هُوَ الْمالِکُ بِالْاِسْتِحْقاق *
قلم اعلی ميفرمايد : ای نفسی که خود را اعلی النّاس ديده و غلام الهی را ، که چشم ملأ اعلی باو روشن و منير است ، ادنی العباد شمرده ای . غلام توقّعی از تو و امثال تو نداشته و نخواهد داشت ، چه که لازال هريک از مظاهر رحمانيّه و مطالع عزّ سبحانيّه که از عالم باقی بعرصه فانی برای احيای اموات قدم گذارده اند و تجلّی فرموده اند ، امثال تو ، آن نفوس مقدّسه را که اصلاح اهل عالم منوط و مربوط بآن هياکل احديّه بوده ، از اهل فساد دانسته اند و مقصّر شمرده اند . قد قضی نحبّهم فسوف يقضی نحبّک و تجد نفسک فی خسران عظيم . بزعم تو اين محيی عالم و مصلح آن ، مفسد و مقصّر بوده ، جمعی از نسوان و اطفال صغير و مرضعات چه تقصير نموده اند که محلّ سياط قهر و غضب شده اند ؟ در هيچ مذهب و ملّتی اطفال مقصّر نبوده اند . قلم حکم الهی از ايشان مرتفع شده ، و لکن شرارهء ظلم و اعتساف تو جميع را احاطه نموده . اگر از اهل مذهب و ملّتی ، در جميع کتب الهيّه و زبر قيّمه و صحف متقنه بر اطفال تکليفی نبوده و نيست . و از اين مقام گذشته ، نفوسی هم که بحق قائل نيستند ارتکاب چنين امور ننموده اند ، چه که در هر شیء اثری مشهود و احدی انکار آثار اشياء ننموده مگر جاهلی که بالمرّه از عقل و درايت محروم باشد . لذا البتّه ناله اين اطفال و حنين اين مظلومان را اثری خواهد بود .
جمعی که ابداً در ممالک شما مخالفتی ننموده اند و با دولت عاصی نبوده اند در ايّام و ليالی در گوشه ای ساکن و بذکر اللّه مشغول ، چنين نفوس را تاراج نموديد و آنچه داشتند بظلم از دست رفت . بعد که امر بخروج اين غلام شد بجزع آمدند و نفوسی که مباشر نفی اين غلام بودند مذکور داشتند که باين نفوس حرفی نيست و حرجی نه و دولت ايشان را نفی ننموده ، اگر خود بخواهند با شما بيايند ، کسی را با ايشان سخنی نه . اين فقراء خود مصارف نمودند و از جميع اموال گذشته بلقای غلام قناعت نمودند و متوکّلين علی اللّه مرّة اخری با حق هجرت کردند ، تا آنکه مقرّ حبس بهاء حصن عکّا شد . و بعد از ورود ضبّاط عسکريّه کلّ را احاطه نموده اناثاً و ذکوراً ، صغيراً و کبيراً جميع را در قشله نظام منزل دادند . شب اوّل جميع از اکل و شرب ممنوع شدند ، چه که باب قشله را ضبّاط عسکريّه اخذ نموده و کلّ را منع نمودند از خروج . و کسی بفکر اين فقراء نيفتاد ، حتّی آب طلبيدند احدی اجابت ننمود. چنديست که ميگذرد و کلّ در قشله محبوس و حال آنکه پنج سنه در ادرنه ساکن بوديم ، جميع اهل بلد از عالم و جاهل و غنی و فقير شهادت دادند بر تقديس و تنزيه اين عباد . در حين خروج غلام از ادرنه يکی از احبّای الهی بدست خود خود را فدا نمود ، نتوانست اين مظلوم را در دست ظالمان مشاهده نمايد . و سه مرتبه در عرض راه ، سفينه را تجديد نمودند . معلوم است ،بر جمعی اطفال از حمل ايشان از سفينه بسفينه ، چه مقدار مشقّت وارد شد . و بعد از خروج از سفينه چهار نفر از احبّا را تفريق نمودند و منع نمودند از همراهی . و بعد از خروج غلام ، يکی از آن چهار نفر که موسوم بعبد الغفّار بود خود را در بحر انداخت و معلوم نيست که حال او چه شد .
اين رشحی از بحر ظلم وارده است که ذکر شد و مع ذلک اکتفا ننموده ايد . هر يوم مأمورين حکمی اجرا ميدارند و هنوز منتهی نشده . در کلّ ليالی و ايّام در مکر جديد مشغولند و از خزانه دولت در هر شبانه روز سه رغيف نان به اساری ميدهند و احدی قادر بر اکل آن نه . از اوّل دنيا تا حال چنين ظلمی ديده نشده و شنيده نگشت .
فو الّذی انطق البهاء بين الأرض و السّماء لم يکن لکم شأن و لا ذکر عند الّذين أنفقوا أرواحهم و أجسادهم و اموالهم حبّا للّه المقتدر العزيز القدير . کفّی از طين عند اللّه اعظم است از مملکت و سلطنت و عزّت و دولت شما . و لو يشاء ليجعلکم هباءً منبثّا و سوف يأخذکم بقهر من عنده و يظهر الفساد بينکم و يختلف ممالککم ، إذاً تنوحون و تتضرّعون و لن تجدوا لأنفسکم من معين و لا نصير . اين ذکر نه از برای آنست که متنبّه شويد چه که غضب الهی آن نفوس را احاطه نموده ابداً متنبِّه نشده و نخواهيد شد . و نه بجهت آنست که ظلمهای وارده بر انفس طيّبه ذکر شود چه که اين نفوس از خمر رحمن بهيجان آمده اند و سکر سلسبيل عنايت الهی چنان اخذشان نموده که اگر ظلم عالم بر ايشان وارد شود در سبيل حق راضی بل شاکرند ابداً شکوه ای نداشته و ندارند ، بلکه دماءشان در ابدانشان در کلّ حين از ربّ العالمين آمل و سائلست که در سبيلش بر خاک ريخته شود . و همچنين رؤوسشان آمل که بر کلّ سنان در سبيل محبوب جان و روان مرتفع گردد . چند مرتبه بلا بر شما نازل و ابداً التفات ننموديد . يکی احتراق که اکثر مدينه بنار عدل سوخت ، چنانچه شعراء قصائد انشاء نمودند و نوشته اند که چنين حرقی تا بحال نشده مع ذلک بر غفلتتان افزود . و همچنين وبا مسلّط شد و متنبّه نشديد و لکن منتظر باشيد که غضب الهی آماده شده ، زود است که آنچه از قلم امر نازل شده مشاهده نمائيد . آيا عزّت خود را باقی دانسته ايد و يا ملک را دائم شمرده ايد ؟ لا ، و نفس الرّحمن ، نه عزّت شما باقی و نه ذلّت ما . اين ذلّت فخر عزّتهاست و لکن نزد انسان . وقتی که اين غلام طفل بود و بحدّ بلوغ نرسيده والد از برای يکی از اخوان که کبير بود در طهران اراده تزويج نمود . و چنانچه عادت آن بلد است هفت شبانه روز بجشن مشغول بودند . روز آخر مذکور نمودند ، امروز بازی شاه سلطان سليم است و از امراء و اعيان و ارکان بلد جمعيّت بسيار شد و اين غلام در يکی از غرف عمارت نشسته ملاحظه مينمود ، تا آنکه در صحن عمارت خيمه بر پا نمودند . مشاهده شد صوری بهيکل انسانی که قامتشان بقدر شبری بنظر می آمد ، از خيمه بيرون آمده ندا مينمودند که سلطان می آيد کرسيها را بگذاريد . بعد صوری ديگر بيرون آمدند ، مشاهده شد که بجاروب مشغول شدند و عدّهء اخری به آب پاشی . بعد شخصی ديگر ندا نمود، مذکور نمودند جارچی باشی است ، ناس را اخبار نمود که برای سلام در حضور سلطان حاضر شوند . بعد جمعی با شال و کلاه ، چنانچه رسم عجم است ، و جمعی ديگر با تبرزين و همچنين جمعی فرّاشان و مير غضبان با چوب و فلک آمده در مقامهای خود ايستادند . بعد شخصی با شوکت سلطانی و اکليل خاقانی بکمال تبختر و جلال يتقدّم مرّةً و يتوقّف اخری آمده در کمال وقار و سکون وتمکين بر تخت متمکّن شد . و حين جلوس صدای شلّيک و شيپور بلند گرديد و دخان خيمه و سلطان را احاطه نمود . بعد که مرتفع گشت مشاهده شد که سلطان نشسته و وزراء و امراء و ارکان بر مقامهای خود مستقرّ در حضور ايستاده اند . در اين اثناء دزدی گرفته آوردند . از نفس سلطان امر شد که گردن او را بزنند . فی الفور مير غضب باشی گردن آنرا زده و آب قرمزی که شبيه بخون بود از او جاری گشت . بعد سلطان بحضّار بعضی مکالمات نموده در اين اثناء خبر ديگر رسيد که فلان سرحدّ ياغی شده اند . سان عسکر ديده چند فوج از عساکر با طوپخانه مأمور نمود . بعد از چند دقيقه از ورای خيمه استماع صداهای طوپ شد . مذکور نمودند که حال در جنگ مشغولند . اين غلام بسيار متفکّر و متحيّر که اين چه اسبابيست ! سلام منتهی شد و پرده خيمه را حائل نمودند . بعد از مقدار بيست دقيقه شخصی از ورای خيمه بيرون آمد و جعبه ای در زير بغل . از او سؤال نمودم : اين جعبه چيست و اين اسباب چه بوده ؟ مذکور نمود که جميع اين اسباب منبسطه و اشيای مشهوده و سلطان و امراء و وزراء و جلال و استجلال و قدرت و اقتدار که مشاهده فرموديد ، الآن در اين جعبه است . فو ربّی الّذی خلق کلّ شیء بکلمة من عنده که از آن يوم جميع اسباب دنيا بنظر اين غلام مثل آن دستگاه آمده و می آيد و ابداً بقدر خردلی وقر نداشته و نخواهد داشت . بسيار تعجّب مينمودم که ناس بچنين امورات افتخار مينمايند ، مع آنکه متبصّرين قبل از مشاهده جلال هر ذی جلالی زوال آنرا بعين اليقين ملاحظه می نمايند . ما رأيت شيئاً الّا و قد رأيت الزّوال قبله و کفی باللّه شهيدا . بر هر نفسی لازم است که اين ايّام قليله را بصدق و انصاف طی نمايد . اگر بعرفان حق موفّق نشد اقلّاً بقدم عقل و عدل رفتار نمايد . عنقريب جميع اين اشياء ظاهره و خزائن مشهوده و زخارف دنيويّه و عساکر مصفوفه و البسه مزيّنه و نفوس متکبّره در جعبهء قبر تشريف خواهند برد ، بمثابهء همان جعبه . و جميع اين جدال و نزاع و افتخارها در نظر اهل بصيرت مثل لعب صبيان بوده و خواهد بود . اعتبر و لا تکن من الّذين يرون و ينکرون . از اين غلام و دوستان حق گذشته، چه که جميع اسير و مبتلايند و ابداً هم از امثال تو توقّعی نداشته و ندارند . مقصود آنکه سر از فراش غفلت برداری و بشعور آئی ، بی جهت متعرّض عباد اللّه نشوی ، تا قدرت و قوّت باقيست در صدد آن باشيد که ضرّی از مظلومی رفع نمائيد . اگر فی الجمله بانصاف آئيد و بعين اليقين مشاهده در امورات و اختلافات دنيای فانيه نمائيد ، خود اقرار مينمائيد که جميع بمثابه آن بازيست که مذکور شد . بشنو سخن حق را و بدنيا مغرور مشو . أين امثالکم الّذين ادَّعوا الرّبوبيّة فی الارض بغير الحقّ و أرادوا أن يطفئوا نور اللّه فی بلاده و يخربوا أرکان البيت فی دياره ، هل ترونهم ؟ فأنصف ثمّ ارجع إلی اللّه لعلّه يکفِّر عنک ما ارتکبته فی الحياة الباطلة . و لو إنَّا نعلم بأنّک لن توفّق بذلک ابداً لأنّ بظلمک سُعِّر السّعير و ناح الرّوح و اضطربت أرکان العرش و تزلزلت أفئدة المقرّبين .
ای اهل ارض ! ندای اين مظلوم را بآذان جان استماع نمائيد . و در اين مثلی که ذکر شده درست تفکّر کنيد ، شايد بنار امل و هوی نسوزيد و باشياء مزخرفه دنيای دنيّه از حقّ ممنوع نگرديد . عزّت و ذلّت ، فقر و غنا، زحمت و راحت ، کلّ در مرور است و عنقريب جميع من علی الأرض بقبور راجع . لذا هر ذی بصری بمنظر باقی ناظر که شايد بعنايات سلطان لا يزال بملکوت باقی در آيد و در ظلّ سدرهء امن ساکن گردد . اگرچه دنيا محلّ فريب و خدعه است و لکن جميع ناس را در کلّ حين بفنا اخبار مينمايد . همين رفتن اب ندائيست از برای ابن و او را اخبار ميدهد که تو هم خواهی رفت . و کاش اهل دنيا که زخارف اندوخته اند و از حق محروم گشته اند ، ميدانستند آن کنز بکه خواهد رسيد . لا و نفس البهاء ، احدی مطّلع نه جز حقّ تعالی شأنه . حکيم سنائی عليه الرّحمه گفته :
" پند گيريد ای سياهيتان گرفته جای پند پند گيريد ای سفيديتان دميده بر عذار "
و لکن اکثری در نوم اند . مَثل آن نفوس مثل آن نفسی است که از سکر خمر نفسانيّه با کلبی اظهار محبّت مينمود و او را در آغوش گرفته با او ملاعبه ميکرد . چون فجر شعور دميد و افق سماء از نيّر نورانی منير شد ، مشاهده نمود که معشوقه و يا معشوق کلب بوده . خائب و خاسر و نادم بمقرّ خود باز گشت .
همچه مدان که غلام را ذليل نمودی و يا بر او غالبی . مغلوب يکی از عبادی و لکن شاعر نيستی . پست ترين و ذليلترين مخلوق بر تو حکم مينمايد و آن نفس و هوی است که لازال مردود بوده . اگر ملاحظه حکمت بالغه نبود ، ضعف خود و من علی الارض را مشاهده می نمودی . اين ذلّت ، عزّت امر است ، لو کنتم تعرفون . لا زال اين غلام کلمه ای که مغاير ادب باشد دوست نداشته و ندارد . الأدب قميصی به زيّنّا هياکل عبادنا المقرّبين . و الّا بعضی از اعمال که همچه دانسته ايد مستور است در اين لوح ذکر ميشد .
ای صاحب شوکت ! اين اطفال صغار و اين فقراء باللّه مير آلای و عسکر لازم نداشتند . بعد از ورود گلی بولی ، عمر نامی بينباشی بين يدی حاضر . اللّه يعلم ما تکلّم به . بعد از گفتگوها که بر ائت خود و خطيّه شما را ذکر نمود ، اين غلام مذکور داشت که اوّلاً لازم بود اين که مجلسی معيّن نمايند و اين غلام با علمای عصر مجتمع شوند و معلوم شود جرم اين عباد چه بوده . و حال امر از اين مقامات گذشته و تو بقول خود مأموری که ما را باخرب بلاد حبس نمائی . يک مطلب خواهش دارم که اگر بتوانی بحضرت سلطان معروض داری که ده دقيقه اين غلام با ايشان ملاقات نمايد . آنچه را که حجّت ميدانند و دليل بر صدق قول حق می شمرند بخواهند . اگر من عند اللّه اتيان شد اين مظلومان را رها نمايند و بحال خود بگذارند . عهد نمود که اين کلمه را ابلاغ نمايد و جواب بفرستد، خبری از او نشد . و حال آنکه شأن حقّ نيست که بنزد احدی حاضر شود ، چه که جميع از برای اطاعت او خلق شده اند . و لکن نظر باين اطفال صغير و جمعی از نساء که همه از يار و ديار دور مانده اند اين امر را قبول نموديم ، مع ذلک اثری بظهور نرسيد . عمر حاضر و موجود ، سؤال نمائيد ليظهر لکم الصّدق . و حال اکثری مريض در حبس افتاده اند . لا يعلم ما ورد علينا إلّا اللّه العزيز العليم . دو نفر از اين عباد در اوّل ايّام ورود برفيق اعلی شتافتند ، يک روز حکم نمودند که آن اجساد طيّبه را بر ندارند تا وجه کفن و دفن را بدهند ، و حال آنکه احدی از آن نفوس چيزی نخواسته بود و از اتّفاق در آن حين زخارف دنيويّه موجود نبود ، هر قدر خواستيم که بما وا گذارند و نفوسی که موجوداند حمل نعش نمايند آن هم قبول نشد . تا آنکه بالاخره سجّاده ای بردند ، در بازار حراج نموده وجه آن را تسليم نمودند . بعد که معلوم شد قدری از ارض حفر نموده آن دو جسد طيّب را در يک مقام گذارده اند ، با آنکه مضاعف خرج دفن و کفن را اخذ نموده بودند . قلم عاجز و لسان قاصر که آنچه وارد شده ذکر نمايد . و لکن جميع اين سموم بلايا در کام اين غلام اعذب از شهد بوده . ايکاش در کلّ حين ضرّ عالمين در سبيل الهی و محبّت رحمانی بر اين فانی بحر معانی وارد ميشد ، از او صبر و حلم می طلبيم . چه که ضعيف ايد ، نمی دانيد چه اگر ملتفت ميشدی و بنفحه ای از نفحات متضوّعه از شطر قدم فائز ميگشتی ، جميع آنچه در دست داری و بآن مسروری ميگذاشتی و در يکی از غرف مخروبه اين سجن اعظم ساکن ميشدی . از خدا بخواه بحدّ بلوغ برسی تا بحسن و قبح اعمال و افعال ملتفت شوی والسّلام علی من اتّبع الهدی .

