تبليغاتX
راه نو - قسمت 3

·       - حضرت بهاءالله

ميرزا حسين علي نوري در تاريخ 21 آبان سال 1192 مطابق 12 نوامبر سال 1817 و دوم محرم سال 1233 در شهر طهران متولد گرديد پدر حضرت بهاء الله ميرزا عباس نام داشت ميرزا عباس مشهور به ميرزا بزرگ نوري مردي اديب و خطاط بود و در دربار شاه ايران منصبي عالي داشت چندي وزارت امام وردي ميرزا حاکم بروجرد و لرستان را داشتند و اصولاً خاندان ايشان که از بازماندگان سپهبدان و شاهان سلسله ساساني به شمار مي رفتند همواره مورد احترام بودند .

 

بهر حال حضرت بهاءالله در خانواده اي از اعيان و اشراف رشد يافتند از همان ابتداي طفوليت در بين اقوام و دوستان به هوش و ذکاوت مشهور بودند هر کس ايشان را مي شناخت از نبوغ ايشان در شگفت بود و معمولاً مي گفتند اين کودک زياد عمر نخواهد کرد زيرا اعتقاد عمومي براين بود که اطفال نابغه به سن بلوغ نمي رسند .

حضرت بهاءالله به مکتب نرفتند و تحصيل نکردند خواندن و نوشتن را در خانه آموختند چنانکه خود مي فرمايند : « اين مظلوم مدارس نرفته و مباحث نديده 000 .»

در اوقاتيکه حضرت بهاءاللّه در سنين کودکي بودند جناب وزير که پدر ايشان بود شبي در عالم رؤيا مشاهده نمود که حضرت بهاءاللّه در درياي بي‌کران به شنا مشغول هستند.  نورانيّت جسم حضرتش بقدري شديد بود که تمام دريا را روشن کرده بود.  گيسوان سياهش در اطراف سر در روي آب پريشان و هر تاري از موي مبارکش را ماهيي بلب گرفته همهء آن ماهي‌ها از نور رخسار حضرتش خيره گشته و بهر طرف که آن بزرگوار شنا ميفرمودند تمام آن ماهي‌ها هم که هر يک تار موئي را گرفته بودند بهمان طرف ميرفتند معذلک ضرر و اذيّتي ببدن مبارکش نميرسيد و حتّي يک موي هم از سرش جدا نشده با کمال آساني و راحتي بدون هيچ مانعي شنا ميفرمودند و همهء ماهي‌ها از دنبال حضرتش ميرفتند.

جناب وزير چون بيدار شدند معبّر شهيري را احضار فرمودند تا رؤيا را تعبير و آن خواب عجيب را تفسير نمايد.  شخص معبّر مثل اينکه عظمت آيندهء حضرت بهاءاللّه باوالهام شده باشد بجناب وزير گفت درياي بي‌کراني که مشاهده نموديد عالم وجود است پسر شما يک تنه و تنها بر عالم تسلّط خواهد يافت و هيچ چيز مانع او نخواهد شد تا بمنظوري که در نظردارد نرسد هيچکس را توانائي آن نيست که او را ممانعت کند.  ماهياني که مشاهده نموديد امم و اقوامي هستند که از قيام فرزند شما مضطرب و پريشان ميشوند و دور او جمع شده و لکن حمايت و حفظ الهي فرزند شما را از اضطراب و پريشاني اقوام و امم محافظت خواهد فرمود و گزند و اذيّتي باو نخواهد رسيد پس از اين بيان شخص معبّر را براي مشاهدهء فرزند دلبند خويش بردند چون معبّر چشمش بصورت حضرت بهاءاللّه افتاد و آن جمال سحرآسا را مشاهده کرد و آثار عظمت و جلال را در سيماي حضرتش خواند بي‌اختيار زبان بمدح و ثناء گشود و بقدري تمجيد و تعريف کرد که تعلّق جناب وزير بفرزند بزرگوارش از آن تاريخ ببعد بدرجات بيشتر شد و مانند يعقوب که شيفتهء يوسف بود در مهد محبّت و حمايت خويش فرزند ارجمندش را پرورش ميداد.

    همچنانکه حضرت بهاءالله بزرگ مي شدند علائم عظمت ايشان بطور روز افزون ظاهر مي شد . زماني که جوان بودند به سبب هوش و فراست ، شخصيت ممتاز ، سخاوت و رأفت معروف همگان بودند ايشان مي توانستند سخت ترين مشکلات را حل نموده و عميقترين و پيچيده ترين سوالات را جواب دهند . ولي با وجود قواي خارق العاده که دارا بودند هرگز در جستجوي مقام و منصب نبودند . در سن 18 سالگي با آسيه خانم دختر ميرزا اسمعيل وزير نوري ازدواج نمودند . حدود 22 سال داشتند که پدرشان جناب وزير به عالم باقي شتافت ، از ايشان خواسته شد منصب پدر را در دربار شاه به عهده بگيرند اما حضرت بهاءالله در ميان حيرت و تعجب اعضاء خانواده و بستگان اين درخواست را رد فرمودند و به جاي آن سالهاي بعد را وقف تنظيم امور اموال و املاک مسيع خانوادگي و شرکت وسيع در امور خيريه نمودند . ايشان علاقه اي به القاب و افتخارات اين دنيا نداشتند علاقه ايشان در دفاع از فقراء و حفاظت از محتاجين بود خانه ايشان ملجاء همه بود و هيچ کس از مهمان نوازي ايشان محروم نمي گشت .

به شرحي که گذشت حضرتش در سن 27 سالگي ايمان خويش را به حضرت باب اعلان نموده بلافاصله جهت اعلان امر جديد به سرزمين آباء و اجدادي خود يعني نور مازندران مسافرت کردند در پي ايمان حضرت بهاءالله برادران ايشان نيز به حضرت باب مومن شدند مسافرت حضرت بهاءالله به مازندران نتايج بسيار زيادي به بار آورد و افراد بسياري به حضرت باب مومن شدند.

در کتاب مقاله شخص سياح درباره حضرت بهاءالله چنين مي خوانيم :

000 و از بدايت ظهور باب در طهران که آن را باب ارض مقدّس خوانده ، جواني بود از خاندان وزارت و از سلالهء نجابت از هر جهت آراسته و به پاکي و آزادگي پيراسته هر چند جامع علوّ نسب و سموّحسب بود و اسلافش در ايران مشاهير رجال و محطّ رحال بودند لکن از دودمان  علماء وخاندان فضلاء نبود و اين جوان از بدايت نشو و نما در ميان سلسلهء  وزرا از خويش و بيگانه به يگانگي معروف و از کودکي به فرزانگي مشار بالبنان و منظور نظر عاقلان بود ، بر نهج اجداد تدرّج در مراتب عاليه نخواست و ترقّي به مقامات ساميهء فانيه نجست . فرط لياقتش مسلّم کلّ بود و کثرت ذکاء و فطانتش متحتّم جميع . در انظار عموم جلوهء غريبي داشت و در مجامع و محافل نطق و بياني عجيب . با وجود عدم تدريس و تدرّس از حدّت ذکاء و کثرت نهي در عنفوان جواني چون در مجالس مباحث مسائل الهي و دقايق حکمت نامتناهي حاضر گشتي و در محضر جمع غفير علما و فضلا زبان گشودي ، کلّ حاضرين حيران و اين را نوعي از خارق عادات ذکآء فطري عالم انساني شمردندي . از صغر سن محلّ اميد و شخص وحيد خاندان و دودمان بلکه ملجأ و پناه ايشان بودي . باري با وجود اين احوال و اطوار چون بر سر  کلاه داشت و بر شانه موي پريشان ، کسي تصوّر نمي نمود که مصدر اين گونه امور گردد و يا موج طوفانش به اوج اين سمآء رسد. چون مسئلهء باب شيوع يافت آثار ميلان از او ظاهر گشت. در بدايت خويش و پيوند و کودک و ارجمند سلسله خويش را دلالت نمود. بعد روز و شبانه همّت خود را به دعوت دوست و بيگانه گماشت و به  استقامت عظيم بر خاست و از هر جهت به منتهاي اتقان در تمهيد مبادي و توطيد ارکان ادبي آن جمع تشبّث نمود و از هر جهت در حمايت و  صيانت آن نفوس مي کوشيد و چون در طهران اين اساس را استوار نمود به مازندران شتافت. در آنجا در مجامع و محافل  و مجالس و منازل و مساجد و مدارس بيان و تبياني عظيم آشکار نمود و هر نفسي گشايش جبين او ديد و يا ستايش مبين او شنيد برهان جلي و مغناطيس خفي و جذب حديد او را به عين شهود ادراک نمود. جمع غفير از غني وفقير و علماي نحرير منجذب تقرير او گشتند و دست از دل و جان بشستند و چنان بر افروختند که در زير شمشير رقص کنان جان بباختند.

از جمله روزي چهار عالم فاضل از مجتهدين نور در محضرش حاضر شدند، چنان بيان نمود که هرچهار بي اختيار شده، استدعاي قبول در خدمت نمودند چه که به قوّه  تقرير که چون سحر اعجاز مبين بود آن افاضل علما را اقناع نمود که شما في الحقيقه طفل سبق خوانيد و از جملهء مبتديان ، لهذا بايد از بدايت  الف  و باء  بخوانيد. چند مجلس مفصّل در تفسير و شرح نقطه و الف مطلقه منتهي شد که حضّار علما مبهوت گشتند و از جوش و خروش بحر بيان او متحيّر و مدهوش شدند . آوازه اين حکايت به سمع قريب و بعيد رسيد و ممانعين را يأس شديد حاصل شد. صفحات نور از اين وقايع پرشوق و شور گشت و ولوله اين فتنه و آشوب گوشزد اهل بار فروش شد. مجتهد اعظم نور ملّا محمّد در قشلاق بود. چون اين وقوعات را استماع نمود دو نفر از اجلّهء علماي متبحّرين که  فصاحتي عجيب و بلاغتي غريب و حجّتي قاطع و برهاني لامع داشتند فرستاد تا اين آتش را خاموش نمايند و آن شخص جوان را به قوّت برهان مغلوب و مقهور نموده، تائب و يا خود از فوز و نجاح مقاصد خويش خائب سازند. سبحان اللّه از عجائب مقدّرات! آن دو عالم چون در محضر آن جوان وارد شدند و امواج بيان او را ديدند و قوّه برهان او را شنيدند چون گل شکفته و مانند جمع آشفته گشتند و از محراب و منبر و مسند و  مندرو ثروت و زيور و جماعت شام و سحر گذشتند و بر اعلاء مقاصد آنشخص قيام کردند، بلکه مجتهد اعظم را نيز دلالت بر تسليم نمودند. و چون آن جوان با نطقي چون سيل جاري عازم آمل و ساري بود در قشلاق نور با آن عالم نحرير و مجتهد جليل لاقات نمود و از اطراف ناس اجتماع نمودند و منتظر نتيجه بودند. جناب فاضل مجتهد هر چنددرفضل مسلّم و در علم اعلم معاصرين خويش بود لکن به جهت مباحثه و محاججه استخاره فرمودند، موافق نيامد، عذر خواستند و به وقت ديگر مرهون نمودند، عجز و قصور  مفهوم و مظنون شد و سبب اقبال و ثبوت و رسوخ ناس گشت. مختصر اينست چندي در آن صفحات در گردش بود.بعد از فوت خاقان مغفور محمّد شاه رجوع به طهران نمود و در سرّ  مخابره و ارتباط با باب داشت .

·       - سفر حج

قدم دومِي که حضرت باب برداشتند  اعلام عمومي دين جديد بود به همين منظور حضرت باب پس از وصول نامه ملاحسِين که حاوِي اسامِي مومنِين جدِيد بود -  به همراه جناب قدوس به عنوان زيارت اقدام به سفر حج به مکه و مدينه نمودند و پس از اتمام اعمال حج زماني که تمام حجاج حاضر بودند در حال