تبليغاتX
راه نو - شعراز هوشنگ محمودي

روزها فكر من اين است و همه شب سُخََنم "
"
كه چرا غافل از احوال خويشتنم "
من نگفتم و كس نيز مرا هيچ نگفت
نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد ازآن باز هم نفهميدم من كه چه سانْ عمر گذشت
ليك گفتند همة كه جوان است هنوز
بگذاريد كه خوش باشد و سر مست
بعد از اين باز او را، عمري است
يك نفر بانگ بر آورد كه او
از هم اكنون بايد فكر آينده كند
ديگري آوا داد، چونكه فردا شود فكر فردا كند
سومي گفت: همانگونه كه ديروزش رفت
بگذرد امروزش، همچنين فردايش
با همة اين احوال من نپرسيدم هيچ كه چه سانْ دي بگذشت
آنقدر قدرت و نيرويِ عظيم به چه رَه مصرف گشت
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دَمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي
چه تواني كه ز كف دادم من
من نپرسيدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرتِ عهدِ شباب، مي توانست مرا تا به پيش خدا پيش بَرَد
ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات
آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه
رهنمايم بودند، عمرشان طي مي كشت بيخود و بيهوده
و مرا مي گفتند كه چون آنها باشم
فكر خوردن باشم، فكر تأمينِ معاش
فكر ثروت باشم، فكر يك زندگي بي جنجال
فكر همسر باشم
كس مرا هيچ نگفت: زندگي خوردن نيست
زندگي، داشتن همسر نيست.
زندگي كردن، فكر خود بودن، غافل ز جهان بودن نيست
من نفهميدم و كس مرا هيچ نگفت
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم
حال من مي فهمم، هدف از زيستن اين است عزيز:
من شدم خَلق كه با عَزمي جَزم
پاي از هواها گُسَلَم
پاي در راهِ حقايق بِنَهَم
با دلي آسوده، فارغ از شهوت و آز
حسد و كينه و بُخل، شربتِ جرأت و شهرت و شهادت نوشم
زِرِهِ جَنگ برايِ بَدو نا حق پوشم
رهِ حق پويم، حق جويم و پس،حق گو يم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
رهنمائي بدهم گر چه سراپا سوزم
اي صد افسوس ، كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم
من شدم خَلق كه مُثمِر باشم
نه چنين زائد و بي جوش و خروش، عمر بر باد به غفلت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم
حال ميفهمم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بي حاصل، نوجواني باطل، وقتِ پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، دركهولت حسرت
آه
)
شعراز هوشنگ محمودي(

+ نوشته شده توسط یک بهایی در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:8 |