دريای دانش
مؤسسه مطبوعات بهائی هند بنشر اين مجموعه محتصر مرکب از بعضی از الواح فارسی حضرت بهاءالله جل ثنائه توفيق يافت و نامش را دريای دانش نهاد، اميد انکه طالبان حقيقت از اين بحر معرفة لئالی هدايت برآورند و از سر چشمه دانش يزدانی بياشامند
DARYAY-I-DANISH
Selected from the
Tablets of Baha’u’llah
Copyright 1985 by the
National Spiritual Assembly of
The Baha’is of
Third Indian Edition January 1985
Baha’i Publishing Trust
" منم آفتاب بينش و دريای دانش پژمردگان را تازه نمايم و مردگان را زنده کنم. منم آن روشنائی که راه ديده بنمايم و منم شاهباز دست بی نيازکه پر بستگان را بگشايم و پرواز بياموزم "
حضرت بهاءالله
بسم الله الابهی
مقصود از کتابهای آسمانی و آيات الهی آنکه مردمان براستی و دانائی تربيت شوند که سبب راحت خود و بندگان شوند. هر امری که قلب را راحت نمايد و بر بزرگی انسان بيفزايد و ناس را راضی دارد مقبول خواهد بود. مقام انسان بلند است اگر بانسانيّت مزيّن و الّا پستتر از جميع مخلوق مشاهده ميشود. بگو ای دوستان! امروز را غنيمت شمريد و خود را ازفيوضات بحر تعالی محروم ننمائيد. از حق ميطلبم جميع را بطراز عمل پاک و خالص در اين يوم مبارک مزيّن فرمايد. اِنَّه هو المختار.
بنام خداوند يکتا
ستايش بيننده پايندهای را سزا است که بشبنمی از دريای بخشش خود آسمان هستی را بلند نمود و بستاره های دانائی بياراست و مردمان را ببارگاه بلند بينش و دانش راه داد و اين شبنم که نخستين گفتار کردگار است ، گاهی بآب زندگانی ناميده ميشود چه که مردگان بيابان نادانی را زنده نمايد ؛ و هنگامی بروشنائی نخستين . و اين روشنی که از آفتاب دانش هويدا گشت ، چون بتابيد جنبش نخستين نمودار و آشکار شد و اين نمودارها از بخشش دانای يکتا بوده اوست داننده و بخشنده و اوست پاک و پاکيزه از هر گفته و شنيده . بينائی و دانائی گفتار و کردار را دست از دامن شناسائی او کوتاه . هستی و آنچه از او هويدا اين گفتار را گواه . پس دانسته شد نخستين يخشش کردگار گفتار است و پاينده و پذيرنده او خرد . اوست دانای نخستين در دبستان جهان و اوست نمودار يزدان . آنچه هويدا از پرتو بينائی اوست و هر چه آشکار ، نمودار دانائی او . همه نامها نام او و آغاز و انجام کارها باو .
نامه شما در زندان باين زندانی روزگار رسيد . خوشی آورد و بر دوستی افزود و ياد روزگار پيشين را تازه نمود. سپاس دارای جهان را که ديدار را در خاک تازی روزی نمود . ديديم و گفتيم و شنيديم . اميد چنان است که آن ديدار را فراموشی از پی در نيايد و گردش روزگار ياد او را از دل نبرد و از آنچه کشته شد گياه دوستی برويد و در انجمن روزگار سبز و خرم و پاينده بماند .
اينکه از نامه های آسمانی پرسش رفته بود ، رگ جهان در دست پزشک دانا است ، درد را می بيند و بدانائی درمان ميکند . هر روز را رازی است و هر سر را آوازی . درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر . امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد . ديده ميشود گيتی را دردهای بيکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته . مردمانيکه از باده خود بينی سر مست شده اند پزشک دانا را از او باز داشته اند . اينست که خود و همه مردمان را گرفتار نموده اند . نه درد ميدانند نه درمان ميشناسند . راست را کژ انگاشته اند و دوست را دشمن شمرده اند . بشنويد آواز اين زندانی را . بايستيد و بگوئيد ، شايد آنانکه در خوابند بيدار شوند .
بگو ای مردگان ! دست بخشش يزدانی آب زندگانی ميدهد ، بشتابيد و بنوشيد . هر که امروز زنده شد هر گز نميرد و هر که امروز مرد هر گز زندگی نيابد .
درباره زبان نوشته بوديد ، تازی و پارسی هر دو نيکو است . چه که آنچه از زبان خواسته اند پی بردن بگفتار گوينده است و اين از هر دو می آيد . و امروز چون آفتاب دانش از آسمان ايران آشکار و هويدا است هر چه اين
زبان را ستايش نمائيد سزاوار است .
ای دوست ! چون گفتار نخستين در روز پسين بميان آمد گروهی از مردمان آسمانی آواز آشنا شنيدند و بآن گرويدند . و گروهی چون کردار برخی را با گفتار يکی نديدند از پرتو آفتاب دانائی دور ماندند .
بگو ای پسران خاک ! يزدان پاک ميفرمايد : آنچه در اين روز پيروز شما را از آلايش پاک نمايد و بآسايش رساند همان راه ، راه منست . پاکی از آلايش ، پاکی از چيزهائی است که زيان آرد و از بزرگی مردمان بکاهد . و آن پسنديدن گفتار و کردار خود است اگر چه نيک باشد . و آسايش هنگامی دست دهد که هر کس خود را نيک خواه همهء روی زمين نمايد . آنکه او آگاه ، اين گفتار را گواه که اگر همه مردمان زمين بگفته آسمانی پی ميبردند هر گز از دريای بخشش يزدانی بی بهره نمی ماندند . آسمان راستی را روشن تر از اين ستاره ای نبوده و نيست .
نخستين گفتار دانا آنکه ، ای پسران خاک ! از تاريکی بيگانگی بروشنی خورشيد يگانگی روی نمائيد ،اينست آن چيز که مردمان جهان را بيشتر از همه چيزها بکار آيد . ای دوست ! درخت گفتار را خوشتر از اين برگی نه و دريای آگاهی را دلکش تر از اين گوهر نبوده و نخواهد بود .
ای پسران دانش ! چشم سر را پلک بآن نازکی از جهان و آنچه در اوست بی بهره نمايد ، ديگر پرده آز اگر بر چشم دل فرود آيد چه خواهد نمود . بگو ای مردمان ! تاريکی آز و رشک روشنائی جان را بپوشاند ، چنانکه ابر روشنائی آفتاب را . اگر کسی بگوش هوش اين گفتار را بشنود پر آزادی بر آرد و بآسانی در آسمان دانائی پرواز نمايد .
چون جهان را تاريکی فرا گرفت دريای بخشش بجوش آمد و روشنائی هويدا گشت تا کردارها ديده شود . و اين همان روشنی است که در نامه های آسمانی بآن مژده داده شد . اگر کردگار بخواهد ، دلهای مردمان روزگار را بگفتار نيک پاک و پاکيزه کند و خورشيد يگانگی بر جانها بتابد و جهان را تازه نمايد .
ای مردمان ! گفتار را کردار بايد ، چه که گواه راستی گفتار ، کردار است و آن بی اين ، تشنگان را سيراب ننمايد و کوران را درهای بينائی نگشايد . دانای آسمانی ميفرمايد : گفتار درشت بجای شمشير ديده ميشود و نرم آن بجای شير ، کودکان جهان ازين بدانائی رسند و برتری جويند .
زبان خرد ميگويد هر که دارای من نباشد دارای هيچ نه . از هر چه هست بگذريد و مرا بيابيد . منم آفتاب بينش و دريای دانش . پژمردگان را تازه نمايم و مردگان را زنده کنم . منم آن روشنائی که راه ديده بنمايم و منم شاهباز دست بی نياز که پر بستگان را بگشايم و پرواز بياموزم .
دوست يکتا ميفرمايد : راه آزادی باز شده ، بشتابيد و چشمه دانائی جوشيده ، از او بياشاميد .
بگو ای دوستان ! سرا پرده يگانگی بلند شد ، بچشم بيگانگان يکديگر را مبينيد . همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار . براستی ميگويم ، هر آنچه از نادانی بکاهد و بر دانائی بيفزايد او پسنديده آفريننده بوده و هست .
بگو ای مردمان ! در سايه داد و راستی راه رويد و در سراپرده يکتائی در آئيد .
بگو ای دارای چشم ! گذشته آينه آينده است ، ببينيد و آگاه شويد ، شايد پس از آگاهی دوست را بشناسيد و
نرنجانيد . امروز بهترين ميوه درخت دانائی چيزی است که مردمان را بکار آيد و نگاهداری نمايد .
بگو زبان گواه راستی من است ، او را بدروغ ميالائيد . و جان گنجينه راز من است ، او را بدست آز مسپاريد . اميد چنان است که در اين بامداد که جهان از روشنيهای خورشيد دانش روشن است بخواست دوست پی بريم و از دريای شناسائی بياشاميم .
ای دوست ! چون گوش کمياب است چندی است که خامه در کاشانه خود خاموش مانده . کار بجائی رسيده که خاموشی از گفتار پيشی گرفته و پسنديده تر آمده .
بگو ای مردمان ! سخن باندازه گفته ميشود ، تا نورسيدگان بمانند و نورستگان برسند . شير باندازه بايد داد تا کودکان جهان بجهان بزرگی در آيند و در بارگاه يگانگی جای گزينند . ای دوست زمين پاک ديديم تخم دانش کشتيم ، ديگر تا پرتو آفتاب چه نمايد ، بسوزاند يا بروياند ؟
بگو امروز به پيروزی دانای يکتا ، آفتاب دانائی از پس پرده جان بر آمد و همه پرندگان بيابان از باده دانش مستند و بياد دوست خرسند . نيکو است کسی که بيايد و بيابد .
ای ربّ أستغفرک بلسانی و قلبی و نفسی و فؤادی و روحی و جسدی و جسمی و عظمی و دمی و جلدی ، و إنّک أنت التّوّاب الرّحيم . و أستغفرک يا إلهی باستغفار الّذی به تهبّ روائح الغفران علی أهل العصيان و به تُلبس المذنبين من رداء عفوک الجميل . و أستغفرک يا سلطانی باستغفار الّذی به يظهر سلطان عفوک و عنايتک و به يستشرق شمس الجود و الافضال علی هيکل المذنبين و أستغفرک يا غافری و موجدی باستغفار الّذی به يُسر عَنّ الخاطئون الی شطر عفوک و احسانک و يقومنّ المريدون لدی باب رحمتک الرّحمن الرّحيم . و أستغفرک يا سيّدی باستغفار الّذی جعلتَه ناراً لتُحرق کلّ الذّنوب و العصيان عن کلّ تائب راجع نادم باکی سليم و به يَطهُر اجساد الممکنات عن کدورات الذّنوب و الآثام و عن کلّ ما يکرهه نفسُک العزيز العليم .
هُوَاللّهُ تًعالی شأنُه العَظمَة وَ الأقتِدار
حمد مقدّس از ذکر و بيان حضرت معبود و مالک غيب و شهودی را لايق و سزا که از نقطه اولی کتب لاتحصی پديد آورد . و از کلمه عليا خلق اوّلين و آخرين ظاهر فرمود . و در هر قرنی از قرون و هر عصری از اعصار بمقتضيات حکمت بالغه سفيری فرستاد تا خلق افسرده را بماء بيان زنده نمايد . اوست مبيّن و اوست مترجم ، چه که ناس از ادراک آنچه در کتب الهی از قلم اعلی جاری شده و نازل گشته قاصر و عاجزند . در هر حال مذکِّر و هادی و معرِّف و معلِّم لازم ، لذا سفرا و انبيا و اصفيا فرستاد تا ناس را از مقصود تنزيل کتب و ارسال رسل آگاه نمايند و کلّ عارف شوند بوديعه ربّانيّه که در ايشان بنفس ايشان گذاشته شده .
انسان طلسم اعظم است و لکن عدم تربيت او را از آنچه با اوست محروم نموده . بيک کلمه خلق فرمود بکلمه اخری بمقام تعليم هدايت نمود و بکلمه ديگر مراتب و مقاماتش را حفظ فرمود .
حضرت موجود ميفرمايد :
انسان را بمثابه معدن که دارای احجار کريمه است مشاهده نما . بتربيت ، جواهر آن بعرصه شهود آيد و عالم انسانی از آن منتفع گردد .... انتهی .
اگر نفسی در کتب منزله از سماء احديّه بديده بصيرت مشاهده نمايد و تفکّر کند ادراک مينمايد که مقصود
آنست جميع نفوس ، نفس واحده مشاهده شوند تا در جميع قلوب نقش خاتم " المُلکُ للّه " منطبع شود و شموس عنايت و اشراقات انجم فضل و رحمت جميع را احاطه نمايد . حق جلّ جلاله از برای خود چيزی اخذ ننموده . نه از اطاعت عالم باو نفعی راجع و نه از ترک آن نقصی وارد . در هر آن طير ملکوت بيان باين کلمه ناطق: " جميع را از برای تو خواستم و تو را از برای خود " . اگر علمای عصر بگذارند و مَن علی الأرض رائحه محبّت و اتّحاد را بيابند ، در آن حين نفوس عارفه بر حرّيّت حقيقی آگاه شوند ، راحت اندر راحت مشاهده نمايند ، آسايش اندر آسايش . اگر ارض بانوار آفتاب اين مقام منوّر شود ، إذاً يصدق أن يقال " لاتری فيها عوجاً ولا أمتا " . و الصّلاة و السّلام علی من ابتسم بظهوره ثغر البطحاء و تعطَّر بنفحات قميصه کلّ الوری الّذی أتی لحفظ العباد عن کلّ ما يضرُّهم فی ناسوت الانشاء . تعالی تعالی مقامُه عن وصف الممکنات و ذکر الکائنات . به ارتفع خباء النّظم فی العالم و عَلَمُ العرفان بين الأمم . و علی آله و أصحابه الّذين بهم نُصبتْ رايات التّوحيد و اعلام النّصر و التّفريد . و بهم ارتفع دينُ اللّه بين خلقه و ذکرُه بين عباده . أسأله تعالی بأن يحفظه عن شرّ أعدائه الّذين خرقوا الأحجاب و هتکوا الأستار إلی أن نکست راية الاسلام بين الأنام .
و بعد عرض ميشود نامه آن جناب رسيد و نفحه وصال از او متضوّع . الحمدللّه بعد از حکم محکم فراق نسيم قرب و لقا مرور نمود و ارض قلب را بماء سرور و فرح تازه فرمود . للّه الحمد فی کلّ الأحوال . إن شاء اللّه حق جلّ جلاله عنايت فرمايد و جميع مَن علی الأرض را بما يحبّ و يرضی هدايت نمايد . مشاهده فرمائيد ، سالهاست نه ارض ساکن است و نه اهل آن . گاهی بحرب مشغول و هنگامی ببلاهای ناگهانی معذّب . بأساء و ضرّاء ارض را احاطه نموده مع ذلک احدی آگاه نه که سبب آن چيست و علّت آن چه ؟ اگر ناصح حقيقی کلمه ای فرموده ، آن را بر فساد حمل نموده اند و از او نپذيرفته اند ، انسان متحيّر که چه گويد و چه عرض نمايد ! دو نفس ديده نميشود که فی الحقيقه در ظاهر و باطن متّحد باشند . آثار نفاق در آفاق موجود و مشهود ، مع آنکه کلّ از برای اتّحاد و اتّفاق خلق شده اند .
حضرت موجود می فرمايد :
ای دوستان ! سرا پردهء يگانگی بلند شد ، بچشم بيگانگان يکديگر را مبينيد ، همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار .... انتهی .
إن شاء اللّه نور انصاف بتابد و عالم را از اعتساف مقدّس فرمايد . اگر ملوک و سلاطين که مظاهر اقتدار حق جلّ جلاله اند همّت نمايند و بما ينتفع به مَن علی الأرض قيام فرمايند ، عالم را آفتاب عدل اخذ نمايد و منوّر سازد .
حضرت موجود ميفرمايد :
خيمه نظم عالم بدو ستون قائم و بر پا : مجازات و مکافات . و در مقام ديگر بلغت فصحی ميفرمايد :
للعدل جندٌ و هی مجازات الاعمال و مکافاتها ، بهما ارتفع خِباءُ النّظم فی العالم و أخذ کلّ طاغ زِمامَ نفسه من خشيةالجزاء ... انتهی .
و در مقام ديگر ميفرمايد :
يا معشرَ الأمراء ! ليس فی العالم جند أقوی من العدل و العقل . براستی ميگويم جندی در ارض اقوی از عدل و عقل نبوده و نيست . طوبی لِملک يمشی و تمشی أمام وجهه راية العقل و عن ورائه کتيبة العدل ، إنّه غرّة جبين السّلام بين الأنام وشامة وَجنة الأمان فی الامکان .... انتهی
فی الحقيقه اگر آفتاب عدل از سحاب ظلم فارغ شود ، ارض غير ارض مشاهده گردد . و در مقامی حضرت موجود در سبب و علّت اوّليّه سکون و راحت امم و عمار عالم ميفرمايد:
لابدّ بر اينست مجمع بزرگی در ارض بر پا شود . و ملوک و سلاطين در آن مجمع مفاوضه در صلح اکبر نمايند . و آن اينست که دول عظيمه برای آسايش عالم بصلح محکم متشبّث شوند . و اگر ملکی بر ملکی برخيزد جميع متّفقا بر منع قيام نمايند . در اين صورت عالم محتاج مهمّات حربيّه و صفوف عسکريّه نبوده و نيست ، إلّا علی قدر يحفظون به ممالکهم و بلدانهم . اينست سبب آسايش دولت و رعيّت و مملکت . إن شاء اللّه ملوک و سلاطين که مرايای اسم عزيز الهی اند باين مقام فائز شوند و عالم را از سطوت ظلم محفوظ دارند . و همچنين ميفرمايد :
از جمله اموريکه سبب اتّحاد و اتّفاق ميگردد و جميع عالم يک وطن مشاهده ميشود آنست که السن مختلفه بيک لسان منتهی گردد ، و همچنين خطوط عالم بيک خط . بايد جميع ملل ، نفوسی معيّن نمايند از اهل ادراک و کمال ، تا مجتمع شوند و بمشاورت يگديگر يک لسان اختيار کنند ، چه از السن مختلفه موجوده و چه لسان جديد تازه اختراع نمايند و در جميع مدارس عالم اطفال را بآن تعليم دهند ..... انتهی .
عنقريب جميع اهل عالم بيک لسان و يک خط مزيّن ، در اين صورت هر نفسی بهر بلدی توجّه نمايد مثل آنست که در بيت خود وارد شده . اين امور لازم و واجب . هر ذی بصر و سمعی بايد جهد نمايد تا اسباب آنچه ذکر شد از عالم الفاظ و اقوال بعرصه شهود و ظهور آيد .
اليوم هيکل عدل تحت مخالب ظلم و اعتساف مشاهده ميشود . از حق جلّ جلاله بخواهيد تا نفوس را از دريای آگاهی بی نصيب نفرمايد چه اگر فی الجمله آگاه شوند ادراک مينمايند که آنچه از قلم حکمت جاری و ثبت شده بمنزله آفتاب است از برای جهان . راحت و امنيّت و مصلحت کلّ در آنست و الّا هر يوم بلای جديدی ارض را اخذ نمايد و فتنه تازه ای بر پا شود . إنشاءاللّه نفوس عالم موفّق شوند و سرج بيانات مشفقانه را بمصابيح حکمت حفظ نمايند . اميد هست که کلّ بطراز حکمت حقيقی که اسّ اساس سياست عالم است مزيّن گردند .
حضرت موجود می فرمايد :
آسمان سياست بنيّر اين کلمه مبارکه که از مشرق اراده اشراق نموده منير و روشن است . ينبغی لکلّ آمر أن يزن نفسه فی کلّ يوم بميزان القسط و العدل ثمّ يحکم بين النّاس و يأمرهم بما يهديهم إلی صراط الحکمة و العقل .... انتهی .
اينست اسّ سياست و اصل آن . حکيم آگاه از اين کلمه استخراج مينمايد آنچه سبب راحت و امنيّت و حفظ نفوس و دماء و امثال آنست . اگر صاحبان افئده از دريای معانی که در اين الفاظ مستور است بياشامند و آگاه گردند کلّ شهادت ميدهند بر علوّ بيان و سموّ آن . اين فانی اگر آنچه ادراک نموده عرض نمايد جميع گواهی دهند بر حکمت بالغه الهيّه . اسرار سياست در اين کلمه مکنون و آنچه ناس بآن محتاج ، در او مخزون . اين خادم فانی از حق جلّ جلاله سائل و آمل که ابصار عالم را بنور حکمت منوّر فرمايد تا کلّ ادراک نمايند آنچه را که اليوم لازم است . امروز انسان کسی است که بخدمت جميع من علی الأرض قيام نمايد .
حضرت موجود ميفرمايد :
طوبی لمن أصبح قائما علی خدمة الأمم .
