تبليغاتX
راه نو - چرا بهایی؟؟؟؟

      2-2 حضرت بهاءالله:

حضرت بهاءالله که نام مبارکشان میرزا حسین علی است،در 12 نوامبر سال 1817 میلادی (دوّم محرّم 1233 هجری قمری) در طهران،پایتخت ایران متولّد شدند.پدر ایشان،جناب میرزا بزرگ،مردی محترم و سرشناس بودند که منصبی عالی در دربار شاه ایران داشتند.از همان اوان طفولیّت،آثار عظمت و علم و حکمت خارق العاده از حضرت بهاءالله ظاهر و آشکار بود.ایشان به مدارس عادی تشریف نبردند و فقط بعضی از تعلیمات ابتدایی را در منزل فرا گرفتند.حضرت عبدالبهاء دربارۀ طفولیت حضرت بهاءالله می فرمایند:

«جمال مبارک،حضرت بهاءالله،از اشراف و اعیان ایران بودند.از ابتدای کودکی در بین اقوام و دوستان ممتاز و برجسته بودند.آنها می گفتند: «این طفل،دارای قدرت خارق العاده است.»در حکمت،هوش و ذکاوت از همسالان خود و اطرافیان،ممتاز و مانند منبعی از علم و دانائی بودند.هر کس ایشان را می شناخت از نبوغ ایشان در شگفت بود و معمولاً می گفتند که این طفل،زیاد عمر نخواهد کرد زیرا باور عمومی بر این بود که اطفال نابغه به سنّ بلوغ نمی رسند.»

همچنانکه حضرت بهاءالله بزرگ می شدند،علائم عظمت ایشان بطور روزافزون ظاهر می شد.در ایّام جوانی، به سبب هوش و فراست، شخصیّت ممتاز، سخاوت و رأفت، معروف همگان بودند.ایشان می توانستند سخت ترین مشاکل را حلّ فرموده و عمیقترین و پیچیده ترین سؤالات را پاسخ دهند.ولی با وجود قوای فوق العاده ای که دارا بودند،هرگز در جستجوی مقام و منصب نبودند.هنگامی که والدشان صعود فرمودند،از آن حضرت خواسته شد که جانشین پدر شده و منصب ایشان را در دربار شاه به عهده گیرند.اما حضرت بهاءالله این درخواست را ردّ فرمودند.ایشان،علاقه ای به القاب و افتخارات این دنیا نداشتند.علاقه ایشان در دفاع از فقراء و حفاظت از محتاجین بود.در 18 سالگی با آسیه خانم ازدواج فرمودند و بیت مبارکشان مَلجاء همۀ نفوس شد و هیچ کس از مهمان نوازی ایشان محروم و ممنوع نمی گردید.

هنگامی که در تاریخ 23 می 1844 (پنجم جمادی الاولی 1260 هجری قمری) حضرت ربّ اعلی در حضور جناب ملاحسین در شیراز اظهار امر فرمودند،حضرت بهاءالله 27 سال داشتند.قریب سه ماه بعد از آن واقعه تاریخی،حضرت بهاءالله طوماری از حضرت ربّ اعلی دریافت نمودند که شامل بعضی از آثار ایشان بود و فوراً به حقّانیّت ظهور حضرت باب شهادت دادند و برایز انتشار تعالیم آن حضرت قیام فرمودند.

حضرت بهاءالله از لحظه ای که به حقّانیّت حضرت باب شهادت دادند به تبلیغ امر مبارکش قیام نمودند.اوّلین سفر آن حضرت برای نشر امر جدید،به موطن اصلی ایشان یعنی نور مازندران بود.در آنجا به منزل خانوادگی خود در قریه تاکُر تشریف بردند.

خبر ورود ایشان به تاکُر،بسرعت در سراسر آن ناحیه منتشر شد.نفوس بسیاری از اعیان و اشراف آن ناحیه به حضور مبارک شتافتند تا ورودشان را تهنیت و تبریک گویند و از ایشان اخبار شاه و درباریان را استماع کنند.اما حضرت بهاءالله به پرسشهای آنان با بی علاقگی پاسخ دادند و فوراً موضوع بحث را تغییر دادند و در نهایت فصاحت،پیام حضرت باب را اعلان نمودند.بیانات و استدلال آن حضرت چنان قانع کننده و محکم بود که همه،تعجّب می کردند که چرا این شخص جلیل با این رتبه و مقام و جوانی و کمالی که دارد به اموری توجه فرموده که از وظایف علمای دین و پیشوایان روحانی است.وسعت اطلاع و شدت انقطاع و توجه کامل آن بزرگوار،بزودی عدّۀ بسیاری را به امر جدید جلب نمود.از جمله مؤمنین،افرادی با نفوذ و بعضی از اعضاء عائله مبارک بودند.هیچ کس نبود که به محضر ایشان مشرّف شود و بتواند بیانات شیرین ایشان را انکار نماید و یا جرأت و مخالفت با حقایق بیانات ایشان نماید.تنها کسی که به مخالفت قیام کرد عموی آن حضرت بود.

او سعی می کرد به هر وسیله،آن حضرت و حقانیّت پیام ایشان را ردّ نماید.اما وقتی که خود را از انجام این کار عاجز دید به نزد یکی از مجتهدین معروف اسلام رفت و از او تقاضای کمک نمود.او شکایت کرد که حضرت بهاءالله به نور تشریف آورده اند و با اینکه مجتهد نیستند اما از امور مذهبی و دینی صحبت می فرمایند.او به مجتهد یادآور شد که هر کس به محضر ایشان وارد می شود به دام سحر آن حضرت گرفتار می گردد و منجذب گفتار فصیح ایشان می شود.و اضافه نمود: «نمی دانم چه کار می کند. . . یا ساحر و شعبده باز است یا دوایی به چای مخلوط می کند که چون کسی او را بیاشامد فریفتۀ او می گردد.»

مجتهد که یقین داشت هرگز نمی تواند به مبارزه با حضرت بهاءالله قیام نماید درخواستهای عمو را نادیده گرفت.اما پیام حضرت باب همچون شعلۀ آتش در سراسر آن ناحیه منتشر می شد.پیروان مجتهد از این امر،بیم و هراس یافتند و به او فشار آوردند که در این باره اقدامی بنماید.بالاخره مجتهد تصمیم گرفت که دو نفر از شاگردان مشهور و بارز خود را به حضور مبارک بفرستد تا از حقیقت منظور و اصل دعوت ایشان باخبر شوند.این است داستان تشرّف آن دو نفر نماینده به حضور حضرت بهاءالله:

آن دو نفر به جانب تاکُر روان شدند.پس از وصول،شنیدند که حضرت بهاءالله به قشلاق تشریف برده اند آنها هم رفتند.وقتی به حضور مبارک رسیدند،ایشان مشغول تفسیر سوره ای از قرآن مجید بودند.نشستند و بیانات مبارک را گوش دادند و تحت تأثر آن عبارات فصیح و گفتار متین و دلائل محکم و براهین مُتقَن قرار گرفتند.یکی از آن دو نفر بی اختیار از جا برخاست و با کمال خضوع و عبودیّت کنار در ایستاد و در حالی که می لرزید و می گریست به دوستش گفت: «می بینی که من در چه حالی هستم هر سؤالی را که حاضر کرده بودم از محضر مبارک بپرسم بکلّی از نظرم محو شد.تو خود می دانی.اگر می توانی سؤالی بکنی بکن تا جواب بشنوی.آن وقت برو به نزد معلّم مان و حال مرا خبر بده و از طرف من به او بگو من از این بزرگوار دست برنمی دارم و دیگر نزد تو نخواهم آمد.» اما نفر دوّم نیز بی نهایت تحت تأثیر کلمات حضرت بهاءالله قرار گرفته بود مانند رفیقش اظهار نمود که:«من هم مثل تو هستم مرا با مجتهد کاری نیست.با خدای خود عهد کردم که تا آخر عمر از ملازمت آستان این بزرگوار منصرف نشوم.یگانه مولای من حضرت بهاءالله است.»

داستان ایمان این دو نفر نماینده مجتهد با سرعت عجیبی در قلمرو نور مشهور شد.مردم از هر صنف و رتبه از نفوس عالیمقام،مأمورین دولت،رهبران دینی،تجّار و دهقانان و روستائیان، دسته دسته،به محضر حضرت بهاءالله توجه می کردند.عدّۀ زیادی به امر مبارک مؤمن و در ظلّ رایت دین جدید درآمدند.امّا هیچ کس بغیر از حضرت بهاءالله نمی دانست که بزودی مشقّات و بلیّات احاطه خواهد نمود و بسیاری از این نفوس  تازه تصدیق و این نهالهای جدید را از ریشه برخواهد انداخت.  

ناصر الدین شاه که در سال 1848 میلادی بر تخت سلطنت نشست،از پدرش ظالمتر بود.از بدایت سلطنت وی،آزار و شکنجه بابیان،بمراتب افزایش یافت.حضرت باب،در جولای 1850 میلادی،در تبریز شهید شدند و اصحاب ستمدیده و پریشان ایشان که شاهد و ناظر مرگ فجیع هزاران نفر از همکیشان خود بودند محبوب قلب خود را نیز از دست دادند.بعضی از اصحاب،در فکر خود،شاه را مقصّر اصلی ظلمهای وارده بر آنان،طی چندین سال گذشته،می دانستند.اما با وجود این،در همۀ احوال،خیرخواه حکومت و ملّت بودند و قوای خود را وقف تبلیغ و انتشار امر جدید با اعمال حسنه و ارائه حجج و براهین می نمودند.اما در ایم میان،گروه کوچکی بودند که افکار خطرناکی در سر می پروراندند و در حالت یأس و ناامیدی،این نفوس نادان تصوّر می کردند که چنان چه بر ریشه و اساس این ظلمها هجوم نمایند می توانند سرنوشت جامعۀ بابی را تغییر دهند لذا توطئه بر قتل شاه نمودند.

قصد و نیّت این گروه،توسط یکی از رهبرانشان به سمع حضرت بهاءالله رسید.حضرت بهاءالله با عباراتی صریح و واضح آنان را از اجرای این خیال فاسد منع نمودند و از عواقب و خیمۀ آن برحذر داشتند،که این عمل،جلب بلایای تازه نماید و سبب زحمت بی اندازه گردد.اما توطئه گران،آنچنان جگر سوخته و غمگین بودند و قلوبشان آنچنان در آتش کینه و انتقام می سوخت که حتّی نصایح حضرت بهاءالله،مانع از اقدام آنان نگردید و به عملی اقدام نمودند که تا ابد صفحات تاریخ امر بابی را که به طهارت و پاکی و از خودگذشتگی و اعمال قهرمانانه آراسته و مزیّن است،مانند نقطه ای سیاه لکّه دار نمود.

در روز 15 آگست 1852 میلادی،شاه از منزل ییلاقی خود که نزدیک طهران بود،برای برنامه اسب سواری صبحگاهی بیرون رفته بود و نگهبانان وی چند قدمی از پیش می رفتند.همه جا آرام بود و همه چیز بر وفق مراد اعلیحضرت بود.ناگهان در نهایت تعجّب جوانی که در کنار جادّه منتظر ایستاده بود مانند آنکه بخواهد عرضحالی تقدیم شاه نماید با طپانچه خود به طرف شاه تیراندازی نمود.این سوءقصد چنان احمقانه و جاهلانه بود که به جای استعمال اسلحه مؤثّری که مقصود را فوراً حاصل کند ساچمه استفاده شده بود که اندک خراشی در جسد شاه تولید کرد.اما در اثر این واقعه،خشم و غضب و آشوب،بلند شد و دشمنان فرصت را غنیمت دانسته و مردم را بر اعمال ظالمانه غیر قابل تصوّری بر ضدّ بابیان تحریک نمودند.

جوانی که به شاه تیراندازی نمود فوراً کشته شد و جسدش را به دم قاطر بسته و تا طهران به روی زمین کشیدند و در آنجا جسد را دو شقّه نموده و در معرض دید عموم آویختند.همدست او که حاضر نشد زیر شکنجه های بیرحمانه لب باز کند و دوستان خود را معرفی کند سُرب گداخته در حلقش ریختند.و همدست سوم را برهنه نمودند و او را شمع آجین ساخته،در حالی که جمعیت با هیاهو و سبّ و لعن به او حمله می نمودند،در مقابل انظار مردم حرکت دادند.

وقایعی که بعد از این حادثه به وقوع پیوست،قابل شرح و وصف نیست.حکومت و علماء و طرفداران جاهل آنان،بر قلع و قمع بابیان قیام نمودند.دروازه شهر را بستند و هیچ کس بدون سؤال و جواب اجازه خروج از شهر را نداشت.خانه به خانه به دنبال بابیان می گشتند و آنان ر ا دستگیر می نمودند و به نحوی فجیع و ظالمانه بقتل می رساندند.قسمتی از نامه افسر اطریشی که در آن زمان در خدمت شاه بسر می برد،کمی از فجایع آن ایام را نشان می دهد.هر چند خواندن این کلمات سبب حزن و اندوه عمیق می شود اما ما را به یاد فداکاریهای آن قهرمانان می اندازد که با خون خود امرالله را سِقایت و آبیاری نمودند:

«دوست عزیز،آنها که مدعی احساسات و عواطف رقیقه اند بیایند و با من در مشاهده این صحنه های دلخراش شریک شوند و عَلانیهً ملاحظه نمایند که چگونه نفوس بیگناه که چشمهایشان از حدقه بیرون آمده،باید قطعات گوش خود را که به تیغ ستم جلادان بریده شده ببلعند و با هیکل آغشته به خون که از شدت ضربات مجروح و متلاشی گشته در معابر و اسواق حرکت نمایند.اَبدانِ این مظلومان که به آتش ظلم مشتعل گردیده،کوی و برزن را نورانی نموده است.من با چشم خود شاهد وضع موحشی بودم که بعضی از بابیان را با سلاسل و اغلال در حالی که سینه و شانه آنها را شکافته و در شکافها فتیله سوزان قرار داده بودند با جماعتی از سرباز در کوچه و بازار عبور می دادند و فتیله ها پس از تماس با گوشت،بمثابه شمعی که تازه خاموش شده باشد،در درون زخم آنان دود می کرد.این ستمگران شرقی در این قساوت و سنگدلی ابتکاری به کار می بردند که عقل در حیرت است.ابتدا پوست از کف پای ملهوفین برداشته سپس در روغن داغ شده می گذاشتند و آنها را چون سُم ستوران نَعل زده مجبور به طی طریق می کردند.با این وصف از شخص بابی صدای ضجّه و زاری و یا شکوه و بی قراری به گوش نمی رسید بلکه به کمال استقامت،تحمل هر مشقت می نمود تا آنجا که دیگر جسم نحیف،طاقت همقدمی با روح خفیف و لطیف نداشت.در آن حین،آن اسیر بی تقصیر،از شدّت عذاب بر زمین می افتاد.حال شاید تصور نمائید که حرص و ولع جلادان به این مقدار سیراب می شد و آن بدبخت بی پناه،با کشیدن خنجر بر حنجر از این مصیبت عظیم نجات می یافت.نه چنین بود بلکه آن مظلومان را به ضرب تازیانه،به حرکت می آوردند و تا لحظه واپسین که اندک رمقی از حیات در کالبد آنان موجود بود،به انواع شکنجه و آزار مبتلا می ساختند تا جان می سپردند و تازه از جسد بیجان دست بر نمی داشتند بلکه آن اجساد مجروح و مشبّک را واژگون به درخت می بستند و هدف سهام مردم سنگدل قرار می داند که تیراندازی خود را آزمایش نمایند و بیرحمی و شقاوت خویش را نمایش دهند و من خود اجسادی را مشاهده کردم که با صدها رَصاص،شرحه شرحه شده بود. . . من چون خود،به صفحات این اوراق نظر می افکنم پیش خود می گویم لابد هموطنان عزیز من بسختی این روایات را باور خواهند کرد و آن را خالی از اغراق،نخواهند شمرد.ای کاش من هم در قید حیات نبودم و این حوادث ناگوار را به رأی العین مشاهده نمی نمودم ولی متأسفانه خدمت و وظیفه من ایجاب می نماید که غالباً شاهد اینگونه مظالم و فجایع باشم.مع الوصف برای اینکه چشمم حتی الامکان بر این مناظر هولناک نیفتد این ایام بیشتر در زاویه حرکت می کنم زیرا روح و روانم از این اعمال،بیزار و جان و وجدانم،منزجر و متنفر است و امیدوارم هر چه زودتر ارتباط خود را با عاملین این حرکات رذیله قطع نمایم و راه دیار خویش پیش گیرم.»

روزی که سوء قصد به جان شاه صورت گرفت،حضرت بهاءالله مهمان برادر صدراعظم در دهی نزدیک طهران بودند.اخبار این واقعه بزودی به سمع مبارک رسید و به ایشان توصیه شد که مدتی در محلی مخفی بسر برند تا این هیاهو و غوغا تسکین یابد.مادر شاه،حضرت بهاءاله را محرّک اصلی سوءقصد به پسرش می دانست و دستگیری ایشان را خواستار بود.اما حضرت بهاءالله پیشنهاد مخفی شدن را قبول نفرمودند و روز دیگر سواره به سمت اردوی شاه حرکت کردند.شاه و ررسای دربار از شنیدن این خبر به شدت متعجب شدند که چگونه شخصی که متهم به اینگونه تهمت بزرگی است جر أت کرده خود را در معرض انظار قرار دهد.شاه فوراً دستور داد تا ایشان را دستگیر نمایند.کوشش بعضی از دوستان که می خواستند پناهی برای هیکل اطهر در منزل صدراعظم پیدا نمایند،بی نتیجه ماند.حضرت بهاءالله را در شمیران که در30 کیلومتری پایتخت قرار دارد دستگیر و به زنجیر کشیدند.

آن حضرت را با سرو پای برهنه،پیاده از شمیران به طرف طهران بردند.در بین راه از شدت حرارت آفتاب تابستان،زحمت بسیار به وجود مبارک رسید.جمعیت مردم که حضرت بهاءالله را دشمن شاه می شمردند در طول راه به سبّ و لعن آن حضرت پرداختند.داستان پیرزنی که نزدیک سیاه چال،محل حبس مبارک،جلو آمد و آرزو داشت به هیکل اطهر سنگ بزند نمونه ای از غضب و دیوانگی جمعیت در آن یوم بود و نشانه ای از عشق و محبتی است که حضرت بهاءالله در حین سخت ترین بلایا در قلب می پروراندند.

چون به سیاه چال رسیدند پیرزین با چشمان شرربار نفرین کنان و لعنت گویان جلو آمده سنگی در دست داشت می خواست ان را به صورت حضرت بهاءالله بزند و در حالی که تمام بدنش از شدت خشم و غضب می لرزید دستش را بلند کرده و درخواست می کرد که «شما را قسم می دهم که بگذارید این سنگ را بزنم.» حضرت بهاءالله به مأمورین فرمودند: «او را ممانعت نکنید زیرا به خیال خود کار ثوابی را می خواهد انجام دهد.»

حضرت بهاءالله در سراسر زندگی مبارک،توسط دشمنانی که مترصد اذیّت و آزار ایشان بودند،احاطه شده بودند.اما هیچگاه سعی در پنهان نمودن و محافظت از خویش ننمودند بر عکس،همیشه در مقابل انار مردمان ظاهر،و با صبر و وقار و آرامش در برابر حملات معارضین ایستادگی می کردند.هر چند که آنان تصمیم داشتند نور او را خاموش نمایند ولی نتوانستند و روز بروز شکوه و جلال آن حضرت درخشنده تر و تابناک تر می گشت.

«این مظلوم در آنی خود را پنهان ننموده لازال امام وجوه قائم و موجود.اِنّا ما فَرَزنا وَلَم نَهرَب بَل یَهرَبُ مِنّا عِبادُ جاهِلُونَ. . . لله الحمد امر این مظلوم بمثابه آسمان مرتفع و مانند آفتاب مشرق و لائح.ستر را در این مقام راهی نه و خوف و صما را مقامی نه.

(مضمون قسمت عربی به فارسی چنین است: ما هرگز نهراسیدیم و فرار ننمودیم،بلکه این بندگان جاهل اند که از ما می گریزند.)

«مظلوم در جمیع ایام من غیر ستر و حجاب امام وجوه اهل عالم نطق فرمود آنچه را که مفتاح است از برای ابواب علوم و فنون و دانش و آسایش و ثروت و غنا.ظلم ظالمین قلم اعلی را از صریر بازنداشت و شبهات مریبین و مفسدین او را از اظهار کلمه علیا منع ننمود.»

سیاه چال،نام زندانی بود که حضرت بهاءالله را در آن یوم مصیبت بار در آن حبس نمودند.این محل،اصلاً در قدیم خزینه یک حمام عمومی در طهران بود که به زندان تبدیل شده بود و دخمه تنگ و تاریکی بود که در آن بدتریم مجرمان را محبوس می نمودند.

برای رسیدن به زندان،می بایست از یک راهروی بسیار باریک عبور نمود و سپس از سه سری پله سرازیر شد.این دخمه شدیداً تاریک بود و بجز همان راه ورودی،هیچ پنجره و یا راهی به جایی نداشت.قریب 150 نفر از دزدان و سارقین و قاتلین در آن دخمه تاریک و سرد و مرطوب زندانی بودند.کف زمین با چرک و کثافت پوشیده شده و مملو از حشرات موذیه بود.بیشتر زندانیان لباس یا روانداز کافی نداشتند.بوی تعفّن آن محل،خارج از حدّ تصوّر بود.

تحت چنین شرایط سخت و ظالمانه ای،حضرت بهاءالله و تعدادی از بابیان به دستور شاه زندانی شدند.پاهای مبارک در کُند بودند و زنجیر سنگینی که حدود 50 کیلوگرم وزن داشت بر گردن مبارک انداخته بودند.در سه روز و سه شب اول،به آنان آب و نانی داده نشد.عائله مبارک غذا تهیه نموده و از مأمورین می خواستند که به حضور مبارک ببرند.هر چند در بدایت همراهی نمی نمودند،ولی بالاخره بتدریج تقاضای آنان را پذیرفتند.اما کسی مطمئن نبود که آیا غذا به ایشان می رسد و یا اصلاً ایشان قبول می کنند غذا میل نمایند،در حالی که سایر زندانیان گرسنه بودند؟

حضرت بهاءالله و همراهان را که همه در کُند و زنجیر بودند در یک محل و در دوصف روبروی هم قرار داده بودند،حضرت بهاءالله آیات مخصوصی را به آنان یاد داده بودند که هر شب با حرارت و اشتیاق تکرار می کردند.صف اول می گفتند: «قُلِ اللهُ یَکفی مِن کُلِ شَیءٍ» و صف دیگر جواب می دادند: «وَ عَلَی اٌللهِ فَلیَتَوَکَّلِ الٌمُتَوَکِلونَ». و تا نزدیک صبح صدای آنان چنان محکم و قوی بود که به گوش شاه که قصرش از سیاه چال دور نبود می رسید.او پرسید: «این صدا چیست و از کیست؟» گفتند: «این صدای ذکر بابیان است که در سیاهچال محبوسند.» شاه سکوت نمود.

هر روز زندانبانان وارد زندان می شدند و نام یکی از بابیان را صدا زده،به میدان شهادت می خواندند.صاحب اسم با شوق و اشتیاق بسیار پاسخ می داد و چون زنجیر را از گردن او برمی داشتند،با سرور بی منتها برخاسته،نزد حضرت بهاءالله می رفت،ایشان را در آغوش می گرفت و سپس سایر اصحاب را در آغوش  گرفته و با قلبی مالامال از امید و شادمانی به میدان فدا می شتافت.بلافاصله بعد از شهادت هر یک از این ارواح مقدسه،جلاد که هر روز حُبّش به حضرت بهاءالله بیشتر می شد نزد ایشان آمده و شرح جانبازی هر یک را نقل می کرد که چقدر مسرور بودند و چگونه تا آخرین نفس تحمل مصائب می نمودند.

حضرت بهاءالله به نفسه وضع هولناک مسجونیت خود و اصحاب،در سیاه چال را توصیف می فرمایند.لذا بسیار مهم است که بیانات مبارک را درباره ایامی که در آن سیاهچال ملم گذراندند بخوانید و در آن تأمل کنید.در یک فقره می فرمایند:

«و چون وارد حبس شدیم،بعد از ورود ما را داخل دالانی ظلمانی نمودند.از آنجا از سه پله سراشیب گذشتیم و به مقرّی که معین نموده بودند،رسیدیم.اما محل تاریک و معاشر قریب صد و پنجاه نفس از سارقین اموال و قاتلین نفوس و قاطعین طرق بود.مع این جمعیت،محل منفذ نداشت،جز طریقی که وارد شدیم.اقلام از وصفش عاجز و روائح منتنه اش خارج از بیان و آن جمع اکثری بی لباس و فراش اَللهُ یَعلَمُ ما وَرَدَ عَلَینا فی ذاکَ المَقامِ الانتَنِ الاظّلَمِ.»

(مضمون قسمت عربی به فارسی چنین است: خدا می داند که در این مقام کثیف تاریک چه بر ما گذشت.)

جناب نبیل مورخ جاودان امر بهایی مطالبی را که خود از حضرت بهاءالله شنیده چنین بازگو می نماید:

«نفوسی که در آن سال در آن سامان به شهادت رسیدند،با من در سیاهچال محبوس بودند.هوای آن زندان بی اندازه متعفّن و سنگین و زمینش مرطوب و کثیف و مملو از حشرات موذیه و فضایش تاریک و نور آفتاب را به هیچ وجه در آن راهی نبود.جمیع ما را در یک محل محبوس نمودند.پای ما را در زنجیر و گردن ما،در اغلال بود.ما در دو صف روبروی هم نشسته بودیم.نزدیک طلوع فجر در هر شب ذکری به آنها می گفتیم که به صدای بلند می خواندند.صف اول می گفتند: «قُلِ اللهُ یَکفی مِن کُلِ شَیءٍ» و صف دیگر جواب می دادند: «وَ عَلَی اٌللهِ فَلیَتَوَکَّلِ الٌمُتَوَکِّلونَ» و تا اوایل صبح این ذکر ادمه داشت. . .

. . . هر روز فرّاشان می آمدند و یکی دو تن از اصحاب را به اسم و رسم صدا زده،به میدان شهادت می خواندند.چون زنجیر از گردنشان برمی داشتند،با نهایت فرح نزد ما می آمدند.ما آنها را به نُعَمای الهی در عوالم ملکوت مُستَبشَر می ساختیم.آنگاه با سایر اصحاب به ترتیب معانقه و وداع نموده،به میدان فدا می شتاقتند.فرّاشان شرح جانبازی هر یک را برای ما نقل می کردند.همه مسرور بودند و زبان به شکرانه می گشودند.مصائب زندان هیچ یک را از روحانیت باز نمی داشت.»

(مضمون قسمت عربی به فارسی چنین است: بگو خداوند از همه چیز بی نیاز می سازد.پس شایسته است که توکّل کنندگان بر او توکل کنند.)

وقتی که حضرت بهاءالله در سیاه چال تحت سلاسل و اغلال بودند،دشمنان سعی می نمودند تا فتوای قتل ایشان را از شاه بگیرند.اما حضرت بهاءالله،محبوب همگان،از بزرگان و مردم عادی بطور یکسان بودند و قتل ایشان نمی توانست به آسانی انجام پذیرد.دلیلی لازم بود تا اثبات نماید که ایشان در توطئه قتل شاه دست داشته اند.هر چه دشمنان بیشتر کوشش می نمودند تا دلایلی بر علیه ایشان پیدا نمایند،بیگناهی ایشان بیشتر واضح و آشکار می شد.دشمنان ظالم چون نتوانستند دلائلی برای جرم ایشان پیدا نمایند،تصمیم گرفتند تا غذای ایشان را مسموم کنند.سم چنان قوی بود که اثرات اولیه آن فوراً ظاهر شد و ایشان بلافاصله دست از خوردن برداشتند.بالاخره اولیای امور چاره ای جز آزاد نمودن حضرت بهاءالله نیافتند،ولی آن را مشروط به آن نمودند که هیکل مبارک ایران را ترک نموده و به تبعید بروند.

حضرت بهاءالله چهار ماه تحمل زندان فرمودند و حال،مریض و خسته بودند.شرایط غیر انسانی زندان،زنجیری 50 کیلویی بر گردن مبارک و بالاخره مسمومیّت،ایشان را ضعیف و رنجور نموده بود بطوری که در بستر بیماری،تحت مراقبت دقیق قرار گرفتند.حلقه های زنجیر زخمهای عمیقی بر گردن مبارک ایجاد نموده بود که هر چند این زخمها با مرور زمان شفا یافتند،ولی اثرات آنها تا آخر حیات مبارک باقی ماندند.با همه این مشکلات عائله مبارک می بایست خود را طی یک ماه برای سفر سختی آماده نماید.به حضرت بهاءالله این اختیار داده شده بود که محل سرگونی خویش را انتخاب نمایند و ایشان بغداد را که در آن زمان شهری در امپراطوری عثمانی بود و امروزه پایتخت عراق می باشد انتخاب فرمودند.

این سفر از 12 ژانویه تا 8 آپریل 1853 میلادی (23 دی ماه 1232 شمسی تا 19 فروردین 1233 شمسی) بطول انجامید.در بحبوحه سرمای زمستان،حضرت بهاءالله و عائله مبارکه مجبور بودند از راه غرب ایران که سرمای آن بسیار شدید است،سفر نمایند.آذوقه ای که برای این سفر تدارک دیده شده بود،کافی نبود و ناچار بودند به مقدار کمی غذا قناعت نمایند.اما حافظ این گروه کوچک از مسافرین،خداوند قادر و توانا بود و با تأییدات لاریبیه حق،بسلامت به بغداد رسیدند.

ایران خود را از موهبت حضور حضرت بهاءالله محروم ساخت و ایشان را مجبور نمود که مملکت را ترک نموده و هرگز به موطن اصلی خویش باز نگردند.اما عراق حال منزل و محل ارزنده ترین وجود بر روی کره ارض گردیده بود.یکی از مورخین برجسته دیانت بهایی درباره تبعید حضرت بهاءالله از ایران چنین می نویسد:

«با نزدیک شدن حضرت بهاءالله به مرز مملکت یک دوره از تاریخ نیز به انتهای خود نزدیک می شد.آیا مردم ایران بر اهمیّت آنچه که از دست می دادند آگاهی داشتند؟مردمی که مستغرق در گرداب جهالت و غوطه ور در دریای تزویر و ریا بودند،مردمی که تعصب چشمانشان را کور کرده و زمام اختیار خود را به دست گروهی نفع طلب و سودجو سپرده و با خدعه و نیرنگ آنان اغفال شده بودند نصیبی از دیدن و فهمیدن نداشتند.به این صورت منجی عالم از میان آنان رفت.کسی که زمانی مورد علاقه و احترام همه کس از غنی و فقیر،شاهزاده و رعیّت بود،اکنون مورد طرد و جفای کسانی واقع شده بود که همواره از فضل و بخشش،عدالت و اعانت و محبّت او بهره ها برده بودند.ایران وجود ظاهری حضرت بهاءالله را از دست داد ولی آیا هرگز تأثیر روحانی آن مطلع نور از این کشور و یا هر نقطه دیگر عالم منقطع خواهد شد؟»

حضرت بهاءالله در یکی از مجله های قدیم بغداد خانه ای اجاره فرمودند.در ماههای بعدی ورود آن حضرت،بر تعداد بابیان که به بغداد می آمدند افزوده می شد.متأسفانه بسیاری از آنان به حالت رقّت باری درآمده بودند.آنها مضطرب و پریشان بودند و بعضی اعمالی مرتکب می شدند که در شأن و مرتبت پیروان حضرت باب نبود.حضرت بهاءالله همه تازه واردین را با عشق و محبت بی اندازه قبول می فرمودند و به آنها کمک می نمودند تا قلبهای خود را پاک نموده روح تازه یابند.در اثر نفوذ آن حضرت سرنوشت جامعه بابی شروع به تغییر نمود و گل امید آنان دوباره شکفته شد.اما افسوس که بحران جدیدی در حال بوجود آمدن بود.این بار منبع و سرچشمه آن از داخل خود جامعه امر بود.علت این بدبختی برادر ناتنی حضرت بهاءالله،یحیی ازل،بود که ادّعا نمود جانشین حضرت باب است.

در حقیقت حضرت ربّ اعلی احتیاجی ندیده بودند که جانشینی برای خود تعیین نمایند،زیرا می دانستند که موعود همه اعصار بزودی ظاهر خواهد شد.ایشان به توصیه حضرت بهاءالله و یکی دیگر از یاران،میرزا یحیی را به عنوان مرجع اسمی معرفی نمودند.این عمل باعث شد تا حضرت بهاءالله در امنیت نسبی بتوانند در پیشبرد امر الهی بکوشند.یحیی ازل در تمام دوران حیات در ظلّ عنایت و محبت و پشتیبانی حضرت بهاءالله بود.اما او هم ترسو و هم جاه طلب بود.شهادت حضرت ربّ اعلی چنان مضطربی در او به وجود آورد که تقریباً ایمان خویش را از دست داد.و برای مدّتی به عنوان درویش در کوههای مازندران متواری بود،و چنان رفتار شرم آوری از او سر زد که عدّه ای از بابیان آن نواحی را از امر دور نمود.با لباس مبدّل و تغییر شکل به نحو مختلف بالاخره به بغداد آمد و مقداری وجه از حضرت بهاءالله دریافت نمود تا به تجارت بپردازد و با اسم و رسم جدید در حومه شهر ساکن شد.

ازدیاد احترام و عشق وافر اصحاب حضرت باب نسبت به حضرت بهاءالله و علوّ شأن و مرتبت آن حضرت در بین مأمورین دولتی اثرات مخربی بر یحیی ازل گذاشت.حسادت او چنان برانگیخته شد و نار حقد و حسد چنان شعله ور گردید که دامن هرگونه شرم و حیا رابسوزاند.او به اتفاق یکی از همدستانش که بسیار بی شرم و حیاء بود،به القاء شبهات و افشاندن بذر شک و تردید نسبت به مقاصد حضرت بهاءالله در بین بابیان پرداخت و بار دیگر سحاب ظنّ و گمان و ترس و اوهام بر جامعه بابی غلبه نمود.دوران کوتاه آرامش و آسودگی سپری گردید و روز بروز مصائب و بلایای حضرت بهاءالله شدت می یافت.

در صبح 10 آپریل 1854 میلادی (21 فروردین 1235 شمسی) وقتی که عائله مبارک از خواب برخاستند متوجه شدند که هیکل اطهر رفته اند.ایشان بدون اینکه کسی را از هدف و مقصد خود مطلع فرمایند،شهر را ترک نمودند.با ملاحظه اینکه اعمال و رفتار یحیی ازل به کجا می انجامد،حضرت بهاءالله ترجیح دادند که به کوههای کردستان در شمال شرقی بغداد رفته،عزلت اختیار نمایند.چندی بعد آن حضرت بنفسه فرمودند:

«مقصود جز این نبود که محل اختلاف احباب نشوم و مصدر انقلاب اصحاب نگردم و سبب ضّر احدی نشوم و علّت حزن قلبی نگردم. . .»

حضرت بهاءالله به تنهایی در بیابانی نزدیک شهر سلیمانیه،به راز و نیاز با خداوند مشغول شدند و به مقدار کمی غذا قناعت می فرمودند.بعضی وقتها مقداری شیر از چوپانان آن نواحی دریافت می داشتند و بعضی اوقات برای تأمین مایحتاج اولیه به شهر تشریف می بردند.ولی با وجود این تماسهای بسیار قلیل با مردم آن نواحی،عظمت و جلال آن حضرت نمی توانست از چشمان آنها مخفی ماند.عشق و محبت و حکمت و درایت آن حضرت اهالی سلیمانیه را مجذوب نمود و شهرت ایشان در مناطق همجوار منتشر گردید.حکایت و خبر شخصی فوق العاده حکیم و با فصاحت و بلاغت ساکن در کردستان،بالاخره به بغداد رسید.عائله مبارک متوجه شدند که این شخصیت کس دیگری جز حضرت بهاءالله نمی تواند باشد،لذا یکی از مؤمنین قابل اعتماد را فرستادند تا از هیکل اطهر رجا و تمنّا نماید مراجعت فرمایند.حضرت بهاءالله تقاضای آنان را قبول فرموده و به هجرت دو ساله که به اراده خود اختیار فرموده بودند خاتمه دادند.

در ایام غیبت حضرت بهاءالله،شأن امرالله به پایین ترین حدّ در طی تاریخ خود رسیده بود.همان طور که انتظار می رفت میرزا یحیی حتی نتوانست توانایی خویش را در رهبری جامعه کوچکی در بغدا ثابت کند.در اماکن مختلفه عده ای از بابیان به اعمال و افعالی مشغول بودند که برای امر گرانبهای حضرت باب شرم آور بود.لذا حضرت بهاءالله یکبار دیگر احیای جامعه را به عهده گرفتند.ورود ایشان در مارچ 1856 میلادی به اطلاع جمیع یاران رسید و بیت مبارک به روی طالبان حقیقت مفتوح گردید.منزل ساده و بی آلایشی که حضرت بهاءالله و عائله مبارک در آن زندگی می فرمودند مرکز اجتماع طالبان حقیقت و زائرین و مهاجرین گردید.هر کس که به محضر مبارک مشرف می شد از قوۀ بیانات شیرین و محبت آمیز آن حضرت دگرگون و منقلب می گشت.نفوس که طائف حول مبارک بودند خود را در بهشت احساس می نمودند.آنها خلق جدید شدند و از کلّ شیء منقطع گردیدند.نبیل مورخ بزرگ دورۀ اولیۀ امر بهایی حالت این نفوس را چنین توصیف نموده است:

«اکثر شبها را ده نفر به یک قُمری خرمای زاهدی می گذرانیدند و معلوم نبود که کفش و عبا و قَبایی که در آن منازل است،صاحبش کیست.هر کس که در بازار کار داشت و هر کس به حضور مبارک مشرف می شد،عَبا و قَبا به او تعلق داشت.حتی اسمهای خود را فراموش کرده بودند و جز هوای جانان چیزی در دل و جانشان باقی نمانده بود. . . چه خوش اوقات و چه خوش ایّامی بود.»

حضرت بهاءالله پس از مهاجرت از سلیمانیه بمدّت 7 سال در بغداد بسر بردند.در این مدت مقام حقیقی خویش را به عنوان مظهر ظهور در این یوم همچنان مخفی داشتند.ولی محبت و عشق الهی چنان از آن حضرت ظاهر می شد که قلوب مستعده را مفتون و مجذوب می ساخت.هدایتهای ربانیه که در مکالمات و در آیات و الواح نازل می فرمودند جامعه بابی را که چندین سال بی شبان مانده بود تصفیه و تزکیه نمود.در این دوران بود که کتاب مستطاب ایقان را نازل فرمودند و در آن مبدأ و منشأ ظهورات الهیه را به نحوی واضح شرح و توصیف فرمودند که اساس اوهام پیشینیان را در هم شکست.و در همین احیان بود که در هنگامی که در کنار رود دجله مشی می فرمودند و در دریای توجه و تفکر غوطه ور بودند کلمات مبارکه مکنونه را که مایه تسلّی و راهنمای هر یک از ما در رشد و نمو روحانی است،نازل فرمودند.سرعت نزول آیات از قلم مبارک موجب تعجب و شگفت بود.حضرت بهاءالله درباره قوای خارق العاده آن دوران چنین می فرمایند:

«و بعد از ورود به اعانت الهی و فضل و رحمت ربّانی آیات به مثل غَیثِ هاطل نازل و به اطراف ارض ارسال شد و جمیع عباد را مخصوص این حزب را به مواعظ حکیمانه و نصایح مشفقانه نصیحت نمودیم و از فساد و نزاع و جدال و محاربه منع کردیم تا آنکه از فضل الهی غفلت و نادانی به بِرّ و دانایی بدل گشت و سلاح به اصلاح. . . »

دورۀ هفت سالۀ حیات مبارک در بغداد،پیروزیهای شکوهمندی را به ارمغان آورد.انتظار می رفت که دیر یا زود بحرانهایی برپا خیزد که آن نیز بنوبه خود موفقیتهای عظیمتری را به دنبال داشته باشد.شهرت روز افزون حضرت بهاءالله از دیدگاه دشمنان امر پوشیده نبود.فعالترین شخص از بین دشمنان،شیخی بود که به هر وسیله متوسل شد تا مأمورین دولت عثمانی و حکومت ایران و مجتهدین را متقاعد سازد تا بر ضدّ حضرت بهاءالله قیام نمایند.اما کوششهای چند سالۀ شیخ،در اثر حکمت و اصالت اقوال و اعمال حضرت بهاءالله باطل و عقیم ماند.

برای مثال،وقتی شیخ مزبور جمیع علما و مجتهدین معروف شهر را گرد هم نمود تا فتوای عمومی آنها را برای مخالفت با حضرت بهاءالله بگیرد و همه آماده و متفق گردیدند که بر علیه تعداد قلیلی از تبعیدیان مقیم بغداد حمله نمایند و امرالله را از مرکز سُطُوعش از بین ببرند،بر عکس تصور آنان،یکی از والاترین مجتهدین که مردی زاهد و باتقوی و عادل بود،وقتی از مقصد آنان مطلع شد،از دادن فتوا علیه بابیان خودداری نمود و اظهار داشت که تا آنجا که او مطلع است از جامعه بابی خطایی دیده نشده که مستحق چنین جزائی باشد و مجلس را ترک نمود.

وقتی که نقشۀ اصلی آنان با شکست روبرو شد،گروه تصمیم گرفتند که شخصی عالم و دانا را به حضور حضرت بهاءالله بفرستند تا از طرف آنان بعضی سؤالات نماید و بدین ترتیب علم ایشان را امتحان نماید.حضرت بهاءالله به جمیع سؤالات آن شخص پاسخ عنایت فرمودند و او بالنیّابه از طرف علماء و مجتهدین به وسعت و عظمت علم و دانش حضرت بهاءالله اذعان نمود.ولیکن اظهار نمود برای قانع ساختن جمیع بر حقّانیّت رسالت خویش معجزه ای ظاهر فرمایند.حضرت بهاءالله فرمودند: «هر چند حق ندارند زیرا حق باید خلق را امتحان نماید نه خلق حق را،ولی حال این قول مرغوب و مقبول. . . »و سپس به نماینده فرمودند که مجتهدین بالاتفاق معجزه ای را انتخاب نمایند و بنویسند که بعد از انجام آن دیگر شبهه ای برای آنان باقی نمی ماند و کل بر حقانیت امر ایشان اعتراف می نمایند و این ورقه را مهر نموده،تقدیم ایشان نمایند.

این جواب صریح و قاطع نماینده را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد،فوراً برخاست و زانوی مبارک را بوسید و مراجعت نمود.او پیغام حضرت بهاءالله را به علماء ابلاغ نمود و آنان به مدّت سه روز درباره آن بحث و مذاکره نمودند.ولی نهایتاً موفق به اخذ تصمیم نشدند و بالاخره چاره ای ندیدند،جز اینکه از این موضوع صرفنظر نمایند.

اما این دشمنان ظالم و بیباک امر الهی از دسیسه های خود بر علیه حضرت بهاءالله دست نکشیدند و مستمراً در ایجاد آشوب و بد جلوه دادن منویات هیکل مبارک به اولیای امور ادامه دادند تا اینکه بالاخره در بهار 1863 میلادی مساعی آنان به ثمر رسید و بحران بعدی ظاهر گشت.

در ایام اخیر در بغداد حضرت بهاءالله پیوسته در بیانات خود به امتحانان و افتتاناتی که در پیش است اشاره می فرمودند.و در آن اوقات هیکل مبارک خوابی دیدند که چون برای یاران بازگو نمودند موجب اضطراب و تشویش آنان گردید.در این باره در یکی از الواح می فرمایند:

«رایت بان اجتمعت فی حولی النبیون و المرسلون و هم قد جلسوا فی اطرافی و کلهم ینوحون و یبکون و یصرحون و یضجون و انی تحیرت فی نفسی فسئلت عنهم اذا اشتد بکائهم و صریخهم و قالوا لنفسک یا سر الاعظم و یا هیکل القدم و بکوا علی شان بکیت ببکائهم و اذا سمعت بکاء اهل ملاء اعلی و فی تلک الحالته خاطبونی و قالوا. . . سوف تری بعینک مالا راه احد من معشر النبیین. . . فصبراً صبراً. . . و کنت معهم فی تلک اللیله خاطبتهم و خاطبونی الی ان قرب الفجر»

(مضمون بیان مبارک به فارسی چنین است:در خواب دیدم که پیامبران و مرسلین مجتمعاً در اطراف من نشسته و به گریه و زاری و ضجه و فریاد مشغول اند.من در پیش خود متحیر گردیدم و از آنان سبب را جویا شدم،پرسش من بیشتر آنها را به گریه و فریاد انداخت و در پاسخ گفتند: به خاطر تو ای سرّ اعظم و ای هیکل قدم.گریۀ آنها به حدی شدید بود که من نیز از گریۀ آنها گریستم و در این هنگام بود که صدای گریۀ اهل ملاء اعلی را شنیدم و با همین حالت مرا مخاطب ساخته و گفتند:. . . بزودی با چشمانت خواهی دید آنچه را که هیچ پیغمبری ندیده. . . پس شکیبایی کن،شکیبایی. . . و با همین وضعیت و با این گفت و شنود،شب را تا نزدیک طلوع فجر بسر بردم.)

در اوائل بهار 1863 میلادی حضرت بهاءالله لوح مبارک ملاح القدس را که در آن به تلویح از حوادث آینده و نفاق و جداییها اخبار می فرمایند،نازل نمودند و در تاریخ 26 مارچ این لوح در جمع یاران تلاوت گردید و قلوب غریق بحر احزان شد و دریافتند که بزودی از محضر حضرت بهاءالله ممنوع خواهند گردید.در همان روز فرستاده ای از جانب حاکم بغداد به حضور رسید و نامه ای مبنی بر درخواست حاکم به ملاقات حضرت بهاءالله تسلیم نمود.روز بعد نامه صدراعظم عثمانی خطاب به حاکم بغداد که با لحنی ملایم و مؤدبانه صادر شده بود،به حضور حضرت بهاءالله تقدیم شد.در نامۀ مذکور از آن حضرت دعوت شده بود که به اسلامبول پایتخت عثمانی عزیمت فرمایند.ضمناً عده ای سوار برای محافظت آن حضرت مقرر داشته بودند.حضرت بهاءالله با درخواست حکومت نسبت به حرکت به اسلامبول،فوراً مؤافقت نمودند ولیکن از پذیرفتن مبلغ تقدیمی برای مخارج سفرشان امتناع ورزیدند.در اثر اصرار و الحاح نائب الحکومه و اظهارات وی که عدم قبول وجه ممکن است موجب کدورت و دلتنگی اولیای امور گردد،هیکل مبارک وجه مصروفی را پذیرفته و فوراً در بین فقرا و مساکین شهر توزیع فرمودند.

خبر تبعید حضرت بهاءالله از بغداد،جامعه بابی را شدیداً مضطرب نمود.یاران دچار احزان شدند و در بدایت احدی قادر به خوابیدن و یا تناول طعام نبود.به تدریج و کم کم در اثر نصایح مشفقانه حضرت بهاءالله،قلوب از الطاف آن حضرت آرام گرفت و به اراده و تقدیرات الهیه تسلیم شدند و قبول نمودند که اکثراً از موهبت همراهی آن حضرت در مرحله بعدی از سرنگونی محروم خواهند شد.حضرت بهاءالله برای ابراز محبتشان به افتخار هر یک از یاران و طائفین حول،از زن و مرد و اطفال لوحی به خط مبارک خویش نازل فرمودند.

در نزدیکی بغداد باغ زیبایی مملو از گل رز وجود داشت،گلی که مورد علاقه حضرت بهاءالله بود.در صبح روز 21 آپریل 1863 میلادی (32 نوروز 1244 شمسی) آن حضرت شهر را ترک نموده وارد این باغ شدند.یاران و تعداد کثیری از اهالی بغداد غمگین و محزون بودند.جامعه بابی که در اثر عنایت و رعایت جمال قدم کاملاً احیا شده بود،مجدداً وارد مرحلۀ بحرانی دیگری می شد.آینده این امر جدید که تنها امید و پشتیبانش به محلی بسیار دور از اکثریت پیروانش تبعید می شد چه خواهد بود؟پاسخ حضرت بهاءالله به بابیان دل شکسته ای که برای خداحافظی جمع شده بودند بسیار شگفت انگیز بود آن حضرت پرده و حجابی که مقام حقیقی ایشان را از انظار نفوس مخفی نموده بود خرق فرمودند و علناً اعلان فرمودند که موعود جمیع قرون و اعصار می باشند.

حضرت بهاءالله قبل از عزیمت به اسلامبول در آن باغ که اکنون به باغ رضوان معروف می باشد مدت 12 یوم اقامت فرمودند.دشمنان سعی نموده بودند با جدا نمودن آن حضرت از اکثریت یارانش ضربۀ مهلکی بر امر مبارکش وارد آورند.اما خداوند این وداع حزین را به فرح و سرور بی اندازه مبدل فرمود.اعلان رسالت،حیات تازه ای در ارواح اصحاب دمید.این همان یوم موعودی بود که حضرت باب،بابیان را برای آن آماده نموده بودند.و حضرت بهاءالله بنفسه می فرمایند که در آن یوم: «قد انغمست الاشیاء فی بحر الطهارت»

متأسفانه از ایام اظهار امر و بیانات حضرت بهاءالله با سیل زائرینی که در باغ رضوان به حضور مبارک مشرف می شدند،اطلاعات کمی در دست می باشد.شرحی که جناب نبیل مورخ امر بهایی از آن ایام به رشتۀ تحریر درآورده لمحه ای از عظمت و جلال آن ایام است:

«هر روز صبح باغبانها گلهای زیادی از چهار خیابان باغ می چیدند و در میان خیمۀ مبارک خرمن می نمودند.چنان خرمنی که اصحاب چون برای چای صبح در محضر مبارک می نشستند،آن خرمن گل مانع از آن بود که یکدیگر را ببینند و بدست مبارک به جمیع نفوسی که بعد از صرف چای مرخص می شدند،گل عنایت شده،برای اهل حرم و سایر احباب عرب و عجم نیز گل می فرستادند.شب نهم بنده در رضوان توقف نموده از نفوسی بودم که حول خیمۀ مبارک کشیک می کشیدم.قرب سحر،جمال ابهی از خیمه بیرون تشریف آوردند و از محلاتی که بعضی احباب استراحت نموده بودند،عبور فرمودند و بعد در خیابانهای پرگل شب مهتاب مشی می فرمودند و مرغان بوستان و بلبلان گلستان نیز مانند سرو روان در تغنی بودند.در وسط یک خیایان توقف نمودند و فرمودند ملاحظه کنید این بلبلها که محبت به این گلها دارند از سر شب تا صبح از عشق نمی خوابند.دائم در تغنی و سوز و گدازند،پس چگونه می شود که عاشقان معنوی و شیدائیان گل روی محبوب حقیقی در خواب باشند.سه شب که بنده در حول خیمه مبارک بودم،هر وقت نزدیک سریر مبارک عبور می نمودم،هیکل قیّوم را لاینام می دیدم و هر روز از صبح تا شام هم از کثرت آمد و شد نفوس بغداد آنی لسان قدم ساکت و صامت نبود و در اظهار امر پرده و حجابی نه.»

امروز بهائیان عالم این 12 روز را از 21 آپریل (سی و دوم نوروز) تا 2می به عنوان عید رضوان بزرگترین و مقدسترین اعیاد بهایی جشن می گیرند.

حضرت بهاءالله و عائلۀ مبارک به همراه گروه کوچکی از اصحاب،فقط چهار ماه اسلامبول اقامت نمودند.حکومت ایران از دور به آزار و اذیت شخصی که حال واضحاً به عنوان رهبر نهضت بابی شناخته شده بود ادامه می داد.سفیر ایران در دربار سلطان عثمانی برنامه و حمله ای منظم بر علیه حضرت بهاءالله آغاز نمود.در آن زمان سلطان عثمانی و وزراء و اطرافیان در محیطی مملو از خیانت،دسیسه و ریاکاری زندگی می کردند.حضرت بهاءالله از ارتباط با این افراد نادرست امتناع می ورزیدند.و این کناره گیر ی حضرت بهاءالله از درباریان راه را برای سفیر ایران هموارتر نمود تا اذهان اولیای امور را با اتهامات و اکاذیب مغشوش نماید.کوششهای مستمر او بالاخره مؤثر واقع شد و دستوری هیکل مبارک به ادرنه،شهری بمراتب دورتر از مرز ایران صادر گردید.

پاسخ حضرت بهاءالله به دستور صادره،عملی فوق العاده شجاعانه بود.آن حضرت فوراً لوحی مفصل خطاب به شخص سلطان نازل فرمودند که در آن سلطان و وزراء او را مورد انتقاد و ملایمت شدید قرار داده و عدم بلوغ و لیاقت آنان را تصریح فرمودند.اوح مبارک در پاکتی مهر شده تسلیم صدراعظم گردید.ذکر شده است که وقتی وی نامه باز نمود و شروع به خواندن کرد رنگش پرید و عنوان نمود که: «لحن این نامه به مثابه آن است که پادشاهی مقتدر و قهار خطایی به یکی از چاکران و زیر دستان خویش صادر نموده رفتار و کردار او را مورد انتقاد قرار داده باشد.»سفر اسلامبول به ادرنه12روز به طول انجامید و فوق العاده بر حضرت بهاءالله و عائله مبارکه که برای سومین بار تبعید می شدند سخت گذشت.این سفر در ماه دسامبر و در شدت سرمای زمستان انجام گرفت.اکثر تبعید شدگان لباس و وسایل کافی و لازم که آنان را در آن هوا محافظت نماید نداشتند.حتی برای برداشتن آب از چشمه می بایستی آتشی برافروزند تا یخ به تدریج ذوب شود و دست یافتن به آب میسر گردد.

حضرت بهاءالله در 12 دسامبر 1863 (22 دی ماه 1242 شمسی)به ادرنه وارد شدند و مدت چهار سال و نیم در آن شهر سکونت فرمودند.این دوره مجدداً یکی از دردناکترین بحرانها و باشکوه ترین پیروزیها بود.هر چه نفوذ حضرت بهاءالله بیشتر می شد،آتش حسد در قلب میرزا یحیی بیشتر شعله ور می شد و در ضدیّت و مخالفتش با حضرت بهاءالله جسورتر می شد.بینهایت سعی و کوشش می نمود تا بابیان را از قبول مظهر ظهور الهی در این یوم ممانعت نمایند.تأثیر مشکلات و صدماتی که میرزا یحیی ایجاد نمود نه تنها بر روی جامعه بود،بلکه به دشمنان خارج امرالله فرصت و بهانه ای داد تا حملات بیشتر و شدیدتری بر ضد حضرت بهاءالله و پیروان آغاز نماید.تحریکات و دسائس میرزا یحیی حد و حدودی نداشت.او حتی تصمیم گرفت حضرت بهاءالله را مسموم نماید و به دسیسه و توطئه پرداخت تا بالاخره به هدف خود رسید.اثر سم بر هیکل مبارک بسیار شدید بود و هر چند که آن حضرت بهبود یافتند،اما رعشه در دستهای مبارک تا آخر حیات باقی ماند.البته ذکر دوران ادرنه برای اعمال شرم آور یحیی ازل منظور نظر نیست،بلکه به خاطر فتوحات و انتصارات عظیمی است که حضرت بهاءالله در ان شهر به دست آوردند.در این مدینه بود که حضرت بهاءالله الواح زیادی خطاب به ملوک و رؤسای عالم نازل فرمودند و امر الله را به دور و نزدیک اعلان داشتند.

این اعلان عمومی امرالله سومین مرحله در جریان تدریجی ابلاغ رسالت حضرت بهاءالله به جامعۀ بشری بود.اولین مرحله در سیاه چال طهران صورت پذیرفت،وقتی که روح قدسی الهی بر حضرت بهاءالله نازل و به ایشان اعلان نمود که حامل رسالت خداوند برای این یوم می باشند.هر چند تولد این ظهور برای مدت یک دوره از زمان مستور و پنهان باقی ماند،اما همانند ظهور فجر،نفوس خواب را به حرکت آورد و بتدریج نفوس مستعده را برای شناختن حضرت بهاءالله آماده نمود.دومین مرحله در باغ رضوان به وقوع پیوست و حضرت بهاءالله رسالت خود را به تعدادی از مؤمنین که برای وداع با آن حضرت جمع شده بودند اعلان نمودند و بدین ترتیب تعداد قلیلی از نفوذ برگزیده بر مقام و منزلت ایشان آگاه گشتند.سومین مرحله اعلان عمومی رسالت آن حضرت بود که در اسلامبول آغاز و در ادرنه شدت یافت و در عکا محل بعدی و آخرین منفای مبارک،به اوج قدرت خود واصل گردید.

مخالفتهای علنی میرزا یحیی با جمال قدم در ادرنه سبب آشوب در بین یاران گردید.تعداد کثیری از این مؤمنین هنوز در بدایت درک لمحه ای از مقام و منزلت حضرت بهاءالله بودند و این وضعیت برای دشمنان امر که از پشتیبانی و نفوذ دو حکومت ایران و عثمانی برخوردار بودند،فرصت مناسبی بود تا ضربات دیگری بر پیکر این آیین جدید الهی وارد آورند.ناگهان یک روز صبح سربازان خانۀ حضرت بهاأالله را محاصره کردند و به آنان اعلام نمودند که خود را برای حرکت آماده و مهیا سازند.تا مدتی هیچ کس نمی دانست چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود و بزرگترین نگرانی و ترس اکثر یاران این بود که از محبوب خویش جدا شوند،زیرا شایعاتی منتشر شده بود که حضرت بهاءالله و عائله مبارکه را به طرفی تبعید خواهند نمود و سایرین بالاجبار متفرق خواهند شد.بالاخره واضح و معلوم گردید که جمال قدم را به قشلۀ عکا و میرزا یحیی را به جزیرۀ قبرس تبعید خواهند نمود.اکثر تبعید شدگان که تعدادشان در حدود هفتاد نفر بود و شامل دو همدست شریر و بدطینت میرزا یحیی نیز بودند،به عکا فرستاده شدند و چهار نفر از همراهان حضرت بهاءالله با گروه میرزا یحیی به قبرس تبعید شدند.

حضرت بهاءالله و عائله مبارکه در تاریخ 12آگست 1868 میلادی ادرنه را ترک نموده و بعد از سفری دشوار از طریق دریا و خشکی در تاریخ 31آگست (9شهریور 1249شمسی) به عکا وارد شدند.اهالی عکا به ورود زندانیان عادت داشتند،زیرا عکا شهری بود که دولت عثمانی از آن به عنوان تبعیدگاه مجرمین و آشوب گران استفاده می نمود.این بار به آنان گفته شده بود که زندانیان دشمنان دولت و خدا و دین حق می باشند.سلطان دستور داده بود که آنان را در حبس شدید نگهداری نمایند و به اتفاق وزرایش اظهار امیدواری نموده بود که خشونت و سختی و ناگواری سجن عکا منجر به فنا و اضمحلال آنان گردد.متن فرمان سلطان در مسجد شهر به طور علنی قرائت گردید و همه مردم آگاه شدند که این ایرانیان،محکوم به حبس ابد می باشند و هر گونه معاشرت با آنان اکیداً ممنوع است.

بعد از پیاده شدن در عکا،تبعیدیان را به سربازخانه نظامی بردند و در قسمتی که مقرر شده بود مسجون نمودند.شب اول،جمیع را از خوردن و نوشیدن محروم نمودند و بعد از آن برای هر یک روزانه سه قرص نان سیاه و شور در نظر گرفتند.بزودی جمیع به استثنای دو نفر،مریض و بستری شدند و سه نفر از آنان در بدو ورود بدرود حیات گفتند.نگهبانان از دفن آنان بدون پرداخت مخارج لازمه خودداری نمودند.حضرت بهاءالله امر فرمودند سجادۀ کوچکی که در زیر پای مبارک بود بفروشند و وجه را به محافظین بدهند تا صرف کفن و دفن نمایند.بعداً معلوم شد که محافظین بر خلاف گفتۀ خویش آنان را بدون تغسیل و تکفین و استقرار در صندوق به خاک سپرده اند در صورتی که خرج کفن و دفن را دو برابر مبلغ گرفته بودند.

هرچند که تدریجاً وضعیت زندانیان کمی بهبود یافت،ولی سنین اولیه عکا برای حضرت بهاءالله مرحله ای بسیار سخت و دشوار بود.آن صدمات و بلیاتی که جمال مبارک در زندان سیاه چال طهران متحمل گردیدند،صرفاً از طرف دشمنان خارجی امرالله بود.مصائب و مشقات ادرنه از طرف دشمنان داخل جامعه بود،اما بحران سالهای اولیه عکا در نتیجۀ اعمال و اقدامات دشمنان داخل و خارج هر دو محسوب می گردید.جمال اقدس ابهی فی النفسه دربارۀ این دوره چنین می فرمایند:

«اعلم ان فی ورودنا هذا المقام سمیناه بالسجن الاعظم و من قبل کنا فی ارض اخری تحت السلاسل و الاغلال و ما سمی بذلک قل تکفروا فیه یا اولی الالباب.»

(مضمون بیان مبارک به فارسی چنین است: بدان که ابتدای ورودمان به این جایگاه آن را سجن اعظم نامیدیم،گرچه قبل از این زندان هم،در سرزمین دیگر در زیر غل و زنجیر بودیم،اما این نام را بدان سرزمین اطلاق نکردیم بگو ای صاحبان خرد در این باره تفکر کنید.)

با وجود اوامر سلطان،مبنی بر اینکه نباید کسی با حضرت بهاءالله و عائله مبارک معاشرت نماید،جمعی از دوستان پای پیاده از ایران به عزم زیارت محبوب خویش و به امید اینکه شاید بتوانند به محضر ایشان حضور بیابند،حرکت و طی سفر نمودند.این نفوس مخلص و با وفا که از تشرف به حضور حضرت بهاءالله ممنوع بودند به محض ورود،همین اندازه که از مسافت دور در مقابل سجن بایستند و از پشت میله های پنجره سجن محبوب خود را به یک نظاره زیارت کند مسرور و شکر گزار بودند.یک حرکت و تکان دست مبارک،برای زائرینی که ماهها طی طریق نموده بودند،پاداشی کافی بود و اکثراً از این موهبتی که نصیبشان شده،شکرگویان به موطن خویش بر می گشتند.

غم انگیز ترین مصیبت این دوره،صعود ناگهانی فرزند جمال قدم جناب میرزا مهدی،ملقب به غصن اطهر بود.هنگام غروب هنگامی که بر فراز بام قشله مشی می فرمود و در حال تذکر و تنبه و دعا و مناجات بود،از روزنه ای که در سقف بود به زیر افتاد و هیکل اطهرش با صندوق چوبی که در همان حجره بود،تصادم نمود و اعضاء و جوارح صدمه شدید یافت.وحتی از دست پزشکی که بر بالین او آوردند کاری ساخته نبود و پس از 22 ساعت به ملکوت ابهی صعود نمود.قبل از صعود ایشان جمال مبارک از حضرت غصن اطهر سؤال فرمودند که چه آرزویی دارد؟ایشان عرض نمود: «آرزو دارم که اهل بهاء مؤفق به ورود در محضر شما بشوند.» و جمال مبارک فرمودند: «چنین خواهد شد.خداوند آرزویت را برآورده خواهد فرمود.»

باید بخاطر آوریم که هر چند بلایا و مصائب مبارک در سجن اعظم شدید بود ولی تبعید آن حضرت به عکا،تحقق وعود و بشارات کتب قبل بود.در عکا بود که شمس حقیقت در طی 24 سال در اوج شکوه و جلال بدرخشید.و در این ایام بود که حضرت بهاءالله کوه کرمِل را که در جوار حیفا می باشد،به قدوم خویش مفتخر فرمودند و محلی را که می بایست عرش مطهر حضرت ربّ اعلی بعداً بر روی آن مستقر گردد،به حضرت عبدالبهاء نشان دادند.مرقد حضرت بهاءالله را در حومۀ عکا یعنی مقدسترین نقطه روی زمین به عنوان قبله اهل بهاء تعیین نمودند و در جوار مقام مقدس حضرت باب،مقری که بیت العدل اعظم الهی باید بر آن مستقر گردد،تعیین شد و مقدر فرمودند که دو شهر حیفا و عکا باید مقر اداری و روحانی مرکز جهانی دیانت بهایی شوند.هیکل مبارک از قبل در یکی از الواح راجع به سرگونی خویش به عکا اشاره می فرمایند،قوله العزیز:

«وجدنا قوما استقبلونا بوجوه عز دریا. . . و کان بایدیهم اعلام النصر. . . اذن نادی المناد فسوف یبعث الله من یدخل الناس فی ظل هذه الاعلام»

(مضمون بیان مبارک به فارسی چنین است: قومی را یافتیم که با روی باز و درخشان به استقبال ما آمدند. . . در دستهای آنها پرچمهایی به نشانۀ پیروزی بود. . . ناگهان ندا کننده ای ندا داد که بزودی خداوند کسی را مبعوث می کند که مردمان را در سایۀ این پرچمها داخل نماید.)

چهار ماه بعد از صعود ناگهانی حضرت غصن الله الاطهر،نظر به اینکه قشله مورد احتیاج عساکر ترک قرار گرفت،مقرر گردید حضرت بهاءالله و جمع اصحاب محل مذبور را ترک نمایند.هیکل اطهر و عائلۀ مبارکه را در چندین منزل،در هر کدام برای مدت کوتاهی جای دادند،تا اینکه بالاخره به بیتی که امروزه به نام عبود شناخته می شود،نقل مکان فرمودند.بر حسب اوامر شاهانه،آن حضرت تحت مراقبت بوده و ساکنین آن نواحی در اثر دستورات اکیده،نهایت خصومت و عداوت نشان می دادند.

با مرور زمان،مردم عکا به بیگناهی این گروه از تبعید شدگان ایرانی پی برده و اوضاع سجن بتدریج بهبود یافت.اکثر این تغییر و تحول نتیجه مساعی و مجهودات حضرت عبدالبهاء بود که همواره با ساکنین شهر عکا در تماس بوده و توانستند نوایای صادقه بهاییان و روح تعالیم والد بزرگوار را به مَنَصه ظهور ظهور برسانند.سرانجام حضرت بهاءالله توانستند از شهر عکا بیرون تشریف برده و از اماکن مجاور دیدن فرمایند.پس از مسجونیت بسیار طولانی در محدوده مخروبه شهر،هم اکنون حضرت بهاءالله می توانستند اوقاتی را در خارج شهر بسر برند و از سرسبزی و زیبایی طبیعت که بسیار دوست داشتند لذت برند.

سالهای آخر حیات جمال مبارک در قصر بهجی،خارج عکا سپری شد.این قصر در ایام سجن مبارک بنا شده بود و مالکش با اهل و عیال به علت شیوع بیماری مسری آن را ترک کرده بود.حضرت عبدالبهاء توانستند این قصر را ابتدا اجاره نمایند و سپس جهت اقامت پدر بزرگوار خریداری فرمایند.

در آن وقت نه تنها مردم عکا،بلکه اهالی مناطق همجوار مانند سوریه و لبنان نز در رفتار و برخورد خود نسبت به حضرت بهاءالله و یاران بکلی تغییر روش داده بودند.هر چند فرمان شدید و محکم سلطانی هنوز نافذ بود و هیکل مبارک رسماً مسجون بودند ولی در حقیقت همانند پادشاهی مورد احترام و تقدیر بودند.حتی مقامات عالیرتبه آن نواحی برای طلب هدایت و راهنمایی مشرف می شدند.این است قدرت و عظمت ظهور حضرت بهاءالله که قلوب را تسخیر و تقلیب می نماید.

در ایام عکا و بهجی حضرت بهاءالله صدها جلد الواح نصیحه و ارشادات الهیه به جهت استقرار مدنیتی عظیم و باشکوه در عالم ملک از کلک مبارک نازل فرمودند.از اعظم آثار نازله از قلم مبارک کتاب مستطاب اقدس،امّ الکتاب این دور مقدس است که در بیت عبود در سال 1873 میلادی نازل گردید.حضرت ولی امرالله درباره آثار منزله حضرت بهاءالله در ارض اقدس این چنین می فرمایند:

«چنانچه آثار مقدسه و بیانات مبارکه مُنزله از قلم حضرت بهاءالله،در ایام سجن اعظم مورد دقت و مطالعه قرار گیرد،معلوم می شود که آن صحف قیمه و زُبُر لمیعه ربانیه،به سه دسته مشخصه تقسیم می شود.اول الواحی که متمم الواح و خطابات صادره در ارض سرّ محسوب و لاجل ابلاغ کلمه الله به اهل عالم ازیراعه سلطان قِدَم نازل گشته.دوم الواح متضمن احکام و حدود الهیه مخصوص این دور بدیع که قسمت اعظم آن در کتاب مقدس اقدس امّ الکتاب دور منبع ابدع ابهی مسطور و مدوّن است.سوم الواحی که قسمتی از آن به وضع اصول و مبادی این امر افخم اختصاص یافته و قسمت دیگر به تشریح و تبیین همان اصول و تعالیم اساسیه تخصیص داده شده است.»

توسعه عظیم امر جمال قدم در عالم غرب در دوران حیات عنصری حضرت بهاءالله نبود و به دوران مأموریت حضرت عبدالبهاء راجع می گردد.اما اصول و تعالیم آن حضرت به ممالک غرب واصل و تعداد قلیلی از نفوس از زندانی عکا باخبر بوده و از تأثیر آن حضرت بر روی نفوسی که به ملاقات ایشان نائل می شدند آگاه بودند.در بهار سال 1890 میلادی و در اواخر ایام حیات مبارک مستشرق شهیر انگلیسی ادوارد گرانویل براون از دارالفنون کمبریج در انگلستان به زیارت هیکل مبارک آمد.فقرات ذیل از شرفیابی تاریخی او می باشد که به رشته تحریر درآورده است:

«. . . راهنمای من قدری تأمل کرد تا من کفشهایم را از پا خارج کردم،سپس با یک حرکت فوری دست،پرده را عقب زده و پس از آنکه من از در وارد شدم پرده را انداخت.من خود را در اتاق بزرگی یافتم که سرتاسر صدر آن را نیمکت کوتاهی فرا گرفته بود.در قسمت روبروی در،دو یا سه صندلی قرار داشت.با آنکه قبلاً بطور مبهم می دانستم که به کجا می روم و به زیارت چه کسی نائل خواهم شد (اطلاع مشخصی در این باره به من داده نشده بود) ولی مهابت و عظمت آن محیط قلبم را به طپش درآورد و یکی دو ثانیه گذشت تا توانستم به خود آیم و متوجه شوم که در آن اتاق تنها نیستم.در آن گوشه جایی که نیمکت به دیوار چسبیده بود،هیکلی جلیل در نهایت طمأنینه و وقار،در حالی که تاجی به رسم درویشان (اما بلندتر و با شکل متفاوت) و به دور آن عمامه یا سفید و کوچک رأس مبارکش را می پوشانید،جلوس فرموده بود.دو چشمانم به سیمایی افتاد که هرگز فراموش نخواهم کرد و از وصف آن عاجزم.آن چشمان نافذ تا اعماق روح انسان نفوذ می کرد و از آن جبین قدرت و عظمت نمودار بود.خطوط عمیق پیشانی حاکی از کبر سن بود ولی انبوه گیسوان و محاسن سیاه و پرپشت که به یکدیگر آمیخته و تقریباً تا کمر می رسد،خلاف آن را می نمود.مپرس در حضور چه شخصی ایستادم و به چه منبع تقدیس و عشقی سر فرودآوردم که پادشاهان عالم غبطه ورزند و امپراطورهای امم حسرت برند.صدایی ملایم و مهیمن امر به جلوس نموده و آنگاه فرمود:

«الحمدلله که فائز شده اید. . . شما به دیدار یک مسجون منفی آمده اید. . . ما جز اصلاح عالم و سعادت امم مقصدی نداریم.مع ذلک ما را اهل نزاع و فساد شمرده،مستحق سجن و نفی به بلاد می دانند. . . آیا اگر تمام اقوام و ملل در ظل یک دیانت درآیند و جمیع مردمان مانند برادر شوند،روابط محبت و یگانگی میان ابناء بشر استحکام یابد و اختلافات مذهبی از میان برود و تباین نژادی محو و زائل شود،چه عیب و ضرری دارد؟. . . بلی البته چنین خواهد شد.این جنگهای بی ثمر و منازعات خانمانسوز منتهی شود و صلح اکبر تحقق یابد. . . آیا شما در اروپا نیز به همین محتاج نیستید؟. . . و آیا همین نیست که حضرت مسیح خبر داده. . . با وجود این مشاهده می کنیم که پادشاهان و زمامداران شما،خزائن خود را به عوض آنکه در سبیل سعادت و آسایش عالم انسان صرف کنند،خودسرانه در تهیه وسایل دمار و انهدام نوع بشر به کار می برند. . . این جنگها و کشتارها و اختلافات باید قطع شود و ابناء بشر مانند یک قوم و یک عائله گردند. . . لیس الفخر لمن یحب الوطن بل لمن یحب العالم.»

(مضمون قسمت عربی به فارسی چنین است: افتخار به این نیست که تنها وطن خود را دوست بدارید،بلکه افتخار بدان است که همۀ عالم را دوست بدارید.)

سرگونی متوالی حضرت بهاءالله هر چند به ظاهر به دستور قدرتمندان عالم صورت پذیرفت اما دست قدرت الهی آن را انجام داد.قوای روحانیه بی حد و حصری که همراه با مظهر امر الهی از محلی به محل دیگر منتقل می شد،سرانجام به ارض مقدس،محلی که باید مرکز اداری و روحانی امرش در آن مستقر گردد،رسید.نقشه ذیل خط سیر سرگونی مبارک را نشان می دهد.باید جزئیات این خط سیر را خوب به خاطر بسپارید و راهی که آن حضرت از ایران تا ارض اقدس طی نمودند باید در فکر شما عیناً تصویر گردد.

در طی سالهایی که مظهر امر الهی در بین ناس مشی می فرماید،قدرتهای خارق العاده او در جمیع عالم نفوذ و تأثیر می نماید و سبب تغییر و تحول کلی در حقائق،کل مخلوقات می گردد.در این یوم پرشکوه،حضرت بهاءالله کلمه الهیه را برای عالم بشریت،در مدت قریب به 40 ال نازل فرمودند و قوا و استعداد های نامحدودی در عالم کون به ودیعه گذاشتند که ظهور و بروز آن موجب تأسیس مدنیتی باشکوه و جلال و غیر قابل تصور خواهد گردید و نزول مستمر وحی الهی به مدت 40 سال بالاخره در تاریخ 29 می 1892 میلادی (هفتادم نوروز) به پایان رسید.

نُه ماه قبل از صعود،حضرت بهاءالله اظهار فرموده بودند که مایلند این عالم را ترک کنند و از همان تاریخ از لحن بیانات مبارک واضح و آشکار بود که حیات مبارک در این عالم خاکی قریب به انتهاء است.در شب 8 می 1892 میلادی تب خفیفی در وجود مبارک نمودار شد و با آنکه روز بعد شدت یافت،ولی بزودی قطع شد.لذا به بعضی از احباء و زائرین اذن حضور عنایت فرمودند ولی چیزی نگذشت که معلوم گردید صحت مبارک اختلال حاصل نموده،تب مجدداً شدت یافت و آثار نقاهت از هر جهت محسوس.مقارن طلوع فجر29 می 1892 میلادی و در حینی که از سن مبارک 75 سال می گذشت،آن روح مقدس به عالم بالا صعود فرمود.

شش روز قبل از صعود،حضرت بهاءاللله اصحاب را که در قصر بهجی مجتمع بودند،احضار فرمودند و این آخرین شرفیابی احباب بود.در حالی که هیکل مبارک در بستر به یکی از اغصان تکیه فرموده بودند،خطاب به آنان فرمودند: «از جمیع شماها راضیم بسیار خدمت کردید و زحمت کشیدید.هر صبح آمدید و هر شام آمدید.همگی مؤفق و مؤید باشید بر اتحاد و ارتفاع امر مالک ایجاد.» اشک غم از دیدگان اطرفیان که حول بالین مبارک گرد آمده بودند،جاری گردید.

خبر صعود مبارک فوراً طی تلگرافی که به کلمات «قد افلت شمس البهاء» آغاز شده بود به سلطان عبدالحمید مخابره گردید و ضمناً به او اطلاع داده شد که قصد دارند رمس مبارک را در حوالی قصر دفن کنند.بنابراین حجرۀ کوچکی در قسمت غرب قصر انتخاب گردید و مراسم استقرار عرش مبارک در همان روز صعود،پس از غروب آفتاب انجام پذیرفت.و آن نقطۀ مقدسه،قبله اهل بهاء گردید.جناب نبیل شرح آن ایام پر محنت و مصیبت را بدین قرار می نگارد: «انقلاب عالم تراب جمیع عوالم ربّ الارباب را به اضطراب آورد. . . دیگر لسان حال و قال از بیان حال عاجز. . . در شورش آن محشر اکبر جمیع اهالی عکا و قُرای حول آن در صحراهای حول قصر مبارک گریان و بر سر زنان و وامصیبتاگویان. . . »

تا مدت یک هفته عده زیادی از سوگواران از غنی و فقیر،در این رزیه کبری با عائله مقدسه ابراز همدردی کردند.بسیاری از اعاظم و اکابر قوم شامل مسلمانان،نصاری و یهود و شعرا و فضلا و علماء و رجال دولت و عمال حکومت در مقام تعزیت و تسلیت برآمدند و لسان به مدح و ثنای محبوب امکان گشودند و مراتب تأثرات قلبیه خویش را نظماً و نثراً تقدیم داشتند.حتی از بلاد سائره عرائض شخصی به ساحت انور حضرت عبدالبهاء که حال نماینده امر حضرت بهاءالله شناخته می شد،واصل گردید.اما این اظهارات حزن و الم در صعود جمال قدم به فرمودۀ حضرت ولی عزیز امرالله: «. . . چون با بحور احسان و حرمان بی پایانی که حدوث این مصیبت عظمی در قلوب هزاران هزار از محبین و مقبلین و رافعین امر مقدسش در اشطار شاسعه و اقطار وسیعه هندوستان و ایران و عراق و عثمانی و روسیه و فلسطین و مصر و شام ایجاد نموده مقایسه نمائیم معلوم خواهد شد که چون قطره نسبت به دریا و ذره در مقابل آفتاب است.»

بابررسی زندگی نامه مختصر حضرت بهاءالله مجدداً سئوالاتی شبیه قبل در ذهن خواننده نقش می بندد:

      1-2-2 همانطور که ملاحظه گردید حضرت بهاءالله وزیرزاده ای بودند که هم دردربارمورد احترام بوده وهم از نظر مالی دارای ثروت زیادی بودند، پس می توان گفت از نظر مادی ومعنوی هیچ احتیاجی نداشتند که به خاطر آن بخواهند دست به چنین ادعایی بزنند واوقاتی را که در طبیعت زیبا می گذراندندبا زندان وتبعید وسرگونی عوض کنند ودشمنان ثروت اورا جمیعاً مصادره نمایند.بعد از اظهار امر به شأنی بلایا برآن جمال مبین نازل شدکه خود آنحضرت در چند لوح به آن بلایا اشاره فرموده اند:

            1-1-2-2 حضرت بهاءالله در لوح مبارک مریم چنین می فرمایند:

هوالمحزون وفی حزنی

ای مریم مظلومیتم مظلومیت اسم اولم را از لوح امکان محو نموده واز سحاب قضا امطار بلا فی کل حین بر این جمال مبین باریده. اخراج از وطنم سببی جز حبّ محبوب نبوده ودوری از دیارم علّتی جز رضای مقصود نه در موارد قضایای الهی چون شمع روشن ومنیر بودم ودر مواقع بلایای ربّانی چون جبل ثابت،در ظهورات فضیله ابر بارنده بودم ودر اخذ اعدای سلطان احدیه شعلۀ فروزنده شئونات قدرتم سبب حسد اعدا شد وبروزات حکمتم علت غل اولی البغضا هیچ شامی در مقعد امن نیاسودم وهیچ صبحی براحت از فراش سر بر نداشتم قسم بجمال حق که حسین بر  مظلومیتم گریست وخلیل از دردم خود را بنار افکند اگر درست مشاهده نمایی عیون عظمت خلف سرادق عصمت گریان است وانفس عزت درمکمن رفعت نالان ، ویشهد بذلک لسان صدق منیع . ای مریم از ارض طا بعد از ابتلای لا یحصی بعراق عرب بامر ظالم عجم وارد شدیم واز غُل اعداء بغِّل احبّاء مبتلا گشتیم وبعداللهُ یعلمُ ما ورد علیَّ تا آنکه از بیت وآنچه در او بود واز جان و آنچه متعلق به او گذشته فرداًواحداً هجرت اختیار نمودم وسر بصحراهای تسلیم نهادم بقسمی سفر نمودم که جمیع در غربتم گریستند وجمیع اشیاء برکربتم خون دل بباریدند با طیور صحرا موانس شدم وبا وحوش غرا مجالس گشتم وچون برق روحانی از دنیای فانی گذشتم ودو سنه او اقل از ما سوی الله احتراز جستم واز غیر او چشم برداشتم که شاید نار بغضاساکن شود وحرارت حسد بیفسرد ای مریم اسرار الهی را اظهار نشاید و رموزات ربانی را اجهار محبوب نه ومقصود از اسرار کنوز مستوره در نفسم مقصوداست لاغیر ....

            2-1-2-2 وهمچنین درمناجاتی می فرمایند:

«ای خدای من ومولای من ومقصود من ...این ذرّۀ تراب را به قدرت وعظمت خلق فرمودی وبه ایادی مکرُمت که احدی قادر بر منع آن نه ،پرورش دادی ... مِحَن وبلایایی برای او مقرّر داشتی که لسان از ذکرش عاجز وصُحُف واوراق از حملش قاصر است ...گردنی را که در میان پرند وپرنیان تربیت فرمودی آخر در غُلهای محکم بستی وبدنی را که به لباس حریر ودیبا راحت بخشیدی ، عاقبت بر ذلّت حبس مقرّر داشتی . قَلَّدَتنی قضائُک قلائِد لا تُحَلُّ و طَوَّ قَتنی اَطواقاً لاتُفَکُ. چند سنه می گذرد که ابتلا به مثل باران رحمت تو در جریان است وبلایا از افق قضاظاهر وتابان ... بسا شبها که از گرانی غُل وزنجیر آسوده نبودم وچه روزها که از صدمات اَیدی واَلسُن آرام نگرفتم.چندی آب ونان که به رحمت واسعه به حیوانات صحرا حلال فرمودی بدین بنده حرام نمودند وآنچه را بر خوارج جائز نبود ، بر این عبد جائز داشتند تا آنکه عاقبت حکم قضا نازل شد وامر امضاء به خروج این بنده از ایران در رسید. با جمعی از عباد ضعیف واطفال صغیر در این هنگام که از شدّت برودت امکان تکلّم ندارد واز کثرت یخ وبرف قدرت برحرکت نیست.»

    انصاف می خواهد چرا ؟ چرا؟ چرا این بلایا را بدوش خود هموار نمودند؟ پاسخ این سئوال هم مانند جواب سایر پیامبران می باشد آنان مأموریتی را که از طرف خداوند مأمور بودند انجام می دادندحضرت بهاءالله در ای