ودر فن تفسیر ومعانی مختلف پاره ایی از عبارات قرآن که دانشمندان ومؤلفین بزرگ را بخود مشغول داشته سر آمد علمای زمان خود گردید واز روی استحقاق شایستگی آنرا داشت که اعجوبۀ عصر خود بشمار آید.

باری در همین خانواده خود بود که قرةالعین نخستین بار از باب وتعلیمات او چیزهایی شنید و با آنکه آنچه شنید وفهمید ناتمام وغیر کافی بود کاملاً پسندید ودر خاطرش تأثیر کرد بنابراین با باب بنای مکاتبه راگذارد وبزودی تمام افکار و تعلیمات اورا پذیرفت وبا یک نوع شیفتگی ودلبستگی وشور وحرارت بی نظیری به تبلیغ ونشر افکار پیشوای خود پرداخت نه تنها نسبت بتعدد زوجات بشدت اعتراض کرد بلکه نسبت به حجاب هم مخالفت وتنفّر بروز داد ودر میدانهای عمومی باروی باز بنطق وخطابه وتبلیغات پرداخته بطوریکه تمام افراد خانواده خود وتمام مسلمانان با ایمان را باضطراب ووحشت انداخت اما اشخاص متعددی که پیرو او شده بودند اعمال ورفتار اورا با وجد وسرور وحرارت وشور تمجید می کردند خانواده اش که همه از مجتهدین وفقها بودند نهایت کوشش را بعمل آوردند که لااقل قدری ملایم تر رفتار کند ولی اوبا دلایل قطعی آنها را مجاب وبنصایحشان وقعی نمیگذارد . . . سرانجام قرةالعین از خانوادۀ خود کناره گیری کرده ووجود خود را وقف تبلیغ وانجام مأموریتی نمود که باب باو محول کرده بود این زن در حکمت الهی وسایر علوم شهرت فوق العاده ای داشت . . . من تا کنون در میان مسلمانان کسی را ندیده ام که منکر مقام علمی وفضائل این زن خارق العاده باشد . . .

بابیه در دهکده بدشت جمع شدند وقرةالعین قبل از هر کار لازم دانست که همّت وحرارت تمام مومنین را که در اینجا جمع شده اند با نطق وخطابه هایی تحریک وتهییج نماید بنابراین پیروان اوبا عجله تخت بلندی با چوب وتخته بر پا ساخته آنرا با فرش وپارچه تزئین نمود ند قرةالعین بنابر معمول خود بدون حجاب از منزل بطرف بیابان آمد وچهارزانو برروی تخت جلوس کرد در حالیکه تمام پیروان او درمقابل او ایستاده یا نشسته بودند وبا حرارت وشور ووجد وسرور در انتظار مواعظ وسخنرانی حضرت طاهره دقیقه شماری می کردند وخود را برای هر نوع اخلاص وفداکاری آماده نموده بودند آنگاه این زن جوان بعد از مقدمه گفت: وقت آن رسیده که آئین باب تمام سطح زمین را فراگیرد وعبادات وطرز پرستش خدای یگانه باید بر طبق اصول آئین جدید باشد قوانین جدید ایجاد شده وکتاب تازه ای قائم مقام کتاب قدیمی گردیده است ومسلماً این امر عظیم تحقق خواهد یافت مگر اینکه نسل حاضر تحمّل زحمات ومشقتهای طاقت فرسا وغیر قابل تصوری را بنماید وقربانیهای زیادی در این راه بدهد حتی زنان هم در مجاهدات شوهران وبرادران خود شریک وسهیم شوند . گذشت آن دوره که زنان باجبار باید در اندرونهای محصور ومحبوس باشند ومانند زندانیان عمر خود را بپایان رسانند اکنون باید آن قواعد ورسوم ومحجوبیت را بدور اندازند و به انجام وظایف انسانیت بپردازند  ضعف وناتوانی وترس وبیمی که بمرور زمان در روح آنها جایگزین وطبیعی شده باید به کلّی از خود دور نمایند ومانند مردان به مجاهدت پردازند وجانبازی کنند ودر معرض شهادت قرار گیرند. انتهی

اگر میخواستم شرح سخنرانی او را صرفاً بحرف به زبان فرانسه ترجمه کنم نمی توانستم فکر اروپایی را نسبت به آن جلب کنم زیرا سخنرانی جنبۀ محلی داشت ومفاد ومعنی آنرا بقلم آوردم چند نفر از اشخاص که نطق های اورا بکرات دیده بودند اظهار می کردند با اینکه مراتب فضل ودانش ومعلومات این زن اظهر من الشمس بود همیشه ساده وبی پیرایه حرف می زد ولی در عین حال با ندازه ای جالب توجه ومؤثر بود که اعماق روح مستمعین را تکان می داد وغالباً از شدت تأثر اشک از چشمها مانند سیل جاری می گردید باری سخنان او در این بیابان بقدری تأثیر کرد که صدای گریه وزاری مستمعین چندین بار مؤعظۀ اورا قطع کرد در میان گریه وزاری متصل فریاد می کشیدند ومی گفتند «ای جان»«ای مطهره» وپیوسته بسر وسینه می زدند وسرها را تکان میدادند اهالی دهکده چون شهرت قرةالعین را شنیده بودند بواسطۀ حس کنجکاوی که از خصائص نژادی وذاتی آنها می باشد مخفیانه خودرا در میان آن جماعت انداخته بمواعظ قرةالعین گوش میدادند وآنها نیز متأثر گردیده شروع به گریستن کردند یکی از مورخین مسلمان راجع بقضیه بدشت ببدگویی پرداخته ومتغیرانه می گوید که مسلمانان این قریه هم دراین موقع کافر شدند البته او حق دارد زیرا مشاهده میکند که آنها هم با تبلیغات ومواعظ زنی بدشمن پیوستند خلاصه قرةالعین بسخنان خود ادامه داد ووظایف سنگین آنها را متذکر شد سه نفر پیشوای متجدد پس از جلسه مشورتی تصمیم گرفتند که از هم جدا شوند وهریک بنقطه ای بروند قرةالعین در همانجا ماند . . .

قرةالعین به محض بروز جنگ از مازندران بجاهای دیگر رفت بعد ها او را توقیف کرده به خانه محمود خان کلانتر بردند تااو را تحت مراقبت زن خود قرار دهد.  .  .

قرةالعین دراندرون مخصوص کلانتر تحت مراقبت زنان بود خود کلانتر بدفعات اما بدون شکنجه وآزار از او استنطاق میکرد زیرا که او هم مانند سایرین بوجاهت صورت وفصاحت بیان ونیروی جاذبه این زن که هیچکس در مقابل آن تاب مقاومت نداشت فریفته شده بود وبا او به کمال احترام ومهربانی رفتار می کرد ودر حالیکه کوشش داشت که به تکلیف خود عمل نماید مایل بود که رنج اسارت محبوس خود را تخفیف دهد و او را به آتیه امیدوار سازد اما قرةالعین احتیاجی به امیدواری نداشت ووقتیکه کلانتر با او صحبت می کرد سخن اورا قطع می نمود وبه تبلیغ می پرداخت در صورتیکه هر لحظه انتظار داشت که حکم قتلش رابیاورند طرز رفتار وگفتار او طوری بود که مخاطب از مشاعدۀ روح آزاد واستحکام عقیده او کاملاً مبهوت می گردید .

 یک روز صبح محمد خان از اردوی سلطنت به شهر آمد و بمحض ورود به اندرون به قرهٌ العین سلام داد و گفت خبر خوشی برای شما آورده ام قرهٌ العین تبسمی کرد و گفت من می دانم چه می خواهی بگوئی و احتیاج به تکرار آن ندارم محمود خان باز گفت ممکن نیست شما بدانید که قضیه چیست من از طرف صدراعظم مأموریت دارم که به شما اخطاری بکنم و تردیدی ندارم که سلامتی و آزادی شما پذیرفتن آنست شما را به نیاوران خواهند برد و از شما می پرسند (قرهٌ العین آیا شما بابی هستید؟) شما فقط جواب می دهید نه!و همین کافی است و با اینکه همه به طور یقین می دانند که شما بابی هستید مایلند که بیش از این از شما چیزی نپرسند و فقط انتظار دارند که یک چندی بحال انزوا بسر برید و با مردم صحبت نکنید

قرهٌ العین در پاسخ گفت: قضیه اینطور نیست که شما نقل می کنید بلکه بالاتر از آن است که می گویند قضیه این طور است که فردا وقت ظهر خود شما که کلانتر هستید مرا زنده خواهید سوزاند و من چنانچه با اشتیاق آرزومندم شهادت درخشانی بخدا و حضرت اعلی نشان خواهم داد (مسئله سوزاندن طاهره بر خلاف سایر کتب تاریخی است) محمود خان متحیرانه گفت: ابداً چنین فکری نکنید قضیه کشتن در کار نیست زیرا که شما محققاً از جواب مختصری که آنها انتظار دارند امتناع نخواهید کرد و در نتیجه تمام هواخواهان شما از رفتار شما پیروی نموده آزاد خواهند شد.قرهٌ العین با لحن جدی گفت: « ابداً چنین انتظاری را نداشته باش که من انکار عقیده کنم ولو اینکه بر حسب ظاهر و حتی برای یک دقیقه هم باشد به چنین کاری تن در دهم آنهم برای قصد و نیت بیهوده ای که چند روز بیشتر این کالبد موقتی را که هیچ گونه قدر و ارزشی ندارد حفظ کنم و اگر از من بپرسند جز اعتراف به آئین خود پاسخی نخواهم داد و بسی سعادتمندم که از حیات دست بکشم و جان خود را در راه خدا بدهم اما تو محمود خان اکنون گوش بده و آنچه را می گویم درست به خاطر بسپار فردا مرگ من به تو ثابت خواهد کرد که من تو را اغفال نکرده و فریب نداده ام: این اربابی که تو به او خدمت میکنی ابداً خدمات تو را منظور نظر نخواهد داشت و به تو پاداش نخواهد داد بلکه برعکس و خیلی زودتر در کمال بیرحمی و با سخت ترین شکنجه خواهد کشت پس سعی کن که قبل از مرگ روحت را بطرف شناسایی حقیقت پرواز دهی. »

من مکرّر این پیش گوئی را هم از مسلمانان و هم از بابیها شنیده ام و هیچ کس تردیدی ندارد که پیشگوئی قرهٌ العین عیناً به وقوع پیوست تفصیل آن چنین است:

چهار سال قبل از این قحطی هولناکی پدیدار گردید که طهران را خالی از سکنه کرد مردم از گرسنگی دسته دسته در کوچه ها جان می دادند اهالی بواسطه فشار گرسنگی شورش کردند و جمعیت زیادی به ارگ سلطنتی روی آورد که بر طبق معمول از محتکرین به شاه شکایت کنند البته در چنین مواقع در مشرق یا مغرب تمام ملل با یکنوع فکر به هیجان میایند و علت قحطی و درد و رنج خود را به محتکرین نسبت می دهند.شاه حکم کرد که درهای ارگ را ببندند و پس از آنکه فهمید کلانتر هم از جمله محتکرین است حکم باحضار او داد او خود را در این قضیه کاملاً بی تقصیر می دانست و کمتر از دیگران که از حیث مقام بسی بالاتر از او بودند بی وجدانی بروز می داد ولی چون شورش بالا گرفته بود و زنها متصل درهای ارگ را با سنگ می کوبیدند و فریاد می کشیدند و صداهای خشمناک و وحشت آور آنها شنیده می شد شاه غضبناک شد و فوراً لباس سرخ رنگ که علامت غضب است و معمولاً پادشاهان مشرق زمین چنین لباسی را در موقع مجازات کردن مقصرین بر تن می کنند پوشید.

باری محمد خان را در حالی که از ترس می لرزید بحضور آوردند و به اندازه ای گیج و پریشان خاطر شده بود که نتوانست به پرسشهای شاه پاسخ درستی بدهد در حال غضب حکم کرد موهای ریشش را دانه دانه بکنند میر غضبان او را به زمین انداخته و مشغول کندن ریشش شدند و چون در این حال دست و پا میزد و فریادهای وحشت آور می کشید شاه بیشتر خشمگین می شد و حکم کرد (به چوبش ببندند) میر غضبان چوب وافری به او زدند و چون خشم و غضب شاه طغیانی پیدا کرده بود فرمان داد (خفه اش کنید) و میر غضبان او را خفه کردند و پیشگوئی قرهٌ العین بدینطریق بوقوع پیوست.

مسیو نیکلا

مسیو نیکلا دبیر اول سفارت فرانسه در طهران بوده است که دو سال هم به سمت قنسولی ـن دولت در تبریز انجام وظیفه می نمود در کتاب (مذاهب ملل متمدنه «تاریخ سید علی محمد باب»)که به سال 1905 میلادی در پاریس چاپ و منتشر شده درباره قرهٌ العین شرح مفصلی در چند فصل می نویسد و نکات دقیقی در آن بچشم می خورد که در سایر کتب کمتر دیده می شود اینک ترجمه قسمتی از آن را از فصل چهار و دوازده آن کتاب بدون اظهار نظر درباره مطالب آن ذیلاً درج می کنیم:

زرین تاج که از اوان طفولیت دقت همه را بسوی خود جلب کرده بود به جای اینکه مانند همجنسان خود به بازیها و سرگرمیها وقت بگذراند بیشتر اوقات به صحبتهای مذهبی اقوامش گوش می داد هوش سرشار و دقیقش بزودی او را با علوم پراکنده اسلامی متجانس کرد و بدون آنکه در آنها غرق شود توانست در صفر سنّ در پاره نکات تاریک و مبهم بحث نماید بطوری که پس از چندی در معنای احادیث و اخبار چیز پوشیده برای او نماند و شهرتش در شهر به جائی رسید که او را یکی از عجائب خلقت محسوب داشتند.

این دختر هم در علوم و هم در مباحث منظر اعجوبه غریبی بود کم کم برومند گردید چهره تابناکش از فرط زیبائی درخشنده و پیوسته نورانی و فروغ بخش بود بهمین مناسبت او را موسوم به قرهٌ العین کردند.

برادرش عبدالوهاب قزوینی که هم شهرت و هم علم پدر را به میراث برد و بحسب ظاهر اظهار مسلمانی می کرد می گوید (ما تمام برادرها و پسر عموها در حضور قرهٌ العین جرأت تکلم نداشتیم به اندازه ای معلومات او ما را مرعوب ساخته بود که اگر احیاناً در مسائلی متنازع فیحه بحث می کردیم چنان مسئله را پاک و روشن و معلوم و مربوط برای ما مدلّل می کرد که فوراً تمام سرافکنده و خجالت زده بیرون می رفتیم.)

قرهٌ العین در مجالس درس پدر و عمو در همان مدرسه ای که دویست الی سیصد طلبه حاضر می شدند می آمد ولی در پشت پرده مخفی بود و اغلب بیانات آن دو پیرمرد را با دلیل رد می کرد شهرتش در عالم علمی ایران بحدی بالا گرفت که مغرورترین علمای عصر بقبول بعضی نظریاتش تن در میدادند.

شهرت این اعجوبه از راه دیگری نیز قابل ملاحظه است این است که مذهب اسلام همیشه زنرا پائین تر از مرد محسوب می نماید وجودش فقط برای تولید نسل است در جوانی با پسر عمویش ازدواج و بعد به کربلا مسافرت کرد و با تعشق افکار سید رشتی را قبول نمود او دارای هوش دقیق روشنائی ضمیر.خونسردی شگفت آور و شجاعت بی نظیری بود.

بدیهی است جامع این محسنات باید متوجه باب باشد و پس از مکاتبه و گرویدن به وی شورش فوق العاده در مجمع روحانی تولید شد و خشم و غضب شدیدی نسبت به او بروز کرد.شوهر،پدر و برادرهایش او را قسم دادند که از این جنون خطرناک دست بکشد ولی برعکس با صدای رسا اظهار ایمان می کرد.اقوامش برای خاموش شدن فتنه به او تکلیف کردند به کربلا برود تا از خاطره ها محو شود و عظمت امکنه مقدسه او را وادار به توبه نماید اما اثر معکوسی بخشید و در برابر مقابر مقدسه شهداء دست از بابیت نکشید و چون دیدند که به اثبات قدم ماندن در کربلا مرکز تعصب شیعه کار به وخامت می گراید در صدد مراجعت او افتادند.حاجی ملا محمد حمامی مأمور اینکار که با چند نفر نوکران او بطرف کربلا رفت شرح ماجرا را چنین می گوید:

« من به کربلا وارد شدم و بلافاصله نامه های پدر شوهر و عموی طاهره را به او دادم آنقدر التماس کردم که به مراجعت راضی شد برای او کجاوه تهیه کرده براه افتادیم و بابیان تا نخلستان او را مشایعت کردند من از مأموریت خود خوشحال شدم اما جمعی سوار به کجاوه نزدیک شده با احترام و سلام از قرهٌ العین خواستند در منزلی که برای او تهیه کرده اند وارد شود و در تمام طول راه همینطور از او در شهر پذیرائی شد تا به قزوین رسیدیم در قزوین او را به منزل پدرش بردم.

عمویش محمد تقی خشمناک و به نوکرانش دستور داد از خروج وی جلوگیری نمایند و کسی با او ملاقات ننماید و بعد به نزد او رفت و کوشش کرد که از عقیده اش برگردد ولی به مقصود نرسید و آرامش خاطر و یقین قطعی قرهٌ العین او را بیشتر غضبناک کرد به حدی که نتوانست جلو خشم خود را بگیرد و بی اختیار شروع کرد به بد گفتن به باب.قرهٌ العین نگاه عمیقانه بصورتش کرد و گفت وای بر تو ای بدبخت می بینم که عنقریب دهانت پر از خون می شود قرهٌ العین در محبس کارش قدم زدن خواندن مناجاتها و سرودهای مقدس بود یک شب جمعی سرباز مسلح قهراً در خانه را کنده وارد شدند محبوس از  آنان پذیرائی نموده و در اطاق خود نطق مفصلّی ایراد کرد که دو ساعت طول کشید چون این عمل تکرار شد ملامحمدتقی عصبانی شده برادرزاده را ناسزا گفت و او را چوب زد مع هذا جوش و خروش شهر زیاد و بابیان قزوین نمی توانستند سرور قلبی خود را پنهان نمایند و این شعف و شادی موجب خشم و هیجان مسلمین می شد و در ضمن مباحثات غالباً الفاظ رکیکی مابین آنها رد و بدل می شد و اغتشاش زیاد می شد قرهٌ العین پیوسته با باب مکاتبه داشت و از او دستور گرفت به ایالات و شهرهای دیگر برای هدایت مردم برود و برای رهائی سید علی محمد از حبس ماکو و پرده برداشتن از روی مذهب که حقیقت آن در نظر اغلب مخفی بود رؤسای بابیه تصمیم گرفتند اجتماع عمومی در بدشت «یک فرسخی شاهرود» تشکیل دهند (بعد مسیو نیکلا  جریان قتل ملامحمدتقی برغانی و حبس و شکنجه قرهٌ العین و استخلاص او بعد از معرفی قاتل و فرار او را به طهران شرح می دهد. تا آنکه می نویسد ) :

نایب قلی که بعدها در جرگۀ فراشان شاهی درآمد فرار قرهٌ العین را به این طریق نقل می کند ( من نیز از مستخدمین بودم که همراه این زن حرکت کردند همین که از شهر خارج شدیم شاهراه را ترک کرده راه بلوک زهرای قزوین را پیش گرفتیم و طی طریق کردیم تا رسدیم به اندرمان در حوالی شاه عبدالعظیم و در آنجا قرهٌ العین نامه به من داده که ببرم طهران به خانه میرزا بزرگ نوری و بدهم به میرزا حسنعلی نوری (بهاءالله) پسر میرزا بزرگ، صبح زود بود که به شهر آمدم و نامه را به صاحبش رسانیدم پس از خواندن به من گفت به اندرمان برگرد و خبر ده که بعد از ظهر به آنجا خواهم آمد و بالاخره پنج ساعت به غروب مانده میرزا حسینعلی با چند نفر سوار که اسبهای زین کرده به یدک می کشیدند وارد شد قرهٌ العین هم چند دقیقه بعد پس از  تغییر لباس بر اسبی که دهانه آن طلا بود سوار شد و همه ما بر اسبی سوار شده یک ساعت به غروب حرکت کردیم دو ساعت بعد در خانه میرزا حسینعلی بودیم چند روزی آنجا توقف کردیم اشخاصی در این مدت به دیدن قرهٌ العین می آمدند بعد از پنج روز متوجه شدم در آنجا فقط یک نفر مانده بقیه رفته اند نوکر اسبی آورد و به من گفت برو به عسگرآباد نزدیک سرخ حصار به محض رسیدن جمعیت زیادی دیدم با چادرهای متعدد و چون من بابی نبودم قرهٌ العین با دادن مشتی پول مرا به طهران فرستاد و آنها بعد از شام به سوی خراسان رفتند. )

به این طریق قرهٌ العین و باب الباب (باب الباب در بدشت حاضر نبود) و قدوس و میرزا حسینعلی و سایر واردین بابیه به بدشت رفتند و چون نکات مبهمی در مذهب بود و موافقتی حاصل نشد قرهٌ العین را قاضی قرار دادند و او جواب کتبی داد که همه قبول کردند تصمیم گرفتند برای رهایی باب از زندان دسته جمعی بعنوان زوار حرکت کنند که اگر مورد حمله قرار گرفتند دفاع نمایند ولی قبل از این کار به فکر آزمایش مذهب افتادند که آیا همه از روی تحقیق پذیرفته اند و این فرمول را بالاخره استخراج کردند که در معرض نمایش قرار دهند « خداوند ظهور نموده و مذهب قبل منسوخ و قوانین قدیم از ریشه درآمده اند و باید نهال قوانین تازه را در میان مردم کاشت قرهٌ العین معتقد بود که قبلاً این فکر و حقیقت را به بابیها تفهیم کنیم ولی قدوس از تعصبات آنها بیمناک بود ولی قرهٌ العین تأخیر را موجب اغوا کردن و در اشتباه بودن آنها دانست همه خلاف رأی او عقیده داشتند زیرا به محض شنیدن اولین کلمه بر ضد مقررات سابق وحشت جمعیت را فرا گرفته عکس العمل آن لعنت و نفرین و خشم و غضب خواهد بود خلاصه نزدیک بود قرهٌ العین از پیشنهاد خود نتیجه معکوس بگیرد که غفلتاً یک تدبیر جنگی بخاطرش رسید و آن را به کار برد و گفت مرتد در شیعه محکوم به قتل است و توبه اش نیز پذیرفته نمی شود ولی زنها چون در ردیف حیواناتند کمتر در اعمال خود مسئولیت دارند و اگر عملی از آنها سر بزند آن را به عدم شعور تعبیر کنند و او را عفو نموده و با سلام او را می خوانند ولی اگر اصرار کرد بقتلش می رسانند به اتکاء این موضوع قرهٌ العین هم مذهبانرا قانع کرد که خود داخل معرکه شود و حقایق را روشن سازد و گفت تمام کسانیکه اینجا آمده اند در کنفرانس دعوت کنم ولی قدوس نباید بیاید در ضمن سخنرانی من پرده از روی کار بر می دارم و نسخ قرآنرا اعلام می کنم اگر پذیرفتند که به مقصود رسیده ایمو اگر شوریدند نزد رئیس خودشان قدوس بروند و عقیده او را نسبت به اظهارات من جویا شوند و او برای رفع عائله به انکار من پردازد و سعی شود که مرا دوباره به اسلام رجعت دهند به ناچار این کار چند روزی طول می کشد اگر آرامش برقرار شد همه را به یقین می کشانیم وگرنه من ظاهراً بدلائل قدوس تسلیم می شوم.رؤسای بابیه این پیشنهاد را به اتفاق آراء قبول کردند هنگامیکه اسباب کار فراهم و جمعیت برای سخنرانی دعوت شدند طاهره در پشت پرده نازکی با نفیس ترین البسه و جواهرات بایستاد و دو خدمتکار خود در عقب او بایستادند و با اشاره او ریسمان پرده را در ضمن صحبت پاره کنند پس از شروع مقدمات با وجود اضطراب شدید و ترس از مغبولیّت با فصاحت و بلاغت خاصی نطق نمود که تا آن موقع با این طلاقت لسان تکلّم ننموده بود از عبارات مهیج و صدای جذاب و رسایش مستمعین مات ماندند سکوت همه را گرفته ابداً جنبشی پدیدار نبود تا آنکه گفت «شماها باید امروز بدانید که خداوند ظهور کرده و قرآن منسوخ شد و کتاب جدیدی از آسمان برای ما نازل شده و قوانین جدیدی برای ما مقرر گردیده است » و سپس با اشاره او خدمتکاران ریسمانها را قیچی نموده پرده بیافتاد و منظره باشکوه و جلال او نمایان شد ظاهراً متوجه خدمه گردید که آنها را مؤاخذه کند بعد رو به جمعیت نموده گفت « این قضیه چه اهمیت دارد آیا من خواهر شما نیستم آیا شما برادرهای من نیستید آیا کدام خواهری صورتش را از برادرانش پوشیده است » اما اثر این واقعه چون صاعقه ای بر سر حضار فرود آمد جمعی صورت خود را با دست پوشانیدند تا چشمشان به صورت زن نامحرم آن هم زن مقدسی چون طاهره نیفتد برخی تعظیم کردند گروهی دامن لباس برسر کشیدند.اما قرهٌ العین شروع کرد به راه رفتن در میان جمعیت و نسخ قرآن و رفع حجاب را متذکر گردید ولی به نتیجه کامل نرسید میرزا حسینعلی بهاء چون دید صحنه تماشا طول کشید و خطر خونریزی می رود عبای خود را بر سر قرهٌ العین انداخته او را به چادر برد.مجلس با همهمه و آشوب و ناسزاگوئی و تهمت جنون و هرزگی و دفاع عده کمی به پایان رسید و قدوس نارضایان را بار داد و با مهربانی بدقت به سخنان آنان گوش داده گفت مسئله غامض است ظاهراً طاهره کافر شده ولی شاید در این رفتار معمائی است که معنی آن بر من پوشیده است و این بیان سبب تجسس معنای این عمل گردید و قدوس مرتب بذر تردید در دماغ آنان کاشته و می گفت حجاب مربوط به عرف و عادت است و زنان پیغمبر نیز ابتدا بی حجاب بودند و بعد این حجاب مخصوص به آنها شد نه دیگران و راجع به نسخ قرآن گفت که مهدی باید تاریکیهای کتاب خدا را برای ما روشن کند.از طرفی قرهٌ العین نیز بیکار نماند و پیروان خود را با مذهب جدید آشنا و مردم را به سوی خود جلب می کرد و با تبانی قبلی دو نفر را به چادر قدوس فرستاد آنها گفتند طاهره شما را ملامت می کند زیرا جرأت مقابله و مباحثه با او را ندارید و در غیابش بدگوئی و تکفیر می کنید او شما را دعوت به بحث در حضور عامه می کند اگر غالب شدید او شما را اطاعت خواهد کرد و اگر مغلوب شدید ناچارید در مقابلش سر فرود آورید انکار قدوس و اصرار آنها در آمدن و مشورت باحضار بالاخره قرار و تصمیم به رفتن قدوس با رفقای خود برخاست و به سوی اردوی طاهره رفت زن شجاع در برابر مدعی خود نشست و با کمال مهارت و استادی از روی قرآن و احادیث حقایق الهی را بیان نمود که امام باید احکام و قوانین بیاورد و قرآن منسوخ شود قدوس مغلوبانه بلند شد و با صدای بلند اعلان نمود « آنچه او می گوید حق است و آنچه کرده درست و به جا بوده است» بعد به طرف او برگشته معذرت خواست همراهان نیز از او تبعیت کردند چند روز به جشن و شادی و تبریک گفتن پرداختند و سپس هر دسته به نقطه ای رفتند. . . (فصل 12) . . . قرهٌ العین را پس از دستگیری به طهران اوردند و در خانه محمود خان کلانتر محبوس گردید در این خانه عده ای از زنان و مردان به ملاقاتش می آمدند و زنان را به آزادی و احترامی که مذهب جدید بآنها داده شیفته می ساخت و در مباحثات زیادی زنان و مردان را مغلوب می نمود هنوز آقاخان نوری بصدارت نرسیده بود که این مباحث مطرح بود بمحض رسیدن بصدارت به حاجی ملا میرزا محمد اندرمانی و حاجی ملا علی کنی امر کرد بروند نزد او به آزمایش عقایدش پردازند این دو مجتهد با قرهٌ العین هفت جلسه صحبت کردند و قرهٌ العین با نهایت عشق و علاقه به ثبوت رسانید که باب امام منتظر است مدعیانش مرتب از آمدن قائم از شهر جابلقا و جابلسا دم می زدند و او آنرا موهوم و شایسته مغزهای ناخوشی می دانست بر اثر اصرار زیاد آنان گفت دائل شما مانند دلائل بچه نادان و ابلهی است تا کی شما پای بند این اکاذیب منافی با عقل هستید کی عقل خود را متوجه شمس حقیقت خواهید کرد؟ ملا علی کنی از این توهین رنجید و رفیق خود را کنار کشید و گفت مباحثه با این کافر نمی توان کرد و به منزل رفتند و حکمی نوشتند که ارتداد و امتناع از توبه اش محقق و باید به نام قرآن به قتل برسد.

یکی از زنان مسلمان و خدمه کلانتر در آن منزل نقل می کند «محبوس هنگام سحر بلند می شد وضو می گرفت آهسته دعا و مناجات می خواند روزها هرگز  از اتاق بیرون نمی آمد و آن را با نهایت دقت پاک نگاه می داشت هیچ کس را بدون اجازۀ قبلی نمی پذیرفت با آنکه در اتاق تنها بود مثل اینکه در میان جمعی است در پوشیدن لباس و طرز رفتار با احتیاط بود گاهی قدم می زد و دعا می خواند زمانی که به دیدنش می آمدند پس از کسب مرخصی همه فریفته جمال و فصاحت بیانش می شدند و از او تمجید می کردند در آن هنگام برای پسر کلانتر عروسی بود زنان بزرگان همه دعوت داشتند با اینکه وسائل عیش و تفریح و سرگرمی زیاد فراهم شده بود همه یک دفعه فریاد برآوردند که قرهٌ العین را بیاورید موقعیکه آمد مطربان و رقاصان را جواب کردند و با اینکه در خوردن شیرینی حریص بودند بکلی آن را فراموش کرده دقیقانه متوجه بیانات او شدند.بالاخره شبی بر حسب معمول از اطاق بیرون آمد من بیدار بودم رفت در حیاط خود را شست و بعد از برگشت به اطاق لباس سفیدی پوشید و در حال زمزمه عطر بخود زد و به طوری بشاش بود که تا به حال مثل آنرا ندیده بودم و از تمام زنان خانه معذرت خواهی کرد درست مانند کسیکه می خواهد مسافرت کند همه از این عمل متعجب بودند چون شب شد چادری پوشید و چارقدی مانند کمربند بست و چاقچور پوشید و بقدری خندان بود که ما بی اختیار به گریه افتادیم و با خنده می گفت امشب سفر طولانی خواهم کرد و در همین وقت در را زدند گفت بروید باز کنید مرا می خواهند در باز شد کلانتر آمد و به اطاق رفت گفت بیائید خانم شما را می خواهند او گفت بلی خوب می دانم مرا به کجا خواهند برد و چه به من خواهند کرد اما خوب فکر کن روزی هم اربابت ترا نیز خواهد کشت این واقعه و پیشگوئی به فاصله کمی تحقق پیدا کرد «همانطور که لباس پوشیده بود با کلانتر بیرون آمد و ندانستیم کجا رفتند ولی فردا فهمیدیم که او را کشته اند»

یکی از برادرزاده ها کلانتر راجع به قتل قرهٌ العین حکایت می کند «وقتیکه آن دو مجتهد فتوای قتل حواری بابی را نوشته برای شاه فرستادند شاه امر به کشتن او داد قضیه محرمانه و فقط دو نفر می دانستند چند روزی بود که عموی من امر کرده بود با دقت مواظب پلیس باشم و با گشتیها مطمئن باشم که پلیسها سر پست حاضرند و سه ساعت از شب گذشته بکسی حق عبور در کوچه نمی دادند در این شب به من امر شد یکدسته پلیس از خانه کلانتر تا باغ ایلخانی ردیف قرار دهم من کسان خود را پنهان کرده بودم و گفتم هر کس از اعضاء کارکنان ما نباشد فوراً دستگیر کرده بکشید چهار ساعت پس از غروب آفتاب کلانتر از من پرسید که آیا تمام احتیاطات لازمه انجام شده یا نه؟بعد از اطمینان مرا به خانه برد و بلافاصله با قرهٌ العین برگشت و پاکت مهر کرده بمن داد و این زن را به باغ ایلاخانی ببر و به عزیز خان سردار تسلیم نما و رسید بگیر.اسبی آورده قرهٌ العین را سوار کردم و از ترس اینکه مبادا بابیها باخبر شوند شنل خود را روی سر او انداختم که خیال کنند مرد است با یک موکب تمام مسلحی براه افتادیم با وجود احتیاطات لازمه یقین داشتم اگر به ما حمله می شد تمام افراد ما فرار می کردند زیرا بابیها ترس و وحشت زیادی در توده تولید کرده بودند همینکه داخل باغ شدم نفس راحتی کشیدم محبوس را در اطاقی در دالان دم درب گذارده به سربازان امر کردم بدقت مراقب باشند و رفتم برای دیدن سردار او تنها منتظر من بود نامه را گرفت و خواند گفت کسی ملتفت نشد گفتم هیچکس در کوچه نبود رسید آنرا رسید آن را به من بدهید گفت نه تو باید در اجرای قتل حضور داشته باشی بعد رسید خواهم داد پیشخدمت ترکی داشت جوانی خوش صورت بود او را صدا کرد و ضمن تعریف از او گفت مدتی است که در خدمت من هستی و من به تو توجهی نکرده ام اما من ترا دوست دارم می خواهم گذشته را تلافی کنم و پاداشی به تو بدهم عجالتاً این بیست اشرفی را بگیر و خرج کن و بعد شغل خوبی به تو خواهم داد این دستمال را فعلاً بگیر و با این افسر برو یک زن کافری در آن اتاق است او را خفه کن.پیشخدمت بعد از تعظیم به راه افتاد من او را بردم به اطاق دیدم محبوس به سجده افتاده دعا می خواند پیشخدمت جوان به او نزدیک شد که مأموریت خود را انجام دهد قرهٌ العین سر از سجده بلند کرده با نگاه عمیقانه به او گفت ای جوان حیف است دست تو به آدم کشی آلوده شود نمی دانم این کلام چه تأثیری در روح او کرد که مانند دیوانگان پا به فرار نهاد منهم دنبال او دویدم تا نزد سردار رسید و گفت هر چند می دانم از مرحمت شما محروم خواهم شد ولی من این کار را انجام نمی دهم عزیز خان با تغیّر او را از خود براند و چند ثانیه فکر کرد و بعد یکی از سوارانش را که مغضوب شده بود با تحکّم و فحش او را خطاب کرده و استکان عرقی به او داد و با همان دستمال او را مأمور قتل طاهره نمود.بمحض ورود به اطاق خود را روی قرهٌ العین انداخت و دستمال را به گردنش پیچید و بسختی کشید تا نفس او قطع شد و فوراً جسد نیمه جان او را بلند کرده تا عقب دیوار یخچال در حالتیکه کاملاً جان نسپرده بود کشیده در چاه انداخت و نوکرانرا  فرستادند با عجله چاه را پر کنند زیرا که سپیدۀ صبح نزدیک بود.»

در مقابل سفارت انگلیس و سفارت ترکیه میدان وسیعی بود که از سال 1893 ناپدید گردید در وسط این میدان در امتداد خیابان پنج یا شش درخت بود که محل قتل این زن دلاور بابی را نشان می داد زیرا که در این موقع باغ ایلخانی تا آنجا امتداد داشت در مراجعت من در سال 1898 میدان از میان رفته و در اطراف آن بناهای جدید ساخته شده بود و من نمی دانم که آیا خریدار تازه این زمین درختانی را که البته یکدست مقدسی کاشته بود محترم شمرد یا نه؟

ادوارد بــــراون

پروفسور اِ . جی . برون مستشرق معروف انگلیسی دانشگاه کمبریج که کتب متعددی دربارۀ این دیانت نوشته درباره طاهره چنین اظهار نظر نموده است:

ظهور چنین زنی مانند قرهٌ العین در هر مملکت و قرن از نوادر وجود است ولی طلوع و سطوعش در خطه ایران از عجائب خلقت و خوارق عادات است تقوی و طهارت قرهٌ العین حسن و جمال خداداد استعداد و قریحه بی نظیر نطق موثر و بلیغ فداکاری و شهامت و بالاتر از همه مقاومت و ایستادگی او در برابر علمای ایران و بالاخره شهادت تاریخی و مجلل او در تاریخ بشر بی سلبقه است که او را در بین نسوان هموطن خویش بی نظیر و زنده و جاوید نگاه می دارد اگر امر سید باب حجت دیگری برای عظمت خود نداشت این برهان کافی بود که بانوی نابغه و شهیر و عنصر شجاع و فداکاری را در امان خود پرورانده است.

جـریده آسیـاتیک چـاپ انـگلستان

جریده آسیاتیک در شماره 7 صفحۀ 474 که به سال 1866 میلادی منتشر شده درباره زندگی طاهره می نویسد:

چطور ممکن است یک زن یک مخلوق ضعیف در ایران آنهم در قزوین جائیکه علمای آن مشهور و فراوان و نفوذی را دارا هستند که حتی توجه دولت را به خود جلب نموده اند در یک چنین محیط نامساعدی قیام کند و یک جمعیتی تشکیل دهد این نکته حتی تاریخ نویس ایرانی سپهر را به توجه واداشته است.

دکـتر جـاکب بـلاک

دکتر بلاک طبیب مخصوص ناصرالدین شاه و پرفسور دانشکده طهران اهل اطریش کتابی به زبان آلمانی نوشته به نام (ایرانیان) که در جلد اول آن می نویسد:

قرهٌ العین مرگ حتمی الوقوع خود را به اطرافیان خویش پیشگوئی کرده و گفته بود که فردا فرستاده شاه خواهد آمد و برای اینکه مرا نزد او ببرند اصرار خواهد کرد که بر ترک اسب او بنشینم ولی من مایل نیستم لذا خواهش دارم که یک اسب سواری برای من تهیه کنید که مرا به قصر شاه ببرد. . . همینطور هم شد فردا برای بردن قرهٌ العین از طرف شاه آمدند و با اسبهایی که تهیه شده بود او را بردند و یک روز او را در قصر نگارستان زندانی کردند سپس وی را به حضور ناصرالدین شاه در اطاق آئینه قصر مزبور حاضر نمودند ناصرالدین شاه بدواً از او بسیار تعریف کرد و زیبائی و شعر او را ستود سپس گفت زنی مثل شما لیاقت قصر سلطنتی را دارد من حاضرم شما را به عقد خود درآورم مشروط بر اینکه از دین خود دست برداری و قسم بخوری که دیگر با بابیان معاشرت نخواهی کرد ولی قرهٌ العین حاضر نشد که از دین بابی دست بردارد لذا ناصرالدین شاه دستور داد او را مجدد به منزل محمود خان کلانتر در طهران برده حبس نمایند به این امید که شاید زنهای درباری و مخصوصاً زن کلانتر او را حاضر نمایند که از دین خود دست بردارد ولی قرهٌ العین حاضر نشد و چون کلانتر مجدداً به عرض شاه رسانید که قرهٌ العین به هیچ وجه حاضر نیست تبری کند دستور داد او را خفه نمایند بدین لحاظ کلانتر شبانه چند نفر را مأمور کرد که قرهٌ العین را به باغ خارج شهر برده خفه نمایند و جسد او را در چاهی لنداخته و خاک و سنگ رویش بریزند اما خود محمود خان کلانتر چند سال بعد به دستور ناصرالدین شاه به وضع فجیعی کشته شد جریان از این قرار بود که در رواقعه شورش اهالی طهران جهت نان چون بی کفایتی محمود خان کلانتر ثابت شد شاه دستور داد او را خفه کرده و طنابی به دو پایش بسته و جنازه اش را در خیابانهای طهران بکشند و یک روز هم جسد او را بروی بازار پامنار بگذارند.

لغـت نامــه دهـخـــدا

در لغت نامه دهخدا ذیل کلمه «طاهره» شرح مفصلی درباره وی نوشته و اشعارش را نقل نموده که ذیلاً به اختصار می آوریم:

طاهره عنوانی است که فرقه بابیه به زرین تاج داده است چون میرزا علی محمد باب در پاسخ نامه یکی از بابیان با عبارت ذیل می نویسد (و اما سئلت عن المراهٌ التی زکت نفسها و اثرت فیها الکلمه التی انقادت الامور لها و عرفت بارئها فاعلم انها امراهٌ صدیقهٌ عالمهٌ طاهرهٌ و لاترد الطاهرهٌ فی حکمها فانها ادری بمواقع الامر من غیرها و لیس لک الا اتباعها) در اینجا باب وی را راستگو و دانا و عمل کننده و طاهره نامیده و عقاید وی را تأیید کرده و مخاطب را به پیروی از او توصیه کرده است و از آن پس در میان بابیان به این نام مشهور شد اما لقب قرهٌ العین را شیخیه به او داده اند چه پدرش حاجی ملا محمد صالح قزوینی از فضلا و علمای عصر خود او را به عقد ازدواج برادر زاده خویش ملا محمد فرزند حاجی محمد تقی برغانی از اعاظم مجتهدین اصولی مشهود بشهید ثالث درآورد و چون در آن روزگار غوغای اختلاف علمای شیعه و شیخیه در همه جا از جمله قزوین بالا گرفت خصوصاً ملا تقی برغانی نخستین کسی بود که رایت مخالفت و معاندت با شیخ احسائی را برافراشته بود مباحثه و مشاجره این دو دسته نظر کنجکاو زرین تاج را که اساس تحصیلاتش بر عقاید علمای اصولی مبتنی بود بخود جلب کرد پس از یک سلسله مطالعات در آثار شیخیه عاقبت به جانب مسلک آنان گرائید و با سید رشتی به مکاتبه پرداخت و شوق زیارت وی در او برانگیخته شد و عازم سفر کربلا شد و دو پس و یک دختر خود را به شوهر سپرد و همراه تنی چند از خاندان خود مانند خواهرش مرضیه رهسپار کربلا شد و به خوشه چینی از خرمن سید رشتی پرداخت و از جانب او به قرهٌ العین ملقب گردید پدرش ملا صالح و عموی او ملاتقی از علمای مشهور عصر بودند عم دیگرش حاج ملاعلی از پیروان شیخیه بود طاهره بعد از درگذشت سید رشتی مجلس درسی در کربلا ایجاد کرد و برای عده کثیری از طلاب از پس پرده تدریس می کرد و شهرت زیاد یافت.

مقارن این ایام ندای ظهور باب در شیراز بگوشش رسید از دیدن آثار و نوشتجات سید به وی ایمان آورد و در شمار حروف حی یعنی نخستین هیجده تنی که به باب گرویده بودند درآمد و از این پس بی پروا در کربلا به تبلیغ پرداخت و به اطراف و اکناف نامه می نوشت و مردم را به کیش خود می خواند حتی با پدر و عموی خود به مکاتبه و محابثه پرداخت از بستگان او خواهرش مرضیه و آقا میرزا علی شوهر مرضیه و حاجی ملا علی عمویش به باب گرویده اند.قرهٌ العین در خانه سید کاظم رشتی اقامت داشته و عیال و سید بوی ارادت می ورزید و از وی پذیرایی می کرد بابیان مقیم کربلا در آن منزل به تبلیغات قرهٌ العین گوش می دادند بی پروائی او علمای کربلا را تحریک نمود و بالنتیجه حاکم کربلا او را به خروج از شهر تکلیف نمود وی با تنی چند به بغداد رفته بر مفتی شهر وارد می شود و با وی محاجه می کند و در سال 1363 قمری عازم ایران می شود در عراق نامه ها و رسالاتی به ایرانیان می نوشته از آن جمله دو رساله یکی بعربی در جواب حاجی محمد کریم خان کرمانی و دیگر به فارسی در جواب ملا جواد خوارولیانی باقمانده است هنگام عزیمت به ایران جمعی از همکیشان وی مانند شیخ صالح عرب و شیخ طاهر واعظ و ملا ابراهیم محلاتی وآقا سید محمد گلپایگانی وغیره همراه اوبودند نخست به کرمانشاه وبعد به همدان رهسپار میشود وعلمای آنشهر را به دین خود دعوت میکند وغوغایی در شهر برپا می شود وقصد داشته یکسره بجانب طهران حرکت کندومحمد شاه را به آئین خود بخواند ولی پدرش از ورود او به ایران آگاه می شود وکسی را بسوی او میفرستد که به قزوین بیاید ولی در قزوین نصایح اقوام مؤثر نشده با عمویش مشاجرات ومباحثات زیادی نموده وعمویش اورا آزار می دهد در این هنگام حادثۀ فجیعی روی می دهد که موجب فرار قرۀ العین از قزوین میشود وچند تن از همراهان اوکشته می شوند توضیح آنکه در قزوین شیخ صالح طاهر نامی ازمردم شیراز از پیروان شیخیه هنگامیکه می شنود ملا تقی شیخ احسائی را لعن می کند نزد وی می رود واز مراد خود سخن به میان می آورد وچون او نسبت به شیخ بدزبانی می کند او را واجب القتل می داند تا وقتیکه در محراب مشغول نماز بوده غفلتاً بر او میتازد واو را می کشد این در زمستان سال 1263 قمری در قزوین روی می دهد پیداست که کشتن چنین مجتهدی در شهر هیجان وانقلاب عظیمی بر پا کرد وبسابقه اختلاف عقیدۀ قرۀ العین با او انظار عموم متوجه او می شود چنانکه صاحب نقطه الکاف مینویسد از این طایفه قریب 60 یا 70 تن را بیگناه دستگیر میکنند وآنانرا بانواع گوناگون زجر وشکنجه می دهند از جمله شیخ صالح عرب را چون بسیار میزنند ومی خواهند اورا داغ کنند که ناگهان قاتل خود را به حکومت معرفی می کند وبا کمال صراحت حقیقت واقعه را شرح می دهد واقرار به قتل می کند مع الوصف قاتل مزبور را با چند تن از پیروان قرۀ العین از قبیل ملا ابراهیم وشیخ صالح عرب وحاجی محمد علی وحاجی اسد الله نام پیرمردی مریض زنجیر می کنند وبه طهران روانه می سازند در طهران قاتل فرار می کند واز بابیه دستگیر شده در اثر پافشاری صدر قزوینی شیخ صالح عرب را سر می برند وحاجی اسدالله را نیز می کشند ودوتن دیگر را به قزوین بر می گردانند وبه درختی می بندند ومردم شهر جمع می شوند وهر یک زخمی به آنان می زنند تا به فجیع ترین وضع کشته می شوند این کشتار نخستین خون ریزی است که از بابیه در ایران رویداده است ولی قرۀ العین در بحبوحه این غوغا بدستیاری همکیشانش فرار نموده از بیراهه بسوی خراسان می رود وملا محمد شوهر وی  نیز مقارن این ایام اورا طلاق می دهد .

قرۀ العین در بدشت یک فرسنگی شاهرود با گروهی از بابیان بر می خورد وکنفرانسی تشکیل می شود برای اعلان نسخ شریعت اسلام واستقلال دیانت بابی (آنگاه بتفصیلی که مسیونیکلا ودیگران گفته اند شرح می دهد) بعد از آن بنواحی نور حرکت می کند ومدت 9ماه یعنی از شوال 1264 تا اواخرمادی الثانی 1265 که جنگ معروف قلعۀ شیخ طبرسی بین بابیان وقوای دولتی ادامه داشت اودر نواحی مختلف مازندران پنهان و آشکارا تبلیغ میکرد بعد از خاتمۀ جنگ در نور دستگیر وبه طهران اعزام شد ودر خانه محمود خان کلانتر محبوس گردید و در بالاخانه بسیار مرتفعی در اطاقی سکونت داشت که راهی به جایی نداشت وتنها وسیلۀ عبور از آنجا نردبان بلندی بود که در مواقع احتیاج با آن آمد وشد می کرده ودر آنجا بسرودن اشعار وخواندن مناجات ونوشتن نامه ها مشغول بود وگاهی با علما فضلا مباحثه می کرد و دو مجتهد طهران بدستور صدر اعظم با او بحث نموده حکم تکفیر وقتل او را دادند.

قرۀ العین  تا قضیۀ تیر اندازی سه تن از بابیان به شاه در نیاوران در روز یکشنبه 28 شوال 1268 قمری همچنان در زندان بود پس از این واقعه که گروهی از بابیان را کشتند قرۀ العین را نیز در همان اطاق استنطاق نمودند واو بی پروا از آئین باب طرفداری نمود (سپس شرح شهادت اورا از کتب دیگران بنحوی که ما قبلاً نوشتیم نقل می کند.)

ناسخ التواریخ

   مرحوم سپهر مؤلف ناسخ التواریخ براثر تعصب وعناد در نوشتن وقایع تاریخ بابیه رعایت بیطرفی ننموده وقلم را به الفاظ رکیکه وتهمتهای ناروا ملوث نموده است اما باوجود این در کتاب خود جلد قاجاریه در ضمن شرح زندگی وفعالیت حضرت طاهره منکر فضائل علمی وقدرت روحی او نشده از جمله چنین می نویسد:

این زن زرین تاج نام داشت واو دختر حاجی صالح قزوینی است پدرش یک تن از اجله فقها بود وشوهرش ملامحمد پسر ملا مخمد تقی عم زاده وی است که اونیز فضلی به کمال داشت و عمش ملامحمد تقی مجتهدیست که صیت فضل وتقوای او درهمه بلدان وامصار پراکنده است واین دختر با اینکه روئی چون قمر وزلفی چون مشک از فر داشت در علوم عربیه وحفظ احادیث وتأویل آیات فرقانی باحظی وافر بود از سوء قضا شیفته کلمات میرزا محمد علی باب گشت واز جمله اصحاب او شد اندک اندک طریقت او را که بیشتر ناسخ شریعت اسلام بود بدانست حجاب زنانرا از مردان موجب عقاب می شمرد . اصحاب میرزا محمد علی باب با ارادتی عاشقانه شمع اورا پروانه گشتند گاهی او را بدرالدجی ووقتی شمس الضحی نام نهاده وعاقبت به قرۀ العین لقب یافت .پیروان باب را حاضر کرده بی پرده برایشان در میآمد.

ونخست بر فراز تختی جلوس کرده چون واعظان متقی از بهشت ودوزخ یاد می کرد واز احادیث وتأویل آیات شرحی بکمال می راند . . .

قرۀ العین در منزل بدشت که یک فرسنگی بسطام است مقام کرد حاجی محمد علی از خراسان برسید وبا قرۀ العین دیدار کرد وچند کرّت مجلس را بیگانه پرداخته بمشاورت نشستند ودر رواج دین میرزا علی محمد باب رأی زدند وعاقبت پرده از کار برگرفتند و قرۀ العین منبری در انجمن اصحاب نصب کرده بی پرده برمنبر صعود کرد وبرقع از رخ بر کشید وچهره تابنده را که مهر درخشنده بود با مردمان بنمود . . .

بعد از قلع وقمع بابیه در مازندران قرۀ العین را به طهران آورده بمحمود خان کلانتر شهر سپردند تا نیک بدارد وتا کنون یکسال در خانه او محبوس بود وبا اینهمه گاه گاه کلمات ناصواب از وی اصغا می رفت در این وقت اورا از سرای محمود خان بیرون فرستاده بجهان دیگر جای دادند .

روزنامۀ آژنگ

روزنامۀ آژنگ یکی از جرائد طهران در شمارۀ 41 مورخۀ 30 بهمن 1334 شرحی در بارۀ قرةالعین بقلم آقای عبدالحسین اسلامی نوشته که چون مقالۀ مزبور محققانه وبدون غرض نوشته شده ودر جرائد ایران می توان گفت بی سابقه است بدون اظهار نظر در اینجا نقل میکنیم:

مدیر محترم جریده آژنگ هفتۀ گذشته در ضمن مطالعۀ جریده شریفتان بستونی که گویا تحت عنوان در حاشیۀ ادیان ومذاهب افتتاح فرموده اید برخوردم در ابتدا نامۀ آقای مشیری (چرابهائیان به قرةالعین واشعار او اهمیت می دهند) بود از خواندن این نامه بی اندازه متأسف شدم زیرا ایشان مطالب آنرا از روی کمال تعصب نگاشته بودند در صورتیکه معروف است می گویند (انظر الی ما قال لا تنظر الی من قال ) یعنی بنگر چه میگویند منگر که چه کسی می گوید. اصولاً باید اقرار کرد که اینطور عادت کرده ایم که اگر مطلب صحیحی از دهان شخصی که عقیده اش با عقیدۀ شخصی ما مخالف است در آمد آنرا غلط تلقی نموده می کوشیم غلط بودن آنرا به هزار دلیل اثبات کنیم واین عیب بزرگی است باری منظور از نگاشتن این عریضه آن نیست که از بهائیان طرفداری کرده باشم ویا عقیده قرةالعین را بیان واز او دفاع نمایم قرةالعین عقیده اش هرچه بود برای خودش بوده خوب یا بد بلکه از این لحاظ که قرةالعین یک زن به تمام معنی شجاع و دانشمند ونابغه عصرش نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا بوده وتا ابد مایۀ افتخار ایران وایرانی بلکه افتخار دنیا خواهد بود بنگارش این مختصر میپردازم:

جای تعجب است که زنی را که خارجیان به او احترام می گذارند وبنامش مباهات می کنند وتا بحال کتابهای بیشماردر شرح زندگی ومعلومات وشهامت او چاپ کرده اند ومعتقدن یگانه زن نابغۀ ایران است ما او را از خود میرانیم وبعنوان اینکه او بهایی بوده تمام معلومات وخدمات او را که به ایران وایرانی کرده زیر پای میگذاریم وبه هدر می دهیم وچیزی نمانده که اصلاً اورا ایرانی ننامیم ومتأسفانه باید عرض کنم که این از اشتباهات ما ایرانیانست که برای افتخاراتمان ارزشی قائل نیستیم وبه این نحو آنها را از کف داده ایم وهرکدام از آنها بنام کشوری ثبت شده . مطالبی که آقای مشیری نوشته اند آنقدر زننده است مثل اینکه می خواسته اند لکۀ ننگی را از خود دور کنند در صورتیکه مقام قرةالعین وارزش او در تاريخ و دنیا بالاتر از آنست که امثال ایشان بعنوان بهایی بودن او از آن بکاهند وبدنام کنند یا بی ارزش جلوه دهند.

آنها که منصفند واز شرح حال قرةالعین خبر دارند میدانند که چه عرض می کنم والا برای افراد بی اطلاع عجب نیست که بعنوان اینکه قرةالعین بهایی بوده مقامی برای او قائل نشوند واز خدمات او چشم بپوشند.

گرچه نامه ام طویل خواهد شد ولی برای رفع اشتباه آقای مشیری وروشن شدن اذهان خوانندگان عزیز فهرست وار شرح زندگی پر ماجرای قرةالعین را مینگارم وامیدوارم بتوانم وظیفه ای را در قبال خدمات قرةالعین ایفا نمایم.

البته همانطور که در ابتدای نامه ام تذکر داده شد من به عقیدۀ کسی کار ندارم ودر شرح زندگی قرةالعین عقیده او را در نظر نگرفته ام فقط بعلت آنکه زن نابغه ایران بوده زندگی وآثار او را مطالعه کرده ام هم از کتب بهائیان وهم از کتب مخالفین بهایی وبالاتر از همه کتب مورخین خارجی که در زمان زندگی طاهره در ایران بوده اند وبعضی وقایع اورا بچشم خود دیده اند وکتب این مورخین را مستندتر می دانم زیرا بهائیان بعلت اینکه قرةالعین را به خود منسوب میدانسته اند در شرح زندگی او طریق اغراق پیموده اند ومخالفین بهائیت آنچه نوشته اند ممکنست در اثر تعصب مذهبی کم ویا نادرست باشد ولی مورخین خارجی که کمتر تعصب مذهبی دارند مطمئنم موشکافی کرده اند وحقیقت را نوشته اند برای این منظور از منابع زیر استفاده کرده ام وتوصیه می کنم آنهایی که بزبان خارجی آشنایی دارند ومایلند از قرةالعین وزندگیش مطلع باشند از این منابع استفاده کنند ولا اقل ببینند یک زن ایرانی که مورد توهین وتمسخر هموطنانش قرار می گیرد در خارج از ایران چه مقامی دارد وخارجیان اورا چگونه معرفی کرده اند وبا چه نظری مینگرند وبرای اطمینان بیشتر ممکنست بعضی از آشنایان او که الان مسلمان وفکر میکنم در قزوین هستند تماس بگیرند مورّخینی که شرح حال اورا نوشته اند بقرار ذیل هستند:

کنت دو گبینو نویسنده مشهور فرانسوی درکتابش موسوم به (مذاهب وحکم در آسیای مرکزی)صفحه 36-137 که در سالهای 1855- 1858 به طبع رسیده است.

لردکرزن نویسنده ومورخ معروف انگلیسی وتألیفش بنام (ایران ومسئلۀ ایرانی)جلد اول.

والنتین شیرل در کتابی موسوم به (مسئلۀ خاورمیانه)صفحۀ 124

سرفرانسیس یانگ در کتابی بنام (پرتو) صفحه 203

دکتر ت د . چین کتابش بنام (صلح مذاهب)  صفحه 114

جریده ای که دربارۀ زندگی قرةالعین نگاشته جریده اسیاتیک سال1866 مجلد 7 صفحه 474 است که مینویسد(. . . چطور ممکنست یک زن یک مخلوق ضعیف در ایران آنهم در قزوین جائیکه علمای آن مشهور وفراوان ونفوذی را دارا هستند که حتی توجه دولت را بخود جلب نموده اند در یک چنین محیط نا مساعدی قیام کند ویک جمعیتی تشکیل دهد این نکته حتی تاریخ نویس ایرانی شهررا بتعجب واداشته)

قرةالعین با القاب مختلف قرةالعین زرین تاج طاهره .

نقطه. نامیده شد وبطوریکه مورخین می نگارنددر 1817 میلادی مطابق 1233 هجری قمری در قزوین متولد ودر سن 36 سالگی در طهران کشته شد اجداد او از علمای معروف قزوین وبعضی مرجع تقلید بودند پدرش ملا صالح ودو عمویش حاجی ملاعلی ودیگری حاجی ملا محمد تقی امام جمعه معروف قزوین بودند . قرةالعین نه تنها شاعر بود بلکه زنی بود مطلع از آیات قرانی واحادیث وبطور کلی شاید بتوان گفت کمتر کسی در عصر او بقران مجید واحادیث ائمه اطهار مانند او وارد بود وبقول یکی از مورخین تمام آیات قران واغلب احادیث را از بر داشته است مستر ادوارد براون فارغ التحصیل از دانشگاه کمبریج لندن که کتابی در ردّ بها نوشته ومعروف است که دربارۀ قرةالعین می نگارد (ظهور چنین زنی مانند قرةالعین درهر مملکت وهرعصر که باشد از نوادر است مخصوصاً در ایران از عجائب خلقت وخارق العاداتست ظهور زنی مثل او از لحاظ زیبایی . هوش . ذکاوت . بلاغت . شهامت . بالاتر از همه مقاومت وایستادگی او در برابر علمای ایران وبالاخره شهادت تاریخی ومجلّل او در تاریخ بشر بی سابقه است )

قرةالعین ابتدا با پسر عمویش ملامحمد پسر ملاتقی ازدواج کرد ولی بعد بعلت تغییر عقیده وبابی شدن(از قول مورخین است ) بین آنها اختلاف شدید ایجاد شد ومنجر بجدایی آنها گردید قرةالعین در اثر مطالعۀ کتب سید کاظم رشتی علاقۀ مخصوصی ابتدا به آثار سید کاظم وبعد ملاقات او پیدا کرد ای علاقه با رد وبدل نامه هایی بین آنها شروع شد و قرةالعین بوسیلۀ نامه بعضی مسائل را از سید کاظم سوال میکرد وسید کاظم باو لقب قرةالعین داد.

بعد قرةالعین در سن 23 سالگی بقولی یعنی در 1840 میلادی وبقول دیگر در سن 26 سالگی بکربلا رفت ولی قبل از رسیدن او سید کاظم وفات نمود قرةالعین چندی در کربلا بماند جلساتی تشکیل داد از پشت پرده برای مردم وعظ نمود درمجالس وعظ او علمای کربلا حضور یافتند واز اینکه زنی با این معلومات وهوش وفراست وعظ می کند متحیّر میماندند از کربلا به بغداد رفت ومجالسی هم در آنجا دائر وشهرت عجیب یافت بحدّی که علمای کربلا برای استماع بیانات او طی طریق نمودند وببغداد آمدند قرةالعین در بغداد مورد توجه مفتی بغداد قرار گرفت ووقتی خواست بغداد را بخیال ایران ترک نماید مفتی بغداد برای او اسب سوارانی تا کرمانشاه در التزام رکاب او قرار داد در کرمانشاه نیز مجالسش معروف شد وادامه یافت واز کرمانشاه عازم همدان شد ودر بین راه حاکم صحنه اورا استقبال نمود .

قرةالعین تصمیم داشت به طهران رفته ومحمد شاه را ملاقات نماید ولی پدرش نگذاشت واورا بقزوین برد . حاجی ملا تقی امام جمعه قزوین عموی قرةالعین یکی از مخالفین سرسخت شیخیه بشمار می رفت واغلب بر منبر در موقع وعظ بلعن وطعن آنها میپرداخت یکی از پیروان شیخیه بنام ملا عبدالله صالح که تا اندازه ای در عقیده اش متعصب بود از تکرّر گفته های او به تنگ آمده وتصمیم به قتل وی می گیرد ویکی از شبهای جمعه بمسجد می رود وتا صبح بیدار می ماند وقتیکه ملا تقی برای نماز می آید اورا با خنجر می کشد وفرار می کند وخنجرش را نزدیک مسجد در جوی آبی پنهان می کند صبح که مردم جمع شدند ملا تقی را کشته یافتند وبسراغ آشنایان اورفتند بر اثر سابقۀ مخالفت او با قرةالعین مردم فکرکردند قاتلش قرةالعین است یا لا اقل بدستور او بوده اورا بردند وبرای اقرار گرفتن به شکنجه وآزار پرد اختند اواظهار کرد که من از این واقعه بی خبرم ولی وقتی حاجی عبدالله صالح شنید قرةالعین را باین عنوان دستگیر وشکنجه می دهند از جمعیت خود را بحاکم قزوین رسانید وگفت بیجهت زنی بیگناه را شکنجه ندهید من قاتل هستم چون ملاتقی همیشه به سیخ احسائی وسید کاظم توهین می کرد او را کشتم اگر باور ندارید بروید وخنجری را که اورا با آن کشته ام ودر نزدیک مسجد در جوی پنهان کرده ام بیاورید رفتند وآوردند ویقین کردند قاتل اوست و قرةالعین را ره کردند ولی ملامحمد شوهر سابق او دست بردار نبود وبرای دستگیری او آن متوسل می شد

در خلال این ایام قرةالعین از قزوین به طهران رفت واز آنجا به ده بدشت مسافرت نمود ودر کنفرانسی که بابیان تشکیل دادند شرکت نمود (عین ترجمه است) وبطهران باز گشت ولی اقدامات ملامحمد سبب شد که اورا دستگیر ودر منزل کلانتر زندانی نمودند . قرةالعین مدتها در منزل کلانتر زندانی بود ودر همین ایام ناصرالدین شاه که از شجاعت وبسالت ومعلومات قرةالعین مطالب بسیار شنیده بود به او نامۀ نگاشت که اگر تو عقیده ات را نسبت به باب ترک گویی ومسلمان حقیقی شوی من تو را مقام شایسته ای خواهم داد وتورا به عنوان ملکه انتخاب خواهم نمود ولی قرةالعین در جواب اشعاری نگاشت که قسمتی از آن درج میگردد :

توکه غافل از می وشاهدی پی مرد عابدو زاهدی          چکنـــم کــه کا فـر جاحدی زخلوص نیت اصفیــا

تو ملک و جاه سکندری من و راه ورسم قلندری          اگرآن نکوست تو در خوری وگراین بدست مراسزاست

بمراد زلف  معلّقـی پــی اسب وزیــن مفرّقی            همه عمــرمنکـر مطلقــی زفقیــر فــارغ بینـــوا

بگذر ز منزل ما و من بگزیـن بملک فنــا وطن           فــاذا فعلت بمثـل ذافلقد بــلغت  بـمـــا تشـــاء

وقتی شاه این اشعار را می خواند خیلی ناراحت می شود ولی سکوت می کند وطوری که مورخین می نویسند فردای آنروز بدون اجازۀ شاه درباریان که وضع را وخیم میبینند وفکر می کنند ممکنست قرةالعین در دربار راه یابد او را بنحوی که ذکر می شود میکشند ووقتی خبر بشاه می رسد بی نهایت متأثر ومحزون وعصبانی می شود ایامی که قرةالعین در منزل کلانتر بود بعضی شاهزادگان بمنزل کلانتر میآمدند تا از نزدیک این زن شجاع ونابغه را ببینند .

قتل او را مورخین بااختلاف ذکر کرده اند ولی آنچه تا اندازه ای مشترک بین اقوال این مورخین است:

اینستکه روز 1 اگست 1852 قرةالعین را از منزل کلانتر بباغی بنام ایلخانی میبرند وجلاد برای کشتن او حاضر می شود ولی وقتی سیمای زیبا وقوت قلب ونگاههای ترسناک قرةالعین را می بیند از کشتن او خودداری می کند وبهیچوجه حاضر به کشتن او نمی شود ناچار در آنحوالی غلام سیاهی مییابند وسیاه مزبور با دستمالی که بدهان طاهره فرو می کند او را خفه مینماید ولی البته این امر بی نهایت بطول می انجامد و آنقدر سیاه استقامت می کند تا قرةالعین نیمه جان شده بعد اورا روی زمین کشیده ودر چاهی که در باغ بود افکنده وبا سنگ وخاک چاه را پر می نمایند در این باره کنت دو گبینو در کتاب معروفش بنام (مذاهب وحکم در اسیای مرکزی ) می نویسد : قرةالعین راخفه نمودند بعد سوزاندند دکتر جاکب پلاک ازابل اطریش طبیب مخصوص شاه ایران وپروفسر دانشکده طهران در کتاب خودش به زبان آلمانی بنام ایران وساکنین آن تألیف 1865 مینویسد: من شاهد شهادت قرةالعین بودم موقع مرگ عملی بخرج داد که خارق العاده ومافوق قوای بشر بود .

این بود شرح مختصر وموجزی از زندگانی قرةالعین که اغلب ترجمه از کتب خارجی است وکوشیده ام خیلی مختصر باشد ومخصوصاً جنبۀ مدهبی آنراذکرنکردم زیرا منظورم شرح زندگی او بود وفکر میکنم آنطوری که باید وشاید نتوانسته باشم زندگی اورا مجسم کنم وممکنست بهائیها که معتقدند او بهائی بوده از این شرح ناقص فکرمی کنند نظری داشته ام ولی باید تمام خوانندگان بدانند کاملاً از نظر یک شخص بیطرف نوشته ام فقط منظورم معرفی قرةالعین به هموطنان عزیز بوده وتصمیم دارم در آتیۀ نزدیک شرح مفصل زندگی قرةالعین با اجازۀ وزارت فرهنگ بصورت کتاب مفصلی منتشر وبیش از پیش زندگی او را با اسناد قابل اطمینان معرفی نمایم . لازم است در خاتمه عریضه ام در بارۀ شعری که آقای مشیری ذکر نموده اند واستدلال کرده اند که ناصرالدین شاه با قرةالعین مکاتبه نداشته تذکر دهم همانطوریکه ایشان تذکر داده اند ممکنست این شعررا قرةالعین نسبت به باب سروده ولی شعری که در جواب ناصرالدین شاه سروده همان است که به آن اشاره شدومفصل بود وفقط چند بیتی از آن ذکر گردید.

منبع : کتاب طاهره تألیف حسام نقبایی

+ نوشته شده توسط یک بهایی در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:3 |