چرا بهایی ؟؟؟؟
من هم مثل همۀ شما مسلمان بودم ومنتظر ظهور قائم باعلائم مخصوصه . تا اینکه روزی با چند تن از دوستان صحبت از بهائیت به میان آمد وشنیدم که بهائیها می گویند قائم ظهور کرده . من که تا آن زمان چیزی جز بدی نسبت به آنها نشنیده بودم،ناگهان در فکر فرو رفتم وبلافاصله سئوالی به ذهن من خطور کرد که : مبادا همانطور که یهودیان در زمان ظهور حضرت مسیح ایمان نیاوردند (به اوهام خود متمسک شدند وهنوز منتظرند که هیکل مجعول با علامات مذکوره که خود ادراک نموده اند کی ظاهر خواهد شد؟)وهمچنین مسیحیان نیز در زمان ظهور حضرت محمّد اعراض کردند ، مانیز در زمان ظهور قائم در خواب مانده باشیم ؟ (بخصوص که ما می دانیم در اسلام به هیچ مسئله ای به اندازه مسئله قائم وظهور او اهمیّت داده نشده است.) لذا راه تحقیق را پیش گرفتم ونه آن تحقیقی که صرفاً پای صحبت مخالفان آنها نشسته وهر افترائی که آنان به این آئین نسبت دهند قبول کنم بلکه در ذهن خود سئوالاتی مطرح کرده وبه دنبال جواب آنها جستجونمودم،که دراینجا سئوالات خود را ونتیجه ای که من بدست آوردم برای دوستان عزیز مطرح می کنم.
1- بشاراتی که در ادیان قبل راجع به این ظهور بیان شده است ؟
این بشارات در قسمت احادیث قائمیت ومطابقت آن با ظهور جدید در همین سایت وسایت ساغر آمده اند وبه همین خاطر در اینجا فقط به چند تا از آنها اشاره خواهم نمود:
1- یدبرالامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون (آیه 6 سورۀ سجده)خداوند امر را تدبیر می کند از آسمان بسوی زمین سپس برمیگردد بسوی او در روزی که مقدارش هزار سال است از آنچه می شمارید. که تا سال 260 قمری که پایان دوران امامان است امر تدبیر شد و1000سال بعد که می شود سال 1260 قمری ظهورجدید صورت پذیرفت.
2- درتفسیر آیۀ شریفۀ «لکل امه اجل فاذاجآءاجلهم لایستأخرون ساعه ولایستقدمون»حضرت رسول می فرمایند :«ان صلحت امتی فلها یوم وان فسدت فلها نصف یوم وان یوم عند ربک کألف سنه مما تعدون.» (سیزدهم بحارالانوار) که مضمون آن چنین است اگر امت من صالح ودرست کار بودند جلشان یک روز واگر فاسد وبدکردار بودند اجلشان نصف روز وبعد اشاره می فرمایند که روز در نزد خداوند 1000سال است.
3- حضرت صادق (ع)درجواب کسانی که از میقات ظهور قائم کرده بود فرمودند : «وفی سنه الستّین یظهر امره ویعلوذکره»
4- محی الدین عربی درکتاب ورسائل خویش باسم قائم موعود وسال ظهور آن بزرگوار اشاره فرموده از جمله می فرمایند:« حضرت مهدی چند وزیر دارد که همه ایرانی هستند اسم مبارک حضرت مهدی مرکب از اسم نبی وولی است در صورتیکه اسم ولی مقدم براسم نبی باشد وسال ظهور حضرت مهدی مطابق با نصف کوچکترین عدد است که بر اعداد آحاد بخش پذیر است » 1260=2/2520
5- میرزا محمّد اخباری اشعاری دارد که سال ظهور قائم موعود را در آن ذکر کرده ومضمون آن این است : درسال غرس زمین از نور قائم روشن میشود ودر سال غرسه جهان از عظمتش مملوّ خواهد شد. اگر تاسال غرسی زنده بمانی مشاهده خواهی نمود که طوائف واحکام ومردم ودین همه تجدید شده است.
6- از حضرت امیر المومنین علی (ع) حدیثی مروی است که فرمودند:« در سال غرس شجرۀ هدایت الهی در جهان کاشته خواهد شد.»
7- امام صادق در سیزدهم بحار الانوار می فرمایند:« ومن اعظم بلیه یخرج الیهم صاحبهم شاباً وهم یحسبونه شیخاً کبیرا» یعنی بزرگترین بلیه این است که صاحب ایشان در سن جوانی خروج خواهد کرد وایشان اورا پیر سالخورده گمان خواهند نمود.
8- وقتی از حضرت باقر می پرسند که آیا توهستی قائم موعود حضرت جواب می دهد:« کیف اکون انا وقد بلغت خمساً واربعین وان صاحب هذه الامر اقرب عهداً باللبن منی واخف علی ظهرا الدابه»(اصول کافی) یعنی چگونه من او باشم وحال آنکه من به چهل وپنج سالگی رسیده ام وصاحب ای امر محققاً بعهد شیر خوارگی از من نزدیکتر وبرپشت دابه سبک تر خواهد بود.
9- یا بنی آدم یأتیکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی واصلح فلاخوف علیهم ولاهم یحزنون والذین کذبوا بآیاتناواستکبرواعنهااولئک اصحاب النارهم فیها خالدون(سورۀ اعراف)یعنی ای پسران آدم البته خواهند آمد برای شما رسولانی از میان شما که آیات مرا بر شما بخوانند پس کسی که متقی ونیکو کار بود خوف وحزنی نخواهد داشت وکسانیکه آن آیات ما را تکذیب ونسبت به آن استکبار نمودندآن گروه اصحاب نارند ودر آن جاویدان مانند.
10- حضرت باقر درتفسیر آیۀ شریفۀ ولقد آتینا موسی الکتاب فاختلف فیه فرموده است:« اختلفواکما اختلفت هذه الامه فی الکتاب ویختلفون فی کتاب الذی مع القائم الذی یأتیهم حتی ینکره ناس کثیر» (اصول کافی-تفسیر صافی)یعنی : مادادیم به موسی کتاب پس در آن اختلاف کردند همچنان که این امت در کتاب اختلاف کردند واختلاف خواهند نمود در کتابیکه باقائم باشد کتابیکه ایشان را می آید ومردم زیادی آنرا انکار خواهند کرد.
11- امام صادق در سیزدهم بحار الانوار می فرمایند:«یقوم القائم بامر جدید وکتاب جدید وقضاء جدید علی العرب الشدید» قائم قیام خواهد کرد با امر جدید وکتاب جدید وحکم جدید وبرعرب سخت وشدید خواهد بود .
طبق بشارات کل کتب ومطابقت همۀ آنها با این ظهور نمی توان از کنار این ظهور بی تفاوت گذشت (همانطور که می بینیم کلیۀ مسلمانان شبانه روز العجل العجل می گویند ولی در عمل اینقدر نسبت به این امر بی تفاوت هستند که حتی زحمت تحقیق را هم به خود نمی دهند )
2- دومین مسئله ای که بنده برای خودم مورد بررسی قرار دادم مطالعۀ تاریخ وزندگی خود حضرت باب وحضرت بهاءالله دومظهر ظهور بود؟
1-2 حضرت باب
امّا حضرت باب نام مبارکشان سيّد علی محمّد است در سال ١٢٣٥ هجری در روز اوّل محرّم در شهر شيراز متولّد شدند. خاندان حضرت از اولاد رسول اللّه (ص) عليه و بنجابت و اصالت معروف و موصوف بودند. در بين عموم بنجابت و اصالت مشهور و معروف. پدر حضرت باب سيّد محمّد رضا از اولاد رسول و مادر آن حضرت نيز از خانوادهء نبوّت و دارای شرافت و نجابت بودند. تاريخ ميلاد حضرت باب مطابق با حديثی است که از حضرت امير عليه السّلام روايت شده که فرمودند :
" انا اصغر من ربّی بسنتين " چون سنّ مبارکشان به ٢٥ سال و ٤ ماه و ٤ روز رسيد باعلان دعوت خويش اقدام فرمودند. حضرت باب هنوز طفل بودند که پدرشان وفات کرد مشارٌ اليه موسوم به سيّد محمّد رضا و از اولاد رسول اللّه (ص) بود. تقوی و نجابت و فضل و شرافت والد حضرت باب در جميع اقليم فارس مشهور و ايشان نزد همه محترم بودند. والدهء حضرت باب نيز بشرافت و بزرگواری معروف و مورد احترام همه بودند حضرت باب بعد از فوت پدر در دامن مهر خال بزرگوار خود جناب حاجی ميرزا سيّد علی پرورش يافتند جناب خال يکی از شهدای امر است. خال حضرت باب ايشانرا برای درس خواندن نزد شيخ عابد بردند هر چند حضرت باب بدرس خواندن ميل نداشتند ولی برای آنکه بميل خال بزرگوار رفتار کنند بمکتب شيخ عابد تشريف بردند شيخ عابد مرد پرهيزکار محترمی بود و از شاگردان شيخ احمد و سيّد کاظم رشتی بشمار ميرفت. جناب شيخ عابد حکايت کرده است که من يک روز بحضرت باب گفتم جملهء اوّل قرآن را که بسم اللّه الرّحمن الرّحيم است تلاوت کنند فرمودند من تا معنی اين جمله را ندانم تلاوت نميکنم. من اينطور وانمود کردم که معنی آن را نميدانم فرمودند من معنی آن را ميدانم اگر اجازه ميفرمائيد بگويم. آنوقت شروع ببيان فرمودند چه بيان عجيبی بود سراپای مرا حيرت فرو گرفت در تفسير کلمهء " اللّه " و " رحمن " و " رحيم " مطالبی فرمودند که من تا آنوقت نميدانستم و از کسی هم نشنيده بودم. هنوز شيرينی گفتار آن حضرت در مخيّلهء من موجود است . چاره ای نديدم جز اينکه ايشان را نزد جناب خال ببرم و سفارشهای لازمه را بايشان بنمايم که در حفظ اين امانت جديّت فراوان بخرج دهد. بجناب خال گفتم من خودم را
لايق نميدانم که باين طفل درس بدهم . جناب خال تنها بودند کسی آنجا نبود بايشان گفتم من اين طفل را آوردم که بشما بسپارم اين طفل مثل سايرين نيست من قوّه ئی در اين طفل میبينم که جز در حضرت صاحب الزّمان در سايرين آن قوّه نيست لهذا لازم است خيلی توجّه کنيد بگذاريد در منزل بماند زيرا حقيقةً احتياج بمعلّم ندارد. و لکن جناب خال بحضرت باب تأکيد کردند که بمکتب برگردند و درس بخوانند و با لهجهء ملامت آميزی بحضرت گفتند مگر بشما نصيحت نکردم که مانند ساير اطفال رفتار کنی و بهر چه معلّم ميگويد گوش بدهی. برای مراعات خاطر خال، حضرت باب بمکتب مراجعت کردند و روح آن حضرت بسيار قوی بود روز بروز آثار علم لدنّی و حکمت و دانش خارج از حدود بشری در آن حضرت آشکارتر ميشد. بالاخره خال مجبور شد ايشانرا با خود بتجارت مشغول کند در ايّام اشتغال بتجارت نيز آثار عجيبه از ايشان بشهود ميرسيد. بعد از چند سال حضرت باب با خواهر ميرزا سيّد حسن و ميرزا ابوالقاسم ازدواج فرمودند از اين اقتران فرزندی احمد نام بوجود آمد که يکسال قبل از بعثت يعنی در سال ١٢٥٩ هجری وفات يافت.
حضرت باب غالب اوقات در بوشهر بتجارت مشغول بودند و با آنکه هوا در نهايت درجهء حرارت بود هنگام روز چند ساعت بالای پشت بام منزل تشريف ميبردند و بنماز مشغول بودند. آفتاب در نهايت حرارت میتابيد و لکن هيکل مبارک قلباً بمحبوب واقعی متوجّه و بدون آنکه اهمّيّتی بشدّت گرما بدهند بمناجات و نماز مشغول بودند دنيا و هر چه در آن موجود بود همه را فراموش فرموده از هنگام فجر تا طلوع آفتاب و از ظهر تا عصر بعبادت ميپرداختند. پيوسته بطرف طهران توجّه داشتند بقرص آفتاب تابان با کمال فرح و سرور تحيّت ميگفتند و اين معنی رمزی از طلوع شمس حقيقت بود که بر عالميان پرتو افکن گرديد. حضرت باب در هنگام طلوع آفتاب بقرص شمس نظر ميفرمودند و مانند عاشقی بمعشوق خود باو توجّه کرده با لسان قلب با نيّر اعظم براز و نياز ميپرداختند گوئی نيّر اعظم را واسطه ميساختند که مراتب شوق و اشتياق حضرتش را بحضرت محبوب مستور برساند. نظر باينمعنی بود که هيکل مبارک بشمس متوجّه بودند ولی مردم نادان و غافل چنان میپنداشتند که آن حضرت آفتاب پرست هستند و نيّر اعظم را ستايش ميکنند با آنکه توجّه بشمس ظاهر ، رمز از توجّه حضرتش بشمس جمال محبوب مستور بود.
جناب حاجی سيّد جواد کربلائی حکايت فرمودند که من وقتی که عازم هندوستان بودم در بين راه ببوشهر وارد شدم و چون با جناب حاجی ميرزا سيّد علی سابقهء آشنائی داشتم و بملاقاتش ميرفتم حضرت باب را در آن اوقات ملاقات کردم هر وقت آن حضرت را ميديدم نهايت خضوع و خشوع و لطف و محبّت از سيمای آن بزرگوار آشکار بود. من نميتوانم بهيچ شرح و بيانی آن سيمای نورانی و اخلاق رحمانی را بيان و تشريح نمايم. همهء مردم بطهارت ذات و حسن رفتار و صداقت گفتار و کردار و تقوی و پرهيزکاری آن بزرگوار اقرار و اعتراف داشتند . شخصی امانتی بحضور مبارک فرستاده بود که آن را بفروشند و قيمتش را برايش بفرستند و قيمت آن امانت را هم معيّن کرده بود. حضرت باب قيمت آن را برای آن شخص فرستادند مشارٌ اليه مشاهده کرد که وجه بيشتر از مبلغی است که خودش تعيين کرده بود لذا بحضور مبارک عريضه نگاشت و پرسيد چرا از قيمت معيّن زيادتر فرستادهايد. حضرت در جواب او فرمودند قيمت امانت تو همانست که فرستادهام زيادی نيست زيرا امانت تو مدّتی در نزد من بود و در آن هنگام قيمتش همان بود که برای تو فرستادم ولی چون من در آن وقت اين را نفروختم و بتأخير افتاد روا نديدم که بتو ضرر وارد آيد و مطابق قيمت همان وقت وجهش را برای تو فرستادم. آن شخص هر چه اصرار کرد که وجه زيادی را بحضور مبارک مسترد سازد قبول نفرمودند. حضرت باب در مجالس روضه خوانی حاضر ميشدند و مصائب وارده بر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام را استماع ميفرمودند و اشک ميريختند و در ضمن لبهای مبارک متحرّک بود و مشغول مناجات بودند در آنگونه اوقات چه عظمتی در هيکل مبارک مشهود ميشد و چه نورانيّتی در سيمای آن حضرت پديدار ميگرديد.
همانطور که ملاحظه گردید حضرت باب از خانواده نجبا ومشغول به تجارت بودند ودر شیراز وبوشهر صاحب عزّت ومعروفیت خاص بودند. حال سرگذشت اورا پس از بعثت بررسی می کنیم.
حضرت باب وقتي از بوشهر به شيراز مراجعت می کردند در بین راه دستگیر شدند (به میل خود) وچون به شیراز رسیدند اورا به نزد حاکم بردند .حاکم با هیکل مبارک با کمال رذالت ووقاحت رفتار نمودودر حضور جمع به توبیخ وملامت ایشان پرداخت وسپس ایشان را به ضمانت دایی مبارک آزاد نمود . هرچه شهرت وقدرت حضرت بیشتر می گردید خشم وغضب حاکم بیشتر می شد . ونهایتاً به شرحی که مفصل است حضرت باب در پائیز 1846 بطرف اصفهان عزیمت فرمودند.
در اصفهان حاکم برعکس حاکم شیراز مردی خوش قلب وبا انصاف بود ودستور داد بزرگترین پیشوای روحانی آن منطقه حضرت اعلی را در منزل خویش پذیرایی نماید.در اصفهان حاکم یک روز که در حضور مبارک در باغ منزلش مشرف بود عرض کرد :«خداوندبه من ثروت زیادی عنایت کرده نمی دانم به چه راهی آنها را خرج کنم. فکر کردم اگر اجازه بفرمائید،اموال خودم را در نصرت امر شما صرف نمایم وبه اذن شما به طهران بروم ومحمد شاه را که نسبت به من خیلی اطمینان دارد به این امر مبارک تبلیغ کنم.»حضرت باب به این احساسات مملوّ از عشق وایثار چنین پاسخ فرمودند:«نیّت خوبی کرده ای وچون نیّت مومن از عملش بهتراست،خدا جزای جزیلی به تو برای این نیّت مبروره عنایت خواهدکرد.لکن از عمر من وتو دراین دنیا اینقدرها باقی نمانده ونمی توانیم نتیجۀ این اقدامات را که گفتی به چشم خود ببینیم . خداوند در پیشرفت امر خود به این وسائل ووسائطی که گفتی اراده نفرموده مقصود را انجام دهد.نمی خواهد این امر را بوسیله حکّام وسلاطین مرتفع کند.ارادۀ خدا این است که به واسطه مساکین وبیچارگان وخون شهداء امرخودرا مرتفع سازد.مطمئن باش که خدا در آخرت تاج افتخار ابدی برسرت خواهد گذاشت وبرکات بیشماربر تو نازل خواهد کرد . سه ماه ونه روز از عمر تو بیشتر باقی نمانده...»
همان طوری که حضرت باب پیش بینی فرموده بودند درست بعد از سه ماه ونه روز حاکم وفات نمود.چند روز بعد جانشین او پیغامی به شاه در طهران فرستاد وجویای آن شد که با حضرت باب چه کند . شاه دستور داد تا هیکل اطهر را پنهانی به پایتخت بفرستند ونیّت داشت که ایشان را زیارت نماید.بنابراین به همراهی مأمورین سواره حضرت باب به جانب طهران عزیمت فرمودند.
درآن زمان ،صدر اعظم ایران ،مردی خودخواه وبی کفایت ونالایق بود.اوبسیار می ترسید که اگر حضرت باب به طهران وارد شوند وبامحمّد شاه ملاقات کنند ،مقام وموقعیت خویش را از دست خواهد داد.از این جهت شاه را وادار کرد دستورش را تغئیر دهد وحضرت باب را به آذربایجان که در شمال غرب کشور قرار دارد بفرستد.وقتی که حضرت باب به تبریز که مرکز آذربایجان است وارد شدند،به یکی از منازل معروف شهر برده شدندکه در آنجا تحت نظر باشند وعدّه ای از سربازان را به حراست آن محل گماشتند وبجز دونفر از مومنین هیچکس را اجازه نمیدادند که به محضر مبارک مشرّف شودومردم شهر را هشدار داده بودند که هرکس برای ملاقات سیّد باب برود تمام اموالش ضبط می شود وخودش هم به حبس محکوم می گردد.
حضرت باب مدّت کوتاهی در تبریز اقامت فرمودند،سپس ایشان را به قلعۀ ماکوواقع در کوههای آذربایجان که محلی دور از شهر است ،منتقل نمودند.مذهب مردم این ناحیه بامذهب اکثریت اهالی کشور متفاوت بود.صدراعظم فکر کرد که با فرستادن حضرت باب به دورترین نقطه مملکت ،نفوذمبارک تقلیل یافته وامرشان بتدریج فراموش می شود.امّا اونمی دانست که سراج امر الهی روشن گشته وهیچ دست بشری،نمی تواند شعلۀآن را خاموش نماید.بزودی عظمت ولطف ومحبۀت حضرت باب ،ساکنین آن منطقه ومأمور قلعه راتحت تأثیر قرار دادونسبت به آن حضرت نهایت احترام وادب را مجری می داشتند.
بتدریج،ازشدّت رفتار وسختگیری مأمور قلعه کاسته شد ودرهای قلعه به روی تعدادکثیری از مومنین که از اکناف ایران برای زیارت هیکل اطهر می آمدند،گشوده گردید.حضرت باب در سجن ماکو کتاب بیان فارسی را نازل فرمودند،این کتاب از مهمترین آثار حضرت باب است،قوائد وقوانین امر جدید در این کتاب تشریع شده وواضح وآشکارا ظهور مظهر عظیمتری را بشارت داده اند و به پیروان خویش تأکید شدید نموده اند که جستجو نموده «من یظهره الله» را بیابند.یکی از مومنین که در آن ایام در ماکو زندگی می کرد ،نزول بیان فارسی را چنین شرح می دهد: «درحین نزول آیات،لحن زیبای حضرت باب دردامنۀ کوه به گوش می رسیدوصدای آن بزرگوار منعکس می گردید.چه نغمۀ زیبایی بود وچه لحن موثر روح افزایی،دراعماق قلب اثرمی کرد،موجب اهتزاز روح می شد،هیجان غریبی در وجود انسان تولید می نمود.»
وقتی که صدر اعظم فهمید که حضرت باب محبوبیتی دربین مردم ماکو پیدا نموده اند وامرشان درسراسر مملکت در حال انتشار است،دستورصادرنمودکه هیکل اطهررا به قلعۀ چهریق منتقل نمایند.امّا در آن محل نیز اهالی شهرهای مجاور ومأمور قلعه،مجذوب شخصیت حضرت باب گشتند.حتی بعضی از علمای سرشناس ومعروف منطقه،امرجدیدرا قبول نمودند وترک مقام و موقعیت خود کردندودر زمرۀ پیروان حضرتش درآمدند.
چون صدراعظم از خبرمحبوبیت حضرت باب در چهریق مطّلع گردید،دستورداد فوراً حضرت باب را به تبریز ببرند.درآنجا حکومت،مجلسی از پیشوایان روحانی ترتیب داد تا حضرت باب را محاکمه وموثرترین راه را برای از بین بردن نفوذ ایشان اتّخاذ نمایند.در آن اجتماع،علما ومأمورین حکومت،سعی نمودند به نحوی از مقام حضرت اعلی بکاهند واهانتی بنمایند،اما بزرگی،عظمت وشأن واقتدار حضرت باب غلبه نمود. ایشان در پاسخ سئوال آنان که «شما چه ادعایی دارید؟»«سه مرتبه فرمودند:من همان قائم موعودی هستم که هزار سال است منتظر ظهور اوهستیدوچون اسم اورا می شنوید از جای خود قیام می کنید ومشتاق لقای اوهستیدوچون اسم اورا می شنوید از جای خود قیام می کنید ومشتاق لقای او هستید وعجّل الله تعالی فرجه بر زبان می رانید.براستی می گویم بر اهل شرق وغرب،اطاعت من واجب است...»
چند روز بعد از آن اجتماع،حضرت باب را به چهریق منتقل نمودند.دشمنان،امید داشتند که با آوردن حضرت باب به تبریز بتوانند ایشان را بر ترک ادعای خود مجبور نمایند،ولی بالاخره به این نتیجه رسیدند که تا ایشان در قید حیات هستند،غیرممکن است که از نفوذ وانتشار امر مبارک جلوگیری شود
حضرت عبدالبهاء دربارۀ حضرت باب چنین می فرمایند:
«امّا حضرت اعلی روحی له الفداء در سن جوانی یعنی بیست و پنج سال از عمر مبارک گذشته بود که قیام بر امر فرمودند. . . به نفس فرید،بر امری قیام فرمودند که تصوّر نتوان.زیرا ایرانیان به تعصّب دینی مشهور آفاقند.این ذات محترم،به قوّتی قیام نمود که زلزله بر ارکان شرایع و آداب و احوال و اخلاق و رسوم ایران انداخت و تمهید شریعت و دین و آئین نمود.با وجود اینکه ارکان دولت و عموم ملّت و ررساء دین،کلّ،بر محویّت و اعدام او قیام نمود،منفرداً قیام فرمود و ایران را به حرکت آورد.
چه بسیار از علما و رؤسا و اهالی که در کمال مسرّت و شادمانی،جان در راهش دادند و به میدان شهادت شتافتند.
حکومت و ملّت و رؤسای دین عظیم،خواستند که سراجش را خاموش نمایند،نتوانستند.عاقبت،قمرش طالع شد و نجمش بازغ گشت و اساسش متین شد و مطلعش نور مبین گشت.جمّ غفیری را به تربیت الهیه پرورش داد و در افکار و اخلاق و اطوار و اموال ایرانیان،تأثیر عجیب تابعین را به ظهور شمس بهاء،بشارت داد و آنان را مستعد ایمان و ایقان کرد.
ظهور چنین آثار عجیبه و مشروعات عظیمه و تأثیر در عقول و افکار عمومیه و وضع اساسی ترقّی و تمهید مقدّمات نجاح فلاح،از جوانی تاجر،اعظم دلیلی است که این شخص،مربّی کلّی بوده.شخص منصف،ابداً توقف در تصدیق نمی نماید.»
در سال 1850 میلادی،صدر اعظم جدید ایران که به خون آشامی صدر اعظم قبلی بود،دستور اعدام حضرت باب را صادر نمود.مجدداً هیکل اطهر را از چهریق به تبریز آوردند و در آنجا در حجره ای نزدیک محوطۀ سرباز خانه که محل شهادت ایشان گردید،محبوس نمودند.
در حالی که حضرت باب را به طرف حجره محبس می بردند،جوانی دوان دوان خود را از لابلای جمعیت به ایشان رسانید و خود را به پای مبارک انداخت و از حضرت باب رجا و التماس نمود که: «مرا از خود جدا نفرمایید.»و تقاضا نمود که اجازه دهند در هر جا همراه آن حضرت باشد.حضرت باب به او فرمودند: «برخیز تو با ما هستی تا فردا چه مقدّر شود.» آن جوان را به همراه دو نفر دیگر از همراهان فوراً دستگیر نمودند و در همان حجره ای که هیکل اطهر و کاتب ایشان محبوس بودند،حبس کردند.این جوان،به نام انیس مشهور شد.
انیس در هنگامی که حضرت باب در تبریز تشریف داشتند،از خود آن حضرت درباره امر جدید شنید و تصمیم گرفت که به دنبال هیکل مبارک به چهریق برود.از خود آن حضرت درباره امر جدید شنید و تصمیم گرفت که به دنبال هیکل مبارک به چهریق برود.شعله عشق الهی چنان در قلب انیس شعله ور شد که تنها آرزویش فدا شدن در راه امر جدید بود،اما ناپدری او از رفتار غریب پسر،در اضطراب بود لذا او را در منزل محبوس نمود و تحت مراقبت شدید قرار داد.جناب انیس هفته ها را به دعا و منجات و تمرکز و تعمق سپری کرد و همواره از درگاه خدا مسئلت می نمود که به او اجازه دهد تا به حضور محبوبش مشرّف گردد.تا اینکه روزی،در حالی که غرق دعا و راز و نیاز بود،رؤیای فوق العاده ای دید.او حضرت اعلی را در مقابل دیدگان خویش زیارت نمود که ایستاده اند و او را صدا می زنند،انیس خود را بر اقدام مبارک انداخت.حضرت باب به او فرمودند: «خوشحال باش،ساعت موعود نزدیک است.در همین شهر تبریز،عنقریب در مقابل مردم شهر مرا مصلوب خواهند ساخت و هدف گلوله های اعداء خواهم شد.جز تو کسی را در این موهبت با خودم شریک نخواهم ساخت.مژده باد که تو آن روز با من جام شهادت خواهی نوشید و انَّ هذا وعدٌ غَیر مکذوبٌ.» از آن پس انیس صبر پیشه ساخت زیرا می دانست روز وصال محبوبش بزودی خواهد آمد.او بالاخره به آرزوی قلبی خود نائل گردیده بود.
در آن شب،حضرت اعلی سرشار از سرور بودند.در نهایت بهجت با انیس و سه نفر دیگر از پیروان مخلص،که با حضرتش محبوس بودند سخن می گفتند.از جمله فرمودند: «شکّی نیست که فردا مرا به قتل خواهند رساند.اگر از دست شماها باشد بهتر است و گواراتر.یکی از شماها برخیزد و به حیات من خاتمه دهد.» هیچ کس نمی توانست تصور آن کند که با دست خود به حیات چنان ذات مقدّسی خاتمه دهد،همگی ساکت ماندند و اشک از چشمانشان جاری شد.ناگهان انیس از جای برخاست و گفت آماده است تا به هر نحو که آن حضرت امر فرمایند عمل کند.حضرت اعلی فرمودند: «همین جوان که قیام به اجابت ارادۀ من نموده با من شهید خواهد شد و من او را اختیار نمودم تا در وصول به این تاج افتخار با من سهیم گردد.»
سحرگاه روز بعد،9 جولای 1950 (مطابق با 28 شعبان 1266ه.ق)، حضرت باب به کاتب خویش بیاناتی می فرمودند که ناگهان مأموری آمد و مکالمه ایشان را قطع کرد.طلعت اعلی به او فرمودند: «تا من این صحبتها را با او می داشتم تمام نکنم اگر جمیع عالم با تیر و شمشیر بر من حمله نمایند مویی از سر من کم نخواهد شد.» اما مأمور،اهمیّت بیان مبارک ر ا درک نکرد و پاسخی نداد،و امر نمود که کاتب به دنبالش روانه گردد.حضرت باب را از آنجا به منازل مجتهدین بزرگ شهر تبریز بردند و آنها بی درنگ،حکم قتل آن حضرت را امضاء نمودند.
در همان صبح،حضرت باب را به محوطه سرباز خانه بردند که حدود ده هزار نفر در آنجا مجتمع شده بودند تا شاهد اعدام هیکل اطهر باشند.حضرت اعلی را به دست سام خان ارمنی،فرماندۀ فوج سربازان سپردند تا حکم اعدام را اجرا نماید.اما سامخان چنان تحت تأثیر رفتار حضرت اعلی قرار گرفته بود که رعب الهی بر قلبش وارد شد و در کمال ادب،خدمت ایشان عرض نمود که: «من مسیحی هستم و عداوتی با شما ندارم.شما را به خدا که اگر حقّی در نزد شما هست کاری بکنید که من داخل در خون شما نشوم.»حضرت اعلی فرمودند: «تو به آنچه مأموری مشغول باش.اگر نیّت تو خالص است،حق تو را از این ورطه نجات خواهد داد.»
سامخان به سربازان خود دستور داد تا میخهای آهنین بر دیوار کوبیدند و دو ریسمان به آن میخها بستند که با یکی طلعت اعلی را و با دیگری انیس را بیاویزند.سپس،سربازان در سه صف و در هر صف دویست و پنجاه نفر ایستادند.هر سه صف یکی پس از دیگری شلیک کردند.بعد از اینکه دود هفتصد و پنجاه گلوله شلیک شده فرو نشست،جمعیّت،صحنه ای را دیدند که بسختی می توانستند باور کنند.انیس در مقابل ایشان ایستاده و اصلاً اثری از جراحت در بدنش نبود ولی حضرت باب غائب و از نظر پنهان بودند.گلوله ها فقط،طنابها را پاره کرده بودند.سپس،شروع به جستجو نمودند و عاقبت،ایشان را در حجره ای که محبوس بودند،جالس یافتند،در حالی که مشغول تکمیل بیانات ناتمام خود با کاتب بودند و بعد فرمودند: «من صحبت خود را تمام نمودم.حال هر چه می خواهید بکنید که به مقصود خواهید رسید.»
سامخان از دیدن این امر،متحیّر شد و اجازه نداد سربازان او مجدداً شلیک نمایند بلکه به آنها دستور داد تا محوطه را ترک کنند.لذا فوج دیگری برای ادامه این کار آورده شد و بار دیگر حضرت باب و انیس را در محوطه آویختند و سربازان شلیک نمودند.این بار،تیرها به هدف خورده و بدن مطهّر حضرت باب و انیس را به یکدیگر ملصق نمود و فقط صورت آن دو آسیبی ندید.
در هنگامی که سربازان خود را برای شلیک آماده می ساختند حضرت ذاعلی خطاب به انبوه جمعیتی که خیره آن صحنه را می نگریست فرمودند:
«ای مردم،اگر مرا می شناختید مثل این جوان که اَجَلّ از شماست،در این سبیل قربان می شدید.روزی خواهد آمد که مرا بشناسید،ولکن در آن روز،من در میان شما نخواهم بود.»
بابررسی زندگی نامه مختصر حضرت باب سئوالاتی در ذهن خواننده نقش می بندد:
1-1-2 حضرت باب که همه چیز داشت ودارای احترام و امین کل تجار ومردم سرزمین فارس بود چه دلیل وانگیزه ای برای دعوی مهدویت داشت؟وبه چه چیزی می خواست برسد که نداشت؟وبرای چه این همه بلا وسختی را به دوش خود هموار نمود؟ وبالاخره به دنبال چه هدفی سینه خود را هدف صدها تیر نمود؟؟؟جواب همه این چراهها را می توان در یک جمله داد وآن اینکه حضرت باب تمام دوران زندگی وحیات خود را جهت نجات مردم ازجهل ونادانی فدا نمودند ومأموریتی که از جانب خداوند داشتند انجام دادند.
2-1-2 کل علما (که در آن زمان قدرت مخصوصی داشتند)وحکومت مستبد قاجار تمام تلاش خود را برای خاموش ساختن سراج الهی صرف کرده اورا به اقصی نقاط ایران در میان کوههای سر به فلک کشیده آذربایجان (تحقق احادیث قبل به طور نا آگاهانه:لابد لنا من آذربایجان مالا یقوم لها شیء حضرت باقر در (سیزدهم بحارالانوار)یعنی: ناچار است برای ما از آذربایجان واقعه ای که هیچ چیز مقاومت آن نتواند ودر مقابل آن استقامت نکند.)در میان مردم متعصب سنی مذهب وبه دور از پیروان خود ، در زندانی که بی رحم ترین شخص به نام علی خان ماکویی زندان بان اوبود ، فرستادند ویقین داشتند که با این کار به هدف خود نائل می گردند،آیا واقعاًچنین شد؟ واگرنشد چرا ؟؟؟جواب : نه تنها آنطور نشد بلکه زندانبان او که شخصی بی رحم وسنگدل بود پس از مدتی شیفتۀ آنحضرت گردید ودرهای زندان را بروی او گشود. مردمی که از طرفی سنی مذهب بوده ونهایت دشمنی را با سید باب داشتند واز طرفی از طرفداران وارادتمندان صدر اعظم بودند، پس از مدتی به حدی به حضرت باب ایمان پیدا کردند که هرمشکلی داشتند نزد حضرت می شتافتند وحتی اکثری از آنها قبل از شروع کار روزانه به زیارت حضرت می رفتند تا روزخوبی را شروع کنند. پیروانی که محبوبشان فرسنگها از آنها دور شده بود وحکومت انتظار داشت دیگر کسی دسترسی به آن حضرت نداشته باشد، فوج فوج پای پیاده به زیارت آنحضرت شتافتند. هرچه صدر اعظم نادان و...تلاش در خاموش نمودن سراج الهی نمودند آن سراج روشن تر گردید چرا؟ دلیل واضح وروشن است : چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
وخداوند هم در قرآن می فرماید: « يُریدونَ لِیُطفِئوا نورَ اللهِ بِأَفواهِهِم واللهُ مُتِمُّ نورِهِ ولَو کَرِهَ الکافِرون(سورۀ صف آیۀ8) یعنی :می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند وحال آنکه خدا کامل می کند نور خود را اگر چه کافران را ناخوش افتد.»
