تبليغاتX
راه نو - چرا بهایی ؟؟؟؟

هوالابهي

3- سومین مسئله ای که من مورد تحقیق قرار دادم این بود که مؤمنین اولیه چه کسانی بودند وبه چه طبقاتی از جامعه تعلق داشتند؟

وقتی که تاریخ دیانت بهایی را مطالعه می کنیم در می یابیم که مؤمنین به این دیانت جدید متعلق به همۀ اقشار جامعه واز همۀ ادیان گذشته بودند، از علما ودانشمندان دربار گرفته تا گندم پاک کن بی سواد ، از تجّار معروف وثروتمندان گرفته تا مصطفی بیک سنندجی (جوانی با لباس درویشی) ازیهودیان گرفته تا مسلمانان و... همه وهمه از هرچه داشتند گذشتند وبه کوی محبوب شتافتند واکثری از آنها جام شهادت نوشیدند(گویا حدیث گرگ ومیش از یک چشمه آب می خورند تحقق یافته است ) در زیر برای نمونه به ذکر شرح حال بعضی از این مؤمنین می پردازیم:

      1-3 میرزا یحیی دارابی:

      استدلال پيروان حضرت باب و تبيين علامات ظهور و تفسير آيات که برای مردم بيان ميکردند سبب حيرت نفوس ميگشت و وضيع و شريف را در پايتخت ايران و ساير نقاط آن مملکت بجستجو و بحث وادار مينمود حتّی سلطان ايران محمّد شاه نيز از استماع قيام باب و اصحاب متوجّه اهمّيّت مطلب شد و در صدد تحقيق موضوع برآمد.  برای اين منظور سيّد يحيی دارابی را که از دانشمندان زمان و دارای فصاحت بيان بود بشيراز فرستاد تا از حقيقت حال دعوت باب اطّلاع يابد و نتيجه را بدرگاه سلطنت بنويسد.  شاه نهايت اعتماد را بسيّد يحيی داشت شهرت سيّد در بين عموم باندازه‌ای بود و احترامش بدرجه‌ای که چون در مجلسی ورود ميفرمود و لب بسخن ميگشود احدی را يارای تکلّم نبود سيّد دارابی در آن ايّام ساکن طهران و در منزل ميرزا لطفعلی پيشخدمت شاه ميهمان بود.  شاه بوسيلهء ميرزا لطفعلی بسيّد دارابی پيغام داد که از طرف من بشيراز توجّه فرما و در امر باب تحقيق کن و نتيجه را بما بنويس.  سيّد يحيی باطناً از اين مأموريّت خوشحال شد زيرا خودش هم ميل داشت که دربارهء امر باب تحقيقاتی کند ولی چون سفر شيراز نظر بجهاتی وسيله‌اش برای او فراهم نبود از اجرای مقصود خود باز مانده بود وقتيکه امر شاه رسيد مجبور باطاعت گرديد و بجانب شيراز رهسپار شد.  در بين راه مسئله‌ای چند را در نظر گرفت که پس از ملاقات حضرت باب حلّ آن مسائل را جويا شود و اگر جواب کافی بشنود ادّعای آن حضرت را تصديق نمايد.

     وقتی بشيراز رسيد ملّا شيخ علی عظيم را که از رفقای خراسان او بود ملاقات نمود و راجع به ادّعای حضرت باب از او پرسيد. عظيم در جواب گفت بايد خودت بشخصه بروی و بحضور باب مشرّف شوی و اين مسئله را شخصاً رسيدگی و تحقيق نمائی.  دوستانه يک نصيحتی بتو ميکنم در نظر داشته باش که در اثناء محاورات جنبهء احترام را هميشه مراعات کنی و گر نه در آخر کار پشيمان خواهی شد. سيّد دارابی در منزل جناب حاج ميرزا سيّد علی خال بحضور مبارک مشرّف شد و بر حسب سفارش عظيم نهايت احترام را مراعات نمود جلسهء اوّل دو ساعت در محضر مبارک مشرّف بود و سؤالاتی را که در نظر داشت يکايک بحضور مبارک عرض ميکرد حضرت باب بيانات او را کاملاً

استماع ميفرمودند و در مقابل هر سؤالاتی جواب مقنع مختصری از لسان مبارکش جاری ميشد که سيّد دارابی را دچار تعجّب و حيرت ميکرد. متدرّجاً بضعف خود و قدرت باطنی حضرت باب پی برد.  وقتيکه ميخواست مرخّص شود عرض کرد انشاء اللّه در جلسهء ديگر بقيّهء سؤالات خودم را عرض خواهم کرد و بحث را بپايان خواهم برد.  وقتيکه از منزل جناب خال بيرون آمد عظيم را ملاقات نمود و جريان حال را برای او نقل کرد و گفت من هر چه در قوّه داشتم بمعرض عمل گذاشتم ولی آن بزرگوار با بيانی ساده و مختصر تمام سؤالات مرا جواب فرمودند و مشکلات مرا حلّ نمودند چون چنين ديدم  خود را در محضرش ذليل و بيمقدار مشاهده کردم.  و همين مسئله سبب شد که زودتر از حضور مبارک مرخّص شدم. چون جلسهء دوّم سيّد دارابی بحضور مبارک رسيد از کثرت دهشت جميع مسائلی را که ميخواست از حضرتش سؤال نمايد فراموش کرد ناچار مسائلی ديگر را که مربوط به موضوع جاری نبود مطرح گرديد که حضرت باب با نهايت فصاحت و رعايت اختصار سؤالاتی  را که فراموش کرده بود يکايک جواب ميفرمايند و مسائل فراموش شده پس از استماع جواب و بيان آن حضرت يکايک يادش ميآمد. بعداً برای بعضی حکايت کرده بود که از مشاهدهء اين مطلب عجيب حالت غريبی در خود احساس کردم.  حسّ ميکردم که در خواب سنگينی فرو رفته‌ام  و جواب هر مسئله‌ای را که از آن مسائل فراموش شده می‌شنيدم مرا از خواب بيدار ميکرد از طرفی متعجّب بودم،  از طرف ديگر فکر ميکردم که شايد اين مطلب از راه تصادف باشد.  خيلی پريشان بودم،  ديگر

نتوانستم بنشينم بی‌اختيار برخاستم و اجازهء مرخّصی خواستم.  پس از خروج شيخ عظيم را در راه ديدم چون بر حال من وقوف يافت و گفتار مرا راجع بتصادف شنيد بی‌محابا ابرو در هم کشيد و گفت ايکاش آن مدرسه‌هائيکه من و تو در آن‌ها درس خوانديم خراب ميشد و ايکاش من و تو هر گز بمدرسه نميرفتيم  تا امروز بواسطهء ضعف عقل و غرور جاهلانه‌ايکه از آن مدرسه‌ها بما رسيده از فضل الهی محروم نمی‌مانديم بهتر آنست که بخدا پناه ببری و قلباً از او بخواهی تا انقطاع و توجّهی بتو عطا کند و بفضل و رحمت خود ترا از اين شکّ و حيرت برهاند . جلسهء سوّم که بحضور مبارک رفتم تصميم گرفتم که قلباً رجا کنم از قلم مبارک تفسيری بر سورهء کوثر مرقوم فرمايند و در نظر گرفتم که اين سؤال را قلباً بخواهم و شفاهاً چيزی در اين خصوص بمحضر مبارک عرض نکنم اگر از نيّت قلبی من مطّلع شدند و تفسير مزبور را مرقوم فرمودند بطوريکه بيانات مبارکه در تفسير سورهء مزبوره با ساير کتب تفسير فرق داشته باشد بيدر‌نگ صحّت رسالتش را تصديق نمايم و بامر مبارک اذعان کنم و گر نه راه خود پيش گيرم و خاطر از تشويش بپردازم. چون بمحضر مبارک رسيدم خوفی عجيب و ترسی شديد سراپای مرا فرو گرفت که سبب آنرا ندانستم با اينکه چند مرتبه بحضور مبارک مشرّف شده بودم هيچ اين حالت برای من دست نداده بود ولی اين مرتبه سر تا پا ميلرزيدم بطوريکه نميتوانستم بايستم.  حضرت باب چون مرا بآن حالت ديدند از جای خود برخاستند دست مرا گرفتند و پهلوی خود نشانده فرمودند هر چه ميخواهی بخواه هر آنچه دلت ميخواهد بپرس تا جواب بدهم.  من مثل طفلی که قادر بر تکلّم نباشد و چيزی نفهمد حيرت زده و بيحرکت نشسته بودم حضرت باب تبسّمی فرمودند و بصورت من نظر انداخته گفتند اگر سورهء کوثر را برای تو تفسير کنم ديگر نخواهی گفت سحر است و بصحّت رسالت من اعتراف خواهی کرد؟

از شنيدن اين مطلب گريه شديدی بمن دست داد هر چه خواستم چيزی بگويم نشد فقط اين آيهء قرآن (٢٤:٧) را خواندم : " رَبَّنا ظَلَمنَا أنفُسَنَا وَ اِن لَم تَغفِر لَنَا و تَرحَمنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الخَاسِرِينَ " حضرت باب قبل از وقت عصر از جناب خال کاغذ و قلم خواستند و بتفسير سورهء کوثر مشغول شدند من هيچوقت آن منظرهء عجيب را فراموش نميکنم سيل آيات از نوک قلمش با سرعت حيرت آوری جاری بود با صوتی لطيف و آوازی ظريف آيات مبارکه را تغنّی ميفرمود يکسره تا غروب آفتاب اين حال استمرار داشت و بدون تأنّی و سکون قلم آيات نازل ميشد.  در هنگام غروب تفسير سورهء کوثر تمام شد آنگاه قلم را بر زمين گذاشته و فرمودند چای بياورند بعد شروع بتلاوت آيات نازله نمودند و با صوت مؤثّری  مشغول تلاوت شدند. قلب من بشدّت ميطپيد مثل ديوانه بودم ظرافت لحن مبارک سوز و گدازی در وجود من ايجاد کرده بود که نميتوانم بيان کنم از بلندی مطالب و تابندگی جواهر ثمينه‌ايکه  در مخزن آن آيات بود نزديک بود ديوانه شوم سه مرتبه ميخواستم بيهوش شوم باب گلاب بصورت من پاشيد قوای من تجديد شد و توانستم تا آخر بآياتيکه تلاوت ميفرمودند گوش بدهم. پس از اينکه تلاوت تفسير کوثر تمام شد هيکل مبارک برخاستند و تشريف بردند و بجناب خال فرمودند جناب سيّد يحيی و ملّا عبد الکريم قزوينی مهمان شما هستند از آنها پذيرائی کنيد تا تفسير سورهء کوثر را که اکنون نازل شد استنساخ کنند و بعد با کمال دقّت با اصل نسخه مقابله نمايند. حاج سيّد يحيی ميگويد من و ملّا عبد الکريم سه شبانه روز طول کشيد تا آنرا استنساخ کرديم و مقابله نموديم مخصوصاً دربارهء احاديثی که در اين تفسير از قلم  مبارک ذکر شده تحقيق کامل بعمل آورديم و تمام آنها را در نهايت درجهء متانت يافتيم.  من از مشاهدهء اين مطلب بدرجهء اطمينان رسيدم بطوريکه اگر جميع قوای عالم جمع ميشدند ممکن نبود ايمان و اطمينان مرا سلب کنند يا تقليل دهند.  در اوّل ورود بشيراز بحسين خان وارد شده بودم و مهمان او بودم.  پيش خود فکر کردم که مدّتی است مستغرق در پای آيات الهی هستم و بمنزل حسين خان نرفته‌ام ممکن است طول غيبت من سبب شکّ و علّت خشم او گردد. باين جهت تصميم گرفتم که بمنزل حسين خان بروم،  از جناب خال و ملّا عبد الکريم اجازهء انصراف خواستم و بمنزل حسين خان رفتم چون مرا ديد شروع به تحقيق و بحث کرد تا به بيند که آيا ملاقات سيّد باب در من اثر کرده.  من مقصود او را دانستم و باو جواب دادم هيچکس جز خداوند نميتواند قلب سيّد يحيی را منقلب کند فقط خداوند باينکار قادر است و بس زيرا او مقلّب القلوب است اگر کلام کسی در سيّد يحيی تأثير کند مسلّماً از طرف خداوند و کلامش کلام الهی است.  از اين جواب من حسينخان سکوت کرد بعداً فهميدم به بعضی گفته بود سيّد يحيی فريفتهء سيّد باب گشته و سحر آنجوان در او تأثير شديدی کرده است ديگر اميدی باو نيست بمحمّد شاه هم شرحی نوشته بود که سيّد يحيی هر چند مهمان من بود ولی منزل من نمی آمد و با علمای شيراز ابداً معاشرت و ملاقاتی نمی کرد من يقين دارم که از پيروان سيّد باب و در جرگهء اصحاب اوست گفته‌اند که محمّد شاه روزی بحاج ميرزا آقاسی گفت بمن خبر داده‌اند که سيّد يحيی دارابی در سلک پيروان باب در آمده و بابی شده است اگر اينطور باشد امر سيّد باب خالی از اهمّيّت نيست بايد شخصاً در ادّعای او تحقيق کنيم . محمّد شاه در جواب مکتوب حسين خان چنين نوشت که رتبهء سيّد يحيی  بسيار عالی و درجهء او متعالی است زيرا از خاندان نبوّت و دارای علم و کمال و فضل و اطّلاعات کامله‌ايست افراد رعيّت را سزاوار نيست که دربارهء اين سيّد جليل سخنی بگويند زيرا سيّد يحيی هيچوقت بر خلاف مصالح مملکت سخنی نميگويد و بمطالبی که سبب ذلّت و حقارت دين مبين اسلام باشد معتقد نمی‌شود.  سيّد دارابی گفته است که چون اين مکتوب شاه بحسين خان رسيد ديگر نتوانست علناً با من مخالفت کند پيوسته نهانی ميکوشيد و در باطن سعی ميکرد که از مقام من بکاهد ولی از مساعی خويش  نتيجه‌ای نبرد و نتوانست اذيّت و آزاری بمن برساند  توهين و تحقيری بکند زيرا محمّد شاه نهايت التفات را بمن داشت.

نهايتاَ سيد یحیی از تمام جاه ومقامی که دردربار محمد شاه وبین علما داشت گذشت ودر واقعۀ نیریز شهید گشت.

از جمله سخنان جناب وحيد اين بود که ميفرمود:" ای محبوب من تو ميدانی که من در راه محبّت تو از جهان گذشتم و بر تو توکّل کردم با کمال بی‌صبری آرزو دارم که بساحت قدس تو مشرّف شوم زيرا من جمال و رخسار خداوندی ترا زيارت کرده‌ام خدايا تو بينا و آگاهی که اين شخص خونخوار شرير با من چگونه رفتار کرد من هيچوقت بميل او رفتار نکردم و هر گز بيعت نخواهم نمود. دوران حيات جناب وحيد که سر بسر با شرافت و شجاعت آميخته بود بدينگونه بپايان رسيد حقيقتاً دورهء حيات تابناکی که مملوّ از حوادث باشد و بوسعت علم و بلند نظری و همّت کامل و فداکاری بيمثل و نظير ممتاز باشد سزاوار است که باينگونه تاج شهادتی مکلّل و مزيّن گردد.

      2-3 ترجمه حال جناب نبيل اکبر آقا  محمّد قائنی عليه بهاء اللّه

هو اللّه

در نجف اشرف در دائره شيخ مرتضی مجتهد شهير شخصی بی‌نظير بود مسمّی به آقا محمّد قائنی که عاقبت از فم مطهّر بنبيل اکبر مُلقّب گشت * اين شخص جليل در حوزه آن مجتهد شهير بر جميع تلاميذ تفوّق يافت لهذا از کلّ مستثنا گشت و باجازه اجتهاد اختصاص يافت زيرا شيخ مرتضای مرحوم اجازه بکسی نميداد. و از اين گذشته در فنون سائره مثل حکمت اشراق و مطالب عرفا و معارف شيخيّه و فنون ادبيّه نهايت مهارت داشت شخص جامعی بود برهان لامعی داشت  * چون بنور هدی منوّر و مشام بنفحات قدس معطّر شد شعلهء رحمانی گشت و سراج نورانی شد وجد و طرب يافت وله و شعفی  دست  داد مانند دريا بجوش آمد و بمثابه نهنگ دريای عشق پر خروش گشت. و چون اجازه اجتهاد از شيخ مشار اليه درنهايت توصيف و تعريف بيافت از نجف ببغداد شتافت و بشرف لقا فائز شد و اقتباس انوار از شجره مبارکهء سينا نمود و چنان بهيجان آمد که شب و روز آرام نداشت. روزی اين شخص محترم در بيرونی بکمال ادب روی زمين حضور نور مبين نشسته بود * در اين اثنا حاجی ميرزا حسن عمو معتمد مجتهدين کربلا با زين العابدين خان فخر الدّوله وارد شدند * حاجی مذکور ملاحظه نمود که حضرت نبيل اکبر دو زانوی ادب روی زمين نهاده و در نهايت خضوع و خشوع نشسته بسيار تعجّب نمود خفيّاً گفت، آقا شما اينجا چه ميکنيد؟ جناب نبيل اکبر فرمودند بجهت همان کار که شما آمده‌ايد * باری، خيلی سبب تعجّب آنها شد زيرا شهرت کرده بود که اين شخص ممتاز از کلّ مجتهدين و معتمد عظيم شيخ جليل است * باری، بعد حضرت نبيل اکبر عازم ايران شدند و باقليم خراسان رفتند * امير قائن مير علَم خان ابتدا بنهايت احترام قيام نمود و حضور ايشان را غنيمت بی‌پايان شمرد * هر کس گمان مينمود که امير با جناب فاضل در درجه عشق است و تعلّق خاطر دارد زيرا مفتون فصاحت و بلاغت و مجنون علوم و فنون او گشته بود ديگر احترامات سائرين واضح و معلوم النّاس علی دين ملوکهم*

 حضرت نبيل اکبر در اين عزّت و احترام ايّام ميگذراند ولی شعله محبّت اللّه نگذاشت که کتمان حقيقت  نمايد جوش و خروش پوش از کار برداشت چنان بر افروخت که پرده ستر و حجاب بسوخت،

)هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم                      نبود بر سر آتش ميسّرم که نجوشم)

ولی خطّه قائن روشن کرد و جمعی را تبليغ نمود و چون باين اسم شهير آفاق گشت علمای حسود بنفاق و شقاق برخاستند و سعايت بطهران نمودند * ناصر الدّين شاه بانتقام برخاست و امير اقليم از خوف شاه بنهايت تعرّض قيام نمود ولوله در شهر افتاد و فتنه عظيم رخ نمود جميع برآشفتند و بتعرّض پر داختند * ولی آن سر گشته و سودائی و دلداده و شيدائی ابداً فتور نياورد و مقاومت جمهور فرمود * عاقبت آن واقف سرّ مکنون را از قائن سرگون نمودند رهنمون بطهران شد و بيسر و سامان گشت * در طهران عوانان دست تطاول گشودند فرّاشان در جستجو بودند و چاوشان در هر کوی در گفتگو تا بدست آرند و عقوبت و شکنجه نمايند * گاهی مانند آه مظلومان بر هر فرازی ميشتافت و گهی مانند سرشک چشم ستمديدگان بهر نشيبی ميتاخت * لهذا مجبور شد عمامه برداشت و کلاه بر سر گذاشت تا عوانان نشناسند و باذيّت و جفا بر نخيزند ولی خفيّاً بکمال همّت بنشر نفحات الهی مشغول و به القاء حجج و براهين مألوف * سراجی نورانی بود و شعله ئی رحمانی هميشه در خطر بود و در حالی پر حذر همواره حکومت در جستجو بود و احزاب در گفتگو * لهذا عاقبت ببخارا و عشق آباد توجّه نمود و در آن خطّه و ديار به بيان اسرار ميپرداخت و چون شمع ميگداخت* ولی اين صدمات و بليّات پژمرده و افسرده ننمود  بلکه روز بروز بر شعله و حالت افزود لسان ناطق بود و طبيب حاذق هر دردی را درمان بود و هر زخمی را مرهم دل و جان* اهل حکمت اشراق را بقواعد اشراقيّون هدايت مينمود و عارفان را بدلائل کشف و شهود اثبات ظهور مليک وجود ميکرد اعاظم شيخيّه را بصريح عبارات شيخ و سيّد مرحوم اقناع ميکرد و فقها را بآيات قران و احاديث ائمّهء هدی دلالت ميفرمود لهذا هر دردمندی را درمان فوری بود و هر مستمنديرا عطای کلّی* باری، در بخارا بی‌نوا شد و بانواع صدمات مبتلا عاقبت در غربت آن کاشف راز بملکوت بی‌نياز شتافت رساله ئی در نهايت بلاغت در اثبات امر تحرير نمود و ادلّه و براهين قاطعه تقرير کرد ولی در دست ياران نه اميدم چنانست که آن رساله پيدا شود و سبب تنبّه علماء و فضلا گردد*

 خلاصه هر چند در اين دار فانی مورد بلايای نامتناهی گشت و لکن جميع مشايخ عظام نظير شيخ مرتضی و ميرزا حبيب اللّه و آيت اللّه خراسانی و ملّا اسد اللّه مازندرانی مشايخ سلف و خلف بی‌نام و نشان گردند و محو و نابود شوند نه اثری و نه ثمری نه ذکری و نه خبری لکن نجم بازغ حضرت نبيل اکبر الی الابد از افق عزّت ابديّه ميدرخشد زيرا هميشه ثابت بر امر مبارک و مشغول بخدمت بود تبليغ نفوس مينمود و بنشر نفحات ميپرداخت* اين واضحست هر عزّتی که در امر الهی نيست عاقبت ذلّت است و هر راحتی که در سبيل الهی نه عاقبت زحمت است و هر ثروتی نهايت فقر و مسکنت* فی الحقيقه حضرت نبيل اکبر آيت هدی بود و آيت تقوی در امر مبارک جانفشانی کرد و در جانفشانی کامرانی نمود از عزّت دنيا گذشت و از مسند جاه و غنا چشم پوشيد از هر قيدی فراغت داشت و از هر فکری مجرّد بود عالم و فاضل بود در جميع فنون ماهر، هم مجتهد بود هم حکمی هم عارف بود و هم کاشف در علوم ادبی فصيح و بليغ بود و ناطقی بی‌نظير جامعيّتی عظيم داشت* و الحمد للّه خاتمة المطاف بادية الالطاف گشت * عليه بهاء اللّه الأبهی و نوّر اللّه مرقده بانوار ساطعة من ملکوت الأبهی و أدخله فی جنّة اللّقآء و اخلده فی ملکوت الابرار مستغرقاً فی بحر الانوار*

      3-3 جناب مشکين قلم

و از جمله مهاجرين و مجاورين و مسجونين خطّاط شهير مير عماد ثانی حضرت مشکين قلم است * قلم مشکين بود و جبين روشن بنور مبين از مشاهير عرفا و سرحلقه ظرفا بود * اين عارف سالک صيتش بجميع ممالک رسيد در ايران سرور خطّاطان بود و معروف در نزد بزرگان در طهران در نزد وزرا و امنا مکانت مخصوصی داشت و بنيان مرصوصی گذاشت و در روم شهير هر مرز و بوم بود و جميع خطّاطان حيران از مهارت قلم او زيرا در جميع خطوط ماهر بود و در کمالات، نجمی باهر * اين شخص کامل صيت امر اللّه را در اصفهان شنيد لهذا عزم کوی جانان نمود مسافات بعيده طی کرد و دشت و صحرا پيمود و از کوه و دريا گذشت تا آنکه بارض سرّ وارد شد و بمنتهی درجه ايمان و ايقان واصل گشت * صهبای اطمينان نوشيد و ندای رحمن شنيد بحضور مثول يافت و باوج قبول عروج نمود * سرمست باده عشق گرديد و از شدّت وله و شوق سر گشته و سر گردا گشت * آشفته و سودائی شد و سر گشته و شيدائی گرديد * مدّتی در جوار عنايت بسر ميبرد و هر روز مورد الطاف جديد ميشد و بتزيين و تنميق قطعه‌های رنگين ميپرداخت و اسم اعظم يا بهاء الابهی را باشکال مختلفه در غايت اتقان مينگاشت و بجميع آفاق ميفرستاد * پس مأمور سفر باسلامبول گرديد و با حضرت سيّاح همراه شد * چون بآن مدينه عظمی رسيد در بدايت جميع بزرگان ايرانی و عثمانی کلّ نهايت احترام مجری داشتند و شيفته خطّ مشکين او گرديدند ولی لسان بليغ گشاد و بی‌محابا بتبليغ پرداخت* سفير ايران در کمين بود حضرت مشکين را در نزد وزراء متّهم باين نمود که اين شخص از طرف حضرت بهاء اللّه بجهت فساد و فتنه و ضوضاء باين مدينه کبری آمده جمعی را مسخّر نموده و بانواع تدبير باز بتسخير مشغول است * اين بهائيان ايران را زير و زبر نمودند حال بپايتخت عثمانيان پرداختند * دولت ايران بيست هزار نفر طعمه شمشير کرد تا بتدبير اين نائره فساد را بنشاند حال شما بيدار شويد عنقريب آتش فساد شعله زند و عاقبت خرمن سوز بلکه جهانسوز گردد و چاره از دست برود * و حال آنکه آن مظلوم در پايتخت روم مشغول بخوشنويسی و معروف بخدا پرستی بود در اصلاح ميکوشيد نه در فساد در الفت بين اديان سعی مينمود نه کلفت بين مردمان غريبان را مينواخت و بتربيت اهل وطن ميپرداخت بيچار‌گان را ملجأ و پناه بود و فقيرانرا گنج روان بوحدت عالم انسانی دعوت مينمود و از بغض و عداوت بيزار بود * ولی سفير ايران نفوذ عظيم داشت و با وزراء روابط خصوصی قديم جمعی را بر آن داشت که در مجالس و محافل داخل شوند و هر نسبت باين طائفه بدهند * جواسيس بتحريک عوانان از هر طرف احاطه بجناب مشکين نمودند و بتعليم سفير لوائحی بصدر اعظم تقديم کردند که اين شخص شب و روز بتحريک فساد مشغول طاغی و باغی است و عاصی و ياغی * اين بود که جناب مشکين را مسجون نمودند و به گاليپولی فرستادند و باين مظلومان همداستان شد او را بقبرس فرستادند و ما را بسجن عکاء* در جزيره قبرس در قلعه ماغوسا محبوس گرديد و از سنه ٨٥ تا ٩٤ در ماغوسا مسجون و اسير بود * و چون قبرس از دست عثمانيان برفت حضرت مشکين از اسيری رهائی يافت و آهنگ کوی دوست در مدينه عکا نمود و در ظلّ عنايت ايّام بسر ميبرد و بتزيين و تنميق لوحه‌های مکمّل ميپرداخت و باطراف ميفرستاد و شب و روز در نهايت روح و ريحان مانند شمع بنار محبّت اللّه ميگداخت و جميع يارانرا تسلّی خاطر بود * و بعد از صعود حضرت مقصود در نهايت ثبوت و رسوخ در عهد و ميثاق محکم و متين بود و مانند سيف شاهر بر رقاب ناکثين ابداً مدارا نميدانست و لغير اللّه محابا نميکرد و دقيقه ئی در خدمت فتور نداشت و در هيچ موردی قصور نمينمود * بعد از صعود سفری بهندوستان نمود و در آنجا با حقيقت پرستان آميزش کرد ايّامی بسر برد و هر روزی همّتی جديد نمود * چون خبر ناتوانی او باين عبد رسيد فوراً او را احضار نمودم مراجعت باين سجن اعظم کرد ياران شادی نمودند و کامرانی کردند شب و روز همدم و همراز بود و هم نغمه و هم آواز حالت غريبی داشت و انجذاب شديدی جامع فضائل بود و مجمع خصائل مؤمن و موقن و مطمئن و منقطع بود بسيار خوش مشرب و شيرين سخن و اخلاق مانند بوستان و گلشن * نديم بی‌نظير بود و قرين بی‌مثيل در محبّت اللّه از هر نعمتی گذشت و از هر عزّتی چشم پوشيد راحت و آسايش نخواست ثروت و آلايش نجست باين جهان تقيّدی نداشت و شب و روز خويش را بر تبتّل و تضرّع ميگماشت * هميشه بشوش بود و در جوش و خروش محبّت مجسّم بود و روح مصوّر در صدق و خلوص بی‌نظير بود و در صبر و سکون بی‌مثيل بکلّی فانی بود و بنَفَس رحمانی باقی * اگر آشفته جمال و دلبسته بملکوت جلال نبود از برای او هر خوشی ميسّر بود زيرا بهر مملکتی ميرفت اين خطوط متنوّعه سرمايه عظيم بود و فضائلش واسطه حرمت و رعايت هر امير و فقير * ولی چون سر گشته و سودائی معشوق حقيقی بود از جميع اين قيود آزاد شد و در اوج نامتناهی پرواز داشت * عاقبت در غياب اين عبد از اين جهان تاريک و تنگ بعالم نورانی شتافت و در جوار رحمت کبری فيض نامتناهی يافت* عليه التّحيّة و الثّناء و عليه الرّحمة الکبری من الرّفيق الاعلی*

      4-3 جناب نبيل زرندی

هو اللّه

و از جملهء مهاجرين و مجاورين حضرت نبيل جليل است* اين ذات محترم در ريعان عمر و عنفوان شباب در زرند خويش و پيوند بگذاشت و بعون و عنايت حضرت خداوند علم هدايت بر افراخت سر خيل عاشقان شد و سرور طالبان گشت و از عراق عجم بعراق عرب شتافت ولی مقصد خويش را نيافت چه که حضرت مقصود در کردستان در مغارهء سرگلو بود و فريداً وحيداً در آن خلوتگاه بجمال خويش عشق ميباخت نه مونسی و نه ياری و نه مجالسی و نه غمگساری بکلّی خبر منقطع و عراق از فراق نيّر آفاق بخسوف احتراق مبتلا * جناب مذکور چون نار موقده را مخمود ديد و يارانرا معدود و يحيی در حفره خفا غنوده و خزيده و خموده و جمود استيلا يافته مجبوراً با نهايت کرب و بلا راه کربلا گرفت در آنجا زيست نمود تا جمال قدم از کردستان بدار السّلام عودت فرمود * هر يک از احباب عراق را جان تازه و وجد و طربی بی‌اندازه دست داد از جمله نبيل جليل بود که بحضور شتافت و نصيب موفور يافت ايّامی بسرور و شادمانی ميگذراند و قصائدی در محامد ربّانی انشا مينمود طبع روانی داشت و فصاحت لسانی شعله و شوری داشت و سودا و سروری * بعد از مدّتی مراجعت بکربلا نمود و از آنجا عودت و از بغداد بايران رفت از معاشرت با سيد محمّد در امتحانات و افتتانات شديده افتاد ولی مانند نجوم شياطين اوهام را رجوم بود و بمثابه شهاب ثاقب بر اهل وساوس غالب باز ببغداد مراجعت نمود و در سايه شجره مبارکه آرميد از بغداد مأمور بکرمانشاه شد دو باره عودت کرد و در هر سفر بخدمتی موفّق گشت تا آنکه موکب مبارک از دار السّلام بمدينة الاسلام يعنی اسلامبول حرکت نمود * نبيل جليل بعد از سفر جمال قدم بلباس درويشی در آمد و پياده قطع مراحل کرد تا در راه بموکب مقدّس پيوست * از اسلامبول مأمور بمراجعت بايران شد تا در ايران بتبليغ امر اللّه پردازد و از بلاد و قری عبور نموده احباب را از وقايع مستخبر سازد* چون اين خدمت را انجام داد و آوازه طبل الست در سنهء ثمانين بلند شد بلی بلی گويان و لبّيک زنان بارض سرّ پويان گشت * بعد از فوز بلقاء و تجرّع صهباء وفاء بامر  محتوم عازم هر مرز و بوم گرديد تا در هر ارض و بوم نداء بظهور حضرت ربّ قيّوم نمايد و بشارت بطلوع شمس حقيقت دهد* فی الحقيقه شعلهء آتش بود و نائره عشق سر کش در نهايت انجذاب بديار عبور نمود و ببشارت کبری قلوب را روح موفور بخشيد هر جمعی را شمع بود و هر محفلی را شاهد انجمن گشت جام محبّت بدست گرفت و حريفان را سر مست نمود با طبل و دهل قطع سبل مينمود تا بسجن اعظم وصول يافت * آن ايّام ضيق شديد بود ابواب مسدود و راهها مقطوع بلباس تبديل بدروازه عکا رسيد سيّد محمّد و رفيق بی‌توفيق فوراً بحکومت سعايت نمودند که اين شخص بخاری نيست ايرانيست محض جستجوی خبر از جمال مبارک باين ديار سفر نموده فوراً او را اخراج نمودند و در نهايت نوميدی بقصبهء صَفَد حرکت نمود عاقبت بحيفا آمد و در مغاره ئی از کوه کرمل مأوی کرد از يار و اغيار در کنار بود و شب و روز ناله و مناجات ميفرمود مدّتی در اين حوالی معتکف بود و فتح باب را منتظر* چون ميقات محتوم سجن منقضی شد و مظلوم آفاق در نهايت اقتدار جلوه فرمود ابواب مفتوح گشت جناب نبيل مذکور با صدری مشروح بحضور شتافت و مانند شمع بنار محبّت اللّه ميگداخت و شب و روز در محامد دلبر دو جهان و متعلّقين نظر بنسبت آستان غزل و قصائد و مخمّس و مسدّس ميساخت و اکثر ايّام بشرف حضور مثول می يافت * تا آنکه صعود واقع شد از مصيبت کبری و رزيّهء عظمی چنان تزلزل در ارکان افتاد که ميگرييد و ميلرزيد و فرياد و فغان باوج اعلی ميرسيد مصيبت کبری را با سنه شداد تطبيق نمود و بتحقيق رسيد که حضرت مقصود از وقايع مشهود اخبار داده‌اند * باری، نبيل از هجران و حرمان چنان سوزان و گريان گشت که هر کس مبهوت و حيران ميشد ميسوخت و ميساخت و نرد جانفشانی ميباخت تحمّل نماند صبر و قرار فرار کرد آتش عشق شعله ور گرديد طاقت  صبوری طاق شد سر خيل عشّاق گرديد بی‌محابا رو بدريا زد و تاريخ وفات خويش را قبل از جانفشانی نوشت و با کلمه غريق تطبيق نمود جان بجانان باخت و از هجران و حرمان نجات يافت * اين شخص محترم عالم و دانا بود و فصيح و بليغ و ناطق و گويا قريحه‌اش الهام صريحه بود و طبع روان و شعر مانند آب زلال علی الخصوص قصيده بها بها در نهايت انجذاب گفته و مدّت حيات را از عنفوان جوانی تا سنّ نا توانی بر عبوديّت و خدمت حضرت رحمن گذراند تحمّل مشقّات کرده و متاعب و زحمات ديده و از فم مطهّر بدايع کلمات شنيده و تجلّی ملکوت انوار ديده و بنهايت آما رسيده و عاقبت در فراق نيّر آفاق طاقتش طاق شد بدريا زد و غريق بحر فدا شد و برفيق اعلی رسيد * عليه التّحيّة الوفيّة و عليه الرّحمة الواسعة و له الفوز العظيم و الفيض المبين فی ملکوت ربّ العالمين*

سئوالات:

1- چرا این اشخاص از هرچه داشتند گذشتند ؟ زیرا آنان مصداق این شعر نبیل هستند:

ما سر وکــار بــا خدا کردیــــم        بخـدا کــار خود رها کـردیـــم

تن و جانـــی که بــود نذر فنــا        زود در راه او فــدا کــردیـــــم

عزت و آبــرو کــه وهمی بـــود        خرج دشنام اشقیـا کــردیــــم

مال وملکی که بود حسرت ودرد        وقف غارتگــر جفـا کردیــــــم

گِــل وخشت سرای فــانـــی را        صرف سر منزل بقــا کردیــــم

دل ز فــرزند وخانمان کندیـــم        ترک پیوند وا قربــا کردیـــــم

می نهادیــــم جمله را نا چـــار        ابتدا کــار انتهــا کردیـــــــم

سروسودای خوش در ایـن بــازار        بــا خدا از سر رضا کردیــــــم

بهتـر از این دگــر تجارت نیست        این تجارت در او خسارت نیست

        2- اکثر مؤمنین از علما ودانشمندان بودند در حالیکه می دانیم حضرت باب وحضرت بهاء الله در جرگۀ علما نبوده ومدرسه هم نرفته بودند پس چه چیز این علما را اینطور خاضع نموده بود ؟

       مامی دانیم که علم مظهر ظهور علمی است الهی وعلم این علما به آنها ثابت کرده بود که آن علمی که نزد حضرت باب وحضرت بهاءالله است باعلمی که نزد آنهاست متفاوت است     

+ نوشته شده توسط یک بهایی در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 0:0 |