تبليغاتX
راه نو - 4- آیا آئین بهائی ساخته سیاستهای خارجی است؟

·        در یک صد سال آغاز دین بهائی اتهام دست پرورده بودن سیاستهای خارجی هرگز مطرح نشده بود.

 

·        رجال سیاسی و مذهبی هم عصر باب و بهاءالله که آنها را از نزدیک می شناختند هرگز چنین اتهامی را به آنها نسبت ندادند.

 

·        این اتهام پس از شکست بهائی ستیزان در رویارویی فلسفی و مذهبی با بهائیان اختراع گردید. 

 

·        بهائی ستیزان از انتشار و گسترش اندیشهء چپ سوء استفاده کردند و نسبتهای سیاسی به دین بهائی بستند. این نسبت های ضد و نقیض خود دروغین بودن آنها را آشکار می سازند.

 

·        از آنجا که بهائیان حق آزادی سخن و دفاع از خود را نداشتند در نتیجه مردم ایران هرگز جز دروغ و افترا در باره این آئین نشنیدند و متاسفانه هر دروغی که در جامعه شایع باشد و مورد نقد قرار نگیرد و حتی تصور نقدش نیز ترس و وحشت در دلها بیافکند به تدریج مورد قبول ساده لوحان قرار می گیرد.  

      طرد آئین بهائی بر اساس این ادعای پوچ که این آئین ساخته سیاستهای خارجی است مساله ای نسبتا جدید است. در واقع در صد سال اولیه ظهور باب و بهاءالله دشمنان آئین جدید با وجود اینکه از هیچ نوع دیگرِ تهمت و نسبت و افترا در رد نهضت نوین روحانی خودداری نکردند هرگز از ارتباط این آئین با سیاستهای خارجی صحبتی نکردند. بلکه به عکس، اعتراضاتشان در ان موقع مربوط به مسائلی بود که در فرهنگ ان زمان بد و پلید به حساب می آمد. اما بعد که فرهنگ ایرانیان قدری غیر مذهبی تر شد و تعریف بد و پلید هم دگرگون گردید دشمنان بهائی به افترائات سیاسی در حق فرهنگ نوآور بهائی روی نمودند تا آنکه روشنفکران و تحصیل کرده ها را از آئین نوین بترسانند و ناشکیبائی و تنگ نظری مذهبی خود را پشت نقابی از وطن دوستی و ایران دوستی پنهان کنند و مانع شوند که ایرانیان در مورد آئین نوین ایرانی دست به پژوهش مستقلانه زنند و ایران در چنگال دیو سنت پرستی و عقب افتادگی و جهالت گرفتار بماند. اتهام ساختهء بیگانه بودن آئین بهائی از هنگامی آغاز گردید که اتهام زنندگان کوشیدند که فرهنگ ایران را از هرآنچه که دگر اندیش، پارسی، و غیر اسلامی است بزدایند و هر آنچه که نوین و مترقی و ایرانی است را به عنوان بیگانه جلوه دهند.

 

همزمان با پدیدهء بالا جریان دیگری نیز شدت گرفت و آن مطرح شدن بینش نظری چپ در ایران بود. برای بهائی ستیزان آشکار شده بود که یارای برابری با بهائیان را در مباحث فلسفی و عرفانی و دینی ندارند و ناچار به فکر چاره ای دیگر افتادند. بالا گرفتن اندیشهء چپ و جا افتادن نگرشی سطحی و الهام گرفته از مارکسیسم در ایران فرصت را به بهائی ستیزان داد تا با بستن نسبت سیاسی آب را گل آلود کنند و چند صباحی بیشتر ایرانیان را از بررسی و آشنائی با آئین بهائی دور کنند. گسترش زمینهء چپ بستر افکار عمومی را برای پذیرش این نسبت آماده ساخت. از این پس حربه و ترفند اساسی بهائی ستیزان بستن اتهام وابستگی سیاسی مد روز بود، و با مد روز نیز عوض می شد. گاهی انگاستان، گاهی آمریکا، گاهی روسیه و گاهی اسرائیل را منشاء دین بهائی قرار دادند. بدین ترتیب ادعای دروغین ارتباط پیدایش آئین بهائی با سیاست های خارجی نتیجه فعالیت بهائی ستیزان ارتجاعی در بستر برداشت ساده و جزمی الهام گرفته از اندیشهء چپ است.  

 

لازم به تذکر است که هیچیک از رجال همعصر باب و بهاءالله که به مراتب با زندگی و آموزه های آنها از بهائی ستیزان عصرهای بعدی آشناتر بودند و هیچیک از مردان سیاسی و مذهبی عصر قاجار و آغاز دورهء پهلوی چه از مخالفان دین بهائی از قبیل شاهان قاجار و شیخ فضل الله نوری و ملا علی کنی و امیر کبیر گرفته و چه رجال بی طرف چون شیخ عبدالله انصاری و میرزای شیرازی و سید محمد طباطبائی هرگز ادعا نکرده بودند که دین بهائی منشاء سیاسی و خارجی دارد.  

 

 آنان که بر آئین بهائی اتهام بیگانه پرستی می زنند مخالف آزادی سخن و عقیده برای مردم ایرانند. به همین سبب بی وقفه تهمت می زنند ولی به بهائیان اجازه دفاع از خود را نمی دهند. پر واضح است که در این میان دشمن ایران و دوستدار عقب افتادگی این سرزمین کیست. دشمن ایران آن است که دشمن آزادی سخن و عقیده است زیرا که زیر بنای عقب افتادگی اجتماعی و فرهنگی همین ترس از حقیقت و سرکوب آزادی سخن است. نفس اتهام، اثبات دروغ بودنش است. در گذشته اعتراض به دیانت بهائی بر این اساس توجیه می شد که این ائین، بدعت مذهبی و ارتداد می باشد. استدلال دشمنان بهایی در نفی حضرت بهاءالله این بود که ان حضرت مدعی وحی جدید از جانب خدا شده است در حالیکه قوانین اسلام تا به ابد قابل اجراست. در اثبات این ادعا بود که این نویسندگان از پلید بودن آموزه های بهائی و تضاد آن با اسلام سخن می گفتند. مثلا کسانی مانند شیخ فضل الله نوری می گفتند که بهائیان دشمن ایران و اسلامند زیرا که انها طرفدار دمکراسی و حکومت پارلمانی هستند، یا انکه بهائیان ویرانگر ایرانند زیرا از لزوم آموزش دختران و مدارس دخترانه سخن می گویند، یا آنکه بهائیان دشمن خدا هستند بخاطر اینکه بر خلاف قران از تساوی حقوق همه ایرانیان ازجمله اقلیتهای مذهبی دم می زنند، یا انکه بهائیان معاند حقیقتند زیرا که برده داری را حرام می شمارند، یا انکه با مملکت محروسه خصومت دارند زیرا هیچکس را نجس نمی دانند ودر فکر انهدام دین و دینداریند چه که آزادی عقیده و دین را حق انفکاک ناپذیر هر انسانی می شمارند. هزاران بهائی در تاریخ ایران بر اساس همین اتهامات کشته و زندانی و تبعید شدند. اما بعدا ورق برگشت. حال که نفوذ اندیشه حقوق بشر در میان ایرانیان کم کم  قدرت یافت همان دشمنان دیرین با برچسبهای جدیدی وارد گود شدند. این بار انچه که پلید تلقی می گشت ضعف سیاسی ایران و استعمار خارجی بود. در نتیجه افسانه های عجیب و غریب در چسباندن آئین بهائی به سیاستهای خارجی شایع گردید. اما از انجا که از همان ابتدا بهائیان حق آزادی سخن و دفاع از خود را نداشتند در نتیجه مردم ایران هرگز جز دروغ و افترا در باره این آئین نشنیدند و متاسفانه هر دروغی که در جامعه شایع باشد و مورد نقد قرار نگیرد و حتی تصور نقدش نیز ترس و وحشت در دلها بیافکند به تدریج مورد قبول ساده لوحان قرار می گیرد.

 

اما حقیقت این است که همه این اتهامات دروغ و بی بنیانند. در این بررسی  به چهار واقعیت تاکید خواهم نمود. اول انکه عین این اتهامات را بر هر پیامبر و آئین نوینی وارد کرده اند و این منطق همان منطقی است که بر اساس ان هم اسلام و هم تشیع قبلا مورد اتهام و طرد قرار گرفته است. دوم انکه خود آن اتهامات و اعتراضات اولیه ای که دشمنان بهائی بر آئین بهائی وارد می نمودند قاطعانه ثابت می کند که این اعتراضات جدید سیاسی باید نادرست باشد و چیزی جز وارونه جلو دادن حقیقت اجتماعی و تاریخی بیش نیست. سوم آنکه تناقضات گوناگون میان انواع و اقسام این اتهامات سیاسی جدید نیز ثابت می کند که همه انها در "قلمرو خیال" صورت گرفته و فاقد هر نوع حقیقتی است. سردرگمی و آرای پریشان سازندگان ادعای توطئه از اینجا پیداست که هنوز هم نتوانسته اند تصمیم بگیرند که دین بهائی را باید به کدام سیاست خارجی نسبت دهند. چهارم انکه هریک از این اتهامات جدید سیاسی بر مشتی دروغ آشکار تاریخی بنا شده است که با کوچکترین تحقیقی می توان نادرستی انها را بسادگی درک نمود. حال به اثبات این چهار مطلب می پردازیم.

 

واقعیت اول: کسانی که فریاد واویلا و واشریعتا بر آورده و می آورند، به اسم ایران دوستی بر آبین بهائی می تازند. ایشان مهاجم بر ایران را پلید معرفی نموده و بر پیامبر بهائی اعتراض می نمایند که با مهاجم خارجی  ارتباط داشته است. البته چنانکه خواهیم دید آئین بهائی نه تنها هرگز با تهاجم خارجی همدلی نداشته است بلکه تنها آئینی است که با هرنوع استعمار و استثماری مخالفت ورزیده است. اما حیرت من از این است که بهائی ستیزی که به اسم اسلام افتخار می کند به طرح چنین نوع اعتراضی دست می زند. اگر همین منطق را دنبال کنیم باید بگوئیم که عین این مطلب به شکلی بسیار جدی تر ظاهرا در مورد اسلام صدق می کند. به این ترتیب که اسلام نه انکه با مهاجم خارجی ارتباط داشته باشد بلکه خود مهاجم خارجی به ایران بود. جالب است که دشمنان بهائی ستیز، ائین بهائی را که پیامبرش هم ایرانی بود و همواره از عشق به ایران و پیشرفت ان سخن گفت  به اسم دفاع از ایران مورد نفی و دشنام قرار می دهند ولی خود به انتساب ائینی که توسط خارجیان بوجود امد و به وسیله یورش و حمله مسلحانه بر ایران و ایرانیان به ایران راه یافت و از بومیان ایرانی بهره کشی (خراج و جزیه) می نمود و انان را از حق مساوی محروم نمود افتخار می نمایند! حال خدای نکرده اگر حضرت بهاءالله همین نوع  کار را انجام داده بود در مورد ایشان چه می گفتند؟ حقیقت این است که در زمان ظهوردیانت مقدس  اسلام هنوز امکان تحقق فرهنگ حقوق بشر در جهان وجود نداشت و در نتیجه اسلام نیز حکم شمشیررا نسخ ننمود.  اما با ظهور حضرت بهاءالله برای اولین بار احکام دینی و روش گسترش ان نیز بر محور اصل وحدت عالم انسانی، آزادی عقیده، و بردباری مذهبی بنا شده است. به همین جهت نوشته های بهاءالله از بنیان بنای خشونت و استعمار را برکند. اما گذشته از این، همه ادیان را می توان بر اساس همین منطق غلطی که توسط بهائی ستیزان بکار می رود ساخته سیاستهای خارجی جلوه داد که البته کل این منطق غلط است. بهائی ستیزان گفته اند که ديانت بهائی بخاطر روش صلح‌آميزش و نسخ اسلام در شرايط عقب افتادگی ايران و سيادت غرب ساخته و پرداخته بيگانگان است زیرا که به تفرقه میان مسلمانان و پیروزی استعمار می انجامد. اما عین این استدلال  در مورد آئين حضرت مسيح هم صادق است. در واقع شرايط ظهور آئين بهائی آينه شرايط ظهور آئين مسيح است. حضرت مسيح در ميان يهوديان ظاهر شد و اعلان نسخ شريعت يهود را فرمود. علمای يهود عليه او قيام کردند و در رد او فتواهای گوناگون صادر کردند. اما در آن زمان يهوديان در تحت استثمار، استعمار، امپرياليزم و چیرگی امپراطوری رم قرار داشتند. در همان زمان هم نهضتی افراطی که دعوت به مبارزه مسلحانه يهوديان می‌نمود در فلسطين بوجود آمده بود. امّا در همين شرايط بود که همان حقيقتی که حضرت محمّد را  به رسالت مبعوث فرمود، يعنی خداوند مهربان، حضرت مسيح را به رسالتی جديد برانگيخت که نه تنها به نسخ آئين يهود پرداخت بلکه اصل خشونت و جنگ را هم که در تورات مورد تأييد قرار گرفته بود الغاء فرمود و از ضرورت صلح و آشتی و محبّت سخن گفت. شک نيست که برای برخی از يهوديان چنين تعاليمی در چنان شرايطی به معناي خيانت به يهود، ايجاد تفرقه ميان ايشان، و کمک به بيگانگان تلقی مي‌گشت امّا چنانکه تاريخ نيز نشان داد اين حضرت مسيح بود که با پيام برابری و برادری و صلح ارکان نظام ظالمانه امپراطوری رم را در هم شکست و برای سرتاسر جهان مدنيتی خلّاق و نوين به بار آورد. در واقع اگر منطق ناشکيبای دشمنان بهائی را دنبال کنيم بايد به خداوند هم اعتراض کرده و خداوند را استعمارگر و بازيچه استعمار بيگانگان بپنداريم.  یا به عنوان مثال همان افترائاتی را که شهبازی در ردیه اش علیه حضرت باب نگاشت (وکیهان نیز این روزها بر اساس ان مرتب مقاله چاپ می کند) را سنیان در طرد تشیع مطرح کرده و می نمایند. شهبازی آئین باب را ساخته توطئه یهودیان برای تباهی اسلام  معرفی نمود. این هم سنت الهی است که مخالفان و دشمنان پیامبران و اولیای الهی همه رجعت یکدیگرند و حرف و منطق ممسوخ یکسانی را در ادوار گوناگون تکرار می کنند. توضیح آنکه از ابتدای ظهور تشیّع سنّیان مدعی شدند که شیعه و ائمهء ایشان ساختهء دست یهودیان هستند که بمنظور ایجاد تفرقه در اســــــلام و تضعیف آن از درون ایجــــاد شده اند. نویسندگان سنّی گفته اند و هنوز هم می گویند که چون یهودیان در مبارزهء مستقیم با اسلام در مدینه موفق نشدند و حضرت رسول اکرم آنها را تبعید و یا کشته ساخت درنتیجه بخاطر کینه شان به اسلام با تظاهر به اسلام (بقول شهبازی جدید الاسلامها) تصمیم به ایجاد تفرقه در اسلام و تباه ساختن آن از درون کردند و به این منظور شیعه را بوجود آوردند و اسلام را متزلزل و پریشان ساختند.  به گفتهء این افراد، تشیع مخلوق عبدالله ابن سباء بود که یک یهودی یمنی بود که به اسلام تظاهر کرد و او اولّین کسی بود که مسئلهء غصب حقّ امامت و ولایت و حکومت حضرت علی را بتوسط ابوبکر و دیگران مطرح نمود و هم او بود که به مصر رفت و شورش علیه عثمان را برانگیخت و هم او بود که پس از شهادت حضرت علی ادّعا نمود که آن حضرت وفات نکرده اند و در مورد آن حضرت دست به غلو زد و بانی غالیان گردید.

 

در واقع وقتی نوشته های بهائی ستیز افرادی نظیر شهبازی را می خوانیم کافی است که کلمهء شیعه را جایگزین بهائی و نام ائمهء اطهار را جایگزین نام حضرت باب یا حضرت بهاءالله نمائیم و بقیهء قصّهء ناجوانمردانه هیچگونه تفاوتی نخواهد کرد. البتّه خواننده نباید گمان کند که این مطالب سخنان گذشته است بلکه همین الان هم نویسندگان و علمای سنّی به تندی و شدت همین حرفها را می زنند. بعنوان مثال همانگونه که شهبازی سایت کامپیوتری دارد و افترائاتش را بدین ترتیب اشاعه میکند مخالفان ائمهء اطهار نیز دارای سایت های گوناگون هستند و به اسم اسلام و جهاد و مبارزه علیه استعمار بر شیعه می تازند که از آن جمله است www. .Allahuakbar.net    یکی از استدلالهای شهبازی این است که وقتی حضرت باب نوجوان بودند و در تجارتخانه دائیشان در بوشهر کار می کردند در همان زمان هم تاجرانی یهودی از بمبئی با جاهایی مثل بوشهر ارتباط تجاری داشتند و این ثابت می کند که باب ساخته دست ان تاجران است! از بی منطقی و تهی بودن این حرف که بگذریم باید به شهبازی گفت که شهبازی فرامــــــــوش کـــرده است که حضرت رسول اکرم در جوانی نه تنها رابطهء تجاری با تجّار امپراطوری بیزانتین داشتند بلکه به علاوه خود سفرهای متعددی به شام نمودند و اگر بخواهیم هذیانات شهبازی را جدی بگیریم در آنصورت باید بگوئیم که به دلیل قاطع حضرت رسول اکرم استغفرالله جاسوس دولت امپراطوری رم شرقی و عمال آن بوده اند و بعد برای تأیید همان هذیان به آیات قرآن در بارهء روم و اخبار از پیروزی آتیهء روم اشاره نمائیم و به ارتباط خاص و نزدیک میان نجاشی پادشاه مسیحی حبشه و آن حضرت استدلال کنیم. آیا هیچ انسان سالمی اینگونه هذیانات را می پذیرد؟

اما خود قران کریم شهادت می دهد که اعراب در اعتراض به ان حضرت می گفتند که اقوام بیگانه حامی ایشان است. این سنت خداست که آئین خدا را ساخته اقوام بیگانه قلمداد نمایند و بدین وسیله مردم را از تحقیق مستقلانه در مورد آن برحذر کنند. در سورهء فرقان آیهء چهار، قرآن کریم افتراء دشمنان اسلام را نقل می فرماید: و قال الذین کفروا ان هذا الا افک افتراه واعانه علیه قوم آخرون. یعنی کسانی که کافرند گفته اند که قرآن مشتی دروغ است که بدروغ پرداخته شده و اقوام بیگانه در این کار حضرت رسول را پشتیبانی می کنند. مثلا گفته اند که

مسلماً اگر سلمان پارسی تکنیک حفر خندق را به مسلمانان مدینه نمی آموخت و در نتیجه حملهء مکیان را به مسلمانان مدینه عقیم نمی ساخت امروز چیزی بنام اسلام در دنیا نمی بود و از این مطلب نتیجه گیری کردند که که آئین اسلام توسط خارجیان پرداخته شد. می بینیم که چیزی نیست که به آئین حضرت باب و آئین بهائی نسبت دهند که عین آنرا به اسلام هم نسبت نداده باشند. جالب است که این دشمنان خدا هرگز از گذشته درس عبرت نمی گیرند و با رجعت در هر عهد و عصر همان مزخرفاتی را که قبلاً بافته اند باز تکرار می کنند.

 

واقعیت دوم: در بحثهای بعدی خواهیم دید که همه "تاریخها" و نظریاتی که کوشیده اند آئین بهائی را به سیاستهای خارجی بچسبانند مشتی دروغ و تحریف حقیقت تاریخی بیش نیستند. اما قبل از ان بحث لازم است که به صورت منطقی و علمی به بررسی این ادعا بپردازیم که آیا آئین بهائی می تواند ساخته سیاستهای خارجی باشد یا نه؟ پاسخ این سوال آسان است. اگر آئین بهائی توسط سیاستهای خارجی و به منظور عقب افتاده نگاه داشتن ایران ساخته شده باشد دران صورت باید آموزه هایش باعث ترویج خرافات، و مانع پیشرفت و تکامل ایران عزیز باشد. به عکس جهان بینی دشمنان قسم خورده این آئین باید عوامل مترقی در پیشبرد و تکامل ایران بوده و باشد. از اینجاست که باید گفت آنچه که پیش از هرچیز بطلان ادعای دشمنان آئین بهائی را به اثبات می رساند تناقض درونی دو مرحله از اعتراضات و حملاتی است که یکی در صد سال اولیه ظهور این دیانت و دیگری  در دوران متاخر، علیه آن مطرح شده و میشود. وقتی سخنان و اعتراضات بهائی ستیزان را در گذشته و حال پهلوی هم می گذاریم دروغ بودن اتهامات جدید را آشکارا متوجه می گردیم.  چنانکه گفته شد در ابتدا مبنای حمله پاسداران فرهنگ خردستیز بر آئین بهائی آن بود که چرا این آئین از دمکراسی سیاسی حمایت کرد، و به برابری حقوق زنان و مردان تاکید نمود، و بردگی را حرام ساخت، و از آزادی عقیده و مذهب دفاع کرد، و اصل نجاست گروههای دینی را لغو نمود، و برابری حقوق همه شهروندان از جمله اقلیتهای مذهبی را موکد ساخت، و حکم ارتداد را نسخ نمود، و فرهنگ جادو و خرافات را از ریشه بر کند، و از لزوم تطابق دین و دانش و خرد سخن گفت، و بجای تکفیر و تبعیض و نفرت و جنگ با دیگر مذاهب، بر وحدت حقیقت همه ادیان و لزوم معاشرت و دوستی با پیروان آنان اصرار ورزید. بر این اساس بود که حقوق انسانی هزاران بهائی پایمال گردید و ایشان آماج هرنوع ستم و جفا شدند. اما در موج نوین اعتراض بر این ائین، همان بهائی ستیزان صلاح را در این می دانند که اعتراضات قدیم را مطرح نکنند و بجایش مردم را آماج تکرار افسانه های ارتباط سیاسی با خارجیان نمایند تا شاید آنان را از تحقیق مستقلانه در مورد آئین اصیل ایرانی بهراسانند. اما این دو موج اعتراض در تناقض منطقی با یکدیگرند.  اعتراضات صد سال اول نشان می دهد که آئین بهائی آئین رشد و تکامل ایران است و به همین دلیل اعتراض جدید نمی تواند درست باشد. اگر حرف بهائی ستیزان درست باشد در ان صورت باید چنین نتیجه گرفت که این دمکراسی است که بازدارنده ایران از پیشرفت بوده و می باشد. بر عکس، استبداد سیاسی را باید عامل رشد و توسعه و پیشرفت ایران دانست.  به همین تر تیب باید گفت که عامل عقب افتادگی یک جامعه، وجود آزادی عقیده و مذهب و آزادی سخن و مطبوعات در ان کشور است. به عکس، خفقان و سرکوب دگر اندیشی و خشونت و ناشکیبائی مذهبی علت تکامل علم و صنعت و اقتصاد است. به همین سان باید نتیجه گرفت که نیمی از جمعیت جامعه یعنی زنان را انسان شمردن و با آنان همانند انسان رفتار کردن مانع توسعه و  منافی عدالت است در حالیکه به اسارت کشیدن ایشان باعث پیشرفت و جهش فرهنگی است.  بر طبق همین منطق ممسوخ باید گفت که دوست ایران ان است که میان ایرانیان بر اساس اعتقاد مذهبیشان تفرقه می افکند و به تبعیض حقوق اقلیتها می پردازد و دگر اندیش را واجب القتل می شمارد و نفرت و خصومت مذهبی را دامان میزند. بر عکس دشمن ایران ان است که همه ادیان را یکی می شمارد، کینه مذهبی را به صلح و آشتی میان همه ایرانیان مبدل می کند و هر نوع تبعیض حقوق را نفی می کند و آزادی وجدان را حق طبیعی هر انسانی می شمارد. باز به همین ترتیب باید گفت که راه پیشرفت و ترقی ایران وایرانیان وابستگی عامه مردم به تقلید از سران مذهبی، بالا بردن این یا ان شخص در سطح پیشواگرایی و بت پرستی، و تحقیر افراد به عنوان کودکانی مقلد و تملق گو در متن فرهنگ جادو و خرافات و نجاسات و مطهرات است در حالیکه لغو اصل تقلید،  تاکید بر برابری همه انسانها، تاکید براصل تحری مستقلانه حقیقت توسط همگان و تحریم خوار شدن یک انسان در مقابل یک انسان دیگر را باید عامل ذلت و انحطاط و خفت مردم ایران دانست. آشکار است که خود اعتراضات بهائی ستیزان بر آئین بهائی اثبات می کند که این آئین که آرمان ارتقا و سرفرازی و پیشرفت ایران است طلیعه دار فرهنگ عدالت و پیشرفت و عزت ایران بوده است وبر عکس این آرمان بهائی ستیزان است که از اول ایران را از کاروان تمدن غافل نگاه داشت و به انحطاط فرهنگی ایران و در نتیجه پیروزی بیگانگان بر این مملکت مقدس منجر شده و می شود.

از اینجاست که بررسی اين موج افترا علیه آئین بهائی اهميت بسزايی می‏يابد، چه که اين اتهامات تنها عليه جامعه‏ی بهائی نيست، بلکه در حقيقت تهاجمی است عليه جامعه‏ی ايران در راستای جلوگیری از تکامل و ترقی آن. حضرت عبدالبهاء در اثری که بيش از يک قرن پيش تحت عنوان «مقاله‏ی شخصی سياح» نوشته‏اند، به اين مسئله اشاره فرموده‏اند.. سؤالی که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب مطرح کرده‏اند، اين است: چه شد که ايران که زمانی سردمدار و پرچمدار علم و صنعت و ترقی و سيادت نظامی و اقتصادی در سرتاسر جهان بود، اکنون در اين قرن نوزدهم به اين ذلت و عقب افتادگی منحط شده و سبب چيست که بسياری از کشورهای اروپايی که زمانی از نظر فرهنگی در اوج جهالت بودند و از نظر اقتصادی و نظامی و صنعتی در مراحل بسيار ابتدايی قرار داشتند و در حقيقت توسط نيروهای ديگر از جمله تمدن اسلامی تسخير شده بودند، توانستند در دنيای جديد به رشد اقتصادی و علمی و تکامل در پيشرفت صنعتی نايل شده و درنتيجه از نظر سياسی و نطامی هم قوی شوند؟ چنانچه بسياری از ممالک را هم تسخير نموده و سوء استفاده هم از قدرتشان کردند. به طور واضح‏تر سؤال حضرت عبدالبهاء اين است که: چه شد که ايران که زمانی آنقدر پيشرفته بود، به اين حال افتاد و سبب چه بود که اروپا که اصلاً پيشرفته نبود، توانست به اين قدرت دست يابد؟ پاسخ حضرت عبدالبهاء در آن زمان به اين سؤال بالمآل اين است که یکی ازعلل اصلی اين مسئله اين بود که اروپا در جهت انديشه‏ی حريت وجدان، آزادی عقيده، و آزادی فکر و سخن حرکت کرد و همين حرکت سبب خلاقیت فرهنگی و پيشرفت علم شد. در حالی که عکس اين امر متأسفانه در شرق متحقق شد و جای آن فرهنگ مشعشعی را که در ايران قبل از اسلام بود و ايران پس از اسلام هم  چند قرن يکی از خلاق‏ترين تمدن‏ها را داشت، جمودت فرا گرفت. ما در جهت ناشکيبايی مذهبی و فکری و انجماد ذهنی و شکلهای گوناگون نابردباری حرکت کرديم و اين مسئله باعث شد که خلاقيت کاهش يابد و در نتيجه از آن اعتلاء به انحطاط متوجه شويم. سخن حضرت عبدالبهاء اين بود که ايران برای آن که پيشرفت و رشد و ترقی کند، بايد که اين فرهنگ ناشکيبايی مذهبی، فرهنگی که مخالف حريت و وجدان است، فرهنگی که اجازه‏ی آزادی عقيده و سخن را نمی‏دهد کنار گذارد و مردم ايران بايد در جهت فرهنگ بردباری و شکيبايی قدم بردارند، همان فرهنگی که در زمان کورش به جای کشتار اقليت‏های مذهبی، به آزاد ساختن يهوديان پرداخت و باعث افتخار ايران شد. ايران عزيز از اين طريق، يعنی از طريق تسامح، بردباری، شکيبايی فکری و مذهبی و آزادی عقيده و سخن وحرکت در جهت دمکراسی است که می‏تواند پيشرفت کند. از اين جهت است که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب خودشان درباره‏ی تاريخ ديانت بهائی صحبت می‏دارند. مقاله‏ی شخصی سياح در واقع بحثی است در اين موردکه چرا و چگونه اين ديانت توسط سران مذهبی و سياسی مورد ظلم و ستم و ناشکيبايی در تاريخ ايران قرار گرفت. اين بحث به اين علت در مقاله‏ی شخصی سياح مطرح می‏شود که حضرت عبدالبهاء اين نکته‏ی مهم را به ايران تذکر دهند که نحوه‏ی برخوردی که با ديانت بهائی صورت می‏گيرد، سمبل و انعکاسی است از مشکل اصلی ايران در جهت مسئله‏ی پيشرفت اقتصادی و اجتماعی. بنابراين با نگاهی به جامعه‏ی بهائی، و نگاهی به اين همه ناشکيبايی و خشونتی که نسبت به اين نهضت نوين مذهبی از همان ابتدا در جامعه‏ی ايران شده، جامعه و فرهنگ ايران درمی‏يابد که اگر مايل است،  در جهت تکامل و ارتقاء و پيشرفت گام بردارد، لازم است که به بردباری مذهبی روی آورده، بر آزادی عقيده و وجدان مصمم گردد و متعهد به آزادی انديشه برای همه‏ی گروه‏ها شود. اما آئین بهائی تنها آئینی است که بنیان و ریشه استعمار را مورد سوال قرار داده است و فقط به عوارض ان توجه نکرده است. بهاءالله اولین ایرانی بود که از اصل دمکراسی سیاسی دفاع نمود و لزوم تحقق دمکراسی و خود مختاری را نه فقط برای کشورهای زورمند بلکه برای همه کشورها تاکید نمود. این امر نفی کامل استعمار است. استعمار به این معنی است که تصمیم گیری در مورد یک جامعه نه توسط مشارکت عمومی مردم ان جامعه بلکه توسط ساکنان جامعه ای دیگر انجام گردد. به علاوه بر خلاف تقريبا همه نظريات مربوط به استعمار، امر بهائی فقط به بررسی مظاهر نابرابری و ستم بين المللی اکتفاء نکرده بلکه بالعکس به محو علل ساختاری استثمار و استعمار جهانی نيز توجه می کند. در واقع امر بهائی خواهان نابودی استعمار در سرتاسر دنياست و اين مقصود مستلزم تغييری بنيادی در ساختار روابط بين المللی، تبديل نظام هرج و مرج جهانی به نظام دمکراتيک جهانی و ايجاد نظام وفرهنگ وحدت عالم انسانی می باشد.  در این راستا باید توجه نمود که حتی لغو حکم جهاد در ديانت بهائی نیز نفی کامل هر نوع استعمار و استثمار می باشد. لغو جهاد در امر بهائی به اين معنی است که هيچ مذهب و فرهنگی حق ندارد که با توسل به زور و خشونت خود را بر مردم و فرهنگهای ديگر تحميل کند، به کشورشان حمله کند، مملکت آنها را تصرف نمايد و از  آنان ماليات اضافی و باج و خراج بگيرد. تفاوت انديشه بهائی با شعارهای ضد استعماری سنت گرایان در اين است که بهائی با استعمار به هر شکلی مخالف است در حاليکه آنان فقط با آن نوع استعماری مخالفند که در آن خود استعمارگر نباشد والا هيچ اعتراضی به تسخير و استعمار توسط خودشان به اسم دين و وظيفه دينی نداشته و ندارند. از ان گذشته اگرچه ديانت بهائی با استعمار مطلقا مخالف است ولی در اين مورد فقط به شعار دادن اکتفاء نمی کند بلکه آن شرايط اجتماعی و فرهنگی را که به انحطاط اجتماعی و اقتصادی ايران انجاميده و به چيرگی غرب منجر شده است را نيز بررسی کرده و به نقد آن می پردازد. از اينجاست که اصل آزادی مذهب و عقيده و ممنوعيت تعرض بر عقائد و لزوم عدالت اجتماعی صرفنظر از دين و جنسيت و مليت افراد تا بدين حد مورد تأکيد آئین بهائی قرار می گيرد چرا که قدرت و تکامل يک جامعه وابسته به همين اصول است. پس بر خلاف نظرواپس گرایان که قدرت اجتماعی ايران را در اين می بيند که همه ا يرانيان يک گونه فکر کنند و آن فکر هم چيزی جز لزوم اطاعت از فقهاء و وحدت دين و سياست نباشد، بهائيان قدرت راستين را در آزادی افکار و عقائد و شکوفائی فرهنگ شکيبائی و بردباری و خلاصه فرهنگ تحری حقيقت و مشورت و مساوات می يابند.

 تا کنون در سرتاسر جهان تاریخ توسط زورمندان و زرسالاران و نمایندگان انان نوشته شده است. تاریخ بشر آکنده از ظلم و ستم و تبعیض و اجحاف بوده است. اما ستمکاران هرگز به پایمال کردن حقوق مظلومان بسنده نمی کنند بلکه وسواس خاصی دارند که با تحریف تاریخ و ایجاد جهان بینی های واژگونه، به بیرحمی و دیو صفتی سیاستهای خود نقشی انسانی و اخلاقی بدهند و رذالت خود را به فضیلت مبدل سازند. پس نه تنها سیاهان را به بردگی کشیدند بلکه همانند ابن سینای خودمان از کهتری ذاتی آنان سخن گفتند و نه تنها زنان را از حقوق اولیه انسانی محروم نمودند بلکه با گفتن اینکه زنان فاقد عقلند و باید کنترل و حفظ شوند، مرد را مالک زن اعلان داشته (مثلا ابن سینا در پایان شفاء) و مرد سالاری را به عنوان نظامی طبیعی مشروع نمودند، و نه تنها اقلیتهای مذهبی را از حقوق مدنی ممنوع نمودند بلکه ایشان را شریرو بیگانه پرست و توطئه گرقلمداد کردند تا فرهنگ گرگ صفتی را فرهنگ ملکوتی جلوه دهند. جای بسی خوشحالی است که در قرن بیستم اندیشه برابری و عدالت اجتماعی در سرتاسر جهان ریشه دوانید و در نتیجه هوشمندان دنیا نه تنها کمر بر مبارزه با فرهنگ تبعیض بستند بلکه کوشیدند که تاریخ را از تحریفات ظالمان بزدایند و به تعبیری نوین از فرهنگ و تاریخ پردازند. نهضتهای معطوف به آزادی زنان یا اقلیتهای مذهبی و نژادی به نقد این مسخ منظم فلسفه و تاریخ قیام کردند و سنتهای ظالمانه را به باد انتقاد گرفتند. در کشورهای پیشرفته، حداقل در داخل این کشورها، قانون و سیاست و نظام آموزشی را در جهت حمایت از ستمدیدگان و قربانیان تغییر دادند و در راستای فرهنگ حقوق بشر گام برداشتند. اما باعث تاسف بسیار است که در مملکت کورش کبیر که ندای عدالت را هزاران سال قبل به همه جهان اعلان کرد بجای حرکت در مسیر حقوق بشر، قانون و رسانه های گروهی (نظیر کیهان) و نظام آموزشی در جهت توجیه منظم انواع و اقسام تبعیضهای اجتماعی و مذهبی بسیج شده است. یکی از مهمترین این سیاستها، توجیه ستم به اقلیتهای مذهبی خاصه به بهائیان بوده است. اکنون تاریخ ایران وارونه نگاشته می شود تا انچه که باعث عقب افتادگی ایران شد به عنوان عامل ترقی و عدالت جلوه نماید و آرمان تکامل و آزادگی و سرافرازی ایران به عنوان دشمن ایران و مانع پیشرفتش وانمود گردد. بهائی ستیزان به این جهت از آئین بهائی می هراسند زیرا که از تضاد آرمانهای مترقی بهائی با جهان بینی سنت پرست و ارتجاعی خود باخبرند. منافع انان در حفظ سنتهای پوسیده ای است که از ابتدا باعث عقب افتادگی ایران شد و کمر بسته اند که این حرکت واپس گرا را ادامه دهند. اما آئین بهائی از ابتدا به طرد سنتهای ستم و نادانی و تبعیض پرداخت و بینشی از ایرانی پیشرو به ارمغان آورد که در ان جایی برای بردگی، زن ستیزی، استبداد مذهبی و سیاسی، تبعیض حقوق مردم بر اساس اعتقاد دینی و سیاسی، و فرهنگ ارتداد، و تکفیر و تنجیس دگر اندیشان نخواهد بود. امواج افترائات علیه آئین بهائی، مخصوصا موج نسبتا جدید اتهامات سیاسی به این خاطر توسط واپس گرایان به خورد مردم ایران داده می شود که آنان را از تحقیق مستقل در مورد آئین ترقی و عدالت باز دارد. علت این موضوع این است که هرکس که به تعالیم این آئین آشنا بشود بلافاصله می فهمد که این اصول عامل رشد و پیشرفت ایران است و دشمن عقب افتادگی و استعمار، و آنگاه منافع پاسداران فرهنگ خرد ستیز و ایران ستیز مورد خطر می افتد. بهائی ستیزان می گویند که آئین بهائی دشمن تکامل ایران است چرا که اسلام را آخرین دین نمی داند و قوانین اسلام را نسخ کرده است. مسخ و وارونه ساختن حقیقت بیش از این ممکن نیست. در واقع همین سنت شکنی انقلابی و نوآوری فرهنگی  آئین بهائی  بود که فرهنگ عقب افتادگی را مورد سوال قرار داد و اندیشه پویائی و زمانمندی و تجدد را در گفتمان ایرانی آغاز نمود. بزرگترين مانعی که در راه تجدد و تکامل وجود دارد، فرهنگ سنت ‏پرستی است. اين فرهنگ بدين معنی است که افراد بگويند، ما بايد دقيقاً همان راهی را برويم که پدران ما رفته‏اند و ساختار اجتماعی و قانونی و فرهنگی بايد همانگونه باشد که در گذشته بوده است. همانگونه که اجداد و اخلاف ما رفتار کرده‏اند و پنداشته‏اند، ما هم بايد همان طورعمل کنيم و بپنداريم. بنابراين هرگونه تغيير کيفی در ساختار فرهنگی و اجتماعی نفی می‏گردد و هرگونه تغييری کفر و بدعت و پليد بشمار می اید. چنين انديشه‏ای، چنين طرز تفکری، يعنی سنت پرستی بزرگترين مانع تکامل و ترقی و پويايی اجتماعی است.

جامعه شناس شهير، ماکس وبر Max Weber در مورد اين مسئله که چه عواملی باعث عقلانيت و خردگرايی و پيشرفت در اروپای غربی شد، سخن می‏گويد و اين فرهنگ جديد تجدد را در مقابل فرهنگ Traditionalism يعنی فرهنگ سنت گرايی و سنت پرستی و تحجر می‏انگارد. اما مطلبی که ماکس وبر به آن توجه نمی‏کند، اين است که سنت پرستی، وقتی به صورت يک عادت اجتماعی است، تغيير دادن آن، کار آسانی است، اما وقتی که سنت‏ها صرفاً يک عادت اجتماعی و فرهنگی نباشد، بلکه از آن فراتر محسوب شده، تبديل به اراده‏ی غیر قابل تغییر خداوندی شود، و هر تغييری در برابر آن به عنوان کفر و امری شيطانی تلقی شود، در چنين شرايطی است که سنت گرايی عاملی بسيار قدرتمند می‏گردد که مانع اساسی برای تکامل و پيشرفت و نوگرايی فکری و نوآوری فرهنگی و خلاقيت و ابتکار اجتماعی و علمی می‏شود.

بدين ترتيب می بینیم که از یک دیدگاه علمی، نفس ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله در نيمه‏ی قرن نوزدهم، در ميان فرهنگی که ايستا بود، فرهنگی که نسبت به فرهنگ اروپايی و تجدد مغلوب شده بود، در جامعه‏ای که در ايستايی خود غوطه می‏خورد و حتی به آن افتخار نيز می‏کرد، بزرگترین گام فرهنگی در جهت عمران و رهایی ایران از گرداب جهالت و ناشکیبائی و سنگ وارگی بوده است. قوانين و احکامی که حضرت بهاءالله عرضه دادند، منطبق با اصول روح و زمان است، يعنی منطبق است بر اصل برابری انسان‏ها، برابری حقوق آنها، تقدس نوع بشر، آزادی مذهب ، عقيده و سخن، اصل دمکراسی سياسی و اصولاً فرهنگ الفت و معاشرت و عطوفت و صلح و پيوستن قلب‏ها به يکديگر. اين است فرهنگی که به اراده‏ی الهی به عنوان وحی خداوندی برای بشريت و تکامل نوع انسان به ارمغان آمد. به یک کلام، آنچه که به ضعف یک جامعه می انجامد نو اوری فرهنگی یا تنوع فکری نیست. بر عکس آنچه که یک جامعه را از خلاقیت و طپش باز می دارد واکنش ناشکیبا و سرکوبگر نسبت به نواوری و دگر اندیشی است. هر پیامبری سنت شکن و نواوربود وبا مخالفت سر سخت پاسداران سنت روبروگردید. این گالیله نبود که دشمن  تمدن و ترقی بود بلکه این واکنش خردستیز کلیسای ناشکیبا و سنت پرست نسبت به آن نواوری علمی بود که با سیر تمدن و ترقی درافتاد.

واقعیت سوم: چنانکه دیدیم آئین بهائی آرمان پیشرفت و تو سعه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را برای ایران به ارمغان آورد. به علاوه چون پیامبر بهائی از ایران برخاست در نظر پیروانش، ایران مقدس ترین جای دنیاست و کوشش به آبادی و ترقی ایران وظیفه دینی هر بهائی است. در واقع اگر مردم دیگر کشورها ادعا نمایند که آئین بهائی ساخته شده تا در سرتاسر دنیا از منافع ایران و سیادت ایران دفاع شود سخنشان چندان نابجا نیست. زیراکه حتی بهائیان غیر ایرانی نیز به خاطر بهائی بودنشان عاشق ایرانند چه رسد به بهائیان ایرانی. اما دشمنان ایران و دشمنان حقیقت –و این دو یکی هستند زیرا راه جلوگیری از پیشرفت ایران بازداشتن ایران و ایرانیان از حق آزادی سخن و بیان است چه که فقط دشمنان حقیقت از آزادی سخن می ترسند- در عین حال که ناجوانمردانه بهائیان را از حق دفاع از عقائدشان در رسانه ها و مطبوعات و چاپخانه ها و دانشگاهها و مدارس محروم ساخته اند در کمال وقاحت مرتبا در روزنامه و رسانه ها به آئین بهائی حمله می کنند و هر اتهامی که در تخیلشان می گنجد به ان نسبت می دهند و این شیوه ترسو صفت و ناجوانمردانه را پژوهش وعدالت دینی می خوانند!

در ارتباط با آئین بهائی باید گفت که دشمنان بهائی بیش از هرچیز از حربه افترا مدد جسته اند. آنان هرآنچه را که مردم ایران به ان حساسیت داشته باشند به بهائیان نسبت می دهند. یک پژوهنده هوشمند از خود این واقعیت می تواند بفهمد که این اتهامات ربطی به حقیقت و اعتقادات جامعه بهائی ندارد بلکه صرفا حیله ای برای دروغ پردازی و تحمیق مردم است تا هرگزمردم  به تحقیق در باره آئین نوین نپردازند. از مهمترین این افترائات این است که این آئین را ساخته دست سیاستهای خارجی قلمداد نمایند. در بخش آینده نشان خواهم داد که هریک از این اتهامات آکنده از غلطهای فاحش تاریخی است که دروغ بودن تک تک انها را مدلل می سازد. اما در این بخش با نگاهی جامعه شناختی به این اتهامات، شیادی و نادرستی همه اینگونه اتهامات را به اثبات می رسانم. از نظر فلسفه و منطق یک جمله یا قضیه از دو قسمت تشکیل می گردد. بحش اول به صورتی توصیف گوینده و نیت و قصد اوست. بخش دوم به توصیف جهان و واقعیت خارجی می پردازد. مثلا وقتی می گوئیم  "من به شما میگویم که امروز باران می آید" در واقع قسمت "من به شما میگویم" توصیف خود گوینده است در حالیکه قسمت "امروز باران می آید" به توصیف هستی می پردازد. (رجوع کنید به نوشته های آستین، سیرل،هابرماس و دیگران) . اما برخی از گفته ها عمدا برای دروغ بافی جعل می شوند. در زمانی که این جعل و دروغ بافی، سیاست رسمی یک گروه می گردد ولی شکل ان دروغ بستگی به حساسیت شنوندگان تغییر می نماید و در نتیجه ضابطه ای عینی برای این دروغ پردازیها وجود ندارد، در آن صورت ان گفته ها در یک مورد مشترکند و در یک مورد متناقض. چون همگی دروغ می گویند و افترا می بندند  در نتیجه ان بخش از سخنشان که مربوط به توصیف واقعیت می گردد همگی ضد و نقیض یکدیگر خواهند بود یعنی همگی در تعارض کامل با یکدیگرند. اما انچه که در مورد انها مشترک است بخش مربوط به توصیف گوینده است، یعنی تنافضات محتوا نشان می دهد که همه این گفته ها صرفا بیانگر نیت و غرض مشترکی در میان این شیادان دروغ باف است و در نتیجه همه این گفته ها به عنوان یک سیاست گروهی، توصیف ماهیت حقیقت ستیز این نویسندگان است. به عبارت به عنوان یک مجموعه فکری، این حملات فاقد هر نوع محتوای عینی است در حالیکه همگی صورت مشترک ویژه ای دارند و ان صورت عبارت است از انگیزه ستیز با حقیقت و مسخ واقعیت در باره گروهی دیگر که انان را تهدیدی برای منافعشان می پندارند. حال با این بررسی می توانیم به ویژگیهای اتهامات سیاسی علیه آئین بهائی توجه کنیم. نادرستی این اتهامات از تناقض درونی این نوع گفتمان آشکار می گردد. همه این نوع نویسندگان، آئین بهائی را ساخته سیاست خارجی برای پیش برد منافع آن کشور بیگانه قلمداد می کنند. اما اینکه این کشور بیگانه چه کشوری است و این سیاست و منافع ان چیست همه نوشته های این نویسندگان در تعارض و تناقض مطلق با یکدیگرند. به عنوان مثال بسیاری گفته اند که باب و بهاء ماموران دولت روسیه بودند. در اثبات این ادعا نیز به نوشته جعلی منسوب به سفیر روس در ایران یعنی خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی استناد می کنند. در بخش بعد خواهیم دید که این یادداشتها قطعا و به شهادت همه مورخان غیر بهائی نوشته ای جعل شده توسط مسلمانی ایرانی و بهائی ستیز است. اما در همان حال نویسندگان دیگر عکس این مطلب را بیان کرده و باب و بهاء را ماموران دولت انگلستان قلمداد می کنند. مثلا شهبازی که می داند نوشته منسوب به سفیر روس در میان نویسندگان رسوا شده است داستان جدیدی به هم بافته است که بر طبق ان باب حتی از زمان نوجوانی استخدام انگلیسیها بود و باب و بهاء در خدمت منافع انگلستان کار می کردند. البته هر پژوهنده ای از رقابت و تناقض منافع روس و انگلیس در ایران باخبر است و می داند که جاسوس روسی دشمن انگلستان است و همینطور عکس آن. جالب است که مکررا دشمنان بهائی ستیز در مقاله واحدی هم حرف شهبازی را به عنوان حقیقت محض مطرح می کنند و هم آنکه به نوشته جعلی منسوب به کینیاز دالغورکی برای اثبات خارجی بودن آئین بهائی استناد می نمایند. مثلا چند مقاله کیهان که این اواخر چاپ شد همین کار را می کند. این نویسندگان تا به حدی بیسواد و مغرض هستند که حتی توانایی اندکی فکر در مورد موضوعی که در ان قلمفرسایی می کنند را ندارند که لااقل از ذکر تناقضی این چنین مسخره و اشکار خودداری کنند.  اما گروه دیگری اگرچه آئین بهائی را ساخته سیاست انگلیس می شمارند ولی استدلالشان این است (مثلا دیوید یزدان در مجله میراث ایرانی) که بهائیان را انگلیسیها علم کردند تا ایران را ویران نمایند بدین ترتیب که بهائیان در راس نهضت فراماسیون،  نهضت پان-اسلامیزم را بوجود اوردند و سید جمال الدین اسدابادی را از میان خود برانگیختند و مخارج آیت الله خمینی و انقلاب اسلامی ایران را مخفیانه پرداختند تا ایران را نابود کنند! باید دید گه اگر زمانی تغییر رژیم در ایران بوجود آید و کماکان دشمنی با آزادی اندیشه و سلب حقوق بهائیان ادامه یابد روزنامه های ایران چند صد مقاله در اثبات این نظر آخر خواهند نوشت.  در اینجا جالب است که هواداران و مخالفان انقلاب اسلامی در یک چیز توافق دارند و ان بیگانه پرست بودن بهائیان است. اما معنای این جمله در این دو گروه ضد هم است: بر طبق یکی بهائی ضد علمای مبارز است و در نتیجه مامور انگلیسی است در حالیکه بر طبق دومی علمای مبارز همه بهائی هستند که برای ویرانسازی ایران تظاهر به اسلام می کنند! هر پژو هنده ای می تواند بفهمد که این مباحث در قلمرو خرد انجام نمی شود بلکه همه متعلق به قلمرو خیال است. " شاهکار" تاریخی دیگری در این اواخر توسط نویسندگان کانون وصال شیراز پرداخته شد که در مجله ایرانین.کام دو سال پیش به چاپ رسید. بر طبق تحلیل افشاگرانه این نویسندگان آئین باب و بهاءالله ساخته سیاست انگلیس است زیرا پس از واقعه رژی (جنبش تنباکو) فهمیدند که تنها سد جلوگیری از استعمار انگلیس علمای شیعه اند و در نتیجه پس از تشکیل جلسه ای تصمیم به ایجاد دینی کردند که بر مبنای تسامح مذهبی بنا شده باشد و در نتیجه راه استعمار در ایران را بگشاید و پس از این جلسه، دین جعلی بهائی را انگلیسیها بوجود آوردند. در مورد غلط بودن این تحلیل در بخش بعد سخن خواهیم گفت اما همین بس که واقعه رژی همزمان با وفات حضرت بهاءالله صورت می گیرد و در نتیجه این افشاگری علمی تنها در صورتی می تواند صحیح باشد که استعمار انگلستان دارای ماشین زمان بوده است که بتواند دینی را که پنجاه سال قبل از این توطئه وجودداشت به وجود آورده باشد. ولی از ماشین زمان که بگذریم مسئله این است که بر طبق این نطریه آئین باب و بهاءالله فقط پس از آخرین دهه قرن نوزدهم مامور و پرداخته انگلیسی می شود و سخن شهباریان و دالغورکیان خیالی همگی نادرست است. البته همین نویسندگان که تاریخ می نویسند در نوشته های دیگرشان حرف خود را فراموش می کنند و باب و بهاءالله را از ابتدا مامور خارجی می دانند (گاهر روسی گاهی انگلیسی گاهی یهودی). اما گروه دیگری هم هستند که معمولا با روسیه شوروی میانه خوبی داشتند و این افراد بیان می کنند که باب کاملا ایرانی و ملی بود و ارتباط خارجی نداشت ولی بهاءالله را انگلیسیها علم کردند. این افراد به نادرستی گمان می کنند که باب کمونیست بود و در نتیجه با آن حضرت همدلی دارند اما چون بهاءالله انقلاب دهقانی نکرد  و همه جهان را به صلح و آشتی و وحدت دعوت نمود حتما ریشه خارجی دارد زیرا که اینان هرکس را که درگیر مبارزه مسلحانه نباشد ایرانی نمی دانند گرچه خود شیفته روسیه شوروی بودند. لازم به تدکر نیست که پس از ایجاد دولت اسرائیل و بروز حساسیت جدید همه این نویسندگان می کوشند به نوعی این ائین را به دولت اسرائیل و صهیونیزم بچسبانند اما چون پیامبر بهائی توسط مسلمانان به عکا تبعید شد و حدود شصت سال پیش از ایجاد این دولت هم در تبعید وفات فرمود و در ان موقع هم انجا اسرائیل نبود بلکه فلسطین اسلامی عثمانی بود در نتیجه این نویسندگان معمولا به شعار دادن و گفتن مشتی دروغ  اکتفا می کنند و زیاد به تحلیل "تاریخی" نمی پردازند. از انچه که ذکر شد یک واقعیت تلخ آشکار می گردد. در همه این اتهامات و افترائات فقط و فقط یک چیز مشترک است و ان ناشکیبایی مذهبی، نفرت از حقیقت، و بغض نسبت به نوآوری روحانی و فرهنگی در ایران است. آئین بهائی، این جهان بینی پیشرو و جذاب که منافع سنت پرستان را به خطر می افکند باید به هر قیمتی که شده از صحنه گفتمان آزاد خارج شود و چاره این کار افترا و افتراست.    

اصولاً اتهاماتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد کرده‏اند و می‏کنند، از نظر جامعه‏شناسی دارای عملکرد مخصوصی است و بايد برای شناسايی فرهنگ ايران عزيز به نقش اجتماعی این اتهامات توجه کنیم. در واقع می توان گفت که فرهنگ ايران را به طور دقيق نمی‏توان شناخت، مگر اين که به  اتهامات گوناگونی که عليه جامعه‏ی بهائی وارد شده است، توجه نمود. اما اين مطلب از نظر جامعه‏شناسی حقيقتی محض است. علت اين مطلب این است که در هر جامعه معمولاً گروهی وجود دارد که آماج حداکثر سوء تفاهمات و اتهامات قرار می‏گيرد. اين گروه معمولاً به عنوان «ديگر» يا «غير» آن جامعه تلقی می‏شود. به عبارت واضح‏تر، آن گروه، «ديگرِ» آن جامعه است. يعنی اين که هرگونه مسائل منفی که در داخل آن فرهنگ گريبانگير آن فرهنگ باشد، به شکل‏های مختلف فرافکنی شده، به اين گروه خاص نسبت داده می‏شود. معمولاً در هر فرهنگ و جامعه‏ای اتهاماتی که به اين «ديگر» زده می‏شود، هيچ ربطی به واقعيات فرهنگی آن گروه ندارد. اصولاً اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال حقيقت دارد. يعنی آنچه فرهنگ فائق، فرهنگ چيره، درباره‏ی آن گروه – آن اقليتی که به آن دشمنی می‏ورزد – گزارش می‏دهد، هيچ گونه ارتباط واقعی به آن گروه ندارد، اين فرهنگ فقط تصويری را توصيف می‏کند که از آن گروه در قلمرو خيال خود پرداخته است، يعنی اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال اين فرهنگ متحقق می‏شود و ساخته و پرداخته‏ی خود اوست. توجه دقيق به اتهاماتی که جامعه‏ای يا فرهنگی به گروهِ «ديگر» وارد می‏سازد، شناسايی آن جامعه و فرهنگ را ميسر می‏کند. اما با نگاه به ان اتهامات، اطلاعاتی در مورد آن گروهِ «ديگر» به دست نخواهيم آورد. آنچه به دست می‏يابد، در مورد فرهنگ چيره است، از قبيل اشکالاتی که در اين فرهنگ وجود دارد، مسائلی که با آن روبروست، ترس‏ها، اضطرابات، نقاط ضعف و وسواس‏ها‏يش وغيره. از اين طريق، يعنی با بررسی دقيق قلمرو خيال و تصويرهايی که فرهنگ چیره از گروهِ «ديگر» ساخته است، می‏توان پی به خصلت‏ها و يژه‏گی‏های درونی آن فرهنگ برد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار داد.  بنابراين از نقطه نظر روانکاوی و جامعه شناسی، اتهاماتی که به گروه‏ِ «ديگر» وارد می‏شود، توصیف خود اتهام زنندگان است و نه توصیف آن فرهنگ دیگر. در جامعه و فرهنگ ايران بيش از يک قرن و نيم است که جامعه‏ی بهائی براستی اين «ديگرِ» فرهنگی را تشکيل می‏دهد. بنابراين يکی از طرق شناسايی جامعه و فرهنگ ايران تحقيق در تصوير و تخيلی است که اين فرهنگ در قلمرو خيالش از جامعه‏ی بهائی ساخته است.

البته اتهامات و اعتراضاتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد می‏شود، هيچ ربطی به اين جامعه‏ ندارد. روشی که زورمندان سنت پرست جامعه‏ی ايران برگرفته اند، بر اين مقصد است که مردم ایران  آئين بهائی را مطالعه نکنند و اجازه هم نمی دهند که اين آئين در سطح عمومی حضور يابد و نه ارتباطی راستين با آن برقرار شود و نه تحقيقی راستين در موردش انجام شود. سلب آزادی عقيده و بيان از جامعه‏ی بهائی بدين منظور است که اين جامعه نتواند خود را ارائه دهد. صرفاً در قلمرو خيال و از طريق اتهام و حمله، آنچه که دشمنان اين آئين می‏خواهند، می‏پرورند. در نتیجه تنها یک محتواي خيالی و تصويرتخیلی است که همواره از جامعه‏ی بهائی به خورد مردم داده می شود. اتهامات به بهائیان در ایران مثل این است که بگویند بهائیان از کره زمین نیامده اند وهدفشان ویرانسازی زمین است. آنگاه برای اثبات این مطلب چند استدلال علمی و تاریخی شود: اول انکه بهائیان قلب و کلیه ندارند. دوم اینکه بهائیان به خلاف دیگران دارای سه قلب و چهار کلیه اند. سوم اینکه یکی از ساکنان مریخ خاطراتی در این مورد نوشته است که اگرچه اصلش در دست نیست و هیچکس هم آن را ندیده است ولی ثابت می کند که همه بهائیان مریخی هستند و به این علت قلبشان کار کلیه را انجام می دهد. پنجم آنکه بهائیان در ابتدا انسان بودند اما در پنجاه سال اخیر از کره ژوپیتر آمده اند و دلیل قاطع این حقیقت هم این است که بهائیانی در شهر آتن و در دیدار از معابد یونان قدیم ردیابی شده اند و اثبات این مطلب هم این است که نویسنده ای در کیهان چنین نوشته است که به چشم خودش دیده است که بهائیان در معبد یونان زمینیان را شلاق می زدند!  صد هزار افسوس از انحطاط گفتمان شکوهمند دینی به این هذیان نفرت و عداوت. البته ايران عزيز و مردم عزيز ايران در اين لحظه در يک مرحله‏ی خيلی حساس و در يک نقطه‏ی عطفی قرار دارند. اکثريت مردم ايران اکنون ديگر از ناشکيبايی مذهبی و قومی، از نژاد پرستی و خشونت و مسائل نظير آن که مانع حقوق بشر و تکامل و ترقی و دموکراسی است، خسته شده‏اند. اکثريت جامعه‏ی ايران و فرهنگ نوينی که با شکوه در ايران نضج گرفته و در حال رشد است، بر آن هستند که بايد اصل تساوی حقوق همه‏ی شهروندان، احترام به حقوق همه‏ی ايرانيان و تساوی حقوق زن و مرد و آزادی مذهب و آزادی عقيده و غیره رعايت شود. به همين علت است که بهائيان در آثار خود هميشه گفته‏اند که آينده‏ی ايران چنان درخشان است که اين سرزمين محسود و مغبوط همه‏ی ملل و همه‏ی کشورهای دنيا خواهد شد. با ايجاد اين فرهنگ جديد در ميان مردم ايران که در فکر تساوی و عدالت و دمکراسی و شکيبايی و آزادی هستند، مسلماً اين امر متحقق خواهد شند.

    واقعیت چهارم: چنانکه در بخشهای گذشته دیدیم عین اتهامی که بهائی ستیزان در مورد ارتباط با سیاستهای خارجی برآئین بهائی وارد می کنند دشمنان ادیان گدشته، از جمله اسلام، نیز بر آن ادیان وارد کرده اند. به علاوه دیدیم که همین مطلب که چنین نوع اعتراضی صرفا در هفتاد سال اخیر-و نه در صدسال اولیه تاریخ بهائی- بر بهائیان عنوان گردید به خوبی نشان می دهد که این اتهامات کاری به واقعیت تاریخی آئین بهائی ندارد بلکه تنها بازتابی از تغییر حساسیتهای فرهنگی در ایران است. به عبارت دیگر گفتمان یکطرفه بهائی ستیزان در باره آئین بهائی همواره در قلمرو خیال ضورت می پذیرد و بنابراین در هر زمان محتوای تعریف آئین بهائی چیزی نخواهد بود مگر آنچه که مردم  در ان زمان به آن حساسیت داشته باشند.  از اینجاست که همه این تاریخها و اتهامات در تناقض مطلق با یکدیگرند که این هم نشان می دهد که همه این اتهامات صرفا بیان شرح حال (اتوبیوگرافی) خود اتهام زنندگان است و کاری به حقیقت عینی ندارد.  قبلا هم دیدیم که از نظر منطق و خرد این ادعا که آئین بهائی پرداخته بیگانگان برای عقب افتاده نگاه داشتن ایران است نمی تواند درست باشد چراکه آموزه های پیامبر بهائی در صد و شصت سال پیش همان اصولی بود که تازه روشنفکران ایرانی آنها را به عنوان لوازم رشد و پیشرفت ایران مطرح می کنند. اما در این آخرین بخش از این بحث به چند اتهام مشهورتوجه می کنیم تا ویژگی شیادانه و دروغ باف این نوع گفتمان را از نزدیک لمس کنیم. در آنجه که می اید به طور فشرده به بررسی سه اتهام می پردازیم: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی، جستارهای شهبازی و جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز.

اول: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی.

کسانی که خواستند حضرت باب و بهاءالله را مأمور دولت روسیه عنوان کنند نوشته ای را بنام خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی در ایران منتشر ساختند. کینیاز دالغورکی در فاصله سالهای 1845 تا 1854 سفیر روسیه در ایران بود. بر طبق این یادداشتها که خاطرات کنیاز دالغورگی قلمداد شده است سفیر مزبور به تفصیل توضیح میدهد که چگونه برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و کاربرد سیاستهای روسیه در ایران به تهران وکربلا می رود. پس از ورود به تهران پیش یکی از شاگردان حکيم احمد گيلاني عربي آموخت، عبا و عمامه در بر گرفت، و در مهمانی های برپا شده توسط حکیم احمد گیلانی و در خانه وی با بهاءالله آشنا شد و اورا بفریفت. آنگاه به کربلا رفت و در مجلس درس سيد کاظم رشتي با سيدعلي محمد آشنایی برقرار کرد. پس از ذکر داستانهای گوناگون که بر طبق ان در همه تصمیمات مربوط به آئین بهائی دالغورکی دست داشته و همه  نوشته های بهاءالله را وی نوشته است، خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را از بغداد به عکا روانه نمودند و دولت روسيه هم به تقويت آنها پرداخت و خانه و مکان براي آنها ساخت. (برای اطلاعات بیشتر در مورد این خاطرات و نیز جعلی بودن آن به مقاله محققانه دکتر توکلی در سایت نگاه رجوع کنید.) چاپ این یادداشتها موجی از اعتراض و خصومت و نفرت را در جامعهء ایران نسبت به بهائیان بلند نمود و هنوز هم در بسیاری از نوشته های بهائی ستیز، مورد استدلال و استناد قرار میگیرد. امّا جعل این یادداشتها آنقدر بصورتی ابلهانه و جاهلانه صورت گرفت که بخاطر اغلاط مسخرهء تاریخی آن، لحن و طرز فکر نویسندهء آن که واضحاً یک ایرانی بیسواد و ناشکیبای مذهبی بوده است، و فقدان نسخهء اصلی (روسی) یادداشتهای مزبور بسیاری از ایرانیان محقق و دانشمند را وادار نمود که در اثبات جعلی بودن یادداشتهای مزبور مقالاتی بنگارند.  بعنوان مثال عباس اقبال آشتیانی استاد تاریخ دانشکدهء ادبیات دانشگاه طهران در مجلّهء یادگار سال پنجم شمارهء ۸ و ۹ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۲۸ شمسی) در صفحهء ۱۴۸ چنین نوشت: "در باب داستان کینیاز دالغورکی، حقیقت مطلب این است که آن بکلّی ساختگی و کار بعضی از شیادان است. علاوه بر اینکه وجود چنین سندی را تا این اواخر احدی متعرض نشده بوده، آن حاوی اغلاط تاریخی مضحکی است که همانها صحت آن را بکلی مورد تردید قرار میدهد."  همچنین آقای مجتبی مینوی استاد دانشکدهء الهیات و معارف اسلامی دانشگاه طهران در مجلّهء راهنمای کتاب، سال ششم شمارهء ۱و ۲ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۲) صفحهء ۲۲ نوشته است که "یقین کردم که این یادداشتهای منسوب به دالغورکی مجعول است" و آنگاه پس از برشماری اغلاط تاریخی و تناقضات درونی و امتناع منطقی صحت آن چنین مینویسد: "از روی همین مطالب خلاف واقع و اغلاط تاریخی که در این یادداشتهای منسوب به دالغورکی موجود است می توان حکم کرد که تمام آنها مجعول است و این جعل هم باید در ایران شده باشد." برخی از دشمنان آئین بهائی مانند آدمیت و کسروی  که بر این آئین رد نوشته اند نیز در مورد جعلی بودن این خاطرات مطالبی نگاشته اند. مثلا سیداحمد کسروی که علیه دیانت بهائی کتاب نوشته و هیچگونه نظر موافقی در مورد آن ندارد نیز در مقالات متعددی مجعول بودن و مفتضح بودن یادداشتهای مزبور را مدلل داشته و حتّی در کتاب بهائی گری صفحهء ۷۰ چاپ طهران سال ۱۳۲۲ چنین نوشته است: "از سه چهارسال پیش نوشته ای بنام یادداشتهای کینیاز دالغورکی بمیان آمده که زنجیر خوشبختی گردانیده شده و کسانی نسخه هائی برداشته به این و آن میفرستند... بی گمان این چیز ساخته ایست و چنانکه بتازگی دانسته شد یک مرد بی مایهء بلند پروازی که در طهران است و سالها به شناخته گردانیدن خود میکوشد این را ساخته و از یک راه دزدانه میان مردم پراکنده." البتّه از آنجا که شیادان بهائی- ستیز، مردم ایران را مشتی نادان گمان کرده که هرگز شهامت تحقیق مستقل در مورد آئین بهائی را نداشته و به هر ادعای ضد بهائی اعتماد می کنند به همین جهت بسیاری ازآنان هنوز هم صحبت از خاطرات کینیاز دالغورکی کرده و آنرا بعنوان دلیلی قاطع در اثبات بیگانه پرستی حضرت باب و بهاءالله  بکار می برند. اما این خاطرات دارای صدها غلط فاحش تاریخی و منطقی است. از این نکته بگذریم که جعل کننده همه علمای ایران و کربلا را مشتی ابله گرفته که حتی یکی از انها هم از قیافه یا لهجه یا حالات این شخص روسی نتوانست در مورد ایرانی بودن او شک کند و بعدا هم که تقریبا ده سال سفیر ایران در روسیه بود حتی یکی از این علمای هوشمند هم اورا به خاطر نیاورد! اما سرتاسر این خاطرات، خود جعلی بودنش را  قاطعانه ثابت می کند. مثلا خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را به عکا فرستادند و دولت روس برای ایشان در آنجا خانه ساخت. اشکال این دروغ این است که دالغورکی در سال 1867 وفات نمود درحالیکه تبعید حضرت بهاءالله به عکا در سال بعد صورت می گیرد چه رسد به ساختن خانه در عکا در دوران اقامت ایشان در عکا. به همین خاطر در چاپ دوم مطلب عوض می گردد. اما از این نوع غلطها که بگذریم مسئله این است که تاریخ زندگی دالغورکی در دائره المعارف های روسی و فرانسوی و غیره به تفصیل نوشته شده است. در نتیجه از نظر تاریخی مسجل است که همه این خاطرات جعلی است چراکه آن زمانی که بر طبق خاطرات مزبور دالغورکی در تهران و کربلا زندگی می کرده است وی در پستهای دولتی خاص در هلند و ایتالیا و استانبول بسر می برده است! اکنون باید این سوال را کرد که چرا فرهنگ دینی و سیاسی ایران نیازمند چنین نوع جعلیاتی است و چرا دستگاههای تبلیغاتی سنت پرستان هنوز هم بر اساس این "مدرک تاریخی" بهائیان را دروغگو و خائن اعلان می کند؟ آیا هر ایرانی ایران دوستی نباید از این انحطاط گفتمان مذهبی و تاریخی در کشورش به ناله و فغان آید؟

دوم: جستارهای شهبازی.

مدّتی قبل روزنامهء جام جم  در ۴ شماره به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" نوشتهء عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله، سرتاسر دروغ و افتراء علیه نه تنها بهائیان بلکه همهء دیگر اقلیتهای مذهبی ایران از جمله زرتشتیان و یهودیان است که همگی را بعنوان عمّال و جاسوسان انگلستان و عناصر وطن فروش و بیگانه پرست قلمداد مینماید. تاریخی که شهبازی می بافد از سه رشته تنیده شده است. اول انکه میرزا آقاسی را جاسوس یهودیان و در نتیجه انگلیسیها می داند که به گسترش آئین باب پرداخت و به این جهت  می گوید که باب از او به ستایش یاد کرد. دوم انکه یهودیان مشهد در سال 1839 بی انکه کوچکترین فشاری بر آنها باشد داوطلبانه و دسته جمعی مسلمان شدند تا انکه در اسلام جاسوسی نمایند. این افراد بعدا اولین مومنان خراسانی به آئین باب می گردند و عامل اصلی برای گسترش آن می شوند. سوم آنکه در زمانی که باب نوجوان در بوشهر در تجارتخانه دائیشان کار می کند تاجرانی یهودی مخصوصا دیوید ساسون یهودی از بمبئی به تجارت با جاهای گوناگون از جمله بوشهر می پردازند واین امر ثابت می کند که باب ساخته دست ساسون است! دوست محقق، کورش پویا، در اثبات دروغ بودن همه این جستارها مقاله ای نوشته است که در همین سایت نگاه موجود است. در اینجا به ذکر فهرست وار برخی از غلطهای عمده نوشته شهبازی بسنده می کنیم.

خطای اول: شهبازی می گوید: دنیس مک ایون می نویسد: منابع بهائی ادعا می کنند که پس از انقلاب اسلامی در ایران حدود ۲۰ هزار نفر بهائی به قتل رسیدند تصحیح: دنیس مک ایون هرگز چنین نگفته است. آنچه که دنیس مک ایون می گوید این است که بهائیان شمار بابیان و بهائیانی را که از ابتدای آغاز نهضت بابی یعنی از سال ۱۲۶۰ هجری قمری تا کنون در ایران به قتل رسید اند حدود ۲۰ هزار نفر می دانند.  
خطای دوم: شهبازی می گوید: نقش شبکهء زرسالاران یهودی و شرکا و کارگزاران ایشان در گسترش بابی گری و بهائی گری را از دو طریق میتوان پیگیری کرد اوّل حرکتهای سنجیده و برنامه ریزی شدهء برخی از دولتمردان قجر بویژه حاج میرزا آقاسی صدر اعظم … که به گسترش بابی گری انجامید... صعود حاج میرزا آقاسی به صدارت (۱۲۶۰ ق.) مقارن با آغاز دعوت علی محمّد باب است تصحیح: میرزا آقاسی حدود ۹ سال قبل از آغاز دعوت باب به صدارت رسید و ظهور باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یک دهه پس از صعود میرزا به مقام صدارت عظمی اتّفاق افتاد
خطای سوم: شهبازی به نقل از هما ناطق می گوید: حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت. باب از او به ستایش یاد می کند و می نویسد "بدیهی است حاجی به حقیقت آگاه است". تصحیح: باب مطلقاً چنین بیانی نگفته است. نه تنها این مطلب درست نیست بلکه حقیقت عکس آن هم می باشد. گفته باب این است: "یقین است که جناب حاجی به کما هی امر علم نرسانیده." نه تنها هرگز باب از حاج میرزا آقاسی ستایش نکرده است بلکه در اوّلین فصل اولین کتابش (سورة الملک) به او دستور میدهد که از مقام صدارت خود را مخلوع سازد و در خطابش به او وی را اینگونه توصیف می کند: ای کافر بالله و مشرک به آیات او و معرض از حضرت او و مستکبر به باب او ای دشمن خدا و دشمن اولیاء او و ای مظهر ابلیس: چه کرده ای گویا که به همهء موجودات از غیب و شهود ظلم روا داشتی. ننشسته ای مگر بر صدر آتش جهنم و مرزوق نیستی مگر از آتش خسران و نمی خوری مگر از میوه های شجرهء حسبان
خطای چهارم: شهبازی می گوید: دوم گِرَوش وسیع یهودیان به بهائی گری که سبب افزایش کمّی و کیفی این فرقه و گسترش جدید آن در ایران شد… یهودیان مشهد... در سال ۱۸۳۹ میلادی اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون در بوشهر و بمبئی و پنج سال پیش از آغاز دعوت علی محمّد باب، به طور دسته جمعی مسلمان شدند بی آنکه هیچ فشاری بر ایشان باشد. تصحیح: واقعیت این است که یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ داوطلبانه مسلمان نشدند بلکه گروش ظاهری آنها به اسلام به این جهت بود که بیش از ۳۰ تن از آنان را در ضوضاء علیه یهودیان مشهد کشتند، اموالشان را مصادره کردند، دخترانشان را بزور برده و به کنیزی برخی سران مشهد در آوردند و می خواستند که بقیهء یهودیان را نیز به قتل برسانند که در نتیجه برای نجات جان خود "اسلام آوردند". این واقعه جلوهء منحوسی از ناشکیبائی مذهبی و تجاوز دسته جمعی علیه یهودیان ایرانی می باشد. جزئیات این حادثه توسط نویسندگان و مورخان گوناگون ثبت شده است و بخصوص در اثری که در گفتهء نقل شده از شهبازی بعنوان مأخذ ذکر شده، یعنی تاریخ یهود ایران نوشتهء حبیب لوی، و نیز درمقالات متعدد دائرة المعارف Judaica که مکرراً توسط شهبازی منقول می گردد مورد بحث قرار گرفته است. شهبازی به مسخ این حادثه پرداخته، بجای آنکه فرهنگ ناشکیبا و تاراجگر ظالمان را به باد انتقاد کشد و نسبت به هموطنان یهودیش که آماج اینگونه تعدی و ظلم بوده اند احساس محبّت و همدلی بیاید، بر یهودیان می تازد و ایشان را دو رو و ریاکار و حقّه باز می خواند چرا که آنها بدون آنکه واقعاً به اسلام ایمان داشته باشند تظاهر به اسلام کردند (یعنی تقیه کردند)
خطای پنجم: شهبازی می گوید: می دانیم که بابی گری را یک یهودی جدید الاسلام ساکن رشت، به نام میرزا ابراهیم جدید، به سیاهکل وارد کرد. تصحیح: اوّلاً این مطلب مربوط به حوالی سال ۱۳۲۷ قمری است و این حادثه حدود ۷۰ سال پس از ظهور باب صورت گرفته و اینها همه مربوط به دین بهائی است نه "بابی گری" . کسی که دیانت بهائی را به سیاهکل وارد کرد بهائی مسلمان زاده ای بنام آقاسیّد احمد بود که به سیاهکل رفته در آنجا اقامت گزید و آقاشیخ ضیاءالدین روضه خوان را تبلیغ نمود و وی به امر بهائی ایمان آورد.  
خطای ششم: شهبازی می گوید: می دانیم اوّلین کسانی که در خراسان بابی شدند یهودیان جدید الاسلام مشهد بودند... معروفترین ایشان ملاّعبدالخالق یزدی است. تصحیح: در واقع استدلال وی در مورد نقش یهودیان خراسان در پیدایش و گسترش آئین بابی به همین نام یعنی ملاّعبدالخالق یزدی منحصر می گردد. امّا ملاّعبدالخالق یزدی مسلمان زاده بود و این پدر وی بود که از دیانت یهود به اسلام گروید و این اتّفاق بیش از ۵۰ سال قبل از مسلمان شدن دسته جمعی یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ صورت گرفت و این اتفاق هم در مشهد نیافتاد. شهبازی خودش می نویسد که ملاّعبدالخالق از مقربان شیخ احمد احسائی بود و شیخ احمد به مدت ۷ سال در خانهء وی در یزد سکونت داشت. مرگ شیخ احمد احسائی حدود ۱۵ سال قبل از ایمان جدید الاسلامهای مشهد صورت گرفته است و واضح است که ملاّعبدالخالق یزدی و ایمان او به آئین باب مطلقاً کوچکترین ارتباطی به توطئهء کمپانی ساسون و جدید الاسلام شدن یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ نداشته است مگر آنکه کمپانی ساسون ماشین زمان هم در اختیار خود داشته است. مأخذ شهبازی در مورد یهودی الاصل بودن ملاّ عبدالخالق یزدی یک مأخذ تاریخ یهود نیست بلکه یک نوشتهء تاریخ بابی است که به نقطة الکاف مشهور است. اما در همان کتاب نقطة الکاف علاوه بر ملاّعبدالخالق یزدی نام یک نفر یهودی الاصل دیگر که به اسلام گروید نیز مطرح شده است. امّا این شخص سعیدالعلماء عامل اصلی مبارزه ومخالفت با آئین بابی در مازندران و مسئول قتل اکثر رؤسای نهضت بابی در واقعهء حماسی قلعهء شیخ طبرسی بوده است. امّا شهبازی در مورد این مسئله سکوت می کند و خوانندهء او هرگز نخواهد فهمید که مغرض ترین مخالف و معاند آئین باب یک یهودی جدید الاسلام بود. امّا چون این مطلب با نظریهء توطئه اش نمی خواند فقط از عبدالخالق یزدی سخن می گوید امّا مسئله این است که ملاّعبدالخالق یزدی اگرچه بابی شد امّا پس از ۴ سال با شنیدن اینکه باب خود را قائم موعود معرفی نمود از دیانت بابی خارج شد و بابیان را کافر دانست و سعی کرد که فرزندش را که در قلعهء شیخ طبرسی شرکت داشت از امر باب خارج نماید که موفق نشد. استدلال شهبازی در مورد نقش یهودیان جدید الاسلام مشهد در پیدایش و گسترش آئین بابی به کسی خلاصه می شود که نه از جدید الاسلامهای مشهد در سال ۱۸۳۹ بود و نه در امر باب باقی ماند بلکه بالعکس به مخالفت آن قیام کرد اما بابیان اوّلیهء خراسان چه کسانی بودند! در پاسخ این سئوال باید گفت که اکثریت قاطع ایشان بطور قطع از شیعیان بودند. اوّلاً اوّلین مؤمن به امر باب ملاّحسین بشرویه ای خراسانی بود که از اعاظم علمای تشیّع بود. به همین ترتیب چند تن از خویشان نزدیک وی نیز از مؤمنان اوّلیهء خراسان و از حروف حی یعنی ۱۸ نفر اوّلین مؤمنان به باب محسوب می گردند. امّا با سفر ملاّحسین به خراسان تعداد کثیری از مردم و علمای شیعه به آئین باب گرویدند. اوّلین بابیان خراسان علمای طراز اوّل خراسان بودند که بدنبال هریک از آنها تعداد کثیری از پیروانشان بابی شدند. از اوّلین مؤمنان خراسان یکی میرزا احمد ازغندی بود، دیگر ملاّاحمد معلّم حصاری دیگر ملاّ شیخ علی ترشیزی ملقب به عظیم،